دیگر اخبار
«وقودِ» آتش جهنم سران استکبار هستند

«وقودِ» آتش جهنم سران استکبار هستند

از خود بيگانگی در انسان

از خود بيگانگی در انسان

معنای سیاست دینی در کلام امام مجتبی علیه الصلاه و السلام

معنای سیاست دینی در کلام امام مجتبی علیه الصلاه و السلام

علم الوراثه اکتسابی نیست/ علم الوراثه از راه «تولّی» حاصل می شود

علم الوراثه اکتسابی نیست/ علم الوراثه از راه «تولّی» حاصل می شود

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پرسشی درباره بردن نام کوچک ائمه(ع) در ادعیه و زیارات

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پرسشی درباره بردن نام کوچک ائمه(ع) در ادعیه و زیارات

بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند



تفسير سوره مباركه طلاق آيات 1 تا 2
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ لاَ تُخْرِجُوهُنَّ مِن بُيُوتِهِنَّ وَ لَا يَخْرُجْنَ إِلاّ أَن يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لاَ تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً (1) فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنكُمْ وَ أَقِيمُوا الشَّهَادَةَ لِلَّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَن كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً

سوره مبارکه «طلاق» که در مدينه نازل شد مصدّر به ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّاست اين عنوان ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ، ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُول اينها گاهي در اوّل سوره واقع مي‌شوند گاهي در اثناي سوره. در اوّل سوره نظير سوره مبارکه «احزاب» و همين سوره «طلاق» و سوره «تحريم» که بعداً خواهد آمد اوّل آن ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ است؛ در آغاز سوره مبارکه «احزاب» به اين صورت هست: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ﴾، در سوره «تحريم» که بعد از سوره «طلاق» است به اين صورت است: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ﴾ و در سوره «طلاق» هم که محلّ بحث است به صورت ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾ است. پس اين ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ گاهي در اوّل سوره است و گاهي هم در وسط سوره مثل ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ﴾[1] که در جريان مسئله غدير مطرح است.

گاهي اهميت مطلب را نشان مي‌دهد گاهي محور بحث خود پيغمبر است. در جريان ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ﴾، مسئوليت مستقيم برای خود پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است يا منحصر به فرد است آن مسئوليت مثل سوره «مائده» که فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ﴾ که جريان خلافت حضرت امير(سلام الله عليه) است يا اگر منحصر به او نيست مسئول مستقيم و اوّل خود پيغمبر است مثل اوّل سوره مبارکه «احزاب» که فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ﴾، احزاب فراواني عليه حکومت اسلامي توطئه کردند، مسئول مستقيم گوش ندادن به پيشنهادهاي کفّار و منافقين خود پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و  سلّم) است ديگران هم بايد اطاعت کنند. اما ديگران مسئول مستقيم نيستند، آنکه مسئول مستقيم است حاکم اسلامي است؛ لذا فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ﴾.

اما آن بحث‌هاي احکام فقهي مثل همين آيه سوره مبارکه «طلاق» اين چون سخنگوي مردم است و اوّل کسي است که دريافت مي‌کند، وگرنه حکم مشترک است بين آن حضرت و امت. ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾، فرقی بين آن حضرت و امت نيست؛ اما برخلاف سوره «تحريم» که بعد از سوره «طلاق» خواهد آمد، چون مستقيماً خود آن حضرت اين کار را کرده است: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ﴾. گرچه ديگران اگر جزء خصايص شصت‌گانه‌اي که علامه در تذکره ياد کرده است آن شصت حکم اگر نباشد مشترک بين آن حضرت و ديگران است.

فرمود: ﴿لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكَ﴾، بعضي از همسران آن حضرت کار ناروايي کردند اسراري را فاش کردند که اين آيه نازل شد. غرض اين است که اين عنوان يا اوّل سوره است که در اوّل سه سوره است، يا در اثناي سوره است مثل آنچه در سوره «مائده» آمده، گاهي محور بحث، شخصِ پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و  سلّم) مثل جريان غدير گاهی نه حکم عام است. اين حکم عمومي گاهي مسئول اجراي آن مستقيماً در درجه اوّل خود پيغمبر است؛ نظير مسئله ﴿لاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ﴾ در جريان جنگ احزاب و مانند آن يا نه، يک حکم فقهي ساده مشترک است؛ نظير همين اوّل سوره مبارکه «طلاق» که براي همه هست که ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾.

