دیگر اخبار
پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

حوزه‌ و دانشگاهمان را مسجدگونه اداره کنیم/ «توحید» انسان را از اضطراب، اختلاس، رشوه و ربا نجات می‌دهد

حوزه‌ و دانشگاهمان را مسجدگونه اداره کنیم/ «توحید» انسان را از اضطراب، اختلاس، رشوه و ربا نجات می‌دهد

تمدّن ما ایرانی‌ها در تدین ماست/ خداوند افرادی را که با احتکار، بازار را ملتهب می‌کنند رها نمی‌گذارد

تمدّن ما ایرانی‌ها در تدین ماست/ خداوند افرادی را که با احتکار، بازار را ملتهب می‌کنند رها نمی‌گذارد

دیدار مسئولان، روحانیون کاروان ها، طلاب و دانشجویان از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار مسئولان، روحانیون کاروان ها، طلاب و دانشجویان از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه فتاوا و استفتائات مناسک حج آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه فتاوا و استفتائات مناسک حج آیت الله العظمی جوادی آملی

بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی در مدینه منوره فعالیت خود را آغاز کرد

بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی در مدینه منوره فعالیت خود را آغاز کرد

دیدار نماینده ولی فقیه در امور حج و زیارت از بعثه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار نماینده ولی فقیه در امور حج و زیارت از بعثه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بازدید اعضای بعثه مراجع عظام تقلید از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

بازدید اعضای بعثه مراجع عظام تقلید از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

«اربعین گیری» بهترین راه برای دریافت علوم الهی

«اربعین گیری» بهترین راه برای دریافت علوم الهی

در برابر نعمت ولایت، علم و معنویت مسئول هستیم/ انتقاد از ایجاد یأس و نا امیدی در جامعه

در برابر نعمت ولایت، علم و معنویت مسئول هستیم/ انتقاد از ایجاد یأس و نا امیدی در جامعه



تفسير سوره مباركه صف آيات 1 تا 6
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ مَا فِي الأرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۱) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ (۲) كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ (۳) إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُم بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ (٤) وَ إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (۵) وَ إِذْ قَالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هذَا سِحْرٌ مُبِينٌ (۶)

سوره مبارکه «صف» که در مدينه نازل شد و ظاهراً اين عَلم، عَلم بالغلبه است؛ لذا آن تفسيرهايي که قبل از هزار سال است، عنوان آن اين است: «في تفسير سورة التي يذکر فيها الصف». برخي‌ها اين سوره را سوره حواريين نام گذاشتند، آن هم عَلم بالغلبه است. نزد بعضي‌ها سوره عيسي(سلام الله عليه) است، آن هم علم بالغلبه است.

