دیگر اخبار
تبیین و توجه به جايگاه جوانان در اسلام از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

تبیین و توجه به جايگاه جوانان در اسلام از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف امام سجاد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف امام سجاد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

پیام تسلیت آیت‌الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آيت الله سيد جعفر كريمى

پیام تسلیت آیت‌الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آيت الله سيد جعفر كريمى

حضرت ابوالفضل العباس(ع) و فضیلت حشر با فرشتگان

حضرت ابوالفضل العباس(ع) و فضیلت حشر با فرشتگان

شناخت مقام و منزلت امام حسین(ع) از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

شناخت مقام و منزلت امام حسین(ع) از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری

شناسه : 26741066


سوره مبارک «شمس» آیات 1 تا 15
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها (1) وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها (2) وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها (3) وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها (4) وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (5) وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها (6) وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها (7) فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها (9) وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها (10) كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها (11) إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها (12) فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها (13) فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها (14) وَ لا يَخافُ عُقْباها (15).

سوره مبارکه «شمس» که «علم بالغلبة» آن همين است که «يذکر فيها الشمس» همان طوري که در دو نوبت قبل بازگو شد در مکه نازل شد و با يازده سوگند شروع شد و فلاح و رستگاري انسان را در آگاهي از نفس و عمل به ملهمات نفس دانست و نمونه کساني که از نفس خود غافل‌اند و اغراض و غرائز را روي ملهمات نفس ريختند و آن را دفن کردند و صداي خود را نشنيدند و طغيان کردند گرفتار عذاب اليم شدند و اين سنّت الهي همچنان باقي است.

يازده سوگند در اين سوره مبارکه ارائه شد که بازگشت اين يازده سوگند به يک سوگند است؛ زيرا يا به فعل خدا قسم خورده شد يا به فعل و فاعل. آنجا که به فعل به تنهايي سوگند ياد شد در جاي ديگر اشاره شد به اينکه اين فعل فاعلي دارد؛ اگر به آفتاب و درخشش آفتاب سوگند ياد کرد و اگر به ماه که در تلو آفتاب حرکت کرد به دنبال آن بود سوگند ياد کرد و اگر به روز روشن و روشنگر اشياء سوگند ياد کرد و اگر به شبي که پرده روي اشياء مي‌پوشاند سکوت و آرامش را به همراه دارد سوگند ياد کرد، در بخش بعدي فرمود: ﴿وَ السَّماءِ وَ ما بَناها ٭ وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها ٭ وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾. در نظام سپهري غير از آسمان و غير از زمين و غير از انساني که مستخدم اشياي ديگر است و اشياي ديگر را به خدمت مي‌گيرد چيزي ديگر خلق نشد. فرمود آفريدگار آسمان، آفريدگار زمين، بنيان‌گذار نفس‌آفريني و تسويه نفس يعني خدا؛ پس شمسي که جزء سماء است، قمري که جزء سماء است، ليل و نهاري که از مجموعه حرکت زمين به دور شمس است همه اينها زير مجموعه ﴿وَ السَّماءِ وَ ما بَناها ٭ وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها﴾ است. بازگشت اين يازده سوگند به يک سوگند است خدا و کار او. قسم به خودش و به کار خودش! ﴿وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَة﴾[1] فيض او واحد است و کل جهان را تأمين مي‌کند.

