دیگر اخبار
فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

شناسه : 10654470


تفسير سوره مباركه صف آيات 8 تا 13
Loading the player...

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (۸) هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (۹) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَي تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ (۱۰) تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بَأَمْوَالِكُمْ وَ أَنفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ (۱۱) يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ وَ مَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (۱۲) وَ أُخْرَي تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (۱۳)

سوره مبارکه «صف» که در مدينه نازل شد، بعد از تسبيح، يک «تأيُّه» در آن هست؛ يعني يک «يا ايها الذين»، اي در آن هست. مي‌فرمايد: ﴿لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ﴾؛[1] بزرگاني مثل مرحوم شيخ طوسي در تبيان[2] و ديگران، براي اين ﴿لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ﴾ پنج وجه ذکر کردند که هيچ کدام از آن وجوه پنج‌گانه راجع به خُلف وعده نيست؛ يا درباره منافقين است يا درباره کساني که در جبهه‌ها حرف‌هاي ناصوابي مي‌زنند و مانند آن؛ البته اين دليل بر حصر نيست که فقط همان موارد را شامل بشود و غير آن را شامل نمیشود. سرّ اينکه اينها وجوه پنج‌گانه‌اي را ذکر کردند که همه در مدار کارهاي مهم است، حرفي درباره نظام اسلامي مي‌زنند يا حرفي درباره جبهه و جنگ مي‌زنند يا حرفي درباره وحي و نبوت مي‌زنند يا حرفي درباره اصول کلّي دين مي‌زنند يا حرفي درباره خطوط کلّي دين ذکر مي‌کنند، براي آن است که عده‌اي در صدد خاموش کردن نور خدا بودند. درباره اين گروه يک وقت است که کسي حرفي منافقانه مي‌زند، تصميم اساسي او اين است که عمل نکند که جريان نفاق در سوره مبارکه «بقره» و مانند آن گذشت. يک وقت است درباره مسائل جنگي حرفي مي‌زند که مي‌خواهد عمل نکند؛ مثلاً عمليات را مخالفين بفهمند و مانند آن؛ در چنين فضايي اين آيه نازل شد که ﴿لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ﴾، در مسائل اقتصادي همين طور است، در مسائل سياسي همين طور است، کارهاي کليدي است. سرّش آن است که چند تعبير تُند و شديد درباره چنين کاري آمده است: يکي اينکه تعبير به «مَقتْ» آمده است. درباره يهودي‌ها دارد که کساني هستند که ﴿غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِم﴾،[3] اينهاست. غضب، بغض، اينها چيز سختي است؛ اما مَقت آن بغض شديد است، هر بغضي و غضبي را مقت نمي‌گويند، اين اوّلاً؛ ثانياً وصف شده است به بزرگي، ﴿كَبُرَ مَقْتاً﴾؛ ثالثاً «عند الله» اين بزرگ است. چيزي که نزد خدا بزرگ باشد خيلي مهم است. خدايي که عظمت او نامتناهي است، اگر چيزي را بزرگ معرفي بکند، معلوم مي‌شود که خيلي بد است و در جاهليت بدترين ازدواج را مي‌گفتند مَقت و آن اين است که کسي مادر او بميرد، پدر او همسر جديد بگيرد، پدر بميرد و اين پسر با همسر پدرش ازدواج کند، اين ازدواج را مي‌گفتند مَقت، «الرابّه»؛ رابّه، همان تعبير ديگر مَقت است که خيلي زشت است. جاهليت اين را مي‌گفتند مَقت. چنين کاري نمي‌تواند درباره وعده دادن و عمل نکردن باشد؛ البته مراحل نازله، تشبيه و تنظير آن ممکن است.

