دیگر اخبار
شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت روز بزرگداشت ملاصدرا (صدرالمتالهین)+ ترجمه انگلیسی و عربی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت روز بزرگداشت ملاصدرا (صدرالمتالهین)+ ترجمه انگلیسی و عربی

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

عظمت شب قدر در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی/ در شب قدر از خدا چه بخواهیم؟

عظمت شب قدر در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی/ در شب قدر از خدا چه بخواهیم؟

در ماه رمضان از خداوند چه بخواهیم؟

در ماه رمضان از خداوند چه بخواهیم؟

بیان لطیف آیت الله العظمی جوادی آملی از تعبیر قرآن کریم درباره معراج پیامبر گرامی اسلام!

بیان لطیف آیت الله العظمی جوادی آملی از تعبیر قرآن کریم درباره معراج پیامبر گرامی اسلام!

رمضان، بهترین فرصت برای دعا به درگاه الهی

رمضان، بهترین فرصت برای دعا به درگاه الهی

اعلام ساعات پاسخگویی به سؤالات دینی و شرعی در ماه مبارک رمضان

اعلام ساعات پاسخگویی به سؤالات دینی و شرعی در ماه مبارک رمضان

بهترين راه برای عنداللهی شدن روزه گرفتن است

بهترين راه برای عنداللهی شدن روزه گرفتن است

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله امينى

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله امينى

شناسه : 27208622


سوره مبارک «علق» آیات 1 تا 19
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ (1) خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ (2) إِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ (3) الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ (5) كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغي‏ (6) أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏ (7) إِنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الرُّجْعي‏ (8) أَ رَأَيْتَ الَّذي يَنْهي (9) عَبْداً إِذا صَلَّي (10) أَ رَأَيْتَ إِنْ كانَ عَلَي الْهُدي (11) أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوي‏ (12) أَ رَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّي (13) أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَري‏ (14) كَلاَّ لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ (15) ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ (16) فَلْيَدْعُ نادِيَهُ (17) سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ (18) كَلاَّ لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ (19)﴾

سوره مبارکه‌اي که «علم بالغلبة» آن «علق» است صدرآن جزء اولين بخش‌هاي نازل شده بر وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است، گرچه درباره سوره «مدّثّر» هم که در آن سوره آمده است: ﴿قُمْ فَأَنذِرْ﴾[1] آن را هم «أوّل ما نزل» دانستند ولي معروف بين صحابه تفسير و اصحاب قلم اين است که اين بخش اول است و بعضي از روايات هم اين را تأييد مي‌کند.

مطلب دوم آن است که در آغاز بعثت به وجود پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) دستور علم‌آموزي و فراگيري علم داده شده است يعني ياد بگير! يعني بخوان!

مطلب سوم آن است که اولين چيزي که انسان بايد بخواند و بداند معرفت خداي سبحان است چون اولين موجود اوست که دومي ندارد و او خالق است که بدأ و ختم أمر جهان و انسان با اوست؛ لذا اول علم، معرفت اوست و به وجود مبارک آن حضرت هم فرمود: ﴿اقْرَأْ﴾؛ اسم رب را بخوان! اين اسم گرچه لفظي را شامل مي‌شود، يک؛ لفظي که دلالت بر مفهوم دارد آن مفهوم هم اسم خداست، اين دو؛ اينها مقداري از أرز و ارج برخودار هستند. قسمت سوم مدلول آن مفاهيم است که «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ء»،[2] آن حقايق است که اثرگذار است. چهارم مظاهر آن اسما هستند که که انبيا و اوليا و اهل بيت(عليهم الصلاة و عليهم السلام) هستند که اگر کسي مظهر اسمي از اسماي الهي شد کارگزار است، نفس او، قدم او، قلم او اثربخش است و اگر گفته مي‌شود فلان کس داراي اسم اعظم است دعاي او مستجاب است او چنين مي‌کند و چنان مي‌کند به اذن خدا، آن در مرحله سوم و مرحله چهارم است وگرنه صرف لفظ براي هر کسي که اين لفظ را بگويد بعيد است راهگشا باشد. صرف تصور مفهوم اين لفظ که امر ذهني است براي هر کسي که صاحب‌ذهن است و اين را درک کرده است بعيد است بتواند با اين مرده را زنده کند. عمده آن اسماي خارجيه است که «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ء».

