دیگر اخبار
رویت هلال ماه شوال المکرم ۱۴۳۹ هجری قمری

رویت هلال ماه شوال المکرم ۱۴۳۹ هجری قمری

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

وداع با ماه مبارک رمضان در بيان امام سجاد(ع)

وداع با ماه مبارک رمضان در بيان امام سجاد(ع)

دعوت آیت الله العظمی جوادی آملی از آحاد مردم برای حضور در راهپیمایی روز قدس

دعوت آیت الله العظمی جوادی آملی از آحاد مردم برای حضور در راهپیمایی روز قدس

عظمت شب قدر در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی/ در شب قدر از خدا چه بخواهیم؟

عظمت شب قدر در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی/ در شب قدر از خدا چه بخواهیم؟

پیام آیت الله جوادی آملی به همایش پیشگامان انقلاب اسلامی با محوریت 15 خرداد 42

پیام آیت الله جوادی آملی به همایش پیشگامان انقلاب اسلامی با محوریت 15 خرداد 42

مراسم رونمایی از قرآن نستعلیق با حضور آیت الله العظمی جوادی آملی

مراسم رونمایی از قرآن نستعلیق با حضور آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژه نامه رمضان در پایگاه اطلاع رسانی اسراء منتشر شد

ویژه نامه رمضان در پایگاه اطلاع رسانی اسراء منتشر شد

ماه رمضان فرصتی مناسب برای پی بردن به اسرار عالم

ماه رمضان فرصتی مناسب برای پی بردن به اسرار عالم

احکام روزه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

احکام روزه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی



تفسير سوره مباركه صف آيات 1 تا 5
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ مَا فِي الأرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۱) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ (۲) كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ (۳) إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُم بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ (٤) وَ إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (۵)

سوره مبارکه «صف» که از محتواي آن معلوم مي‌شود که در مدينه نازل شد، محور اصلي آن جهاد «في سبيل الله» است و اگر اين سوره به عنوان سوره جهاد نامگذاري مي‌شد، شايد مناسب بود. مرحوم سيد رضي در آن کتاب تلخيص تفسيري[1] خود دارد، معلوم مي‌شود که نام اين سوره نزد قدما علم بالغلبه بود، چون غالباً آن سوره‌هايي که نام مخصوصي ندارند اينها تعبير مي‌کنند: «في تفسير سورة التي يذکر فيها الانعام» يا «يذکر فيه العنکبوت»، «يذکر فيه ممتحنه»، «يذکر فيه الجمعة»، «يذکر فيها الصف»، اينها نشان مي‌دهد که نزد قدما اينها علم بالغلبه بود، بعد به تخصيص و اختصار مي‌گويند سوره «صف»؛ البته آن سوره‌اي که نظير «فاتحة الکتاب» که نام فاتحه و مانند آن در آن سوره نيست، در روايات هم هست که «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِفَاتِحَةِ الْكِتَاب»،[2] اينها مي‌تواند براي آن سوره علم باشد، اگر هر سوره‌اي اين چنين بود؛ اما اين گونه از سُور؛ مثل سوره «عنکبوت»، «فيل»، «نساء»، «بقره» و امثال آن، اينها به علم بالغلبه بودن شبيه‌تر هستند. اين سوره محتواي اصلي‌ آن جهاد «في سبيل الله» است، براي اينکه در صدر اين سوره دارد: کساني که مثل بنيان مرصوص در صدد حفظ دين خدا هستند، محبوب خدا هستند. در وسط اين سوره دارد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَي تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ ٭ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ﴾.[3] در بخش پاياني اين سوره هم آمده است: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا أَنصَارَ اللَّهِ كَمَا قَالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ أَنصَارِي إِلَي اللَّهِ﴾، فرمود: مسلمان‌ها! مثل مسيحي‌ها باشيد مبارزه کنيد، پيغمبر خود را ياري کنيد که آخر اين سوره جنگ است، وسط سوره جنگ است، اوّل سوره جنگ است، اين سوره اگر به سوره جهاد نامگذاري مي‌شد بي‌تناسب نبود.

در بخش پاياني اين سوره که دارد مسلمان‌ها مبارزه کنيد؛ مثل مسيحي‌ها، اين نشان مي‌دهد که در مسيحيت هم مثل اسلام، مبارزه به نفع حق، عليه باطل رسميت داشت. پيروان آن حضرت هر روز يکي از احکام را کنار گذاشتند، الآن چيزي از مسيحيت نماند مگر همين دست نشان دادن و اين کار را کردن، اين شده مسيحيت. در بخش پاياني اين سوره به ما مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنصَارَ اللَّهِ كَمَا قَالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ أَنصَارِي إِلَي اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ فَآمَنَت طَائِفَةٌ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ كَفَرَت طَائِفَةٌ﴾؛[4] حضرت دعوت کرد که مرا ياري کنيد، عده‌اي ايمان آوردند و به ياري حضرت برخاستند، عده‌اي ايمان نياورند، مؤمنين را خدا بر کفّار پيروز کرد، اينها مسلط شدند؛ اين پايان سوره است. اگر اوّل آن جهاد است، وسط آن جهاد است، آخر آن جهاد است، نامگذاري اين سوره به جهاد مناسب‌تر بود.

