دیگر اخبار
بيماری ها شرّ بالعرض است نه بالذات/انسان هيچ وقت نبايد نا اميد شود و دست از دعا کردن بردارد

بيماری ها شرّ بالعرض است نه بالذات/انسان هيچ وقت نبايد نا اميد شود و دست از دعا کردن بردارد

پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

شناسه : 26712359


سوره مبارک «شمس» آیات 1 تا 15
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها (1) وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها (2) وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها (3) وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها (4) وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (5) وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها (6) وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها (7) فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها (9) وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها (10) كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها (11) إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها (12) فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها (13) فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها (14) وَ لا يَخافُ عُقْباها (15)

سوره مبارکه‌اي که «علم بالغلبة» آن سوره «شمس» است با چند سوگند که طبق رقمي که در اين آيات است يازده سوگند، نه يازده مقسم‌به، نه يازده چيز؛ يازده قسم از ذات اقدس الهي در صدر اين سوره مبارکه است در مکه نازل شد. محتواي اين سوره نشان مي‌دهد که مکي است و براي جاهليت‌زدودن و عقلانيت را به جامعه عرضه کردن، اخلاق و حقوق را تعليم دادن، ترويج کردن، با ترويج اخلاق و حقوق، تزکيه نفوس جامعه را تأمين کردن، به وسيله اين‌گونه از سوره‌هاي نوراني است.

قسم ياد کردن در قرآن کريم بر اساس نکاتي است که سه نکته آن حتماً بايد ملحوظ باشد: يکي اهميت آن مطلب است، مطلب غير مهم نيازي به سوگند ندارد. دوم اهميت آن مُقسم‌به است زيرا سوگند به يک شيء غير مهم نمي‌تواند در امر مهم اثرگذار باشد. سوم رابطه تحقيقي و تکويني و تشريعي بين آن مُقسم‌به و مورد قسم است؛ گرچه در عرف اگر خواستند سوگند ياد کنند ربطي بين مُقسم‌به و مورد عمل ملحوظ نيست گاهي به جان کسي به حيات کسي، گاهي به نام يکي از مقدسان عالم براي انجام کاري سوگند ياد مي‌کنند؛ لکن قسم خداي سبحان يا مستقيماً به برهان مسئله است يا به شرط مسئله يا به جزء مسئله يا به مبدأ مسئله يا به منتهاي مسئله يا به مسير مسئله يا به امري از امور ديگري که در تحقق آن مطلب سهم اثرگذاري دارد محقق مي‌شود به بيگانه سوگند ياد نمي‌کند؛ گاهي بالصراحه به علت قسم ياد مي‌کند به دليل قسم ياد مي‌کند نظير صدر سوره مبارکه «يس» که فرمود: ﴿يس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ٭ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ﴾[1] قسم به قرآن تو پيغمبر هستي! نبوت او به استناد معجزه است، کسي به قرآن قسم ياد کند که تو پيغمبر هستي، مثل اينکه کسي سوگند ياد کند قسم به اين آفتاب الآن روز است! سند روز بودن طلوع شمس است، اگر کسي به آفتاب قسم ياد کرد، يعني به دليل قسم ياد کرد نه به بيگانه.

گاهي پيوند مقسم‌به با مورد عمل و چيزي که براي آن سوگند ياد مي‌شود اين قدر شفاف و روشن نيست که يکي دليل باشد يکي مدلول، يکي سبب باشد يکي مسبّب؛ اما به هر حال سهم تعيين‌کننده‌اي در آن امر دارد. ذات اقدس الهي در اين سوره مبارکه، يازده سوگند ياد کرد نه به يازده امر. آن اموري که به آنها سوگند ياد کرد يازده تا نيست اما سوگند يازده تا است. فرمود: ﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها﴾ سوگند به آفتاب و شعاع آفتاب؛ اين دو. درست است که شمس نيّر است اما اساس سودمندي شمس به نور اوست که اگر يک وقت کسوفي رخ داد و نورش به زمين نرسيد در اثر فاصله شدن جِرم قمر بين شمس و زمين که آن چهره قمر رو به آفتاب است و اين چهره قمر که تاريک است سايه مخروطي شکل است ظلّش به زمين مي‌رسد که در حال کسوف زمين را ظلّ مي‌گيرد نه آفتاب را، در آن وقت به حسب ظاهر شعاعي ندارد و اثري ندارد. اما آن وقتي که کسوفي نيست و شعاع شمس مي‌رسد جهان روشن مي‌شود زمين روشن مي‌شود زندگي ميسّر است به نام روز.