مطلب بعدي آن است که احکام طلاق يک مقدارش در سوره مبارکه «بقره» آمده است، يک مقدارش هم در ساير سُور، يک مقدارش هم در سوره مبارکه «طلاق». در سوره مبارکه «بقره» که تقريباً يک بخش وسيعي از احکام طلاق در آن سوره آمده است، گاهي طلاق را به لحاظ قبل از آميزش ذکر مي‌کنند که آنجا سخن از مَهر است و تنصيف مهر. گاهي طلاق قبل از آميزش را ذکر مي‌کنند، نه براي تنصيف مهر؛ بلکه براي اينکه عده ندارد. اين دو طايفه از آيات است که مربوط به طلاق قبل از آميزش است يا «لبيان تنصيف المهر»، يا «لبيان نفي عدّه». گاهي طلاق را ذکر مي‌کنند از باب اينکه مرحله اوّل و دوم با مرحله سوم فرق دارد. حکم طلاق سوم را ذکر مي‌کنند که ﴿حَتَّي تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَه‏﴾[2] و نياز به تحليل دارد را ذکر مي‌کنند. گاهي هم نظير طلاق رجعي است که محل بحث است در سوره مبارکه «طلاق».

در سوره مبارکه «بقره» آيه 236 فرمود: ﴿لاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِن طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ﴾، اينکه شما نصفي از مهر را بپردازيد، آنجا سخن از عدّه و امثال عده نيست، چه اينکه در آيه 237 فرمود: ﴿وَ إِن طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ﴾، اينجا طرح طلاق قبل از آميزش است براي بيان تنصيف مهر؛ اما آنجا که سخن از طلاق‌هاست براي بيان عدد طلاق و مانند آن، آن در همان سوره مبارکه «بقره» آيه 228 به بعد است که فرمود: ﴿وَ الْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوءٍ﴾، اين برای طلاق بعد از آميزش است. در آيه 229 فرمود: ﴿الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ﴾؛ آن طلاقي که مي‌تواند رجعي باشد و شوهر مي‌تواند مراجعه کند آن دو بار است. ﴿الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ﴾، بعد از اينکه بار دوم تمام شد، ﴿أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ﴾؛ يا رها کنيد براي اينکه همسر ديگر بگيرد. اما در آيه 230 فرمود اگر بار سوم طلاق داديد ديگر سخن از امساک به معروف نيست: ﴿فَإِن طَلَّقَهَا﴾؛ يعني بار سوم ﴿فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّي تَنكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ﴾، حالا اگر آن همسر بعد و آن محلّل ﴿فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَنْ يَتَرَاجَعَا إِنْ ظَنَّا أَن يُقِيَما حُدُودَ اللّهِ﴾.

اما محور بحث در طلاق رجعي است که حتماً بايد يک بار باشد. برخي‌ها گفتند از اين آيه ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾، سه طلاقه هم از آن در مي‌آيد، چون که آنها سه طلاقه را در مجلس واحد جايز دانستند. برخي از خود آنها متوجه شدند که آيه موافق با سه طلاقه در مجلس واحد نيست و همان طوري که اماميه مي‌گويد بايد اين سه طلاق در سه محفل با تخلل چند عدّه باشد. براي اينکه در پايان همين آيه اوّل سوره «طلاق» دارد که اگر طلاق داديد شايد دوباره شوهر برگردد و زن رضايت بدهد: ﴿لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً﴾، اين يقيناً سه طلاقه را شامل نمي‌شود، چون اين ﴿لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً﴾ ناظر به اين است که ممکن است زن و مرد توافق کنند و به زندگي مسالمتآميزشان ادامه بدهند. اگر اين با سه طلاق، طلاق داده شد که رجوع جايز نيست. پس اين صدرش که دارد: ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ﴾، اين برای طلاق بعد از آميزش است، يک؛ و حتماً يک طلاقه است نه سه طلاقه، دو. آن آياتي که در سوره مبارکه «بقره» بود که مال برای مهر بود، يا عدّه نداشتن بود، آن برای طلاق قبل از آميزش است. اما اينکه دارد عدّه را نگه بدارد اين معلوم مي‌شود طلاق بعد از آميزش است.

پس چند طايفه آيه درباره طلاق است: يک طايفه درباره طلاق قبل از آميزش است «لبيان تنصيف مهر». يک طايفه طلاق قبل از آميزش است براي نفي عدّه. يک طايفه طلاق مرّه واحد است يکبار طلاق است براي احصاي عدّه و امکان رجوع مستأنف. طايفه چهارم طلاقي است که در سوره مبارکه «بقره» آمده است که فرمود: ﴿الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ﴾. بعد در آيه 230 فرمود اگر بار سوم طلاق دادند: ﴿فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّي تَنكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ﴾.