مطلب ديگر آن است که شمس هميشه ضحا دارد نظير قمر نيست، اما براي مردم هميشه بهره‌وري از ضحاي شمس ميسور نيست. ذات اقدس الهي «دائم الفيض و الفوز علي البرية» است «بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالْعَطِيَّةِ»[2] است اما هر شب شب قدر نيست، هر شب ليله جمعه نيست، هر روز روز جمعه نيست، هر روز عيد فطر و عيد قربان و اعياد پربرکت و عيد غدير نيست. همان طوري که از اين مَثَل مي‌شود به آن ممثَّل پي برد در حقيقت اين ذاتي بالعرض است، اين طور نيست که شمس ذاتاً نيّر باشد. نه سابقه نيّري دارد نه لاحقه نيّري. سابقه آفتاب يک مشت دود و گاز بود و لاغير، لاحقه او هم اين چنين است؛ اين طور نيست که شمس هميشه شمس بود و هميشه شمس مي‌ماند. آن روزي که فرمود: ﴿ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخَانٌ[3] ذات اقدس الهي براي آسمان‌سازي، تسطيح آسمان‌ها، تسطيح نظام سپهري آفريدن اين ميلياردها ستاره‌هاي ثابت و سيّار، کوچک و بزرگ اينها يک مشت دود و يک مشت گاز بودند اين طور نبود که شمس هميشه شمس باشد. يک مشت دود را يک مشت گاز را ﴿ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخَانٌ به اين صورت لؤلؤ لالا درآورد. بعد هم ﴿إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَت‏﴾[4] او را تعقيب مي‌کند ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُب‏﴾[5] او را تعقيب مي‌کند؛ پس اينها هم مسبوق به کدري و گازي و خامي و خاموشي‌اند هم ملحوق به تيرگي و تاريکي، چيزي در عالم بالذات روشن نيست مگر «الله» که ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ است؛ لکن همين شمس که بالعرض نوري پيدا کرد اين نور را موقتاً دارد. ضحا بودن براي ما ضحا است، صبح بودن و غروب بودن و نيمروز بودن براي ما فرق مي‌کند وگرنه اين شمس آن نور خود را که بايد داشته باشد به اندازه لازم تا شمس است دارد، تا در زمان و زمين فيض الهي هست اين ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ هست؛ از آن طرف فرقي نيست «وَ لَيْسَ عِنْدَ رَبِّكَ صَبَاحٌ وَ لَا مَسَاء»[6] بامداد و شامگاه ليل و نهار سال و ماه زمان و زمين در حرم امن فيض و فوز خدا نيست، تفاوت در اينجاست.

درباره شمس، اگر کسي شمسي شد مي‌تواند دائماً از ضحاي او استفاده کند و اگر کسي الهي شد مي‌تواند از «دائم الفيض» بودن او طرفي ببندد و بهره‌برداري کند و غيبتي نداشته باشد و غايب نباشد. ذات اقدس الهي اين راه را نشان داد، مرحوم شيخ مفيد(رضوان الله تعالي عليه) در کتاب شريف امالي‌ نقل مي‌کند که اگر کسي ايمان آورد در بخش اعتقاد موحّد ناب بود و عمل صالح هم به دنبال آن عقيده صائب بود؛ يعني در بخش اعتقاد موحد محض، در بخش عمل صالح مؤمنِ صرف، چنين کسي وارد ملکوت عالم مي‌شود،[7] در آنجا «وَ لَيْسَ عِنْدَ رَبِّكَ صَبَاحٌ وَ لَا مَسَاء».

پس اولين مطلب آن است که بازگشت اين يازده سوگند به يک سوگند است و آن خداست و فيض خدا که به تبع خداست.

مطلب بعدي آن است که درست است که به آسمان سوگند ياد کرد اما ﴿وَ ما بَناها﴾ هست؛ چون اين «ما» در اين قسمت‌ها موصوله است نه مصدريه و مانند آن. سوگند به آسمان و باني آسمان. مستحضريد که هر فاعلي از فعلش بالاتر است؛ يک بيان نوراني است که هر فاعلي از فعلش بالاتر است: «خَيْرٌ مِنَ الْخَيْرِ فَاعِلُه‏»، «خَيْرٌ مِنَ الْخَيْرِ مُعْطِيه»،[8] «وَ شَرٌّ مِنَ الشَّرِّ جَالِبُهُ»،[9] بدتر از هر گناهي گناهکار است بهتر از هر کار خوبي و اطاعتي آن مطيع است؛ زيرا فعل اثر مؤثر است و مؤثر قوي‌تر از آن است، فعل اثر فاعل است و فاعل سبب اوست و هر سببي از اثرش بالاتر است.