سوگند به آفتاب و ضحاي او؛ گرچه در هنگام طلوع نور دارد نزديک غروب نور دارد، اما برجسته‌ترين نور شمس، آن وقتي است که بالا بيايد به اصطلاح چاشت باشد که در تعبيرات فارسي از آن به چاشت ياد مي‌کنند و به عربي از او به ضحا ياد مي‌کنند. قسم به آفتاب و ضحا و چاشتي آن و شفاف بودن آن و نيم‌روز بودن آن که همه جا را روشن مي‌کند و سوگند به ماه که ماه به تنهايي نوري ندارد اگر در تلو شمس باشد در کنار شمس باشد با شمس مرتبط باشد از شمس نور بگيرد آن‌گاه مي‌تواند سهم تعيين‌کننده‌‌اي داشته باشد لذا خود شمس نور دارد اما خود قمر چون نور ندارد بايد در تلو شمس قرار بگيرد تا کارآيي داشته باشد.

اين مي‌شود سه سوگند. ﴿وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها﴾ سوگند به روز آن وقتي که امور را؛ حالا ضمير ﴿جَلاَّها﴾ يا به ارض برمي‌گردد يا به امور برمي‌گردد چون «و حذف ما يعلم منه جايز» وقتي مرجع ضمير چيز شفاف و روشن است نيازي به ذکر آن نيست، روز روشنگر است معلوم است که چيز را روشن مي‌کند زمين را، فاصله بين زمين و بالا را، اشياي زميني را، موجوداتي که زميني‌اند، افعال اشخاص را، افعال موجودات ديگر را، آنچه در خود زمين و روي زمين و در فضا هست روز آن را روشن مي‌کند. در حقيقت همان شمس است که اين را روشن مي‌کند. نهار آن زماني است که شمس طلوع کرده است. ليل و نهار که هر دو در اين سوره مورد سوگند الهي‌اند آينه حق‌اند که ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً﴾[2] روز آيت حق است شب آيت حق است، هر دو لازم‌اند، زندگي بي‌روز ممکن نيست زندگي بي‌شب ممکن نيست، هميشه روز باشد ممکن نيست هميشه شب باشد ممکن نيست، بخشي به کار بخشي به آسايش، ﴿وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً﴾.[3] در بخشي از آيات قرآن فرمود اگر همه‌اش روز بود چه کسي براي شما شب مي‌آورد؟ اگر همه‌اش شب بود چه کسي براي شما روز مي‌آورد: ﴿مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فيهِ﴾؛[4] اگر همه‌اش شب بود «من يأتيکم بنهار» که شما کسب معيشت بکنيد؟ اين نظمي که در عالم هست آيت و مرآت و نشانه ناظم است؛ لذا «عَمِيَت‏ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيباً».[5] در قرآن کريم بعد از بيان برخي از موجودات عالم مي‌فرمايد اينها مثل اينکه کور هستند نمي‌بينند. اين چند چيز را قرآن ذکر مي‌کند حالا با اين ترتيبي که هست يا ترتيب ديگر؛ ﴿أَ فَلاَ يَنظُرُونَ إِلَي الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ ٭ وَ إِلَي السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ ٭ وَ إِلَي الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ ٭ وَ إِلَي الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ؛[6] در بخش‌هايي از سوره مبارکه «بقره» مي‌فرمايد: ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ﴾،[7] اينها کور هستند اگر کسي يک سطر خط خوب ببيند فوراً مي‌پرسد نوشته کيست؟ و از نويسنده‌اش و کاتبش حق‌شناسي مي‌کند قدرشناسي مي‌کند که چه خط خوبي است! فرمود: مگر اينها آسمان را نمي‌بينند؟ زمين را نمي‌بينند؟ کوه را نمي‌بينند؟ شتر را نمي‌بينند؟ آن روز هم چون در حجاز سخن از صنايع نبود همين حيوانات دارج و رايج بود از شتر نام مي‌برد؛ بعد در سوره «بقره» مي‌فرمايد اينها کور هستند!