 اين مسيحيت، امروز به اين وضع برهنگي که رسيد، براي آن بود که اوّل آمدند فلان حکم را برداشتند، دوم فلان حکم را برداشتند، سوم فلان حکم را برداشتند، الآن مسيحيت شده لخت فقط چنين کاري کردن و چنين کاري کردن، علامت مسيحيت است. اينکه مي‌بينيد امروز مي‌گويند حجاب نباشد، فردا مي‌گويند ربا نباشد، پس فردا مي‌گويند فلان نباشد، اين همان در مي‌آيد. اين طور نيست که اگر کسي حال امروز حجاب را، فردا ربا را، پس فردا فلان کار را انکار کرد چيزي از دين بماند. اين قرآن به ما مي‌گويد: اي مسلمان‌ها! مثل مسيحي‌ها باشيد بجنگيد! معلوم مي‌شود که براي آنها جهاد يک امر اصلي بود. الآن اينها مي‌گويند ما کاري به جهاد نداريم، کاري به سياست نداريم.

اينکه امروز اين روسري را روي چوب مي‌گذارد، اين دارد در برابر ﴿وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَي جُيُوبِهِنَّ﴾[5] مي‌ايستد. حالا امروز حجاب نباشد، چه مي‌ماند کم‌کم؟ چرا اينها اصرار کردند که وجود مبارک عيسي را دار بزنند؟ تلاش کردند؛ همين‌ها که ﴿يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾،[6] که «نبيين» را با جمع محلّي به «الف و لام» آورده است، همين‌ها کم پيغمبري را نکشتند! راجع به وجود مبارک مسيح رسيدند که خدا فرمود ما او را حفظ کرديم: ﴿مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَ لكِن شُبِّهَ لَهُمْ﴾،[7] اينها اوّل که اين طور نبودند، الآن خدا در صدر اسلام به مسلمان‌ها فرمود: مسلمان‌ها مثل مسيحي‌ها باشيد، بجنگيد، مقاوم باشيد! اصل بودند. اين طور نشان مي‌دهد که کم‌کم يکي پس از ديگري اين ديني است که فقط همان دست گشادن و يک اشاره کردن و لب زدن براي مسيحيت مي‌ماند. خداوند فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا﴾، مواظب باشيد.

قبل از اين تسبيح سراسر جهان هستي را ذکر فرمود که خدا نيازي به کار شما ندارد، کلّ نظام، برده و بنده خدا هستند: ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ مَا فِي الأرْضِ﴾؛ قبلاً هم به عرض شما رسيد که اين پنج طايفه نشان مي‌دهد که چيزي در عالم نيست که سجده نکند. اين تسبيحات گاهي به صورت فعل ماضي، گاهي به صورت فعل مضارع، گاهي به صورت امر، گاهي به صورت مصدر؛ ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأعْلَي﴾،[8] ﴿سَبَّحَ‏ لِلَّهِ﴾، ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ﴾،[9] ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَي﴾[10] می‌بينيد مصدر هست، فعل ماضي هست، فعل مضارع هست، فعل امر هست، به کلّ نظام اسناد مي‌دهد که چيزي در عالم نيست که مسبّح حق نباشد؛ اين برای تسبيح حق. سجده هم همين طور است: ﴿لِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾،[11] اسلام هم همين طور است، ﴿أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ﴾.[12] تسبيح هم همين طور است: ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ﴾،[13] تحميد هم همين طور است: ﴿بِحَمْدِهِ﴾،[14] چيزي در عالم نيست که ساجد و مسلِم ـ مسلم يعني منقاد ـ مسبّح و حامد و ساجد نباشد، کلّ نظام همين طور است؛ به ما مي‌فرمايد شما با اين نظام حرکت کنيد. اگر بخواهيد از نظام خير ببينيد، نظام هم به شما خير برساند، اين تعامل را داشته باشيد، از نظامِ هستي جدا نباشيد: ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ مَا فِي الأرْضِ﴾.

و خدا عزيز است که قبلاً هم ملاحظه فرموديد عزت به معناي قدرت نيست، عزت به معناي نفوذناپذيري است. زميني که خيلي سخت است و کلنگ در آن اثر نمي‌کند مي‌گويند: «أرضٌ عَزازْ»؛ يعني نمي‌شود با کلنگ اين زمين را شکافت، چنين زميني را مي‌گويند زمين عزيز. آن انساني که نمي‌شود در او نفوذ کرد او عزيز است: ﴿الْعِزَّةَ لِلَّهِ﴾؛[15] حکيم هم که معناي آن روشن است. بعد از آن اين «تَأيُّه» شروع مي‌شود.