ساختار عالم خلقت و آسمان و زمين اثر خداست يقيناً ذات اقدس الهي بالاتر از اوست، اين نيازي به گفتن ندارد ولي در تبيين اينکه سوگند به «الله» مهم‌تر از سوگند به عالم است براي تبيين مسئله بي‌اثر نيست. ﴿وَ السَّماءِ وَ ما بَناها﴾ اين ﴿ما بَناها﴾ مهم‌تر از سماء است، ﴿وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها﴾ اين ﴿ما طَحاها﴾ بالاتر از خود ارض است و مانند آن. بازگشت اين يازده سوگند به خداست و کار خدا و غير از خدا و کار خدا چيزي در عالم نيست؛ حالا گاهي ظاهر است گاهي باطن، گاهي مخفي است گاهي علن.

مطلب بعدي آن است که در برابر اين يازده سوگند جواب قسم آيا ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها ٭ وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها﴾ است که معروف بين اهل تفسير است؟ يا آن طوري که جناب زمخشري فکر مي‌کند اين ﴿قَدْ أَفْلَحَ﴾ نتيجه آن ﴿فَأَلْهَمَها﴾ است جواب قسم نيست.[10] جواب قسم اين است که خداي سبحان همواره بر اين است که ظالم را سر جايش بنشاند چه اينکه نسبت به قوم ثمود ﴿فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها﴾؛ اين ﴿فَدَمْدَمَ﴾ يعني عذاب مستمر و مداوم به حيات هر ظالمي خاتمه مي‌بخشد، آيا اين است يا آن؟ ولي سخن جناب زمخشري نمي‌تواند تام باشد. تناسب ايجاد مي‌کند که مسئله اخلاق که مهم‌ترين رکن تمدن‌سازي يک ملت است؛ زيرا همان طوري که بارها به عرض شما رسيد تمدن يک ملت در تديّن يک ملت است. مدنيت را اسلام آورد و يثرب را مدينه کرد، جهان جاهلي را عقلاني مي‌کند، ايران زرتشتي را موحّد مي‌کند، عثمانيِ غير موحد را موحد مي‌کند، شرقي و غربي غير موحد را موحد مي‌کند، اين کار قرآن کريم است کار الهي است که نه کاري است خُرد. اين اساس کار است و براي همين هم قرآن کريم نازل شده است. فرمود اصلاً نازل شده است که شما را بالا ببرد و برنامه رسمي دين هم ﴿وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ[11] است از يک سو؛ ﴿وَ يُزَكِّيهِمْ﴾ است از سوي ديگر، ﴿وَ يُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾[12] که بار عميق علمي دارد از سوي ديگر؛ يعني ما ره‌آورد تازه‌اي از راه وحي داريم که نه تنها نمي‌دانيد نمي‌توانيد آنها را ياد بگيريد و انسان يک موجود ابدي و نمير است و بارها روشن شد که انسان مرگ را مي‌ميراند و دين حريم شخصي انسان است، ما هستيم براي ابد؛ منتها از دياري به دياري، از عالمي به عالمي، از منطقه‌اي به منطقه‌اي؛ انسان يک موجود نمير است چون مظهر ﴿الْحَيِّ الَّذي لا يَمُوتُ﴾ است. بيان نوراني امير بيان(عليه السلام) اين است که «وَ لَكِنَّكُمْ مِنْ دَارٍ إِلَي دَار تَنْتَقِلُونَ»[13] از دنيا به برزخ، از بزرخ به ساهره معاد، از ساهره معاد بعد از سؤال و جواب عبور از صراط ـ إن‌شاءالله ـ به بهشت و براي ابد.