اينکه فرمود: ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾ هم شامل لفظ مي‌شود هم شامل معنا مي‌شود هم آگاهي از آن حقايق خارجيه که وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) فرمود ﴿اقْرَأْ﴾. اگر اين ﴿خَلَقَ﴾ به رب برگردد بايد آن اسم را جداگانه توضيح داد و شرح کرد. اگر ﴿خَلَقَ﴾ به اسم برگردد اين همان است که حقيقت خارجيه است فيض خداست و خلقت فعل خداست اين خلقت و افاضه اوست آنچه در جهان يافت مي‌شود چه انسان و چه جهان مخلوق است، اين فيض اگر به مخلوق اسناد داده مي‌شود، مي‌شود استفاضه، اگر به خالق اسناد پيدا کند مي‌شود افاضه. چيزي در عالم غير از افاضه و استفاضه در کار نيست و اين استفاضه هم به افاضه او وابسته است و افاضه او هم به دست اوست.

پس اگر رب باشد ﴿خَلَقَ﴾ «خلق ربّ» اگر اسم باشد اسم ﴿خَلَقَ﴾ آن اسمي است که ملکوت اشياء است و کل جهان را آن اسم پر کرده است «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ء»، اين اسم است که ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأعْلَي﴾[3] اين اسم است که ﴿تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ﴾[4] و مانند آن. غرض آن است که تقديس اسم، تسبيح اسم، تبريک اسم همه اينها به آن حقيقت خارجيه برمي‌گردند که اين ظهور مسمّا است در حقيقت؛ اما اين الفاظ هم سهمي از قداست دارند درباره ذات اقدس الهي.

اين را قرائت بکن. قهراً قرائت هم سه چهار مرحله خواهد داشت اگر اسم لفظي باشد قرائت به يک معناست به يک مصداق است و اگر قرائت مفهومي باشد به مصداق ﴿اقْرَأْ﴾ فرق مي‌کند و اگر قرائت يعني تعيّن آن اسماي بزرگ الهي است که مظهر آن اسم بشود قرائت فرق مي‌کند. هم قرائت مراتبي دارد هم اسم مراتبي دارد هم قاري. ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ﴾، گرچه کل جهان را ذات اقدس الهي خلق کرد اما ﴿خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ﴾؛ گاهي مي‌فرمايد از تراب است که مربوط به اصل انسان است گاهي مي‌فرمايد: ﴿مِنْ عَلَقٍ﴾ است که مربوط به نسل انسان است. نسل انسان و اصل انسان يا خاک است يا علق؛ يا نطقه است ﴿أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى‏﴾[5] يا «خَلَقَ الْإِنْسانَ» ﴿مِنْ طينٍ﴾،[6] ﴿خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ﴾[7] و مانند آن که اصل انسان تراب و نسل او علق است.

فرق «علق با علقة»، مثل «شجر و شجرة»، «تمر و تمرة» است که اين «تاء» علامت وحدت است؛ يک قطره را مي‌گويند علقة؛ اصل آن جنس را که جمع مي‌تواند باشد اين مي‌شود علق. کل انسان را بررسي کنيد نسلش از علق است و اصلش از طين و تراب که هر کدام از اينها باشد غير ارزشي‌اند ﴿أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى‏﴾. اما آن ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾[8] يا ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾[9] پيام ديگري دارد که از اين به بعد روشن مي‌شود ﴿خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ﴾.