«تأيّه»؛ يعني «يا ايها»، «يا ايها» گفتن. «تأيّه» قرآني يعني «يا ايها» قرآني چندين بخش است: يک بخش از آن به عنوان بشر است: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾[16] است و امثال آن است. اين ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾، ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ،[17] اين يک ﴿مَا هِيَ إِلاّ ذِكْرَي لِلْبَشَرِ﴾[18] يک «تأيّه» جهاني است: ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ، ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾، اينها عمومي‌ترين «تأيّه» قرآني است.

از آن به بعد «تأيّه» اهل کتاب است: ﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ.[19] مرحله سوم «تأيُّه» نسبت به مؤمنين است که ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا﴾. در بين ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا﴾ «تأيُّه»های ويژه‌اي است که در اين مؤمنان ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الأبْصَارِ﴾،[20] است، بالاتر از آن ﴿يا أُولِي الْأَلْباب[21] است، آن که مخصوص پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ[22] است، ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ[23] و مانند آن است. عمده اين «تأيُّه»هاي مياني است که مي‌فرمايد: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا﴾ شما وقتي مؤمن هستيد بايد برابر ايمان خود عمل بکنيد.

 ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ﴾؛ چرا کاري که نمي‌کنيد مي‌گوييد؛ مي‌گوييد ما حاضر هستيم دين را ياري کنيم، حاضر هستيم که نظام را ياري کنيم، حاضر هستيم جبهه را ياري کنيم، حاضر هستيم که فلان کار خير را انجام بدهيم؛ ولي موقع عمل که شد يا کلاً ترک مي‌کنيد يا بعضاً ترک مي‌کنيد. انجام ندادن، به چيزي که تعهد کرديد اين با ايمان سازگار نيست. اين کار با نفاق فرق مي‌کند؛ نفاق اين است که شخص در درون خود يک کفر مستقر دارد، يک غده بدخيمي در درون او هست؛ لذا بيرون او با درون او فرق مي‌کند، جَلوت او با خلوت او فرق مي‌کند، فعل او با قول او فرق مي‌کند. تمام کارها را بر اساس آن غده بدخيم انجام مي‌دهد؛ لذا ﴿فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار﴾[24] است، او کافر است، در درون او اين غده هست؛ اما افراد «ضعيف الايمان» مسلمان و مؤمن هستند، دلشان مي‌خواهد در جبهه شرکت کنند، در نظام شرکت کنند، در کار خير شرکت کنند؛ اما موقع عمل که رسيد گاهي تعلّل مي‌کنند، گاهي ضعيف انجام مي‌دهند، گاهي مختصري انجام مي‌دهند، گاهي اصلاً انجام نمي‌دهند، اين اراده ضعيف اينها با آن ايمان سازگار نيست. فرمود حرفي که زديد عمل بکنيد! اين کاري به منافقين ندارد.

در جريان نفاق، يک غده بدخيم کفر دروني در درون او مستقر است؛ اين را کسي نمي‌گويد: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا﴾ و تمام کارها را هم بر اساس آن انجام مي‌دهد. اگر يک جا مصلحت باشد که دروغ بگويد دروغ مي‌گويد؛ مصلحت باشد راست بگويد راست مي‌گويد. آن راست گفتن او هم براي اينکه نفع او در آن است؛ يعني با آن غدّه هماهنگ است. کاملاً مرز نفاق با ضعف ايمان فرق دارد؛ لذا در سوره مبارکه «احزاب» مسئله منافقين را با کساني که «ضعيف الايمان» هستند از هم جدا کرد؛ گرچه کنار هم ذکر کرد. فرمود: ﴿لَئِن لَمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾،[25] اين يک بيماري است؛ اما آن منافق مرده است، مريض نيست. روح ديني او کلاً رخت بربسته است، او «ذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاء»،[26] او مرده است؛ اما افرادي که «ضعيف الاراده» هستند مسلمان و مؤمن هستند؛ منتها درجه اسلام و ايمان آنان ضعيف است، اراده آنها ضعيف است. تعهّد مي‌سپارند گاهي خلاف و خُلف وعده مي‌کنند، وعده مي‌دهند عمل نمي‌کنند، امضا مي‌کنند پاي امضاي خود نمي‌ايستند؛ اما معتقد هستند و گاهي هم ممکن است توبه بکنند.