رواياتي را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله تعالي عليه) در جلد دوازده وسائل، به طبع مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، صفحه 164، باب 109، از ابواب احکام «العُشرة» که انسان چگونه معاشرت بکند آورده، عنوان باب هم مطابق فتواي اکثر علماست. مستحضريد که وسائل، شرح روايي شرايع است. محقق از آن جهت که يک فقيه نام‌آوري بود يک فقيه کم‌ نظيري بود، غالب فقهاي بعدي ما کتاب‌ها را در مدار او نوشتند. اگر مسالک است در آن است، اگر مدارک است در آن است، بسياري از کتاب‌ها شرح شرايع محقق است؛ او يک فقيه نام‌آوري است که بين قدما و متأخّرين شاخص است. وسائل يک کتاب مهم شيعه است. اين وسائل شرح روايي شرايع است. اين بيان سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي بود ما سابقاً اگر مي‌خواستيم ببينيم که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله تعالي عليه) اين روايت را در کدام جلد، در کدام باب نقل کرد، اوّل به سراغ شرايع مي‌رفتيم، ببينيم که محقق اين مطلب را در کجا نقل کرد؟ چون وسائل آن روز که وسائل امروز نبود که فهرست‌هاي خوب، ابواب خوب، صفحات خوب باشد؛ سه جلد قطور رحلي بود، پيدا کردن آن هم آسان نبود. ما اوّل به سراغ شرايع مي‌رفتيم ببينيم که محقق اين مطلب را در کدام باب از ابواب فقه نقل کرد، بعد به سراغ وسائل مي‌رفتيم. وسائل، شرح روايي شرايع است، در قبال مدارک و مسالک که قبلاً نوشته شده و در قبال جواهري که بعداً نوشته شده است.

در جلد دوازده، صفحه 164، باب 109، به عنوان «بَابُ اسْتِحْبَابِ الصِّدْقِ فِي الْوَعْدِ وَ لَوِ انْتَظَرَ سَنَةً»؛ يعني خُلف وعده حرام نيست، وفاي به وعده مستحب است. در اينجا پنج تا روايت است که در روايت سوم اين باب، همين آيه نوراني را حضرت تطبيق کرده است. در روايت اوّل آن که «مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» از وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) نقل مي‌کند، مي‌فرمايد: «إِنَّمَا سُمِّيَ إِسْمَاعِيلُ(عَلَيهِ السَّلَام) صَادِقَ الْوَعْدِ» که ظاهراً طبق نظر برخي‌ها غير از وجود مبارک اسماعيل معروف است. «لِأَنَّهُ وَعَدَ رَجُلًا فِي مَكَانٍ (فَانْتَظَرَهُ سَنَةً) فَسَمَّاهُ اللَّهُ صَادِقَ الْوَعْدِ ثُمَّ» آن شخص بعد آمد و عذرخواهي کرد؛ اين يک روايت.

روايت دوم اين است که «مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيَفِ إِذَا وَعَدَ»؛ اگر کسي ايمان به خدا و قيامت دارد به وعده خود وفا کند.

روايت سومي که مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) «عَنْ علي بن ابراهيم عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ» که سند آن صحيح هم هست نقل کرد، مي‌گويد: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(عَلَيهِ السَّلَام) يَقُولُ عِدَةُ الْمُؤْمِنِ أَخَاهُ نَذْرٌ»، اين «عِدَه» همان وعد است که «واو» اوّل گرفته شده و «تاء» آخر؛ مثل وصل که مي‌شود «صله»، وعد مي‌شود «عده»، وجه مي‌شود «جهه» و مانند آن. «عِدَةُ الْمُؤْمِنِ أَخَاهُ نَذْرٌ لَا كَفَّارَةَ لَهُ ... وَ لِمَقْتِهِ تَعَرَّضَ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ ﴿يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ٭ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ﴾»؛ فتوا که اين نيست، حرف‌هاي محدّثان هم مثل صاحب وسائل هم استحباب صدق است. از آن طرف مَقت يک تعبير، کَبُر تعبير ديگر، «عند الله» تعبير سوم، «رابّه» را مقت گفتن، امر چهارم، اين براي امري که يا خلاف وعده مکروه است يا وفاي به وعده مستحب، اين معلوم مي‌شود که در حدّ يک تنزيل بيش نيست.

روايت چهارم هم در نامگذاري اسماعيل(سلام الله عليه) به «صادق الوعد» است که ذکر شده است.