اما وقتي ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾ شد و او انسان شد ﴿أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ شد، دارد ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ﴾، مسئله تعليم و تربيت از اينجا شروع مي‌شود. خداي سبحان با بسياري از وسايل و اسباب انسان را به تعليم و تعلُّم فرا خواند؛ اما عنصر محوري تعليم و تعلّم دو قسم است: يکي بيان است که مجموع سمع و لسان است يکي هم بصر است که از راه مطالعه کتاب و مانند آن حل مي‌شود و با دست هم ابزار تعليم منتشر مي‌شود. اين ابزار را يادآوري مي‌کند تا روشن بشود که عنصر محوري تعليم و تعلّم بر اساس دو اسم از اسماي بزرگ ذات اقدس الهي است: يکي فرمود: ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ ٭ الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾؛ يکي هم در سوره مبارکه ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ که بحث آن قبلاً گذشت که فرمود: ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾.[10] اينجا که فرمود: ﴿خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ﴾ بعد فرمود: ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ﴾ اين يک نظم طبيعي است که انسان بايد آفريده بشود رشد بکند به مکتب برود قلم دست بگيرد نوشتن را فرا بگيرد مطالب را بشنود و ياد بگيرد و به قلم بياورد اين نظم طبيعي است. اما در سوره مبارکه ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ که فرمود: ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾ که انسان را بعد تعليم ذکر کرد و بيان را بعد از انسانيت ذکر کرد، آن مراحل چهارگانه با توجه به عظمت انسان و ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾ و ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ در آن فاز و فضا است. در آن فاز و فضا که ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ اگر بخواهد انسان بشود که ﴿وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني‏ آدَم﴾[11] او بايد شاگرد رحمان باشد که رحمان از اسماي اعظم الهي است مثل «الله» است و «الرحمن» صفت چيزي قرار نمي‌گيرد موصوف مي‌شود ولي صفت قرار نمي‌گيرد ساير اسماي الهي که در «جوشن کبير» و مانند آن است همه آنها صفت قرار مي‌گيرند رحيم اين چنين است و مانند آن اما اسم اعظم موصوف قرار مي‌گيرد نه صفت. ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ صفت قرار نمي‌گيرد ﴿الرَّحِيمِ﴾ صفت قرار مي‌گيرد. ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ معلم انسان است و ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ بخواهد چيزي را تعليم بدهد مدرسه ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ مدرسه تعليم قرآن است. ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ کساني که در مکتب ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ نشسته‌اند و قرآن ياد گرفتند مي‌شوند انسان. آن‌گاه ﴿اَلرَّحْمنُ﴾، يک؛ ﴿عَلَّمَ الْقُرْآنَ دو؛ اگر کسي قرآن ياد گرفت مي‌شود انسان، ﴿خَلَقَ الْإِنْسانَ﴾ سه؛ اگر دست به بنان و بيان کرد چيزي را گفت مي‌شود بيان، چهار ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾. در سوره مبارکه «الرحمن» و مانند آن گذشت سرّ اينکه بهيمه را بهيمه مي‌گويند براي اينکه حرفش براي ما مبهم است بعضي‌ها ﴿إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ﴾[12] حرفي براي گفتن ندارند مبهم است بهيمه‌اند، نفي حق مي‌کنند نفي عدل مي‌کنند نفي عقل مي‌کنند که فرمود: ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾[13] پس اين تربيع يعني ﴿اَلرَّحْمنُ﴾، يک؛ ﴿عَلَّمَ الْقُرْآنَ، دو؛ ﴿خَلَقَ الْإِنْسانَ﴾، سه؛ ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾، چهار؛ اين يک نظم فرهنگ قرآن است که ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ معلم است، شاگردان ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ در مکتب او قرآن ياد مي‌گيرند و قرآن يادگرفته‌ها مي‌شوند انسان و انسان‌ها وقتي سخن مي‌گويند مي‌شود بيان. اين نظم درباره توجه به روح انسان است.