بعد از تسبيح الهي، فرمود: چرا حرفي مي‌زنيد که عمل نمي‌کنيد؟ اين آيه دو و سه، درباره اين است که اين خيلي نزد خدا غضب‌آور است، ياد شده. «مَقت» آن غضب شديد و بغض شديد است. سخن در اين نيست که چرا انجام نمي‌دهيد حرفي را که زديد؟ سخن در اين نيست که چرا خُلف وعده مي‌کنيد؟ سخن در اين نيست که چرا حرفي مي‌زنيد که پاي آن نمي‌ايستيد؟ نفرمود: «لم لا تفعلون ما قُلتُم» يا «تقولون»! محور آيه دو و سه، اين نيست که چرا انجام نمي‌دهيد حرفي را که زديد؟ چرا عمل نمي‌کنيد چيزي را که تعهّد کرديد؟ محور اين دو آيه اين است که چرا حرفي مي‌زنيد که انجام نمي‌دهيد؟ فرقشان چيست؟ در حال عادي انسان چيزي را فروخته و چيزي را خريده، حرفي زده و وعده‌اي داده، بعد عمل نمي‌کند؛ آن عمل مهم است. مي‌خواستي قول ندهي! مي‌خواستي امضا نکني! عمده آن عمل است که چرا به عهد خود عمل نمي‌کنيد؟ چرا به امضاي خود وفا نمي‌کنيد و مانند آن. يک وقت حرفي مي‌زنيد که کار اساسي است من مي‌خواهم براي جبهه و جنگ تصميم بگيرم؛ شما حرفي مي‌زنيد آنها که آشنا نيستند وارد صحنه مي‌شوند، آنها که آشنا هستند مي‌گويند «من به الکفايه» هست، شما هم که موقع عمل نمي‌آييد، اين جنگ مي‌ماند. اينجا خطر برای آن حرف زدن است؛ پيشنهادي مي‌دهيد، امضايي مي‌کنيد، تعهّدي مي‌سپاريد که صاحب نظر آنها که کاري از آنها برمي‌آيد، مي‌گويند «من به الکفايه» قيام کردند ما چرا حاضر بشويم؟ آنها که منتظر فرصت‌ هستند وارد صحنه مي‌شوند. شما در روز عمل حضور پيدا نمي‌کنيد، اينها که حاضر شدند کاري از اينها ساخته نيست، آن وقت جنگ مي‌ماند؛ لذا محور اصلي آيه دو و سه که غضبِ شديد خدا را دارد اين است که شما در موقع مشورت، در موقع رأي‌گيري تعهّد مي‌سپاريد و در صحنه حاضر نيستيد. چرا مي‌گوييد کاري که نمي‌کنيد؟ نه اينکه چرا نمي‌کنيد حرفي را که زديد. اگر کسي وعده داد و عمل نکرد، خُلف وعده اشکال دارد؛ حالا يا حرام است يا حضاضت ديگری دارد آنجا تمام نقص، متوجه عدم عمل است. صِرف قول دادن خيلي مهم نيست. مي‌خواستيد قول ندهيد و کار مهمي هم نبود؛ اما يک وقت است در تصميم و در رأي‌گيري و در مشورت جبهه، حرفي زديد، عده‌اي که کار از آنها ساخته است مي‌گويند «من به الکفايه» قيام کرده از ما ساقط است. آنها که کار از آنها ساقط نيست وارد صحنه شدند، شما هم که نيامديد؛ لذا تمام خطر متوجه اين گونه از حرف‌هاست: ﴿لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ ٭ كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ﴾، نه «أن لا تفعلوا ما قلتم»؛ لذا محور اصلي اين است که آدم مواظب است در رأي‌گيري، در مشورت، در انتخاب کجا حرف بزند؟ کجا پيشنهاد بدهد؟ بعد وقتي جاي حساس پيشنهاد داد، پاي آن بايستد. غضب شديد را مي‌گويند «مَقتْ». آيه دو اين است، چرا مي‌گوييد کاري که انجام نمي‌دهيد؟ نه اينکه چرا نمي‌کنيد حرفي را که زديد! آن خُلف وعده مطلبي ديگر است، خُلف عهد مطلبي ديگر است. ﴿كَبُرَ مَقْتاً﴾ مورد آن مشخص مي‌شود، چون غضب خدا در برابر رحمت رحيميه اوست و رحمت رحيميه او در برابر غضب اوست، آنجا که مَقت شديد است، اينجا هم محبت الهي است که انسان اين راه حُبّي را که مي‌گويند طي کنند، اين راه حُبّي مخصوص اوحدي از اهل ايمان است. مؤمنين عادي، راه خوف را طي مي‌کنند، «خَوْفاً مِنَ النَّارِ»[1] اينها از آتش مي‌ترسند، از عِقاب الهي مي‌ترسند، عالم هم که بشوند: ﴿إِنَّمَا يَخْشَي اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ[2] و مانند آن، راه خشيت را طي مي‌کنند. از خدا مي‌ترسند، از عذاب الهي مي‌ترسند، از رسوايي معاد مي‌ترسند، اين راه را طي مي‌کنند؛ البته نجات هم پيدا مي‌کنند، راه خوبي هم هست. ديگران راه شوق و اشتياق به بهشت را طي مي‌کنند. وقتي در جايي آيه‌اي باشد، روايتي باشد، براي آن ثوابي ذکر مي‌کنند که فلان کار اين قدر ثواب دارد، آن درجه بهشت را دارد، مرتّب آن روزه را مي‌گيرند، نماز را مي‌خوانند، راه شوق و بهشت را طي مي‌کنند. اينها هم آدم‌هاي متوسطي هستند مثل گروه اول؛ اما گروه سوم که راه حُب را طي مي‌کنند، اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است که فرمود: «مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا شَوْقاً إِلَی جَنَّتِك»‏ من راه حب را طي مي‌کنم؛ «رَأَيْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَة»،[3] دوست دارم و عبادت مي‌کنم. اينها که راه حُبّي را طي مي‌کنند اين راه به عنوان راه حُبّي معروف است. راه حُبّي اين است که اوّل انسان محبّ مي‌شود و محبّانه اين راه را طي مي‌کند، آخرهاي راه محبوب مي‌شود. محبوبِ چه کسي مي‌شود؟ محبوبِ محبوب خودش مي‌شود، خدا او را دوست دارد: ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ﴾، اين از محب بودن به محبوب بودن رسيده است. اين زيارت نوراني «امين الله» صدر و ذيل آن رحمت و نورانيت است. اوّل آن زيارت است بعد دعاست. خيلي اين زيارت «امين الله» منشأ برکت است. آن جمله‌هاي اوّلي و بخش‌هاي اوّلي که زيارت است. بخش‌هاي دوم اين است که «مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائکَ»؛[4] خدايا! من از محبّ بودن بالا بيايم تا فرشته‌ها مرا دوست داشته باشند، انبيا مرا دوست داشته باشند؛ قهراً محبوب تو هم خواهم بود «محبّةً بکذا»، «مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائکَ»، اين خيلي مقام است. اصرار سيدنا الاستاد(رضوان الله تعالي عليه) اين بود که تنها کسي که در امت ـ وقتي گفتند تنها کسي که در امت، ديگر وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) داخل نيست. اگر بگويند اوّل کسي که در اسلام اين حرف را زده است، منظور پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم)است؛ اما اگر بگويند در امت اوّل کسي که اين حرف را زد، معلوم مي‌شود که وجود مبارک حضرت امير است ـ اول کسي که راه محبت و ولايت را طي کرده است، وجود مبارک حضرت امير است؛ در کلمات، افعال و اقوال خود همين مسئله‌اي که من تو را عبادت مي‌کنم «مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا شَوْقاً إِلَى جَنَّتِكَ وَ لَكِنْ رَأَيْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك‏»‏، اين راه را طي کرده؛ يعني در روايات ائمه(عليهم السلام) اوّل کسي که اين طرح و اين نقشه را ارائه کرد، وجود مبارک حضرت امير بود، خودش هم راهيِ اين راه بود. اين را مي‌گويند سلوک حُبّي، غير از خوف و غير از شوق است: «مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا شَوْقاً إِلی جَنَّتِكَ وَ لَكِنْ رَأَيْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك‏». آن وقت در اينجا اگر کسي اين راه حُبّي را طي کرد، از محب بودن به محبوب بودن مي‌رسد که در زيارت «امين الله» هست: «مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائکَ»، قهراً محبوب خدا هم بود؛ اما نه از خوف جهنم. در همان جا دارد که «هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَي حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَي كَرَامَتِك‏»؛[5] اگر کسي مرحله سوم را داشته باشد، يقيناً مرحله اوّل و دوم را دارد. اگر کسي به «جنّة اللّقاء» رسيد يقيناً ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾[6] را داراست؛ اما اگر کسي داراي ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ بود بعيد است که مثلاً ﴿فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي٭ وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏﴾[7] نصيب او بشود! اگر کسي ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾[8] بود، قهراً ﴿فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾[9] را داراست؛ اما هر کسي که در ﴿جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾ بود معلوم نيست که ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ باشد. در همان دعاي «کميل» دارد: «هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَي حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَي كَرَامَتِك‏»، نظر نهايي حضرت آن است؛ بنابراين انسان محبوب خداي سبحان مي‌شود. اين مجاهدان، اين شهدا، اين ايثارگران، چيزي آدم مي‌شنود، بيست سال، سي سال قطع نخاعي باشد و تحمّل بکند اين با کدام قدرت دارد تحمل مي‌کند؟ آدم چيزي را مي‌شنود. تا عنايت الهي نباشد، تا تحمل نباشد، آدم يک روز، يک شب، آن ويلچري بودن ، را نمي‌تواند تحمل کند، بيست سال قطع نخاعي آن وقت نماز خود را هم مي‌خواند و دعاي خود را مي‌خواند، زيارت خود را هم مي‌کند، او محبوب خداست. وقتي محبوب شد کار براي او «فَيَسِّرْ وَ لَا تُعَسِّرْ»[10] از همين قبيل است؛ براي او آسان مي‌شود، آن شوق که باشد تمام اين مشکلات حلّ مي‌شود؛ ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُم بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ﴾.