در جريان دوزخ اگر مختصر بحثي درباره خلود و ابديت او باشد درباره بهشت ابدا سخني از ابديت او و نقدي در ابديت او و ابهامي در ابديت او و تزلزلي در ابديت او نيست، ما هستيم براي ابد. انساني که موجود ابدي است رهتوشه ابد مي‌خواهد رهتوشه‌اي که زميني باشد يا زماني ابدي نيست. رهتوشه‌اي که منزه از زميني و زماني است، نه از زمين برخاست نه در زمان جا دارد و آن محصول تربيت انبيا و اهل بيت(عليهم السلام) است او ابدي است. فرمود اين فلاح جان، تربيت روح، نزاهت روح، آلوده نساختن روح، پاکدامني روح، پرواز روح نتيجه اين يازده سوگند است.

در سوره مبارکه «نحل» فرمود انسان مهماني دارد و ميزباني، انسان با دست تهي و قلب تهي و جان خالي خلق نشد با سرمايه خلق شد. در اين بخش فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها ٭ فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾؛ سه تا ضمير «ها» به خود نفس برمي‌گردد، نه او را جاهل آفريد نه کلياتي که سودمند نيست به او آموخت آنچه به نفع اوست به او گفت آنچه فجور او و تقواي اوست به او گفت. اين سه تا ضمير «ها» هر سه به نفس برمي‌گردد ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ نه «فألهمها الفجور و ألهمها التقوی» چه چيزی بد است چه چيزی خوب است را به او نگفت، چه چيزي براي او بد است چه چيزی براي او خوب است در درون او نهادينه کرد؛ اين سرمايه را به او داد. پس اين علم ميزبان است وقتي انسان وارد حوزه يا دانشگاه يا مجامع و مراکز علمي ديگري مي‌رود مهمان دعوت مي‌کند آن را در سوره مبارکه «نحل» فرمود: ﴿وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً﴾[14] نه از مبيَّن خبر داريد نه از بيّن، نه از نظري مستحضريد، نه از بديهي تا استدلال کنيد و از بديهي به نظري پي ببريد. اول بديهيات را مي‌فهميد که آتش گرم است، دو دو تا چهار تا است، کلّ بزرگ‌تر از جزء است، اين بديهيات را مي‌فهمي، بعد از بديهي به نظري سفر مي‌کنيد فکر مي‌کنيد عالم مي‌شويد کم‌کم، تا بديهيات شما چقدر و نظريات شما چقدر و پي بردن از بيّن به مبيّن چقدر! همه اينها مهمانان نفس هستند. ما بايد علمي تهيه کنيم که با ميزبان بسازد يعني با الهام فجور و تقوا بسازد که نه بيراهه برويم نه راه کسي را ببنديم، اين هم يک مطلب.

آنچه به عنوان مهمان است اگر ملکه و ديرياب نشد، ممکن است که در دوران سالمندي از ياد ما برود: ﴿وَ مِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾،[15] گرفتار نسيان و فراموشي و مانند آن بشود يا اگر تامه موت فرا رسيد اين علوم مهمان را از ياد انسان ببرد؛ اما اگر در درون هر کسي بخواهند بررسي کنند صاحبخانه فراموش شدني نيست، صاحبخانه براي هميشه هست و اين صاحبخانه را ما بايد گرامي بداريم و انبيا آمدند که هم صاحبخانه را به ما بفهمانند، يک؛ و اين را شکوفا کنند، دو؛ و نگهداري بکنند، سه؛ و از هر گونه نقص و عيب برهانند، چهار؛ به ما بگويند شما مسئول حفظ صاحبخانه هستيد، پنج؛ «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[16] اين است.