اما اين آيه که مربوط به طلاق بعد از آميزش است، در بحث ديروز ملاحظه فرموديد که اين «لام» يا به معناي «عند» است؛ نظير ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ﴾،[3] يا به منزله «لام» است در ﴿إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ﴾،[4] يا «لا هذا و لا ذاک کما هو الحق» به معناي «في» است؛ نظير آنچه در اوّل سوره مبارکه «حشر» آمده است که خداوند آنها را ﴿لِأَوَّلِ الْحَشْرِ﴾، بيرون کرده است که اين «لام» به معني «في» است يعني «في اوّل الحشر». اينجا هم ﴿لِعِدَّتِهِنَّ﴾ يعني «في عدّتهن»؛ طلاق بايد در زمان طُهر باشد که اين طهر اوّل حساب مي‌شود؛ يعني اگر زن طاهره بود طُهر غير مواقع، اين طهر اوّل حساب مي‌شود و طلاق در اين طُهر واقع شده است.

پرسش: ...

پاسخ: چرا! ﴿فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ﴾، يعني رجوع را نشان مي‌دهد، ﴿أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ﴾. اما بار سوم که شد: ﴿فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّي تَنكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ﴾. اين ﴿الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ﴾ براي اينکه ثابت کند رجوع جايز است؛ اما در آيه بعد فرمود اگر شما بار سوم طلاق داديد: ﴿فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّي تَنكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ﴾ ديگر جا براي رجوع نيست.

پس اين «لام» به معناي «في» است نظير ﴿لِأَوَّلِ الْحَشْرِ﴾ به معني «في اوّل الحشر» است. در عدّه است يعني در طهر غير مواقعه است اين هم عدّه اُولي حساب مي‌شود. دو تا عدّه ديگر هم باشد. حالا اگر اين دو عدّه سپري شد، اين بخواهد مراجعه کند عقد مستأنف مي‌خواهد، ولي اگر اين عدّه سوم دارد منقضي مي‌شود هنوز به پايان نرسيده حکمش در آيه بعد است فرمود: ﴿فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ﴾، اين ﴿بَلَغْنَ﴾، مثل ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ﴾، که هر دو بر وزان ﴿إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ﴾[5] نازل شده است. ﴿إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُم‏﴾، يعني چه؟ يعني «اذا اردتم ان تقوموا للصّلاة»، نه اينکه اگر «قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ» گفتيد برويد وضو بگيريد. ﴿إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا﴾؛ يعني «اذا اردتم ان تقوموا للصلاة فاغسلوا وجوهکم و ايديکم الي المرافق». اينجا هم ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ﴾، عدّه را نگه داريد؛ يعني مواظب باشيد «اذا ارتم ان تطلق النّساء» مواظب عده باشيد که طلاق در طهر غير مواقعه قرار بگيرد.

اينجا هم ﴿فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ﴾، نه يعني اگر اين سه عدّه تمام شد، اگر سه عدّه تمام شد که شخص بايد با عقد مستأنف ازدواج را شروع کند، نه با رجوع. فرمود: ﴿فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ﴾، يعني اِشراف نزديک است که عدّه سوم به تماميت برسد اين رجوع مي‌کند. ﴿فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ﴾؛ نگه مي‌دارد اما با معروف زندگي مي‌کنند؛ يعني جامعه آنچه را که عقل  و شرع مي‌شناسد به رسميت شناخته است که ادب و احترام است نگه مي‌دارد. وگرنه اين اصلي که ما هر روز بايد اين را بدانيم تا اين پرونده‌ها هست همين طلاق هست؛ يعني تا مادامي که ما شصت ميليون باهم دعوا داريم، همين فلاکت و اين بدخيمي هست. اين بدخيمي دامنگير همه ما هست؛ حالا يا بچه‌هايمان يا نوه‌هايمان و خدا نياورد آن خانه‌اي که به اين طلاق که يک بيماري بدخيم است مبتلا شود. نه پدر آسايش دارد، نه مادر آسايش دارد، نه آن جوان آسايش دارد، نه اين جوان آسايش دارد. ما مادامي که عادت نکرديم به دين زندگي کنيم، همين درد هست. نه سلام بين ما هست نه ادب بين ما هست نه احترام بين ما هست نه گذشت بين ما هست، نه ﴿رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ[6] بين ما هست. اين را باور کنيم اين پانزده ميليون پرونده يعني شصت ميليون دعواي رسمي در مملکت! شدني نيست. آن وقت کدام غدّه بدخيمي بدتر از اين طلاق است؟!