 حالا هم جريان وجود مبارک موساي کليم را ذکر مي‌کند، هم جريان وجود مبارک عيساي مسيح را ذکر مي‌کند و نتيجه مي‌گيرد. حالا ببينيم اينکه قصّه‌هاي اين دو پيامبر بزرگوار(سلام الله عليهما و علي جميع الانبياء و المرسلين و ائمه) را ذکر مي‌کند، محور چيست؟ فرمود: ﴿وَ إِذْ﴾؛ يعني «و اذکر»، ﴿وَ إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ﴾؛ شما چرا مرا آزار مي‌کنيد؟ با اينکه رسالت من براي شما ثابت است. «ايذاء» گاهي در مسائل شخصي است، گاهي در مسائل حکومت و سياست و مسائل اجتماعي است، گاهي هم در مسائل نظامي است. اين «ايذاء»هايي که نسبت به وجود مبارک موساي کليم(سلام الله عليه) شد آيا مناسب با همين مسئله قتال و ﴿يُقَاتِلُونَ﴾ و اينهاست يا تهمت‌هاي ديگر است؟ يا مسائل شخصي است؟ از بعضي از آيات قرآن کريم بر مي‌آيد که اينها حضرت را در مسائل حکومت و نظامي و جنگي و اينها آزار مي‌کردند.

وجود مبارک موساي کليم اين چنين فرمود؛ آيه بيست سوره مبارکه «مائده» اين است که ﴿وَ إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيَاءَ وَ جَعَلَكُم مُلُوكاً وَ آتاكُم مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَدَاً مِنَ الْعَالَمِينَ﴾؛ فرمود به ياد نعمت‌هاي گران الهي باشيد. بعد ﴿يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الأرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ﴾،[11] آنجا که نوبت من بود که من بيش از همه و پيش از همه دل به دريا زدم و دريا خشک شد و شما هم به دنبال من آمديد. وقتي ما به نزديک دريا رسيديم، بعد از اينکه شبانه حرکت کرديم و اين ارتش جرّار فرعون پشت سر ما رسيد؛ همه شما گفتيد که چه جاي بدي بود ما را آوردي! جلو دريا و پشت سر هم ارتش خطرناک فرعون! من بين اين دو خطر به شما چه گفتم؟ شما گفتيد جلو دريا، راه براي رفتن نيست! پشت سر هم که اين ارتش! من گفتم بين دو خطر قدرت خدا حافظ ماست: ﴿كَلّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ؛[12] ما که در آنجا نترسيديم. گفتيم دريا در اختيار اوست، ارتش در اختيار او، به ما دستور بدهد برگرديم و مبارزه کنيم ما پيروز هستيم؛ به ما دستور بدهد برويم دريا، دريا در اختيار ماست. ﴿كَلّا؛ اين چه حرفي است که مي‌زنيد؟! ﴿إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ، آن وقت ندا آمد که ﴿فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً﴾؛[13] اين دريا را ما خشک مي‌کنيم شما يک جاده خاکي مي‌خواهيد، چيزي ديگر که نمي‌خواهيد. آن هم براي شما ما اين کار را مي‌کنيم. ﴿فَاضْرِبْ لَهُمْ﴾؛ اين عصا را بزن به اين دريا، اين يک بستر خاکي و خشک مي‌شود که پاي اسبان شما هم تَر نشود، يبس و يابس و خشک بشود. شما که در رفتيد آنها پشت سر شما مي‌آيند وقتي به هم رسيدند: ﴿فَغَشِيَهُم مِنَ الْيَمِّ مَا غَشِيَهُمْ﴾؛[14] دريا باز مي‌شود اينها را در کام خود فرو مي‌برد، اين خداست! ما آن وقتي که بايد دل به دريا بزنيم که زديم؛ اما الآن وظيفه شماست بنا بر اين نيست که تمام کارها را ما با معجزه انجام بدهيم. ﴿ادْخُلُوا الأرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ﴾ که الآن همه ما هم بايد دعا بکنيم، هم با تلاش‌هاي سياسي و غير سياسي، خطر اين صهيونيسم را از اين فلسطين بر طرف کنيم و اين غزّه و اهل غزّه نجات پيدا کنند.