بنابراين آنچه را ذات اقدس الهي در اين سوره به ما فهماند اختصاصي به يک زمان و زمين ندارد يک اصل کلي است به خودش سوگند ياد کرد. ساير سوگند‌هايي هم که در بخش‌هاي ديگر آمده به همين اصل تحليلي برمي‌گردد. جريان قوم ثمود گاهي به تنهايي ذکر مي‌شود گاهي هم با قوم عاد و جريان فرعون ذکر مي‌شود چه اينکه در سوره مبارکه «فجر» قبلاً گذشت که بعد از سوگند ياد کردن: ﴿وَ الْفَجْرِ ٭ وَ لَيالٍ عَشْرٍ ٭ وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ ٭ وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ﴾ با اينکه نامي از آفريدگار فجر و ليالي و شفع و وَتر و ليل نيامده، فرمود: ﴿هَلْ في‏ ذلِكَ قَسَمٌ لِذي حِجْرٍ﴾؛ عقل را مي‌گويند حِجر براي اينکه انسان را از بدي باز مي‌دارد و انسان را تحجير مي‌کند و حِجر است منع است از يک سو؛ صاحبان عقول را «أولي النّهي» مي‌گويند براي اينکه انسان را از زشتي نهي مي‌کنند از سوی ديگر. وقتي سخن از فجر و ليالي عشر و شفع و وتر و ﴿وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ﴾ شد فرمود اين قسم مهم است، اين يازده قسمي که در سوره «شمس» آمده که بازگشت همه يازده قسم به يک قسم است و آن خداست، يقيناً ﴿هَلْ في‏ ذلِكَ قَسَمٌ لِذي حِجْرٍ﴾.

در سوره «فجر» فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ﴾[17] گاهي از ماضي سخن مي‌گويد گاهي از مستقبل حرف مي‌زند. در سوره «فجر» فرمود که به عاد آن کار را کرد ﴿إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ﴾[18] آن کار را کرد، به ثمود آن کار را کرد به فرعون ﴿ذِي الْأَوْتادِ﴾[19] آن کار را کرد. در همين سوره مبارکه «شمس» هم فرمود به ثمود آن کار را کرد، اين درباره گذشته. درباره آينده هم به صراحت اعلام کرد که ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ﴾[20] خدا در کمين است که نفس ظالم، نفس ثمودي‌ها، نفس عادي‌ها نفس فرعون‌ها را قبض کند ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ﴾ در کمين است. خداي سبحان در عين حال که با هر چيزي در هر زمان و زميني هست تا ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾[21] اين اصل جامع است که جزء قانون اساسي است، جزء «جوامع الکلم» است. دو تا معيت دارد: يکي نسبت به تبهکاران، يکي نسبت به پرهيزکاران. پس يک معيت جامع دارد که ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾؛ يک معيت لطف و صفا و وفا و رحم و عنايت دارد که ﴿إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا﴾ «إن الله مع کذا مع کذا مع کذا» اين نسبت به ﴿وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ﴾ با مؤمنين است که اينها را کمک کند. يک معيت ثالثه است که با کفار است که چه وقت اينها مي‌لغزند که اينها را از پا در بياورد اين ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ﴾ کمين تبهکاران است؛ گرچه با تبهکار است با پرهيزکار است ﴿هُوَ مَعَكُمْ اما اين معيت، معيت سوم تعقيبي است آن معيت دوم ترحيمي و احساني است آن اولي معيت جامع الکلم است که معيت قيومي است. ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ﴾، ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾[22] هم حضور دارد هم منزه از نسيان و سهو است. فرمود: ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾ چرا؟ چون او علم محض است، اگر علم محض بود نسيان فرض ندارد.