روايت پنج اين باب هم وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) کسي را وعده داد و در جايي ايستاد تا او بيايد؛ البته به نظر ما وفاي به وعده؛ يعني خُلف وعده حرام است، اين طور نيست که مکروه باشد يا مستحب.

شيخ طوسي، خرّيت اين فنّ است، پنج وجه ذکر کرده، اصلاً يکي از آن وجوه پنج‌گانه سخن از خُلف وعده نيست. گاهي تنزيلي در روايات هست به آن مراتب نازله. اگر واقعاً خُلف وعده مصداق آيه است بايد حرام باشد. تعبير حرمت را ما از چه مي‌فهميم؟ معصيت کبيره بودن را ما از چه مي‌فهميم؟ از همين تعبيرات مي‌فهميم.

مطلب بعدي آن است که رسالت انبيا(عليهم الصلاة و عليهم السلام) به علما که وارثان انبيا هستند واگذار شده است که اين قبلاً هم ملاحظه فرموديد، «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاء»؛[4] گرچه جمله، جمل خبريه است؛ ولي به داعي انشا القا شده است؛ يعني شما وارثان آنها باشيد. ارثي که شما مي‌بريد عبارت از اين است که اين دو تا کار را بايد بکنيد؛ يعني نظام ديني خود، قرآن و سنّت اهل بيت(عليهم السلام) را به نصاب برسانيد در مقام اثبات؛ در مقام ثبوت که ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ﴾[5] در آن هست. شما ثابت کنيد که بهترين دين، کامل‌ترين مکتب، مکتبي که بر اساس قرآن و عترت پايه‌گذاري شده است، اين يک؛ و اين را بر ساير مکاتب ترجيح بدهيد، اين دو. حوزه علميه ما بايد حوزه‌اي باشد که اين دو تا کار را انجام بدهد؛ يعني علوم الهي، اصول دين، فروع دين، علوم عقلي، حکمت، کلام، معادشناسي، امام‌شناسي، وحي‌شناسي، قرآن‌شناسي، توحيد و اينها را بايد کاملاً بتواند تا عرضه کند؛ هم خود را به فعليت برساند، آنچه در کتاب‌هاست را به خارج بياورد و هم در کرسي‌هاي نظريه‌پردازي و آزادانديشي و روابط بين‌الملل و کنگره‌هاي بين‌الملل اثبات بکند و اگر بسياري از علوم اسلامي در حوزه‌ها رايج نباشد، نه آن اوّلي ممکن است، نه دومي ممکن. فقه ما سر تا پا نور است، وظيفه ماست؛ همه ما بايد تا نفس مي‌کشيم، با فقه مأنوس باشيم! هم براي خود، هم براي اينکه به ديگران بگوييم؛ اما اصول واجب کفايي است، عده‌اي بايد بدانند، ياد بگيرند، مجتهد باشند؛ اما مستحضريد اصول، علم نيست، اصول فنّ است؛ يعني فنّ فهم متن است و اين کاري به دين ندارد.