ما که به ائمه عرض مي‌کنيم: «کَلامُکُم نُورٌ»،[7] روي جانمان مي‌گوييم، باور داريم. من تعجب مي‌کنم اينها اين سواد را از کجا پيدا کردند؟! شما مستحضريد اينها مي‌گويند ما از عرش تا فرش باخبريم، من آن قسمت را هيچ ترديدي ندارم، براي اينکه عرش واقعيتي است، فرش واقعيتي است، سماوات واقعيتي است، فرشته‌ها واقعيتي است، همه اينها حقايق خارجيه هستند و علوم آنها نزد اهل بيت است اما دنيا چيست؟ مردم چيست؟ اينها امور اعتباري است. اينها حقيقت نيست. وضع مردم چيست؟ اکثر مردم دينشان دين آدامسي است. اين علم را از کجا ياد گرفتند اينها؟ اين بيان نوراني سيدالشّهداء همين است، فرمود: «النَّاسَ‏ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَي أَلْسِنَتِهِم‏»؛[8] قبلاً مسطکي بود که مي‌جويدند وقتي تفاله مي‌شد مي‌انداختند دور. الآن آدامس است. اين آدامس را مي‌جويند، وقتي که آن لذّتش تمام شد، تُف مي‌کنند مي‌اندازند دور. فرمود اکثري مردم اسلامشان آدامسي است، اين را از کجا فهميدند؟ اين جزء اعتباريات است. هر جا بروي آسمان همين رنگ است. چه علمي خدا به اينها داد خدا مي‌داند! مستحضريد اگر بگويند ما از عرش خبر داريم، ما مثل دو دو تا چهار تا قبول مي‌کنيم، براي اينکه عرش واقعيتي است، يک لوح محفوظي است، ﴿إِن مِّن شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ،[9] حقيقتي است که اينها با علم غيب باخبرند. اما اينها اعتباريات است وضع دين مردم است. اين بيان را حضرت فرمود اکثري مردم اسلامشان آدامسي است. تا به نفع آنهاست مي‌گردند، وگرنه برمي‌گردند، «فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُون». با همان گروه کم آمده عالمي را اصلاح کرده، فرمود: «النَّاسَ‏ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ»[10] که «تَلعقُ به الالسُن»، اين «تلعق به الالسن» همين آدامس است. «لعوق ما تلعق به الالسن»، «لعق ما تلعق به الالسن». اسرار عالم چيست؟ دنيا وضعش چيست؟ مردم چگونه زندگي مي‌کنند؟ اين از آن اسرار غيبيه‌اي است که ذات اقدس الهي به اينها داد.

غرض اين است که فرمود مردم اين هستند. آن‌گاه فرمود اگر بخواهيد درست زندگي کنيد همين حرف‌هاي ما را بزنيد. همين بيان نوراني امام که فرمود: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا وَ أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْض»،[11] فرمود جامعه را عاطفه، ادب، احسان، گذشت، سلام به يکديگر، مهرباني اداره مي‌کند. وگرنه هر کدام سنگ خاص‌اند، سنگ روي سنگ بند نمي‌شود. فرمود حرف‌هاي ما جامعه درست مي‌کند، حرف‌هاي ما تمدن درست مي‌کند. حرف‌هاي ما جامعه منهاي طلاق درست مي‌کند.

البته قرآن به طور کلّي اينها را دارد. اگر بگوييم اينها از کجا دارند؟ مثل اينکه بگوييم قرآن از کجا دارد. قرآن ناطق‌اند. اگر کسي باور بکند اينها قرآن ناطق‌اند، همين حرف در مي‌آيد. قرآن مي‌گويد: ﴿فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾، معروف يعني چيزي که عقل آن را به رسميت بشناسد، دين آن را به رسميت بشناسد، شناخته شده است. نزد عقل، ادب شناخته شده است. نزد پيغمبر و اهل بيت(عليهم السلام) ادب و احسان شناخته شده‌اند، معروف‌اند و بقيه منکر هستند. پيغمبر بي‌ادبي را نمي‌شناسد، اهل بيت بي‌ادبي را نمي‌شناسند. اين منکر است، نکره است نزد اينها. فرمود: ﴿فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾، با احترام زندگي کنيد. آن وقت طرفين راحت‌اند. چطور در خانواده شيعه هنوز هم که هنوز است آنها که هفتاد هشتاد سال سنّشان است در کمال احترام و ادب دارند زندگي مي‌کنند؟ پس مي‌شود اين کار را کرد. ﴿فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾؛ يعني چيزي که نزد عقل به رسميت شناخته شده است، نزد پيغمبر و اهل بيت به رسميت شناخته شده است. اگر هم نخواستيد، نتوانستيد ممکن نبود با هم هماهنگ باشيد، ﴿فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾؛ با ادب و احترام.