در جريان منافقان در سوره مبارکه «بقره» گذشت که جَلوت اينها با خلوتشان فرق مي‌کند؛ چه اينکه ظاهر آنان هم با باطنشان فرق مي‌کند. در جريان سوره مبارکه «بقره»: ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ﴾؛[27] اينها مي‌گويند اينها افراد سفيه هستند ـ معاذالله ـ که ايمان آوردند، مگر آدم مي‌شود ايمان بياورد؟ اين غدّه را دارند؛ اما به حسب ظاهر وقتي که با مؤمنين هستند: ﴿وَ إِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوْا قَالُوا آمَنَّا وَ إِذَا خَلَوْا إِلَي شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ﴾؛[28] اما «ضعيف الايمان» هرگز اين حرف را نمي‌زند.

بنابراين منافق يک کفر مستقر دارد، ظاهر او کاملاً با باطن او مخالف است، جَلوت او با خلوت او مخالف است، قول او کاملاً با فعل او مخالف است و مانند آن؛ سوره مبارکه «صف» با آنها کار ندارد. سوره مبارکه «صف» با مؤمنين «ضعيف الايمان» کار دارد. آنهايي که درست مسئله مرگ و بعد از مرگ را باور نکردند و خيال مي‌کنند که مرگ پوسيدن است، آدم چرا خود را از بين ببرد؟ در حالي که تمام برکات برای آن طرف مرگ است.

فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ﴾؛ وقتي وعده داديد به قول خود عمل بکنيد. مسئله خُلف وعده را خيلي‌ها خيال مي‌کنند که اين حکم اخلاقي است. وفاي به وعده ظاهراً واجب است، تنها حکم اخلاقي نيست، بلکه حکم فقهي هم دارد. آدم وقتي با کسي قرار داشت که فلان ساعت بيايد، بعد آن شخص هم تلاش و کوشش مي‌کند که در فلان وقت خود را به سر موعد برساند، اين براي اينکه مقداري خسته است، مي‌خواهد بخوابد، نمي‌رود، بعد عذرخواهي مي‌کند. اين خُلف وعده به حساب عرف، يک کار خلاف اخلاقي است يا خلاف شرع است؟ چه کسي گفته کسي قول بدهد و عمل نکند، معصيت نيست؟ بخشي از اينها حکم فقهي دارد نه تنها حکم اخلاقي که ما بگوييم ارزش اخلاقي ندارد. وقتي آدم به کسي قول داده، سر موعد از راه دور آمده و اين وقت او را تلف کرده، اين معنا ندارد که آدم نرود. بنابراين بخشي از اينها از يک طرف حکم اخلاقي دارد، حکم فقهي هم دارد.

فرمود چرا شما  کاري که انجام نمي‌دهيد را مي‌گوييد؟ تا از فضيلت عمل به قول، شما را برخودار کنيم، يک؛ از خطر تخلّف به اين کار هم شما را برخوردار کنيم، دو.

 ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً﴾، ذات اقدس الهي کساني را دوست دارد که در راه او متحداً، يک؛ مثل بُنيان مرصوص، دو؛ در صحنه حاضر است که دين را ياري کند؛ نه اختلافي در آن هست؛ صف را صف گفتند، براي اينکه بيگانه در اين وسط جا ندارد، همه با هم و کنار هم هستند و مثل بنيان مرصوص هستند. «رصاص»؛ يعني سُرب. اگر همه خانه‌اي را روي سُرب بسازند خيلي با دوام است. اگر سُربي باشد خيلي با دوام است. فرمود صف اينها صف سُربي است و نفوذناپذير است و خودش هم متلاشي نمي‌شود. ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُم بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ﴾؛ بنيان سُربي است و اين بنيان را چيزي از بين نمي‌برد. تا انسان زنده است که دفاع مي‌کند و اگر رحلت کرد که مسئول نيست. آن بيان نوراني ائمه(عليهم السلام) با تعبيرات گوناگون که فرمود: «فَإِذَا حَضَرَتْ بَلِيَّةٌ فَاجْعَلُوا أَمْوَالَكُمْ دُونَ أَنْفُسِكُمْ وَ إِذَا نَزَلَتْ نَازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أَنْفُسَكُمْ دُونَ دِينِكُم‏»؛[29] فرمود شما دو تا سنگر داشته باشيد: سنگرِ مال، داشته باشيد که در سنگر مال، جان خود را حفظ کنيد. سنگر بعدي، سنگر جان است؛ سنگر جان، داشته باشيد که در سنگر جان، دين خود را حفظ بکنيد. اگر جان شما از بين رفت که کسي نمي‌تواند دين شما را بگيرد؛ لذا دين براي هميشه محفوظ است. فرمود اين دو تا سنگر را داشته باشيد! اين «إِذَا نَزَلَتْ»، «إِذَا نَزَلَتْ» در بيانات نوراني حضرت امير هم هست. فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُم بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ﴾؛ هم متحد هستند و هم سُرب‌گونه ايستاده‌اند که چيزي اينها را نمي‌تواند بلغزاند، اين اصل کلّي.