اگر کسي نظم را ببيند و ناظم را نبيند، اگر کسي يک قطره آب را ببيند ﴿أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى‏﴾[8] و خالقش را نبيند کور است. فرمود سوگند به نهار آن وقتي که زمين را و موجودات زميني را، بين ارض و سماء را شفاف و روشن بکند؛ البته به وسيله شمس است و سوگند به شب آن وقتي که زمين را و زميني‌ها را بپوشاند بستري روي اينها باشد و روپوشي روي اينها باشد؛ بستري باشد زير اينها که اينها از هر طرف پوشيده باشند. شمس و ضحاي آن دو مقسم‌به، قمر سه مقسم‌به، نهار چهار مقسم‌به، ليل پنج مقسم‌به اما ﴿وَ السَّماءِ وَ ما بَناها﴾ سوگند به آسمان و باني آسمان که اينجا گذشته از اينکه از مخلوق نام مي‌برد از خالق اينها هم نام مي‌برد. قسم به آسمان و کسي که آسمان را بنا کرد که آسمان چه به آن معنايي باشد که باران از آن مي‌آيد يعني هوا و فضا و مانند اينها چه آسماني باشد که ﴿وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ‏﴾[9] چه آسماني باشد که ﴿لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ﴾[10] چه آسماني باشد که ﴿إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ﴾[11] و مانند آن؛ همه اينها مخلوق ذات اقدس الهي است، بنايي است که باني آن خداست. ﴿وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها﴾ سوگند به زمين و کسي که آن را گستراند اين نه به آن معنا است که زمين کروي نيست و مسطح است چون کرويت زمين از آيات فراواني از بابِ ﴿مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا﴾ و مانند آن استفاده مي‌شود، ولي گسترده است تا بشر در آنها به آساني زندگي کند و معيشت خود را تأمين کند.

قسم به زمين و آنکه اين زمين را گستراند تا جامعه و بشر و مانند آن بتوانند در آن زندگي کنند؛ البته اينها تفسير دقيق نيست به ترجمه نزديک‌تر است، قدري که جلوتر برويم ـ إن‌شاءالله ـ پرده‌هايي از اين آيات غني و قوي گشوده مي‌شود تا معلوم بشود قسم يعني چه؟ رابطه قسم با مُقسم‌به چيست؟ رابطه قسم با سوگند يادکننده چيست؟ و پيوند بين مُقسم‌به و قسم‌خورنده و يادکننده چيست؟ معناي آيت بودن چيست؟ علامت بودن چيست؟ آيا علامت بودن براي اشياء که فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ﴾ آيا اين آيت بودن و علامت بودن نظير آيت و علامت بودن بنِرهايي است که علامت بودنِ اينها اعتباري است؟ نظير علامت بودن فلز روي دوش يک سردار و سرلشکر است که اعتباري است؟ يا تکويني است؟ اين اولاً؛ و اگر تکويني است آيت بودن عرض مفارق است براي اين اشياء، دو؛ آيت بودن عرض لازم است، سه؛ آيت بودن ذاتي باب ماهيت است، چهار؛ همه اينها خط بطلان کشيده شده و هيچ کدام از اينها نيست؛ آيت بودن براي ليل و نهار ذاتي باب هويت است نه ذاتي باب ماهيت. در اين تابلوي مخمّس که آيت علامت بودن باطل است، علامت بودن عرض مفارق باشد باطل است، علامت بودن عرض ذاتي باشد باطل است، علامت بودن ذاتي باب ماهيت نظير ناطقيت انسان باشد باطل است، علامت بودن نظير هستي وجود، موجود بودن هستي که ذاتي هويت است حق است، اين ثابت مي‌کند که اين چيزي جز خدا را نشان نمي‌دهد؛ چون اگر براي خودش ذاتيتي باشد، ليل و نهار چيزي باشد ارض و سماء چيزي باشد، معلوم مي‌شود آيت بودن وصف اوست يا آيت بودن ذاتي ماهيت اوست! در حالي که اين هيچ هويتي ندارد مگر نشان دادن خدا. صدر و ساقه عالم مي‌گويد خدا خدا خدا خدا! مي‌شود آيت که فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ﴾.