﴿فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾، نه اينکه مدت تمام شد، چون مدت تمام شد عقد جديد مي‌خواهد. ﴿فَإِذَا بَلَغْنَ﴾؛ يعني اشراف بر بلوغ، مثل ﴿إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ﴾، مثل ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾. ﴿أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾؛ با ادب و احترام. ﴿وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنكُمْ﴾، طلاق مثل نکاح نيست؛ نکاح آن اشهادش مستحب است. بسياري از اين مشکلات پرونده‌اي براي اين است که ما احکام دين را رعايت نمي‌کنيم. در خريد و فروش سند تنظيم نمي‌کنيم، مي‌گوييم ما به او اطمينان کرديم. در همين بخش پاياني سوره مبارکه «بقره» طولاني‌ترين آيه قرآن همين است که اگر چيزي مي‌فروشيد چيزي مي‌خريد اگر جزء جزئيات و امور عادي باشد: ﴿إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُديرُونَها بَيْنَكُمْ﴾،[12] يک نان مي‌خريد، يک سيب‌زميني مي‌خريد، پيازي مي‌خريد، اينها قباله نمي‌خواهد. اما اگر شرکتي هست، تجارتي هست، يک قرارداد مهمي است، حتماً سند تنظيم بکنيد. ﴿وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ﴾[13] اگر کسي ندانست: ﴿فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ﴾، براي اينکه شما يادتان مي‌رود پنج سال قبل به يکديگر چه گفتيد! حالا بايد برويد محکمه شکايت کنيد. اين مي‌گويد من اين گونه خيال مي‌کردم! او مي‌گويد آن گونه خيال مي‌کردم! فرمود به حافظه تکيه نکنيد، سند تنظيم کنيد قباله تنظيم بکنيد که در اختيارتان باشد دعوا نکنيد بعد. من خيال مي‌کردم اين گونه مي‌شود، من نظرم اين بود، فرمود اين کار را بکنيد. مي‌دانيد اين عربي که در تمام حجاز شايد شما بايد انگشتشمار يک نفر را پيدا مي‌کرديد يا چند نفر را که قدرت نوشتن داشته باشد، اين دين آمده آنها را اين قدر نويسا کرده که در مدينه اين آيه سوره مبارکه «بقره» نازل مي‌شود که تمام کارهايتان با اسناد رسمي باشد. يعني نوشتن هست. هر کسي در خانه‌اش يک نويسنده دارد. اين عرب را به اينجا رساند. مگر زماني که حضرت ظهور کرد در خود کلّ حجاز چند نفر مي‌توانستند بنويسند؟ آن قدر تعليم و تعلّم را لازم کرد نوشتن را، نوشتن را، نوشتن را. پيغمبر نشسته است کسي آمده در محضرش عرض کرد يا رسول الله! محضر شما خيلي شيرين است ما همين که از اينجا بيرون مي‌رويم ديگر آن لذّت همراه من نيست. فرمود چرا به من مي‌گويي؟ «اسْتَعِنْ بِيَمِينِكَ»؛ اينجا که مي‌آيي با قلم بيا، با کاغذ بيا، حرف‌هاي مرا يادداشت کن. همين طور مي‌آيي بله البته يادت مي‌رود. به من مي‌گويي وقتي که ما رفتيم آن لذت را نداريم. با قلم بيا، با کاغذ بيا، بنويس، همراهت باشد، «اسْتَعِنْ بِيَمِينِكَ»، به من نگو، به دستت بگو. گفت و گفت و گفت، آن وقت آمد جايي که فرمود همه‌تان قباله بنويسيد، همه‌تان سند درست کنيد.

حالا در چنين فضايي آدم احتمال مي‌دهد که قرآن ـ معاذالله ـ تنظيم نشده کتابت نشده و همين طور رها شده است؟! اين است که مي‌گويد هر چه مي‌خري قباله درست کن، سند درست کن، قرآن را همين طور رها کرده؟ صدها نويسنده بودند، هر کسي مي‌نوشت البته؛ منتها وجود مبارک حضرت امير جمع کرد. غرض اين است که اين دين است. اي کاش به ما مي‌گفتند هر شب قرآن به سر بکنيد! از بس اين کتاب شيرين است. آن وقت ما راحت زندگي مي‌کنيم. معناي راحتي اين نيست که آدم سرمايه داشته باشد، برج‌نشين باشد، همان خانه ساده که زندگي مي‌کند بدون بدخيمي زندگي کند، غصّه زن و بچه نداشته باشد، غصّه طلاق نداشته باشد. ما مي‌خواهيم خوب زندگي کنيم، همين! نه زاهدانه، نه اشرافي. مرفّه بودن، آسان زندگي کردن، غير از اين است که آدم اشرافي باشد. آنها که اشرافي‌اند که با قرص خواب مي‌خوابند. فرمود مي‌خواهيد راحت زندگي کني اين است. مواظب زبانت باش، مواظب چشمت باش، مواظب گوشت باش، راه کسي را نبند، بيراهه هم نرو، به کسي هم اهانت نکن، راحت زندگي مي‌کني.