بعد نمونه‌هايي از انبيا نقل مي‌کند؛ آنها که «يقولون ما لا يفعلون» آنها را نقل مي‌کند. آنها که «يقولون ما يفعلون» آنها را نقل مي‌کند. درباره حواريون نقطه مثبت هست. درباره بعضي از پيروان موساي کليم نقطه منفي هست. همه اينها را در مدار اين سه عنصر جنگي يعني اوّل و وسط و آخر ذکر مي‌کند.

پرسش: آيه دوم درباره امر به معروف نيست که شما چرا به چيزي که امر مي‌کنيد خودتان به آن عامل نيستيد؟

پاسخ: نه، آن در جريان ﴿أَ تَأْمُرُونَ الْنَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ﴾[30] آن هست. فرمود چرا به ديگران مي‌گوييد خودتان عمل نمي‌کنيد، مگر عاقل نيستيد؟ ﴿أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ آدم عاقل کار خير را براي ديگري مي‌خواهد خودش که بايد پيشگام باشد. کسي که مردم را به خير دعوت مي‌کند و خودش عمل نمي‌کند، عاقل نيست و قبلاً هم ملاحظه فرموديد که هر گونه درس و بحثی به عنوان علم، نردبان است، علم مطلوب بالذّات نيست. علم يک نردبان خوبي است براي اينکه انسان عاقل بشود عاقل که شد، ديگر «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[31] راحت است، فرمود: ﴿تِلْكَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ﴾؛[32] يعني اصلاً علم نردبان است، ما علم را مي‌خواهيم براي اينکه بالا برويم، نه اينکه علم را بخوانيم که ده دور يا بيست دور کفايه بگوييم، مکاسب بگوييم، رسائل بگوييم؛ علم براي علم نيست. علم مثل آن شمشيرسازي است که مرتّب شمشير مي‌سازد؛ ولي خودش به جبهه نمي‌رود. درست است شمشير مي‌سازي؛ اما شمشير براي جهاد است، آدم ده بار بيست بار سي بار اين کتاب را تدريس مي‌کند، اين مثل اينکه ده بار بيست بار سي بار مرتّب نردبان مي‌سازد؛ نردبان‌سازي کار خوبي است کار مقدّمي است، کار مطلوب بالاصالة که نيست. اين آيه را ملاحظه بفرماييد فرمود اين اسراري که ما بيان مي‌کنيم ﴿تِلْكَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ﴾؛ اما ﴿وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ﴾، «عالمون» بايد بالا بروند عاقل بشوند، وقتي عاقل شدند راحت هستند، چون «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان». هيچ عاقلي معصيت نمي‌کند، هيچ عاقلي خلاف نمي‌کند، براي اينکه اصلاً عقل را حضرت معنا کرده که عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان». عقل را هم ائمه(عليهم السلام) اين طور معنا کردند، هم وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم)، فرمود عقل را عقل مي‌گويند براي اينکه زانوهاي چموش و جموحِ شهوت و غضب را عِقال مي‌کند. اين شترهاي جموح و چموش که آرام نيستند، ساربان اين شترها را عِقال مي‌کند «زانوبند»، دو تا زانوي آن را محکم مي‌بندد که اينجا بايستد. اينکه مي‌گويند آن جريان قصّه‌اي که کسي گفت من توکل به خدا کردم، شتر را در کنار مسجد گذاشتم و رفت، حضرت فرمود: «اعْقِلْ و تَوَكَّل‏»؛[33] تو کار خود را بايد انجام بدهي «اعْقِلْ»؛ يعني عقال بکن، از آن به بعد گفتند: «با توکل زانوي اشتر ببند».[34] ما بايد عقال بکنيم اين شهوت و غضب را اگر با زانوبند عقلي عقال نکنيم، او کسي را رها نمي‌کند؛ لذا در آن آيه فرمود: ﴿أَ تَأْمُرُونَ الْنَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ﴾، اين نسيان نيست اين تناسي است؛ اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج هست که «ذَهَبَ الْمُتَذَكِّرُون‏ بَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُون‏»؛[35] فرمود آنها که به ياد حق و خير بودند آنها رفتند. يک عده فراموشکار! بعد فرمود «متناسي»؛ آن کسي که عمداً فراموش مي‌کند. ما يک نسيان داريم؛ اگر نسيان باشد، طبق «حديث رفع»، «رُفِعَ»[36] چند امر؛ يکي هم نسيان است. او را مؤاخذه نمي‌کنند؛ اما تناسي يعني عمداً انسان کاري بکند که يادش برود، به خاطر بي‌اعتنايي، فرمود: «ذَهَبَ الْمُتَذَكِّرُون‏ بَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُون‏»، اينها را ذات اقدس الهي مي‌فرمايد عاقل نيستند. در اين قسمت مي‌فرمايد که اين آيات را که ما مي‌گوييم تنها برای شما نيست انبياي قبلي هم اُمَمي داشتند، همين حرف‌ها براي آنها بود؛ البته قرآن کريم آمد، ضمن تصديق رهآورد انبياي قبلي(عليهم السلام) که ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾[37] هست، ﴿مُهَيْمِناً عَلَيْهِ﴾[38] هم هست. اين هَيمنه و سيطره برای اوست.