 فرمود: ﴿كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاَ تَرْتَدُّوا عَلَي أَدْبَارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ﴾،[15] اينها گفتند: ﴿قَالُوا يَا مُوسي إِنَّ فِيهَا قَوْماً جَبَّارِينَ وَ إِنَّا لَن نَدْخُلَهُا حَتَّي يَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِن يَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِنَّا دَاخِلُونَ﴾.[16] بعد در بخش‌هاي ديگر هم مثل آيه 24 گفتند: ﴿يَا مُوسَي إِنَّا لَن نَدْخُلَهَا أَبَداً﴾؛ يک قوم خشني آنجا هستند ما نمي‌توانيم با اينها بجنگيم. ﴿فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قَاعِدُونَ﴾؛[17] تو و خداي تو برويد اين شهر را فتح کنيد، ما وارد شهر فتح شده مي‌شويم. بدتر از اين چه اذيتي است که بکنند. تمام کارها بنا نيست که بر اساس معجزه انجام بشود. آن ‌گاه وجود مبارک موساي کليم عرض کرد که خدايا! فقط من اختيار خودم را دارم، برادر من هم اختيار خودش را دارد، اينها که حرف‌هاي ما را گوش نمي‌دهند.

در بخش‌هايي از سوره مبارکه «احزاب» فرمود که شما وجود مبارک موساي کليم را آزار کرديد و اذيت رسانديد؛ آيه 69 به بعد سوره مبارکه «احزاب» اين است که ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَي فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَ كَانَ عِندَ اللَّهِ وَجِيهاً﴾، اين معلوم مي‌شود که يک اذيت ديگر است، يک اذيت شخصي است. تهمتي به وجود مبارک موساي کليم زدند و خداي سبحان او را تبرئه کرد. پس معلوم مي‌شود ايذاء گاهي شخصي است، گاهي مربوط به حکومت و سياست و نظام و امثال آن است. گاهي آنها در جبهه جنگ شرکت نمي‌کنند باعث اذيت حضرت کليم حق‌ هستند، گاهي تهمت‌هاي شخصي مي‌زنند و خداي سبحان موساي کليم را تبرئه مي‌کند.

اينجا که در سوره مبارکه «صف» فرمود: ﴿إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي﴾ اين إشعار دارد به آن اذيت‌هايي که با رسالت آن حضرت سازگار نيست که در سوره «احزاب» فرمود: ﴿فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا﴾، اما حالا آنجا چه چيزی هست؟ چه چيزی به حضرت گفتند؟ چگونه آزار کردند؟ يک امر جداي تاريخي است که بايد در کنار آن حلّ بشود. غرض اين است که ايذاي آن حضرت چند گونه است؛ اما تبرئه آن حضرت نشان مي‌دهد که آن «ايذاء»، ايذاي شخصي است؛ يعني تهمتي به آن حضرت زدند، با اينکه مي‌دانستند او رسول خداست و معصوم است.

فرمود: ﴿وَ إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾، البته در يهودي‌ها يک چند نفري بودند که مؤمن بودند، هرگز قرآن کريم همه اينها را به يک حکم محکوم نکرده و نمي‌کند؛ اگر چند نفري در بين جمعيتي آدم شايسته‌اي باشند، مقام آنها را حفظ مي‌کند مي‌فرمايد: ﴿مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللّهِ آنَاءَ اللّيْلِ﴾؛ اينها شب‌ها اهل مناجات و مردان خوبي هستند، همين‌ها را با عظمت نام مي‌برد: ﴿مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللّهِ﴾ آنها را اسم مي‌برد.