اما بر اساس نظم طبيعي و عادي، در سوره مبارکه «علق» که اولين سوره است و هنوز به اوج خود نرسيده است، در آنجا دارد ﴿خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ﴾ اول انسان است که از علق خلق شده است، بعد اين انسانِ مخلوق علقي را به مکتب دعوت مي‌کند با تعليم قرآن او را کم‌کم انسان ملکوتي مي‌کند. انسان مُلکي از علق است وارد مدرسه اکرم مي‌شود و درس کرامت ياد مي‌گيرد، آن‌گاه به بارگاه انسان ملکوتي بار مي‌يابد ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ﴾. خدا دو کلاس دارد هر دو يکي است، دو نام دارد هر دو يکي است، دو مکتب دارد هر دو يکي است؛ تکثّر و پراکندگي به لحاظ شاگران است که آن مُلکي‌ها به يک نحو، ملکوتي‌ها به نحو ديگر، به هر تقدير ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ معلم است و ﴿الْأَكْرَمُ﴾ يعني هيچ جا علم محض نيست علم صرف نيست انديشه محض نيست مجموع حکمتين را ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ مي‌دهد و مجموع حکمتين را ﴿الْأَكْرَمُ﴾ مي‌دهد، اينها علم محض نمي‌دهند.

بيان نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) اين است که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[14] علم به تنهايي به ميدان جهاد أکبر برود شکست مي‌خورد؛ همان طوري که فرمود: «جَاهِدُوا أَهْوَاءَكُمْ كَمَا تُجَاهِدُونَ أَعْدَاءَكُم‏»،[15] همان طوري که مرزبندي در جهان بيرون لازم است مرزبندي در جهان درون هم لازم است. آنکه جهاد اکبر نام گرفته است براي اينکه «أَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ».[16] اگر چنين أعدايي و أعدا عدوّي در درون ما کمين کرده و سنگر گرفته است جنگ با او تنها با ابزار علم ممکن نيست با سلاح علمي ممکن نيست، سلاح علمي از يک سو صلاح عقلي و عملي و وارستگي از سوي ديگر. سِلاح انديشه با صلاح عمل و عقل دوتايي سنگر درون را حفظ مي‌کنند انسان مي‌شود باتقوا؛ لذا فرمود: «جَاهِدُوا أَهْوَاءَكُمْ كَمَا تُجَاهِدُونَ أَعْدَاءَكُم‏».

در جهاد درون اگر علم به تنهايي بخواهد به ميدان برود از دو طرف تير مي‌خورد: هم از دشمن بيرون، هم از دشمن درون؛ زيرا دشمن درون که هوي است از درون جاسوسي مي‌کند و دشمن بيرون هم حمله مي‌کند «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ‏] لَا يَنْفَعُه‏» اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است؛ فرمود خيلي از عالمان‌اند که کشته جهل هستند اين جهل در مقابل علم نيست، اين جهل در مقابل عقل است اين جهالت عملي در قبال عقل است که «يعملون السوء من جهالة»، جهالت کار نيروي عملي است، وقتي عقل عملي که «عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[17] در بَند هوس شد فرمانرواي بخش عمل و اراده و تصميم همان هواي نفس است که «أَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ».

آن‌گاه ذات اقدس الهي با اين دو نام که هر دو به يک اصل برمي‌گردد انسان را در مکتب قرآن مي‌نشاند گاهي تعبير اين است اول بايد قرآن ياد بگيرد تا بشود انسان تا بشود صاحب بيان، گاهي مي‌فرمايد اين که از علق خلق شده است بايد در مکتب أکرم بنشيند تا قرآن ياد بگيرد تا بشود باتقوا و هدايت در برابر ردائت و صعود. اين فراز و فرود[18] که از تعبيرات لطيف نيشابوري معروف هست، اين از همين تعبيرات لطيف قرآني گرفته شده که اگر به اوج برود در فراز مي‌شود باتقوا و اگر به فرود سقوط کند مي‌شود طغوي يعني با طغيان، اين دو قسم را مطرح مي‌کند.