خدا مرحوم کاشف الغطاء را غريق رحمت کند! ايشان در همان کشف الغطاء فرمود اگر قرآن نبود، ديني روي زمين نبود،[39] براي اينکه انجيل تحريف شده، اين تورات تحريف شده، آن معارف بلند الهي را از ياد مردم بردند، نه عيسي را مردم درست مي‌شناسند، نه موسي را درست مي‌شناسند، نه انبياي ابراهيمي را مي‌شناسند. قرآن آمده اينها را به عظمت ياد کرده، عيسي را معرفي کرده، موسي را معرفي کرده، آنها را به عصمت معرفي کرده، به عدل و عقل معرفي کرده، به مبارزه عليه ظلم معرفي کرده. اين عيسي ماندني شد، اين موسي ماندني شد. فرمود اگر مسيحيت ماند به برکت قرآن ماند. آن انجيل يا آن توراتي که در آن هست که ـ معاذالله ـ خدا با يعقوب کُشتي گرفت يا فلان پيامبر ـ معاذالله ـ شراب خورد، اين کتابي نيست که بماند، اين ديني نيست که بماند. اگر مسيحيت مانده است، قرآن آن را زنده کرد و اگر يهوديت مانده است قرآن آن را زنده کرده است. خدا او را غريق رحمت کند! اين فرمايش بسيار لطيفي است.

فرمود اين حرف‌هايي که ما به شما مي‌زنيم، قبلاً هم به انبياي ديگر به اُمَم ديگر گفتيم: ﴿وَ إِذْ﴾؛ يعني «أُذکُروا» به ياد بياوريد! ﴿وَ إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ﴾؛ شما مي‌گوييد رسول خدا هستم؛ اما به حرف خود عمل نمي‌کنيد. شما معتقد هستيد من رسول خدا هستم؛ اما عملاً تخلف مي‌کنيد. ﴿لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ﴾.

بعد اينکه ما گفتيم: ﴿كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ﴾؛ در دستگاه خدا اين به عنوان يک غضب مهم ثبت شده است. هر وقت ذات اقدس الهي بخواهد برابر اين مقت و غضب عمل بکند، عمل مي‌کند؛ گاهي در دنياست، گاهي در برزخ است، گاهي در ساهره قيامت است، گاهي از وسط جهنم درمي‌آيد. فرمود درباره يهودي‌ها: ﴿فَلَمَّا زَاغُوا﴾؛ کاملاً منحرف شدند، ﴿أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾؛ يعني اينها اوّل به مکروهات تن در دادند، بعد به معاصي صغيره، بعد به معاصي کبيره، کم‌کم به آن ريشه‌های اصلي بي‌اعتنا شدند، آن‌گاه ذات اقدس الهي «إزاغه» کرد. قبلاً هم ملاحظه فرموديد إضلال خدا، ازاغه خدا و مانند اينها، همه اينها کيفري است و نه ابتدايي؛ يعني خدا إضلال ابتدايي ندارد، ازاغه ابتدايي ندارد. اضلال ابتدايي که مثلاً فرموده است: ﴿يُضِلُّ مَن يَشَاءُ﴾،[40] اضلال ابتدايي اين است که ـ معاذالله ـ خدا کسي را گمراه بکند؛ اين که ممکن نيست، چون خودش فرمود درباره قرآن و کتاب‌هاي ديگر هم همين طور است که ﴿الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنَّاسِ؛[41] ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾ هست، ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ هست، اصلاً قرآن براي هدايت مردم آمده است. پس ﴿يَهْدِي مَن يَشَاءُ﴾ مقابل ندارد که ﴿يُضِلُّ مَن يَشَاءُ﴾ يک عده را گمراه بکند، اين طور نيست. إضلال ابتدايي نسبت به ذات اقدس الهي محال است. ما چنين چيزي نداريم که خدا ابتدائاً کسي را گمراه بکند؛ اما هدايت ابتدايي يک اصل الهي است و داريم و فراوان هم داريم که ﴿يَهْدِي مَن يَشَاءُ﴾ يا ﴿هُدي لِلنَّاسِ. اگر کسي برابر اين هدايت ابتدايي عمل کرد، ﴿زَادَهُمْ هُدي﴾[42] مي‌شود، ﴿زَادَتْهُمْ إِيمَاناً﴾[43] مي‌شود، ﴿إِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا﴾[44] مي‌شود، ﴿مَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ﴾[45] میشود که همه اينها هدايت‌هاي پاداشي است. فرمود اگر ايمان بياوريد خدا شما را هدايت مي‌کند؛ يعني هدايت پاداشي. ايمان و وسيله رشد شما را بيشتر مي‌کند. ﴿إِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا﴾، اگر هدايت ابتدايي باشد که اتّحاد مقدم و تالي است؛ اينکه فرمود اگر خدا را اطاعت بکنيد هدايت مي‌شويد؛ اگر هدايت نشوند که خدا را اطاعت نمي‌کنند. تالي هميشه غير از مقدم است؛ يعني اگر اطاعت کرديد، يک مزيد هدايتي نصيب شما مي‌شود که اين مي‌شود هدايت پاداشي؛ اما در جريان اضلال، اضلال ابتدايي اصلاً نيست. همه مواردِ اضلال، اضلال کيفري است. اضلال کيفري فرمود اينها که بيراهه رفته‌اند، خدا گمراهشان مي‌کند.