در اين قسمت فرمود که کليم حق را آزار کردند؛ اما حالا آزارهاي نظامي و سياسي و حکومتي بود يا آزارهاي شخصي؟ از سوره «مائده» بر مي‌آيد که آزارهاي نظامي و سياسي و حکومتي بود. از سوره مبارکه «احزاب» برمي‌آيد که آزار شخصي بود که فرمود: ﴿فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا﴾، اين اذيت‌هاي شخصي؛ نظير تهمت‌ها، بخشي از آن در آيه يازده به بعد سوره مبارکه «نور» که قصّه «إفک» مطرح است درباره پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم اتفاق افتاد. همين منافقين دست از اين کار بر نداشتند که إفک است، امر مهم است. بعضي از امور آزار شخصي پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است؛ آزار شخصي آن حضرت در همان سوره مبارکه «احزاب» آمده است. قرآن کريم خطوط کلّي زندگي جامعه را بيان مي‌کند، فروعات را به وسيله خود پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و به وسيله ائمه اطهار(عليهم السلام) مشخص کرد. در جريان وقت ملاقات خيلي‌هاي مي‌بينيد که مي‌خواستند با خود حضرت وقت خصوصي بگيرند که در سوره «مجادله» گذشت؛ فرمود وقت حضرت برای همه است شما اگر وقت خصوصي مي‌خواهيد بگيريد يا ملاقات خصوصي، بودجه‌اي بايد به صندوق بيت‌المال اضافه کنيد: ﴿تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً؛[18] اگر وقت خصوصي مي‌خواهيد حق ديگران را مي‌خواهيد ضايع کنيد، خدمتي هم به بيت‌المال بکنيد که بحث آن در سوره مبارکه «مجادله» گذشت. بعضي‌ها وجود مبارک حضرت از آنها دعوت مي‌کرد، اينها خيال مي‌کردند مهماني منزل حضرت هم مثل مهماني منزل افراد ديگر است؛ اينها قبل از آماده شدن غذا مي‌رفتند و می‌نشستند تا غذا آماده بشود. وقتي غذا آماده شد و ميل کردند، مي‌نشستند مي‌خواستند گفتگو کنند. دو سه بخش از اين مهمانيِ ذات مقدس پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در سوره مبارکه «احزاب» آمده است؛ آيه 53 سوره مبارکه «احزاب»: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاّ أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَي طَعَامٍ﴾؛ بي‌خود مزاحم حضرت بشويد، او با وحي کار دارد، با جامعه کار دارد، با مأموران خود کار دارد، با مديران خود کار دارد، شما آن وقت برويد وقت منزل حضرت براي چه؟ حضرت هم که مرتّب در نماز مي‌آيند، در مسجد مي‌آيند، حرف‌هاي عمومي مي‌زنند، پس منزل حضرت نرويد، اين يک؛ وقتي همه که از شما دعوت کردند به مناسبتي از شما دعوت کردند، شما را مهمان کردند، برويد؛ اما قبل از آماده شدن غذا نرويد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ﴾ مگر در صورتي که دعوت کرده باشند: ﴿إِلاّ أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَي طَعَامٍ﴾ وقتي دعوت کردند مي‌رويد، اين يک. ﴿غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ﴾؛ «إناه» يعني پختن، نه يعني ظرف. يعني قبل از اينکه غذا آماده بشود برويد، نه آن کار را نکنيد. منتظر باشيد که غذا چه موقع پخته مي‌شود، نيم ساعت يا يک ساعت کمتر يا بيشتر، شما بايد وقت حضرت را بگيريد، نه اين کار را نکنيد، هر وقت غذا حاضر شد برويد. «إناء»؛ يعني پختن غذا، يعني غذا پخته بشود، نه ظرف، نه اينکه به ظرف‌ها نگاه نکنيد! ناظر يعني منتظِر. «غير منتظرين إنائه أي نُزجه» منتظر باشيد که چه موقع غذا پخته و آماده مي‌شود سفره پهن مي‌کنند، نه، چنين نکنيد، بلکه هر وقت که سفره را پهن کردند برويد، اين دو. ﴿وَ لكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا﴾؛ حرف‌هاي عادي بزنيد، فلان کس آمد فلان کس نيامد، اين حوزه وحي را شما داريد اشغال مي‌کنيد، او که آدم عادي نيست. بعد از اينکه غذا را ميل کرديد به سلامت، بلند شويد برويد.

خدا مرحوم شهيد اوّل را غريق رحمت کند! که يک الفيه نوشته و يک نفليه نوشته، سه هزار حکم واجب براي نماز هست، هزار حکم مستحب براي نماز هست، اينها که در قرآن نيست. در قرآن يک چند تا حکم براي نماز است؛ اما ادب برخورد با دين، کيفيت رفتار با رهبران الهي، اين را قرآن بالصّراحه ذکر کرده عهده‌دار مسائل کلّي جامعه است. اين سه دستور است که بي‌خود جايی نرويد، اگر دعوت کردند زود نرويد، اگر غذا ميل کرديد زود بلند شويد برويد. او که عادي نيست حرف‌هاي شما را بشنود، فلان کس آمده فلان کس نرفته ﴿وَ لكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَ لاَ مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ﴾؛ آنجا بنشينيد با يکديگر که فلان کس آمده، فلان کس رفته، حالا با يکديگر نشستيد در مجلس عادي عيب ندارد، سخن مي‌گوييد اُنسي پيدا مي‌کنيد؛ اما ﴿إِنَّ ذلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ﴾؛ اين پيغمبر را مي‌رنجاند، او آدم عادي نيست، او مرتّب با غيب ارتباط دارد، مرتّب دارد فکر مي‌کند چگونه جامعه را اداره بکند، مرتّب به اين فکر است که قرآن را چگونه تفسير کند. ﴿إِنَّ ذلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ﴾ او که خجالت مي‌کشد نمي‌تواند بگويد: ﴿فَيَسْتَحْيِ مِنكُمْ﴾؛ اما ﴿وَ اللَّهُ لاَ يَسْتَحْيِ مِنَ الْحَقِّ﴾ نسبت به همسران او هم که بحث‌هاي بعدي آيه است.