 شما تمام اين لطايف جلد اوّل کفايه را بخواهيد قرآن بفهميد ناچار هستيد استفاده کنيد، بخواهيد روايات را بفهميد ناچار هستيد استفاده کنيد، اين «مما لا ريب فيه» است؛ اما هيچ يعني هيچ! هيچ ارتباطي اين با قرآن و روايات ندارد. يهودي اگر بخواهد تورات را بفهمد همين قواعد را مي‌خواهد، مسيحي اگر بخواهد انجيل را بفهمد همين قواعد را مي‌خواهد، امر مي‌خواهد، نهي مي‌خواهد، ظاهر مي‌خواهد، اظهر مي‌خواهد، نص مي‌خواهد، مفهوم مي‌خواهد، منطوق مي‌خواهد، معارض مي‌خواهد، عام مي‌خواهد، خاص مي‌خواهد، مطلق مي‌خواهد، مقيد مي‌خواهد. کمونيست مي‌خواهد، آن مانيفيست ضدّ دين خود را اگر کتاب عربي است بفهمد، اين جلد اوّل کفايه را لازم است بخواند. مثل ادبيات است، مثل منطق است، کسي بخواهد عربي بفهمد بايد نحو و صرف را بفهمد، اين کاري به قرآن و روايات ندارد. تورات هم همين طور است، انجيل هم همين طور است، زرتشت هم همين طور است، مانيفيست کفر کافران هم همين طور است. اين چين و ژاپن اگر لطايف و دقايق جلد اوّل کفايه را بفهمند، خيلي خدا را شاکر هستند که براي فهم متن کمک مي‌کند و دقيق مي‌فهمند. چند تا قاعده فقهي به اصول راه پيدا کرده؛ البته آنها نور است قاعده تجاوز[6] است، قاعده فراغ است، قاعده استصحاب است، اينها قسمت مهم صبغه فقهي دارد. شما ببينيد اوّل تا آخر کفايه را ده‌ها بار بگرديد، يک آيه داخل آن نيست، يک روايت داخل آن نيست، علمي نيست که به آيه وابسته باشد. بناي عقلا اين است، شارع هم همين کار را کرده؛ بناي عقلا هم همين است شارع هم رد نکرده است. اينکه مجلس مي‌بينيد تبصره مي‌برد، اين تبصره يا تقييد مطلق است يا تخصيص عام، اين کاري به دين ندارد. آن وقت، قسمت مهم بحث‌هاي ما هم روي همين است. اين آقا که بعد مي‌خواهد امام جمعه بشود يا پيش‌نماز بشود، چند مرتبه درس خارج کفايه را گفته، به چه درد او مي‌خورد؟ اما همين‌ کسانی که متأسفانه از حوزه‌ها رفتند به دانشگاه شما مي‌بينيد که مي‌گويد ـ معاذالله ـ خدا قابل اثبات نيست! جهنم قابل اثبات نيست! وقتي او حرف کانتْ را قبول کرده، يک مرتبه، دو مرتبه، پنج مرتبه، شش مرتبه شنيد، اين ذهن، اين غده بدخيم شبهه را مي‌پذيرد، اين شبهه ويروسي است که رها نمي‌کند. او مي‌گويد اساس معرفت تجربه است، من تا چيزي را نبينم باور نمي‌کنم؛ حرف کانتْ و امثال کانتْ اين است، فضاي دانشگاه را هم اين پر کرده است. يک يعني يک! مي‌گويند مار و عقرب ترس دارد، چون مي‌توانيم اثبات بکنيم؛ اما سوسک که ترس ندارد، شما حالا مي‌خواهيد بترسي بترس! دو. ترس از جهنم مثل ترس از سوسک است، اين را نه يک نفر و دو نفر، نه صد نفر و دويست نفر، نه هزار نفر و دوهزار نفر، فضاي دانشگاه اين است. چگونه شما ﴿وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ﴾؟ شما بايد ثابت کنيد کف معرفت‌شناسي، تجربي است، بالاتر از آن نيمه تجريدي است؛ مثل رياضي، بالاتر از آن تجريدي کلام است، بالاتر از آن تجريدي فلسفه است، بالاتر از آن تجريدي عرفان نظري است، علم از آن به بعد است. جهنم مثل سوسک است يعنی چه؟ اين را يک نفر و دونفر و هزارنفر و دوهزار نفر که نمي‌گويند. اين شبهه بدخيم کانتْ، آمده فضاي دانشگاه را گرفته! مي‌شناسيم روحانيون با سابقه‌اي که از قم رفتند و دارند آنجا تدريس مي‌کنند، آنها هم همين حرف را مي‌زنند. آن وقت شما چگونه کرسي نظريه‌پردازي داري؟ آزادانديشي داري؟ چگونه مي‌تواني اين نور را تمام بکني؟ چگونه مي‌توانيد بگوييد ائمه که از هيچ چيزي نمي‌ترسيدند، شب و روز ناله مي‌کردند: «النار، النار، النار»؟ اينها برای چه کسی هست؟ «خَوْفاً مِنَ النَّارِ»،[7] «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» چيست؟ ترس از آتش مثل سوسک است چيست؟ خدا قابل اثبات نيست چيست؟ همان حرف اسرائيلي است که اتوکشي شده الآن هست. آنها گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً﴾،[8] صريحاً به موساي کليم گفتند. موساي کليم در برابر اين حرف‌ها مي‌گفت چرا مرا آزار مي‌کنيد؟ مي‌گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً﴾، همين حرف کانتْ است. تا ما نبينيم باور نمي‌کنيم! ﴿أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً﴾،[9] اين بايد ثابت بکند که ﴿لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ﴾،[10] خدا غيب است، حقيقت عالم ديدني نيست و حقيقت عالم شنيدني نيست، او جسم نيست، او منزّه از ماده است. اين علوم بايد علوم رسمي حوزه باشد و گرنه همه اين آقايان که درس مي‌خوانند مي‌خواهند مرجع بشوند؟ عرض کردم تا ما نفس مي‌کشيم با فقه کار داريم؛ هم براي خود، هم براي ديگران. حساب فقه جداست، سر تا پاي او نور است؛ حالا يا در حد أعلا يا در حد متوسط يا در حد نازل؛ ولو تدريس شرح لمعه، با فقه نمي‌شود لحظه‌اي خداحافظي کرد؛ اينکه ما مي‌گوييم ما علم غير ديني نداريم، نه يعني ادبيات ديني است، اينها مقدمات دين است، يا منطق ديني است، يا نحو و صرف ديني است، يا اصول ديني است. تمايز علوم به تمايز موضوعات است. اين چندين وجهي که براي تمايز علوم ذکر کردند، آيا تمايز علوم به اغراض است؟ آيا به محمولات است؟ آيا با نِسَب است؟ آيا با سنخ مسائل است؟ يا تمايز علوم به موضوعات است؟ آنکه بعد از همه تلاش‌ها و کوشش‌ها روي پاي خود ايستاد، همان حرفي است که از علوم عقلي به اصول راه پيدا کرده که تمايز علوم به تمايز موضوعات است. موضوع علم اگر خدا، اسم خدا، وصف خدا، حکم خدا، قول خدا و فعل خدا بود، ديني است. زمين‌شناسي دين است، آسمان‌شناسي ديني است، ستاره‌شناسي ديني است، زلزله‌شناسي ديني است، هواشناسي ديني است، چون اينها فعل خداست؛ اما علمي که موضوع آن فعل انسان است، نه فعل خدا؛ مثل هنر، سينما، اين مي‌تواند ديني باشد و مي‌تواند ديني نباشد. اگر مطابق دستور بود ديني است. خوانندگي، نوازندگي، سازندگي، اينها فعل انسان است، اينها اگر مطابق دستور شريعت بود ديني است، مخالف بود ديني نيست؛ اما شما بخواهيد دريا را بشناسيد، صحرا را بشناسيد، قبول و نکول استاد دخيل نيست، تمايز علوم به تمايز استاد نيست. تمايز علوم به تمايز ايمان و کفر استاد و شاگرد نيست، تمايز علوم به تمايز موضوعات است. اگر کسي درباره قرآن دارد بحث مي‌کند، اين علم، علم ديني است، چون درباره قول خدا بحث مي‌کند. کسي درباره زمين بخواهد بحث بکند اين علم، علم ديني است، چون درباره فعل خدا بحث مي‌کند. اگر ـ معاذالله ـ الله را قبول نکرد، تدين ندارد، نه اينکه اين علم، علم ديني نيست؛ اين علم علم ديني است، چون درباره فعل خدا دارد بحث مي‌کند.