پس مطلب اوّل اين است که هدايت دو قسم است: هدايت ابتدايي و هدايت پاداشي و مطلب دوم اين است که اضلال فقط کيفري است. مطلب سوم اين است که اضلال کيفري يعني چه؟ اينجا هم «إزاغه» فرمود، اين ازاغه کيفري يعني چه؟ يعني يک چيز وجودي است خدا به اينها مي‌دهد به نام ضلالت؟ يک چيز وجودي است خدا به آنها مي‌دهد به عنوان زيغ قلب، يا لطف خود را مي‌گيرد؟ هيچ چيزي نيست که به نام إضلال کيفري باشد إزاغه کيفري باشد؛ يعني چيزي باشد خدا به اينها بدهد به عنوان ضلالت يا به عنوان زيغ قلب. در سوره مبارکه «فاطر» مشخص کرد. فرمود کساني که در راه هستند، ما درِ رحمت را به روي آنها باز مي‌کنيم و اين در را هيچ کسي نمي‌تواند ببندد: ﴿مَّا يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِكَ﴾؛[46] دري که خدا از رحمت باز کرد، هيچ کس نمي‌تواند ببندد؛ اين مربوط به اين بحث. اما ﴿وَ مَا يُمْسِكْ﴾[47] در را ما مي‌بنديم، لطف به او نمي‌دهيم، فيض به او نمي‌رسانيم، همين! آن وقت او مي‌افتد. نه اينکه چيزي به او مي‌دهيم، غدّه‌اي به عنوان ضلالت يا إزاغه! نه، ما اين لطفي که تا حال مي‌داديم حالا ديديم که او ﴿كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ‏﴾[48] پشت سر مي‌گذارد، اين را ديگر به او نمي‌دهيم. اين مي‌شود «وَکَلَهُ الله الی نفسه». اينکه وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مکرّر عرض مي‌کرد: «وَ لَا تَكِلْنِي إِلَي نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَدا»،[49] همين است. يک کودک نوزاد را يک لحظه سرپرست او او را رها کند مي‌افتد. ما که از آن کودک نوزاد ضعيف‌تر و فقيرتر هستيم. يک لحظه که ما را رها کند مي‌افتيم. نه اينکه چيزي باشد به نام زيغ که خدا «أزاغهم»، يا چيزي باشد به عنوان ضلالت که ﴿يُضِلُّ مَن يَشَاءُ﴾، نه! اين را اوّل سوره مبارکه «فاطر» مشخص کرد که ما در را يا باز مي‌کنيم يا مي‌بنديم؛ کاري نداريم؛ درِ رحمت را باز بکنيم مرتّب باران مي‌آيد، مرتّب برف و تگرگ مي‌آيد، مرتّب علم مي‌آيد، مرتّب اقتصاد مي‌آيد، مرتّب امنيت و امانت مي‌آيد، اين است.

در بيان نوراني امام سجاد قبلاً هم گذشت که اصلاً ذات اقدس الهي حرم امن مشيئت او، حکمت است. هيچ کاري را نمي‌توان از خدا خواست که خدا آن کار را انجام بدهد که از حرم امن حکمت دور باشد: «مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِكْمَتَهُ الْوَسَائِلُ»[50] خدايي منزه است که با هيچ کاري، با هيچ توسّلي، با هيچ درخواستي، با هيچ تلاش و کوششي نمي‌شود خدا کاري بخواهد براي ما که مطابق با حکمت نباشد؛ مشيئت او در حوزه حکمت اوست. اينکه فرمود: ﴿فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ﴾، اين را اوّل سوره مبارکه «فاطر» معنا کرد؛ يعني تا حال ما درِ رحمت را باز کرده بوديم او عمداً ﴿كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ‏﴾، بعد او را به حال خودش رها کرديم، وقتي به حال خودش رها کرديم مي‌افتد، اگر کسي هيچ پايگاهي ندارد، اصرارِ وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) گاهي در نماز گاهي بعد از نماز اين است که «لاتَکِلْنِي إِلَي نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ»، ببينيد يک لحظه آدم را رها کنند حرفي مي‌زند که پشيمان مي‌شود، يک امضا مي‌کند رسوا مي‌شود، جايي مي‌رود رسوا مي‌شود، همين است.