غرض اين است که ايذاي انبيا(عليهم الصلاة و عليهم السلام) گاهي در مسائل نظامي، حکومتي، سياسي و امثال آن است، گاهي هم در مسائل شخصي است، گاهي هم نظير سوره مبارکه «نور» ـ معاذالله ـ تهمت‌زدنهاست. در آيه يازده به بعد سوره «نور» که إفک است؛ فرمود اين کار عظيمي است: ﴿تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً﴾،[19] اين با آبروي پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بازي کردن است، شما خيال نکنيد اين کار آسان است، منافقين دست به بدترين کار زدند. خداي سبحان فرمود ممکن است زن پيغمبر کافر باشد؛ ولي آلوده نيست. اين زن نوح بود کافر بود، اين زن لوط بود کافر بود؛ اما هرگز حرم امن پيغمبر آلوده نمي‌شود. کفر ننگ نيست؛ اما آلودگي ننگ است. آنها خواستند به آلودگي متهم بکنند، همين منافقين! آخرين حربه‌اي که منافقين داشتند همين بود. فرمود اين پيغمبر را آزار مي‌کند.

در جريان موساي کليم حالا چه بود باز جداگانه بحث مي‌شود که در سوره «احزاب» فرمود: ﴿فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا﴾. در اين مسائل عادي هم فرمود: وقت حضرت را مي‌گيريد، او خجالت مي‌کشد؛ شما نبايد اين کارها را بکنيد. اينجا که فرمود: ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾، معلوم مي‌شود يک اذيت سنگيني بود، نه تنها اذيت از سنخ وقت‌گيري و اينها. فرمود وقتي اين گونه افراد، قلب مطهّر پيغمبر خود را به درد آوردند ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾؛ دل‌هاي اينها را به «زيغ»، انحراف، کج‌روي و گناه رها کرده، آن وقت اينها افتادند.

در بحث قبل ملاحظه فرموديد خدا چيزي به عنوان ضلالت ندارد که اين ضلالت را بر کسي تحميل کند، افراد را به حال خود رها مي‌کند و اينها مي‌افتند و گرنه همين اوّلين آيه سوره مبارکه «فاطر» دارد که ﴿مَّا يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِكَ لَها وَ مَا يُمْسِكْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ﴾؛[20] يعني خدا دري را که باز کند، هيچ کس نمي‌تواند ببندد، دري را که ببندد هيچ کسي نمي‌تواند باز کند. دري را که باز مي‌کند فيض مي‌آيد، دري را که مي‌بندد چيزي نمي‌آيد و فيض نمي‌آيد. وقتي فيض نيامد، انساني که محتاج به فيض است، وقتي فيض نبيند سقوط مي‌کند. ما به او نعمت داديم، نعمت دادن گرفتن نيست، نعمت دادن امتحان برتر است. ما وقتي املاء کرديم، استدراج کرديم، نعمت‌هاي فراوان داديم، اين بايد شکر بکند، خود داشتنِ نعمت «بما أنه نعمت» عذاب نيست؛ منتها ما مي‌خواهيم اتمام حجت بکنيم، او بايد شکر بکند؛ وقتي شکر نکرد، آن‌گاه ما بر اساس استدراج اين را مي‌گيريم؛ يعني اين را قبض مي‌کنيم، رحمت خود را مي‌گيريم و او را به حال خود رها مي‌کنيم مي‌افتد، چون انسان در تمام موارد نيازمند به يک قيّم و نگهبان است. در بحث‌هاي قبلي ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ﴾،[21] گذشت که اگر مي‌گوييم: «الانسان فقير»؛ ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ﴾، اين فقر براي انسان عَرَض مفارق نيست؛ نظير «الماء حارٌّ» يا «الماء باردٌ» کع عرض مفارق باشد، گاهي فقر است، گاهي فقر نيست؛ از اين قبيل نيست. از سنخ عَرَض لازم هم نيست نظير «الاربعة زوجٌ» که لازمه ذات باشد، زيرا لازم در مرتبه ملزوم نيست، زوجيت در مرتبه ذات اربعه نيست، چون آن کمّ است و اين کيف مخصوص به کمّ است. اربعه در مقام ذات اربعه است، نه زوج است و نه فرد؛ اين زوجيت لازمه ذات است. فقر براي انسان لازمه ذات نيست، بلکه در درون ذات است. بخش سوم؛ اگر گفته مي‌شود: «الانسان فقيرٌ» که ذاتي هست از سنخ «الانسان ناطقٌ» نيست که ذاتي به معني ماهيت باشد، چون اين ماهيت تابع هستي است. مرحله چهارم؛ وقتي گفته مي‌شود : «الانسان فقيرٌ»؛ يعني هستي او، هستي وابسته است و اگر اين نباشد، معناي آن اين است که در مقام هستي وابسته نيست، بلکه در مقام چيستي و ماهيت وابسته است؛ در حالي که همان طوري که خدا ذاتاً غني است و غنا عين ذات اوست، فقر هم براي انسان ذاتي است. اين بيان نوراني سيّدالشهداء(سلام الله عليه) در همان دعاي «عرفه»: الهي! «أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنَايَ فَكَيْفَ لَا أَكُونُ فَقِيراً فِي فَقْرِي‏»؛[22] آن وقتی که دارم ندارم! آن وقتي که در غنا هستم فقيرم، چه رسد به آن وقتي که فقير هستم.