منطق اين است که ما چگونه حرف بزنيم و چگونه فکر بکنيم. نحو و صرف؛ چگونه حرف بزنيم. آيا زبان ما آزاد است هر طوري اين کلمات را بگوييم؟ يا فاعل بايد مرفوع، مفعول بايد منصوب، فلان کلمه بايد مفتوح، فلان کلمه، اين زبان باز است يا حساب و کتابي دارد؟ اين زبان بايد حساب و کتابي داشته باشد، آن فکر بايد حساب و کتابي داشته باشد، اين فهم بايد حساب و کتابي داشته باشد. ما يک عام داريم، خاص داريم، مطلق داريم، مقيد داريم، ظاهر داريم، اظهر داريم، نص داريم؛ حالا آن کتاب مي‌خواهد ديني باشد يا غير ديني باشد؛ اگر آن کتاب شما ديني بود اين کار شما هم مقدمه ديني است. اگر آن کتاب غير ديني بود، اين کار شما هم غير ديني است. اين چنين نيست که فهمِ متن، ذاتاً ديني باشد. الآن خود ما هم مبتلا هستيم ما واعظ غير متّعظ هستيم. اينکه مي‌گوييم خود ما هم عمل نمي‌کنيم؛ ولي درد ما مشترک است، بايد بدانيم به دنبال چه چيزی بگرديم!