فرمود ما کاري به عنوان ضلالت نداريم که کسي را گمراه بکنيم، او را رها مي‌کنيم او هم مي‌افتد. اينجا هم از همين قبيل است فرمود: ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾؛ در اينجا فرمود: ﴿وَ اللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ﴾؛ يعني ما او را راهنمايي نمي‌کنيم، آدرس بدهيم، اين را بفرستيم و آن را بفرستيم که بيا، نمي‌آيد. تمام اين فلش‌ها متوجه دين شد، انبيا را فرستاديم، اوليا را فرستاديم، شهدا را فرستاديم، صديقين را فرستاديم، صُلحا را فرستاديم، نمي‌آيد. کسي را دنبال او بفرستيم، اين طور نيست. راه باز است، هر لحظه‌اي بخواهد برگردد راه باز است؛ اما حالا کسي را دنبال او بفرستيم نه! براي اينکه چندين بار ما فرستاديم، ﴿وَ مَا يُمْسِكْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ﴾، دري را که ـ معاذالله ـ ذات اقدس الهي ببندد، هيچ کسي نمي‌تواند آن در را باز کند.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. تلخيص البيان، ص136.

[2]. نهج الحق و كشف الصدق، ص424.

[3]. سوره صف، آيات10 و 11.

[4]. سوره صف، آيه14.

[5]. سوره نور، آيه31.

[6]. سوره آلعمران، آيه21.

[7]. سوره نساء، آيه157.

[8]. سوره أعلی، آيه1.

[9]. سوره جمعه، آيه1؛ و سوره تغابن، آيه1.

[10]. سوره إسراء، آيه1.

[11]. سوره رعد، آيه15.

[12]. سوره آل‌عمران، آيه83.

[13]. سوره إسراء، آيه44.

[14]. سوره إسراء، آيه44.

[15]. سوره نساء، آيه39؛ سوره يونس، آيه65.                                                                                                                                                                                                                                           

[16]. سوره فاطر, آيه15؛ سوره بقره، آيات21، 28؛ سوره نساء، آيه1.

[17]. سوره انفطار، آيه6؛ سوره انشقاق، آيه6.

[18]. سوره مدثر، آيه31.

[19]. سوره آل‌عمران، آيه64.

[20]. سوره حشر، آيه2.

[21]. سوره بقره، آيات 179 و 197.

[22]. سوره انفال, آيه64.

[23]. سوره مائده, آيه41.

[24]. سوره نساء، آيه145.

[25]. سوره احزاب، آيه60.

[26]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه87.

[27]. سوره بقره، آيه13.

[28]. سوره بقره، آيه14.

[29]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص216.

[30]. سوره بقره، آيه44.

[31] . الکافي(ط ـ الاسلاميه)، ج1، ص11.

[32] . سوره عنکبوت، آيه43.

[33]. عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية, ج1, ص75.

[34] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بخش45؛ «گفت پيغامبر به آواز بلند ٭٭٭ با توکل زانوی اشتر ببند».

4. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه176.

[36]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص462.

[37]. سوره بقره، آيه97؛ سوره آلعمران، آيه3؛ سوره مائده، آيه46.

[38]. سوره مائده، آيه48.

[39]. كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء(ط ـ الحديثة)، ج‌4، ص323; «أنّه لولا ثبوت نبوّة نبيّنا بإعجاز القرآن، و بالمعجزات الّتي تكفي كلّ واحدة منها في قيام البرهان، و نصّه على كلّ شي‌ء قديم، لمّا ثبتت و اللّه نبوّة موسی و لا عيسی و لا نوح و لا إبراهيم؛ لقضاء ما في الإنجيل و التوراة من الاختلافات الظاهرات بعدم صدورهما من جبّار السماوات، و يكونان علی نفي النبوّة أدلّ من الإثبات».

[40]. سوره نحل، آيه93؛ سوره فاطر، آيه8.

[41]. سوره بقره، آيه185.

[42]. سوره احقاف، آيه17.

[43]. سوره انفال، آيه2.

[44]. سوره نور، آيه54.

[45]. سوره تغابن، آيه11.

[46]. سوره فاطر، آيه2.

[47]. سوره فاطر، آيه2.

[48]. سوره بقره، آيه101.

[49]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص524.

[50]. صحيفه سجاديه، دعای13.