آن‌گاه اگر در سوره مبارکه «بقره» و مانند آن آمده است که ذات اقدس الهي به شيطان فرمود چرا سجده نکردي بر انساني که ﴿خَلَقْتُ بِيَدَيَّ﴾؛[19] با دو دستم خلق کردم؟ تعبيرات فراواني چه در روايات چه در کلمات بزرگان دين و مفسران شيعه آمده است که منظور از اين دو دست چيست؟ جمال و جلال است صفات ثبوتي و سلبي است چه چيزی هست؟ يکي از آن جهات مي‌تواند رحمان و اکرم باشد. انسان را با دو دست خلق کرد که يکي ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ است که ﴿عَلَّمَ الْقُرْآنَ﴾ و ﴿خَلَقَ الْإِنْسانَ﴾ و ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾؛ يکي ﴿الْأَكْرَمُ﴾ است که اين اکرم همان حرف ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ را مي‌زند و اين ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ همين حرف اکرم را مي‌زند؛ لذا در روايات درباره دو دست نوراني ذات اقدس الهي آمده است که «کِلْتَا يَدَيْهِ يَمِين»،[20] هر دو دست خدا راست است آنجا جاي «أصحاب المشئمة» و «أصحاب الشمال» و اينها نيست. همين وصف درباره وجود مبارک أبي ابراهيم موساي کاظم(صلوات الله و سلامه عليه) وارد شده است که «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِين‏»؛[21] هر دو دست امام کاظم راست است؛ چهارده معصوم اين طور هستند «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِين‏»، اينها دست چپ ندارند چون سخن از چپ و راست نيست، سخن از ميمنه و مشئمه است؛ آنکه اصلاً مشئمه ندارد دست چپ ندارد، آنکه اصلا ميمنه ندارد دست راست ندارد. بعضي «کلتا يديه شمال» بعضي «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِين‏»، بعضي ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً﴾[22] آنها هم از جهتي اصحاب ميمنه هستند و هم اصحاب مشئمه تا ذات اقدس الهي به حساب اينها بررسي کند.

اگر ذات اقدس الهي فرمود چرا سجده نکردي در برابر کسي که من او را با دو دستم خلق کردم يعني هم با دست ﴿اَلرَّحْمنُ﴾ خلق کردم به او بيان آموختم، هم با دست ﴿الْأَكْرَمُ﴾ او را خلق کردم به او قلم دادم، يکي بنان و يکي بيان. انسان که بخواهد بيان داشته باشد حتماً بايد سميع باشد تا از راه گوش چيزي را نشنود از راه زبان نمي‌گويد لذا کساني که کَر هستند گنگ هم هستند، کساني که گنگ هستند کَر هم هستند. حرف‌ها را از راه گوش ياد مي‌گيرند؛ اينکه فرمود: ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾ يعني «جعلته سميعاً ناطقا». اگر بيان دارد حتماً سميع است مظهر سميع اوست مظهر نطق و بيان و اعلام الهي اوست که او بيان آموخت او سخن دارد کلام دارد و مانند آن.