غرض اين است که اين ﴿لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ﴾، يک حساب دارد. اساس حوزه و رسالت حوزه در اين دو چيز است. ما الآن بايد با برهان ثابت کنيم اين کسي که روسري را روي چوب گذاشته دارد با ﴿وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ﴾[11] مبارزه مي‌کند؛ او بايد حواس جمع باشد و خدا ﴿شَدِيدُ الْعِقَابِ[12] است؛ فرمود ما در کمين هستيم، ما در آسمان‌ها که نيستيم؛ اين ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصاد﴾[13] يعني چه؟ يعني ما همان‌جا هستيم، همان‌جا کمين مي‌کنيم، همان‌جا هم شما را خفه‌ مي‌کنيم. اگر کسي بداند که اين روسري را روي چوب گذاشته دارد با ﴿وَ لْيَضْرِبْنَ﴾ مي‌جنگد، همان خدايي که فرمود اين روسري برای چوب نيست، برای سر است، تا گردن و سينه را بايد بپوشاني، ﴿وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَي جُيُوبِهِنَّ﴾ بعد ﴿وَ لاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ﴾، اين روايات را هم آدم بايد بوسيد؛ مثل قرآن! امام(سلام الله عليه) فرمود: «فَإِنَّ الشَّعْرَ أَحَدُ الْجَمَالَين»؛[14] بيان نوراني معصوم است. فرمود موي سر مثل صورت، زيبايي تو هست، اين را به چه کسي مي‌خواهي نشان بدهي؟ «فَإِنَّ الشَّعْرَ أَحَدُ الْجَمَالَين»؛ زن دو تا جمال دارد: يکي چهره اوست؛ ديگری موي اوست. اين برای خداست: ﴿وَ لاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ﴾؛ اگر کسي بداند که با چه کسي طرف است و او هم ﴿لَبِالْمِرْصاد﴾ است؛ وظيفه ماست که او را توجيه کنيم که تو با چه کسي طرف هستي و او هم در کمين است. وقتي بخواهد بگيرد، طوري مي‌گيرد که احدي نمي‌فهمد؛ اينها کار اصلي ماست.

غرض اين است که ما بايد بدانيم عمر را درباره چه چيزی صرف کنيم؟ اين آيه به ما دستور مي‌دهد. اينکه فرمود: «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاء»؛ يعني جمله خبريّه‌اي است که به داعي انشا القا شده؛ يعني کار شما اين است. ثبوتاً تمام است نيازي به شما ندارد؛ اثباتاً بايد بيان کنيد ﴿وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ﴾ را که کمبودي ندارد؛ اثباتاً بايد ثابت کنيد: ﴿لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ﴾. اين کرسي آزادانديشي باشد، کنگره بين‌المللي باشد، ملاقات اديان باشد؛ اما شما با دست پر برگرديد. هر دو کار شماست، اين را از ما مي‌خواهند. البته آن ثواب سر جاي خود محفوظ است؛ اما رسالت اصلي ما اين است.