بنابراين اگر فيض الهي يک لحظه گرفته بشود، آن وقت انسان سقوط مي‌کند. اين است که به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) عرض مي‌کردند: چرا اين قدر بي‌تابي مي‌کنيد؟ فرمود من نمي‌دانم اين چشمي که باز هست، مي‌توانم ببندم و بميرم يا نه؟ خيلي‌ها هستند که با همان چشم باز مي‌ميرند که وضع بدي هم پيدا مي‌کنند. فرمود اين قدر من قدرت ندارم که چشم من وقتی باز است، بتوانم ببندم و بعد بميرم؛ لذا فرمود ما اين فيض را مي‌گيريم، وقتي گرفتيم او سقوط مي‌کند. غرض اين است که يک امر وجودي به نام «إزاغه»، به نام إضلال و امثال آن نيست؛ البته وقتي کسي افتاد،  ذات اقدس الهي او را به کيفرش مي‌رساند.

﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ﴾؛ ﴿لاَ يَهْدِي﴾؛ يعني هدايت پاداشي نمي‌دهد و گرنه اصلاً قرآن براي هدايت نازل شد: ﴿شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنَّاسِ؛[23] اين براي هدايت مردم نازل شد، خدا فاسق را هدايت نمي‌کند يعني چه؟ با اينکه براي همه آمد، براي کفار و مشرکين و اينها آمد، آنها را حضرت دعوت مي‌کرد، جمع مي‌کرد، براي بعضي‌ها نامه مي‌نوشت. اين هدايت به معني إيصال به مطلوب است، ببينيد قلب بعضي‌ها را خدا به سمت کاري گرايش مي‌دهد. اين را براي کفار نمي‌کند؟ براي فاسق نمي‌کند؟ آن فطرت اوّلي را که به همه داد: ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾[24] که داد، انبيا را از بيرون، عقل را از درون، فطرت را هم در درون، همه را آماده کرد که اين شخص به راه بيفتد. کسي با داشتند همه اين وسايل ﴿كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ‏﴾،[25] خدا ديگر او را هدايت نمي‌کند؛ يعني هدايت پاداشي، نه هدايت ابتدايي.

البته اين فرمايش موساي کليم همچنان ادامه دارد که بايد معلوم ‌شود اين کدام ايذاء است که با بحث «بنيان مرصوص» هم بايد هماهنگ باشد.