﴿فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ﴾؛ يعني «قَرُب بلوغ الأجل» نه اينکه أجلشان تمام شد که اگر تمام بشود عقد جديد مي‌خواهد. ﴿فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾، اينجا اگر با ضمير مي‌آورد يقيناً کافي بود؛ اما اصرار دارد که اسم ظاهر بياورد. اگر مي‌فرمود که «فامسکوهنّ أو فارقوهنّ بمعروفٍ» کافي بود. اگر مي‌فرمود: «فامسکوهن بمعروف أو فارقوهن به» کافي بود. اما تکرار اسم ظاهر تصريح اسم ظاهر براي اهميت دادن به مسئله چيزي است که «يعرفه العقل»؛ عقل آن را به رسميت مي‌شناسد، شرع آن را به رسميت مي‌شناسد. ﴿بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنكُمْ﴾، منتها در مسئله اشهاد که در پايان سوره مبارکه «بقره» است راجع به خريد و فروش، «شاهدان کاتبان» در سوره مبارکه «بقره» دارد که اينها باشند، آن حمل بر استحباب شده است و آن ارشادي است. آدم در هر خريد و فروشي نمي‌تواند دو تا شاهد داشته باشد؛ اما در جريان طلاق اين حکم، حکم لازم است. ﴿وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنكُمْ وَ أَقِيمُوا الشَّهَادَةَ لِلَّهِ﴾، آن ﴿ذَوَيْ عَدْلٍ﴾، ظرف حادثه را تحمّل کند؛ يعني وقتي مي‌خواهد طلاق اتفاق بيفتد اين را تحمل کند. وقتي هم در محکمه نياز بود اينها بيايند اقامه شهادت کنند. در شهادت مستحضريد که دو مرحله است: شاهد در مرحله رخداد حادثه بايد آن حادثه را از نزديک خوب ببيند، اين مي‌شود تحمّل حادثه. اين را با حفظ بدون کم و زياد در محکمه ادا کند، اين مي‌شود اداي شهادت و اقامه شهادت. هر شهادتي اين دو رکن را دارد: يکي تحمل حادثه؛ ديگری اداي او. اينکه مي‌گويند اعضا و جوارح در قيامت شهادت مي‌دهند،[14] يا مسجد شهادت مي‌دهد،[15] يا فلان منطقه شهادت مي‌دهند، اگر امروز نفهمند که چه کسي آمده و چه کسي رفته، فردا چگونه شهادت مي‌دهند؟ اداي شهادت وقتي مسموع است که مسبوق به تحمّل باشد. مسجد شهادت مي‌دهد که کدام همسايه آمده، کدام همسايه نيامده؟ چه کسي در من نماز خواند، کاملاً شهادت مي‌دهد. شهادت مسجد و شکايت مسجد هم در محکمه مقبول است. اگر اين در دنيا متوجه نباشد که چه کسي آمده و چه کسي نرفته! شهادتش در محکمه قيامت که مسموع نيست. شکايتش هم مسموع نيست.

حالا اين را ما کاملاً مي‌فهميم که اينها حقيقت دارند؛ منتها با ما نامحرمان خاموشند.[16] اگر ائمه(عليهم السلام) فرمودند مسجد اين طور مي‌فرمايد مسجد اين طور مي‌فرمايد! ما بدون کمترين تأمّل قبول مي‌کنيم، چون موجودي است حقيقي و مي‌تواند بفهمد و امثال آن. خدا مرحوم شيخ طوسي را غريق رحمت کند! در تبيان اين را نقل مي‌کند که سنگي بود قبل از اينکه وجود مبارک حضرت به مقام رسالت برسد هر وقت حضرت را مي‌ديد احترام مي‌کرد. مرحوم شيخ طوسي در تبيان نقل مي‌کند که حجري است «إِنِّي لَأَعْرِفُهُ الْآن‏»؛[17] الآن هم من مي‌شناسم. هر وقت قبل از پيامبري و نبوت من، من مي‌خواستم عبور بکنم اين سنگ به من سلام مي‌کرد. معلوم نبود که چه حوادثي مي‌خواهد پيش بيايد! اين سنگ مي‌بينيد باخبر است که بعداً اين شخص پيغمبر مي‌شود. از اين اسرار ما کاملاً باور داريم چون يک موجود حقيقي است مي‌تواند عالم باشد. اما اسرار دنياي مردم که وضع دنياي مردم اين است واقعاً چيز عجيبي است.