فرمودند: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّين‏»، «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِيضَةٌ»،[15] عالم ربّاني پيدا کنيد در محضر او بنشينيد. اين عالم ربّاني کسي است که از ناحيه قرآن و حکمت براهين را به شما اقامه مي‌کند، وگرنه همان حرف‌هايي است که مي‌زدند؛ گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً﴾. آن کسی که مي‌گويد: «حَسْبُنَا كِتَابُ‏ اللَّهِ»[16] رها مي‌شود، اين کسی که مي‌گويد: «حسبنا العترة» رها مي‌شود، اين کسی که مي‌گويد «حسبنا العقل» رها مي‌شود؛ او بايد جمع بکند تا به اين نتيجه برسد که ذات اقدس الهي «أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ».[17] يک بيان نوراني مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) نقل مي‌کند ظاهراً از منصور بن حازم است. منصور آمد خدمت امام صادق(سلام الله عليه) حضرت فرمود من شنيدم آنجا استدلال کردي، گفتي خدا را با خلق و آيات او نمي‌شود شناخت. عرض کرد بله. فرمود بگو ببينم چه گفتي؟ بعد گفت من گفتم: «إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْعِبَادُ يُعْرَفُونَ بِاللَّهِ»؛ خدا بزرگ‌تر از آن است که او را با بندگانش بشناسيم، بندگان را بايد با خدا شناخت، چون او غني بالذّات و معروف بالذّات است. «مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِل‏»،[18] «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّه‏»!

 اينها آزمايشگاهي دارند الآن مي‌خواهند انسان را معالجه کنند، فتوا را از چه کسي مي‌گيرند؟ فتوا را از آزمايشگاه موش مي‌گيرند. آزمايشگاه موش مي‌تواند فتواي مرض اخلاقي را پاسخ بدهد؟ ما بارها به اين عزيزان اساتيد پزشکي گفتيم که آزمايشگاه موش چيز خوبي است، تجربه چيز خوبي است؛ اما اين بدن انسان است، شما بخواهيد اين مرضي که در سوره مبارکه «احزاب» آمده، اين را معالجه کنيد و آن مرض اين است که ذات اقدس الهي به همسران پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: ﴿فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي في‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً؛[19] يعني اگر مردي درباره نامحرم طمع بکند، اين شخص مريض است. شما راه حلّ اين مرض را از آزمايشگاه موش مي‌گيريد؟ به اينها گفتيم در سوره مبارکه «مائده» اين است که کسي که در داخله نظام به سر مي‌برد، همين که حادثه‌اي شنيد، فوراً با بيگانه تماس مي‌گيرد و گزارش مي‌دهد: ﴿فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ﴾؛[20] تا با کسي گِله دارد، فوراً با بيگانه تماس مي‌گيرد و گزارش مي‌دهد. اين را در سوره مبارکه «مائده» فرمود او مريض است. شما اين مرض را مي‌خواهيد با آزمايشگاه موش حلّ کنيد؟ انسان مريض مي‌شود بدن او مريض مي‌شود، يک راه‌حلّ دارد؛ روح او مريض مي‌شود يک معرفت ديگر دارد. آن کسی که ما را آفريد، مرض‌هاي ما را مشخص کرده، درمان ما را هم مشخص کرده است: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ﴾[21] را هم گفته است. گفته شما مشکل داري، خودت بنشين حلّ کن! فوراً با بيگانه تماس مي‌گيري، يعني چه؟ به ضرر دنيا و آخرت شماست. اين گونه از امراض را شما با چه مي‌خواهيد حلّ کنيد؟ آن کسی که ما را آفريد فرمود مرض دو قسم است: ديدني و ناديدني. آن که ما را آفريد فرمود موجود دو قسم است: غيب و شهادت. شما مي‌خواهيد بگوييد: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً﴾؛ يعني «لا موجود الا المشهود»؛ اين صريحاً با کسي که ما را آفريد، سخن او مخالف است. غرض اين است که اينکه گفته شد علما ورثه انبيا هستند، انبيا مخصوصاً وجود مبارک حضرت، کار اصلي او همين است: تتميم مکتب قرآن و عترت براي مسلمين، اعتلاي اين مکتب «علي الاديان و مکاتب کلّها». ﴿وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ﴾؛ اين کار اوّل.