در جريان عيساي مسيح هم فرمود: ﴿وَ إِذْ قَالَ﴾؛ يعني به ياد عيسي بن مريم باشيد! اصرار قرآن کريم اين است که يا مي‌فرمايد: «مسيح بن مريم» يا مي‌فرمايد: «عيسي بن مريم»، اصرار دارد که حتماً نام مبارک مريم را ذکر کند، تا ديگري تهمت نزند، و اين دو تا را يک گوهر مي‌داند: ﴿وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً﴾؛[26] آيت جهاني است. آيت جهاني بودن قبل از مريم(سلام الله عليها) کسي نبود، بعد از آن حضرت «الي يوم القيامة» هم کسي نيست که بدون همسر مادر بشود. فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ﴾، اين دو تايي با هم ﴿آيَةً لِّلْعَالَمِينَ﴾،[27] يک معجزه جهاني است، نه قبلاً سابقه داشت و نه بعداً لاحقه دارد. فرمود به ياد عيسي بن مريم باشيد که آن حضرت به بني‌اسرائيل فرمود: ﴿إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ﴾؛ من يک حلقه وصلي هستم بين انبياي قبلي و وجود مبارک پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم)؛ بشارت مي‌دهم به پيامبري که بعد از من خواهد آمد: ﴿وَ مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي﴾، حالا چطور نام مبارک «الذي سمّي في السماء بأحمد و في الارضين بکذا»، چون در جريان معراج مرتّب ذات اقدس الهي به وجود مبارک حضرت مي‌فرمود: «يا أحمد، يا أحمد، يا أحمد»[28] اين تعبيرات برای آنجا بوده. برخي از مفسّران مي‌گويند[29] که اين دو تا نام پُر برکت يکي براي آن است که پرچم حمد به دست اوست؛ لذا شده «احمد»: «سَوْفَ يَضَعُ فِي يَدِكَ لِوَاءَ الْحَمْد».[30] پرچم حمد، نتيجه نماز شب است که فرمود: ﴿وَ مِنَ الَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَي أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَّحمُوداً؛[31] يعني به جايي مي‌رسي که کلّ جهان تو را ستايش مي‌کنند، چون تو مي‌شوي محمود مطلق؛ ديگران نعمتي به آنها مي‌رسد. هر نعمتي به هر کسي رسيده است، از مجراي تو هست؛ تو محمود مطلق هستي، پرچم حمد به دست توست. ما اگر حمد مي‌کنيم در برابر نعمت حمد مي‌کنيم. اگر علم است، اگر عمل است، اگر پيروزي است، اگر پيروزي مملکت است، پيروزي شخص است، پيروزي سياسي است، پيروزي هر چه باشد، در برابر نعمت است. آن کسی که مجرايِ فيض براي همگان است، وجود مبارک حضرت است. پرچم حمد به دست اوست؛ يعني چه؟ يعني تمام حمدهاي شما به اين پرچم برمي‌گردد، من صاحب اين پرچم هستم. اينکه فرمود: ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ،[32] آن روز معلوم مي‌شود. در ذيل اين نماز شب که فرمود: ﴿وَ مِنَ الَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَي أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَّحمُوداً، شفاعت و امثال شفاعت را گفتند، اينها حق است؛ اما محمود مطلق بودن معناي آن اين است که هر خيري به هر فردي برسد به برکت حضرت است. پرچم حمد به دست اوست و چون خودش اين معنا را مي‌داند در دنيا مکرّر خدا را حمد مي‌کند؛ لذا در دنيا به عنوان «محمد» معروف است(عليه افضل صلوات المصلّين و علي آله) که باب تفعيل است «حَمَّدَ يُحَمِّدُ» مي‌شود آن نام؛ يعني خيلي، فراوان، کثير به نام خداست، حمد مي‌کند. چون خودش خيلي حمد مي‌کند به اين نام که باب تفعيل است ناميده مي‌شود. در قيامت چون پرچم حمد به دست اوست اين است؛ به هر حال هيچ کسي نيست که نعمت به او نرسد، همه اينها نعمت حيات دارند و نعمت هم فعل خداست. خدا مدبرات فراواني دارد؛ بخش‌هاي وسيعي از اين مدبرات را اسم مي‌برد، در «صافات» اسم مي‌برد،[33]همه اينها ملائکه‌ هستند. اين ملائکه در برابر انسان کامل خاضع هستند آن «قضيةٌ في واقعه» که نيست: ﴿فَسَجَدَ الْمَلاَئِكَةُ كُلُّهُمْ﴾،[34] براي وجود مبارک حضرت آدم باشد «قضيةٌ» که ـ معاذالله ـ تاريخ مصرف آن گذشته باشد، اين طور که نيست. خودش به اينجا رسيده که کثيراً حمد کرده؛ لذا چون خودش اين کارها را کرده، اين قول را داده، اين فعل را انجام داده، اين نيت را انجام داده، اين عقيده را انجام داده، به اين حدّ اسم مفعولي رسيده. اين در حقيقت اسم مفعولي است که منشأ فاعلي‌ آن خود اوست. فعل خداست اين طور نيست که ﴿فَسَجَدَ الْمَلاَئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ﴾، تاريخ مصرف آن ـ معاذالله ـ گذشته باشد، يک قضيه تاريخي باشد؛ نظير طوفان نوح، از آن قبيل نيست. «اليوم» هم اينها در خدمت وجود مبارک حضرت‌ هستند؛ انسان کامل، خليفة الله است. در برابر انسان کامل فرشتگان خاضع و ساجد هستند، در برابر انسان کامل فرشتگان سائل‌ هستند و اسماي حُسنا را فرا مي‌گيرند. امروز همان کاري که ﴿يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ[35] انجام داد، وجود مبارک حضرت انجام مي‌دهد. غرض اين است که اگر لواي حمد، در دست آن حضرت است، براي اينکه هر نعمتي که به عالم مي‌رسد، به برکت اوست؛ اگر فرمود: ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ معناي آن روشن مي‌شود، اگر فرمود: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاّ كَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ معناي آن روشن مي‌شود.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. علل الشرائع، ج1، ص57.

[2]. سوره فاطر، آيه28.

[3]. مرآة العقول في شرح اخبار آل الرسول(عليهم السلام), ج7, ص81.

[4]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص738.

[5]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص847.

[6]. سوره بروج، آيه11.

[7]. سوره فجر، آيات29 و 30.

[8]. سوره قمر, آيه 55.

[9]. سوره قمر, آيه54.

[10]. مهج الدعوات و منهج العبادات، ص176.

[11]. سوره مائده, آيه21.

[12]. سوره شعراء، آيه62.

[13]. سوره طه، آيه77.

[14]. سوره طه، آيه78.

[15]. سوره مائده, آيه21.

[16]. سوره مائده, آيه22.

[17]. سوره مائده, آيه24.

[18]. سوره مجادله، آيه2.

[19]. سوره نور، آيه15.

[20]. سوره فاطر آيه2.

[21]. سوره فاطر، آيه15.

[22]. إقبال الأعمال(ط ـ القديمة)، ج‏1، ص348.

[23]. سوره بقره، آيه185.

. سوره شمس، آيه8.[24]

[25]. سوره بقره، آيه101.

[26]. سوره مؤمنون، آيه50.

[27]. سوره انبياء، آيه91.

[28].  الغيبة(للنعماني)، النص، ص100.

[29]. ر. ک؛ التفسير الكبير، ج‏29، ص528.

[30]. التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري(عليه السلام)، ص158.

[31]. سوره إسراء، آيه79.

[32]. سوره انبياء، آيه107.

[33]. سوره صافات، آيات1 ـ 3.

[34]. سوره حجر، آيه30؛ و سوره ص، آيه73.

[35]. سوره بقره، آيه33.