البته بيانات ديگري هم درباره  اينکه چرا سجده نکردي؟ ﴿خَلَقْتُ بِيَدَيَّ﴾ هم آمده است ولي اين هم يکي از وجوهات مي‌تواند باشد. به هر حال با اين دو عامل الهي يکي بنان و يکي بيان، نشر علم و فرهنگ را در آغازين مرحله ترويج کرده است تشويق کرده است. فرمود: ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ ٭ الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾؛ اين بيان نوراني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است که به آن شاگردش فرمود: «اسْتَعِنْ بِيَمِينِكَ».[23] وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) هم به بعضي از شاگردانش فرمود: «فَإِنْ مِتَ‏ فَوَرِّثْ‏ كُتُبَكَ‏ بَنِيك‏»[24] طرزي زندگي کن که بعد از مرگ تو فرزندان تو چند جلد کتاب تو را ارث ببرند، نه کتاب بخري و به منزل بياوري! آن که کتاب تو نيست. اين شاگردپروري امام صادق(صلوات الله و سلامه عليه) اين است که محقق باش، بعد از تحقيق متحقق باش، يعني هم بيان داشته باشد هم بنان داشته باش، هم قلم داشته باش، هم عالم باش هم عمل داشته باش که دشمن دروني نداشته باشي دشمن بيروني را از پا در بياوري. اين که فرمود: «فَإِنْ مِتَ‏ فَوَرِّثْ‏ كُتُبَكَ‏ بَنِيك‏» اين است. هم آموختن را هم اندوختن را هم اصل نوشتن را او ياد داد چه بنويسيم و چه طور بنگاريم را هم به ما ياد داد که ﴿عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ هم کتابت را هم مکتوب را. اگر به مکتوبات سوگند ياد مي‌کند براي اينکه اين مکتوبات گفته خود اوست إنشائات خود اوست گفته او را مخلوق او به قلم آورده است ﴿ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ[25] قسم به فلان مقاله! قسم به فلان کتاب! قسم به فلان نوشته! اين پيام، اين نوشته، اين کتابت و کتاب هر دو مورد سوگند ذات اقدس الهي است براي اينکه چيزي جز کلام او و بيان او نيست.

آن‌گاه شروع کرد به حقيقت انسان؛ هدايت و ردائت را، سقوط و صعود را، فراز و فرود را، بهشت و جهنم را دارد ترسيم مي‌کند. فرمود برخي‌ها هستند بيراهه مي‌روند، يک؛ راه ديگري را هم مي‌بندند، دو. بيراهه مي‌روند براي اينکه ﴿إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغی ٭ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى﴾‏ اگر ببيند ـ خداي ناکرده ـ بي‌نياز از غني محض است اين داعيه ربوبيت مي‌کند. انسان ممکن است فقرش را با کار و تلاش و کوشش برطرف کند، ولي خود را بي‌نياز ببيند طغيان خواهد کرد؛ چون فقير چگونه مي‌تواند خود را بي‌نياز بپندارد؟ ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ﴾[26] اين بخش اول.

بايد بداند که به هر حال انسان با مرگ از پوست به در مي‌آيد نه بپوسد «کما تقدم مراراً» و وارد عالم برزخ مي‌شود که در بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است که «إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَي دَار».[27] اگر خود را بي‌نياز ببيند طغيان مي‌کند ﴿إِنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الرُّجْعی‏﴾؛ بازگشت به اوست. انسان در برابر هر انديشه و هر انگيزه‌اي که داشت و دارد مسئول است، نه عالَم باطل است و نه انسان به بطلان و ياوه خلق شده است ﴿أَ يَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدي[28] اين نيست.

﴿أَ رَأَيْتَ الَّذي يَنْهی﴾‏ همين در اثر طغيان ﴿عَبْداً إِذا صَلَّی﴾؛ اما آن يکي که بنان و بيان را، رحمان و اکرم را گرامي داشت، از مشهد و محضر آنها علم الهي فرا گرفت و انسان شد، او کسي است که به بندگي و بردگي مي‌پردازد. وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) در اوايل بعثت و قبل از بعثت هم عبد الهي بود حالا اين يک مقدار توجيه مي‌خواهد که اگر اين سوره جزء عتائق سور است يا اولين سوره است جريان نماز چگونه مطرح است؟ آيا نماز در مکه بود يا نبود؟ نمازي که وجود مبارک روح خدا و کليم الهي همه اينها نماز داشتند ﴿أَوْصاني‏ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا﴾ کلمات مسيح و امثال مسيح(سلام الله عليهم اجمعين) است بايد روشن بشود که انبياي الهي قبل از بعثت اين مقام بندگي و بردگي را هم داشتند.