 تجارت را ائمه(عليهم السلام) مشخص کردند؛ فرمودند که بدن شما يک مقدار مي‌ارزد، روح شما هم يک مقدار ديگر مي‌ارزد: «إِنَّ أَبْدَانَكُمْ لَيْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِيعُوهَا بِغَيْرِهَا»[22] اين يک روايت است؛ «ألا إنّه ليس لأنفسكم ثمن إلّا الجنّة فلا تبيعوها إلّا بها»[23] اين دو؛ آن طايفه اُوليٰ برای بهشت ظاهري و جسماني و بدني است: ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾[24] است. فرمود ارزش بدن شما آن است، به کمتر از آن فروختيد مغبون مي‌شويد: «إِنَّ أَبْدَانَكُمْ لَيْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِيعُوهَا بِغَيْرِهَا»، اين همان ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ است. «ألا إنّه ليس لأنفسكم ثمن إلّا الجنّة فلا تبيعوها إلّا بها»؛ در بعضي از تعبيرات روايي دارد که «التَّوْحِيدُ ثَمَنُ الْجَنَّة»؛[25] اين همان ﴿وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏﴾[26] هست يا در بخش پاياني سوره مبارکه «قمر» هست که ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾؛[27] اين ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ ثمن روح است، آن ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ثمن جسم است؛ اين تجارت است. فرمود به کمتر از اين فروختيد مغبون هستيد. اين سوره «تغابن» براي همين است که ﴿يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغَابُنِ﴾،[28] که غبن معلوم مي‌شود. آن که اين بدن را به ما داد، آن که اين روح را به ما داد، قيمت‌گذاري کرده، گفته به کمتر از اين فروختي مغبون شدي.

غرض اين است که رسالت حوزه دو چيز است: يکي تتميم نور قرآن و عترت؛ ديگری اين کرسي‌هاي نظريه‌پردازي، مناظره‌هاي بين‌المللي، کنگره‌هاي بين‌المللي ﴿لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ﴾ بايد باشد. آن وقت ـ إن‌شاءالله ـ دست او بايد در علوم عقلي، مکتب‌شناسي، معرفت‌شناسي، معادشناسي، امام‌شناسي، خداشناسي پُر باشد.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. سوره صف، آيه2.

[2]. في تفسير القرآن، ج‏9، ص591.

[3]. سوره مجادله، آيه14.

[4]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص32.

[5] . سوره مائده، آيه3.

[6]. تهذيب الاحکام, ج1, ص364.

[7]. علل الشرائع، ج1، ص57.

[8]. سوره بقره، آيه55.

[9]. سوره نساء، آيه153.

[10]. سوره انعام، آيه103.

[11]. سوره نور، آيه31.

[12]. سوره انفال، آيه13.

[13]. سوره فجر، آيه14.

[14]. دعائم الاسلام، ج2، ص196.

[15]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص30.

[16]. الأمالي (للمفيد)، النص، ص36؛ نهج الحق و كشف الصدق، ص273؛ «قَوْلُهُ عَنِ النَّبِيِّ(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)‏ لَمَّا طَلَبَ فِي حَالِ مَرَضِهِ دَوَاةً وَ كَتِفاً لِيَكْتُبَ فِيهِ كِتَاباً لَا يَخْتَلِفُونَ بَعْدَهُ وَ أَرَادَ أَنْ يَنُصَّ حَالَ مَوْتِهِ عَلَي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(عَلَيْهِ السَّلَام)‏ فَمَنَعَهُمْ عُمَرُ وَ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ لَيَهْجُرُ حَسْبُنَا كِتَابُ‏ اللَّهِ‏ فَوَقَعَتِ الْغَوْغَاءُ وَ ضَجِرَ النَّبِيُّ(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)‏»؛ صحيح البخاري، ج1، ص120.

[17]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‌1، ص86.

[18]. الکافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص91.

[19]. سوره احزاب، آيه32.

[20]. سوره مائده، آيه52.

. سوره اسرا، آيه82.[21]

[22]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص19.

[23]. غرر الحكم و درر الكلم، ص177.

[24]. سوره بروج، آيه11.

[25]. الأمالي(للطوسي)، النص، ص570.

[26]. سوره فجر، آيه30.

[27]. سوره قمر, آيات54 و 55.

[28]. سوره تغابن، آيه9.