وقتي هشام وارد محضر امام صادق(سلام الله عليه) شد حضرت فرمود: «أَ تَنْعَتُ اللَّهَ»؛ ذات اقدس الهي را نعت مي‌کني؟ عرض بله از شما ياد گرفتم خدا را وصف مي‌کنم. حضرت فرمود: «هَاتِ»؛ خدا را وصف بکن! عرض کرد: «هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ». حضرت فرمود: «هَذِهِ صِفَةٌ يَشْتَرِكُ فِيهَا الْمَخْلُوقُونَ» خدا سميع است ديگران هم سميع هستند خدا حي است ديگران هم حي هستند خدا عليم است ديگران هم عليم هستند! عرض کرد پس چه بگويم؟ فرمود نگو عليم است فرمود بگو: «هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِيهِ وَ حَيَاةٌ لَا مَوْتَ فِيهِ وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِيهِ وَ حَقٌّ لَا بَاطِلَ فِيهِ»؛[23] او علم است او حيات است او نور است اگر چيزي حقيقت او علم بود نسيان فرض ندارد، حقيقت او حيات بود موت فرض ندارد حقيقت او نور بود خاموشي فرض ندارد.

بنابراين هم در آن جامع الکلم که فرمود: ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾ اين معيت قيّومه او تخلف‌ناپذير است، هم در معيت رحيميه او که فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا﴾، «إن الله مع کذا مع کذا» تخلف‌ناپذير است، هم درباره تبهکاران که فرمود: ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ﴾.

بنابراين آنچه ذات اقدس الهي در اين سوره بيان کرد آن هدف اصلي قرآن کريم است که جامعه بخواهد متمدن بشود بايد متدين بشود. تديّن او در اين است که به آن اصل خود و ساختار خلقت خود و به ميزباني ميزبان خود حرمت بنهد و علمي و ره‌آوردي از بيرون بياورد که با ميزبان بسازد يعني چيزي ياد بگيرد که با فجور و تقواي او آشنا باشد که چه چيزی براي او فجور است چه چيزی براي او خوب است و با اين سوگند الهي که ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها﴾ هماهنگ باشد و چون در بخش پاياني اين کار فرمود خدا هيچ هراسي ندارد، انسان بايد هراسناک باشد از کسي که هيچ هراسي ندارد هر کاري بخواهد قادر است و جز خير و عدل محض چيزي از او صادر نخواهد شد از خيّر محض هم جز نکويي نآيد که اميدواريم ذات اقدس الهي آن توفيق را به همه ما مرحمت کند که هم حُسن فعلي داشته باشيم هم حُسن فاعلي داشته باشيم. خدا به جان ما سوگند ياد کرد؛ اين نفس ﴿وَ ما سَوَّاها﴾ که مخصوص نفس پيغمبر يا نفس امام و نفس اولياي الهي نيست، به جان ما سوگند ياد کرد و کسي که جان ما را آفريد همان طوري که به آسمان و آسمان‌ساز، به زمين و زمين‌ساز به شمس و شمس‌آفرين به قمر و قمرآفرين سوگند ياد کرد بعد از آن تحليل ارجاع سوگندهاي يازده‌گانه به يک سوگند، در جريان نفس که بالصراحه فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾ اگر به جان ما سوگند ياد کرد ما اين جان را طاهر نگه بداريم که لااقل بيارزد که خدا به آن سوگند ياد کند.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. سوره قمر، آيه50.

[2]. المصباح للكفعمي (جنة الأمان الواقية)، ص 647 .

[3]. سوره فصلت, آيه11.

[4]. سوره تکوير، آيه1.

[5]. سوره انبياء، آيه104.

[6]. مجمع البحرين، ج2، ص576.

[7]. الأمالي (للمفيد)، النص، ص184.

[8]. تحف العقول، النص، ص57.

[9]. نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص142.

[10]. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏4، ص760.

[11]. سوره بقره، آيه129.

[12]. سوره بقره، آيه151.

[13]. الأمالي (للطوسي)، النص، ص216.

[14]. سوره نحل، آيه78.

[15]. سوره حج، آيه5.

[16]. نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه1.

[17]. سوره فجر، آيه6.

[18]. سوره فجر، آيه7.

[19]. سوره فجر، آيه10.

[20]. سوره فجر، آيه14.

[21]. سوره حديد، آيه4.

[22]. سوره مريم، آيه64.

[23]. التوحيد(للصدوق)، ص146.