اين کلمه معروف را دو بار تکرار کرد با اسم ظاهر با اينکه يک بار کافي بود، يک؛ بار دوم به ضمير کافي بود، دو؛ و اين اِشهاد ﴿ذَوَيْ عَدْلٍ﴾ برای مقام تحمّل است، يک؛ و اقامه شهادت برای محکمه در مقام اداست، دو؛ ﴿وَ أَقِيمُوا الشَّهَادَةَ لِلَّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَن كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ﴾، وعظ مستحضريد به معني سخنراني نيست، سخن‌خواني نيست. کسي نوشته‌اي دارد مي‌خواند اين مي‌شود سخن‌خواني. بدون نوشته حرف مي‌زند، اين مي‌شود سخنراني. اينها را نمي‌گويند موعظه. اينها را مي‌گويند سخنراني. وعظ «جذبُ الخلقِ الي الحق» است. اگر آن گوينده توانست جاذبه‌اي داشته باشد که مستمع را به الله جذب کند اين مي‌شود وعظ. وگرنه وعظ که به معني سخنراني نيست. فرمود کسي مجذوب مي‌شود که دلباخته دين باشد. بداند که اين حرف، حرف آشناست. الآن شما مي‌بينيد اين مهد کودک که بچه‌ها هستند سر و صدا مي‌کنند هر کسي يکي از اين بچه‌ها را صدا بزند گوش نمي‌دهد مشغول بازي است. اما مادر اين کودک وقتي مي‌آيد اسم اين کودک را مي‌برد اين کودک مي‌بيند اين صدا آشناست، فوراً برمي‌گردد. اگر کسي اهل دين باشد، مي‌فهمد اين صدا، صداي خداست؛ اين صدا صداي پيغمبر است؛ اين صدا صداي علي و اولاد علي است، برمي‌گردد. وعظ سخنراني نيست، سخن‌خواني نيست؛ وعظ «جذبُ الخلقِ الي الحق» است.

فرمود کسي که ايمان دارد مي‌شناسد اين حرف‌ها را. چطور اين کودک در همه سر و صداهاي بازي، همين که مادرش يک صدا زد فوراً برمي‌گردد؟ اين صدا آشناست. اگر کسي با آن جريان ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ﴾[18] در ارتباط باشد اين آيات قرآني را بشنود، مي‌بيند که اين صدا را يک وقت شنيده است. اين صدا آشناست. تبليغ نيست. صداي بيگانه نيست. اين صدايي است که يک وقت شنيده است. اصلاً در آن آيه سوره «اعراف» فرمود ما اين قرارداد را گذاشتيم اين اقرار را گرفتيم که بعد شما بهانه نداشته باشيد. پس معلوم مي‌شود که اگر ما قدري غبارروبي بکنيم يادمان مي‌آيد. عالمي نبود که يادمان نيايد، در همان آيه سوره «اعراف» دارد که ما اين کار را کرديم تا شما بهانه نياوريد. اگر اين مربوط به يک عالم ديگري بود، «أ لست» بود مي‌گويد آسمان‌ها بود، زمين؛ آسمان و زمين ندارد، جايي بود که الآن يادمان است؛ منتها بايد غبارروبي بکنيم. خدا مي‌فرمايد من اين کار را کردم تا شما بهانه نياوريد پس معلوم مي‌شود که بايد يادمان باشد. اگر جايي بود که الآن آن عالم، کاري به اين عالم نداشت، ما يادمان نيست، اين چه احتجاجي است؟ ذيل همان آيه فرمود: ﴿إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ﴾، مبادا کسي بگويد که ﴿إِنمََّا أَشْرَكَ ءَابَاؤُنَا﴾؛ ما پدرانمان مشرک بودند ما اينجا آمديم اين طور شديم. ما يا در کشوري زندگي مي‌کرديم که اين حرف‌ها مطرح نبود. هر جا برويد اين يادتان است. چنين چيزي با ما هست؛ منتها ما بايد غبارروبي بکنيم اين صداي آشنا را بشنويم. آن گوشي که هر حرفي را مي‌شنود اين حرف‌ها با اين گوش آشنا نيست.