فرمود: ﴿أَ رَأَيْتَ الَّذي يَنْهی ٭ عَبْداً إِذا صَلَّی﴾؛ همين کسي که طغيان دارد همين کسي که خود را بي‌نياز مي‌بيند، امر به منکر مي‌کند نهي از معروف، اگر ببيند بنده‌اي مثل وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) مشغول عبادت است او را نهي مي‌کند اعتراض مي‌کند اعراض مي‌کند و معارضه دارد اين سه پديده تلخ را طغيانگران در برابر مردان باتقوا دارند اول اعراض است بعد اعتراض است بعد معارضه است و جنگ. فرمود: ﴿أَ رَأَيْتَ﴾ آن کسي را که ﴿يَنْهی﴾؛ نهي از معروف مي‌کند به جاي نهي از منکر ﴿يَنْهی ٭ عَبْداً إِذا صَلَّی﴾ آن عبدي که نماز مي‌خواند اگر در مسير هدايت باشد و مردم را به تقوا وادار کند تو که گرفتار طغيان هستي کسي که به فضيلت تقوا متّصف است او را نهي مي‌کني، نهي از معروف مي‌کني ﴿أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوی‏﴾. اين ﴿أَ رَأَيْتَ﴾ يعني «أخبرني»! ﴿أَ رَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّی﴾ هم رهآورد پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) را دروغ مي‌پندارند، هم اعراض مي‌کند، بخش اول تولي؛ هم اعتراض مي‌کند، بخش دوم تولي؛ هم معارضه مي‌کند، بخش سوم تولي، که مبارزه و مانند آن هم در همين بخش است؛ ﴿أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَری﴾ که از لطيف‌ترين تعبيرات قرآن کريم در آغاز بعثت اين است که ذات اقدس الهي ما را به حيا دعوت کرده است فرمود مگر نمي‌داند که خدا مي‌بيند؟ هنوز مسئله جهنم و بگير و ببند ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوه﴾[29]‏ و مانند آن نبوده است و نيست، بعداً نازل مي‌شود اولين بخشي که قرآن کريم ما را دعوت کرد و هدايت کرد حيا است آيا نمي‌داند که خدا او را مي‌بيند؟ که اميدواريم توفيق حيامندي در پيشگاه ذات اقدس الهي را قرآن به همه ما مرحمت کند.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. سوره مدثر، آيه2.

[2]. بلد الأمين و الدرع الحصين، ص188.

[3]. سوره أعلی، آيه1.

[4]. سوره الرحمن، آيه78.

[5]. سوره قيامت، آيه37.

[6]. سوره مؤمنون، آيه12.

[7]. سوره آل عمران، آيه59.

[8]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[9]. سوره مؤمنون، آيه14.

[10]. سوره الرحمن، آيات1 ـ 4.

[11]. سوره اسراء، آيه70.

[12]. سوره فرقان، آيه44.

[13]. سوره فرقان، آيه44.

[14]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، حکمت107.

[15]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج65، ص370.

[16]. مجموعة ورام، ج‏1، ص59.

[17]. تفسير نور الثقلين، ج‏5، ص382.

[18]. ديوان اشعار عطار، غزل337؛ «ز سرگشتگي زير چوگان چرخ ٭٭٭ چو گويي نداني فراز از فرود».

[19]. سوره ص، آيه75.

[20]. قرب الإسناد (ط ـ الحديثة)، النص، ص61.

[21]. وسائل الشيعة، ج24، ص260.

[22]. سوره توبه، آيه102.

[23]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏2، ص152.

[24]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏2، ص150.

[25]. سوره قلم, آيه1.

[26]. سوره فاطر، آيه15.

[27]. اعتقادات الإماميه(للصدوق)، ص47.

[28]. سوره قيامت, آيه36.

[29]. سوره حاقه، آيه30.