غرض اين است که ما در عالم طبيعت هم اين را داريم اين بچه تا صداي مادر را شنيد برمي‌گردد. مي‌بيند که اين صدا آشناست. اينجا هم مي‌فرمايد ﴿ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَن كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ﴾، کسي که مؤمن باشد اين حرف براي او آشناست. وقتی که حرف براي او آشنا باشد، پدر بچه را به خانه دعوت مي‌کند، مادر بچه را به خانه دعوت مي‌کند. اينکه فرمود: «أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»[19] همين طور در مي‌آيد؛ يعني حرف‌هاي ما حرف‌هاي آشناست. ما با هم جايي قرار گذاشتيم، با هم جايي بندگي خدا را امضا کرديم. آن هم که فرمود: ﴿ادْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ،[20] يعني همين! نه سخنراني بکن. اين صاحب کتاب عقد الفريد اينها سه برادرند. يکي نهايه نوشت در تبيين لغات پيچيده حديثي. يکي کامل نوشت کامل بن اثير. يکي عقد الفريد نوشت در کتاب‌هاي ادبي و آثار ادبي و قصه‌هاي ادبي و نکات ادبي است. ايشان مي‌گويد از واعظي سؤال کردند که چطور حرف شما در ديگران اثر دارد مردم مي‌پذيرند و سخنرانان ديگر اين طور نيست؟ البته اين همان طوري که به شنونده‌ها عرض شد درباره گوينده‌ها هم بايد باشد. گوينده‌ها هم بايد حرف‌هايشان طوري باشد که شنونده احساس کند اين حرف آشناست. ايشان مي‌گويد از يک واعظ معروفي سؤال کردند که چطور حرف تو اثر دارد حرف ديگران کمتر اثر دارد؟ گفت: «ليست النائحة المستأجرة کالثکلي» گفت شما ديديد ـ خداي ناکرده ـ اگر در يک مجلس، منزل و خانه‌اي جواني از دنيا برود يک داغ سنگيني است. مردها که حسابشان جداست. زن‌ها که براي تسليت آن مادر داغديده مي‌روند در اين مجالس ماتم کسي مي‌آيد مداحي مي‌کند نوحه‌سرايي مي‌کند. در مردها هم همين طور است زن‌ها هم همين طور است. صاحب عقد الفريد مي‌گويد آن شخص گفت «ليست النائحة المستأجرة کالثّکلي» فرمود يک زن نوحه‌سرايي را دعوت مي‌کنند اجير مي‌کنند که اينجا بيايد و نوحه‌سرايي بکند. مي‌آيد و مي‌خواند بعضي‌ها ممکن است بگريند بعضي نگريند. اما آن مادر داغديده همين که دهن باز کرد، همه مي‌نالند. گفت من مثل آن مادر داغديده هستم، نه مانند آن زن نائحه اجير! «ثکلي»؛ يعني زن بچه مرده. «ليست النائحة المستأجرة کالثکلي» مثل آن مادري که داغديده است. آدم داغديده البته حرفش خيلي اثر دارد.

غرض اين است که هم ما واعظ داغديده مي‌خواهيم، هم متّعظ داغديده که اين جذب حاصل بشود. اگر آن گوينده بود و ما آن شنونده بوديم، اين جذب حاصل مي‌شود. اينکه پيغمبر فرمود: «بَادِرُوا إِلَي رِيَاضِ الْجَنَّةِ»؛[21] برويد در باغ بهشت. عرض کردند بهشت کجاست؟ فرمود: «حَلَقُ الذِّكْر»؛ آنجا که سخن از خدا و پيغمبر و دين و اخلاق و اينهاست. حوزه باغ بهشت است. اينکه مبالغه نيست ـ معاذالله ـ. در بهشت سخن از بخور بخور نيست، سخن از راحت بودن است روح و ريحان بودن است. فرمود شما مي‌توانيد يک شهر بهشت داشته باشيد. آرام زندگي مي‌کنيد، راحت زندگي مي‌کنيد، «بَادِرُوا إِلَي رِيَاضِ الْجَنَّةِ فَقَالُوا وَ مَا رِيَاضُ الْجَنَّةِ قَالَ حَلَقُ الذِّكْر»؛ آنجا که نام خدا و پيغمبر و دين است آنجا که نام عترت است آنجا بهشت است آدم راحت است که ـ إن‌شاءالله ـ اميدواريم به برکت خون‌هاي پاک شهدا کشور ما اين چنين باشد.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره مائده, آيه41.

[2]. سوره بقره، آيه23.

[3]. سوره إسراء، آيه78.

[4]. سوره انسان، آيه9.

. سوره مائده، آيه6.[5]

[6]. سوره فتح, آيه29.

[7]. من لا يحضره الفقية، ج2، ص616.

[8]. تحف العقول، ص245.

[9]. سوره حجر, آيه21.

[10]. تحف العقول، ص245.

[11]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص186.

[12]. سوره بقره، آيه282.

[13]. سوره بقره، آيه282.

[14]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه199.

[15]. الامالی(للطوسی)، ص696؛ «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ: شَكَتِ‏ الْمَسَاجِدُ إِلَی‏ اللَّهِ‏ تَعَالَی الَّذِينَ‏ لَا يَشْهَدُونَهَا مِنْ جِيرَانِهَا فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهَا وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا قَبِلْتُ لَهُمْ صَلَاةً وَاحِدَةً وَ لَا أَظْهَرْتُ لَهُمْ فِي النَّاسِ عَدَالَةً وَ لَا نَالَتْهُمْ رَحْمَتِي وَ لَا جَاوَرُونِي فِي جَنَّتِي».

[16]. مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش37؛ «ما سميعيم و بصيريم و خوشيم ٭٭٭ با شما نامحرمان ما خامشيم».

[17]. التبيان في تفسير القرآن، ج‏1، ص310.

[18]. سوره اعراف، آيه172.

[19]. علل الشرائع, ج1, ص127.

[20]. سوره نحل، آيه125.

[21]. معاني الأخبار، النص، ص321.