بنابراين اگر ذات اقدس الهي به اين امور سوگند ياد مي‌کند بازگشت آن به خودش است بازگشت آن به خود آن آفريننده اينهاست و اين روحاً به صورت تأييد برمي‌گردد. فرمود: ﴿وَ السَّماءِ وَ ما بَناها﴾؛ سوگند به آسمان و کسي که آسمان را بنا نهاد، سوگند به زمين و کسي که زمين را گستراند تا معيشت مردم تأمين بشود، سوگند به نفس انساني؛ البته غير انسان که مکلف باشد هم نظير جن در اين مي‌تواند دخيل باشد و کسي که او را «مستوي الخلقة» آفريد؛ منتها نفس از آن جهت که مجرد است بدن و ماده و جِرم و جسم ندارد تا استواي خلقت اينها نظير استواي خلقت بدن باشد. بدن گاهي «مستوي الخلقة» است گاهي نيست، نفس همواره «مستوي الخلقة» است و استواي خلقت نفس به اين است اين «فاء»، «فا»ي فصيحيه است، «فا»ي فصيحيه؛ يعني «فا»ي مفسّره. استواي نفس را تفسير مي‌کند، نفس «مستوي الخلقة» است يعني چه؟ يعني ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾؛ نفس اگر ملهَم نباشد ناقص الخلقه است نفس اگر عالم و آگاه نباشد ناقص الخلقه است. فرمود نقصي در خلقت روح نيست، نفس ملهمه است نفس آگاه است. اين «فاء» به اصطلاح «فا»ي فصيحيه است که مفسر تصحيح نفس است که اگر کسي سؤال کند نفس مستوي الخلقه است يعني چه؟ تسويه آفرينش نفس يعني چه؟ پاسخ او اين است که يعني الهام بخشي خدا به فجور و تقوا، ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾.

﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها﴾ دو مقسم‌به، ﴿وَ الْقَمَرِ﴾ سه مقسم‌به، ﴿وَ النَّهارِ﴾ چهار مقسم‌به، ﴿وَ اللَّيْلِ﴾ پنج مقسم‌به، ﴿وَ السَّماءِ﴾ شش، ﴿وَ ما بَناها﴾ هفت، ﴿وَ الْأَرْضِ﴾ هشت، ﴿وَ ما طَحاها﴾ نُه، ﴿وَ نَفْسٍ﴾ دَه ﴿وَ ما سَوَّاها﴾ يازده. آن بخشي که قبلاً ذکر شد که از آن به يازده قسم تعبير شده است جمعاً يازده سوگند درباره اين امور مطرح شد که فرمود: ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾.

در اينجا سه ضمير است که هر سه به نفس برمي‌گردد. ذات اقدس الهي يک سلسله کارها را به عنوان ﴿قَدَّرَ فَهَدي﴾ به هر موجودی آموخت که اين موجودي که به دنيا آمده چگونه تغذيه مي‌کند؟ اين کودک چگونه شير بنوشد؟ پستان را چگونه بمکد؟ اينها را به او ياد داد حيوانات اين چنين است انسان‌ها اين چنين هستند. اما آنچه مهم است زشتي و زيبايي، بدي و خوبي. امور سه قسم است: بعضي بد است بعضي خوب است بعضي مباح است. الهامِ مباح گرچه ذات اقدس الهي آن را هم تأمين کرد ولي موضع جنگ نيست، آنچه مورد جنگ و جدال بين عقل و هوس است همين فجور و تقوا است؛ عقل به تقوا هدايت مي‌کند در واجبات و مستحبات و مانند آن، هوس به فجور دعوت مي‌کند در محرّمات و امثال محرّمات. اينجاست که الهام لازم است، اينجاست که داوري لازم است، اينجاست که تعليم لازم است، اينجاست که حَکميت و حاکميت لازم است وگرنه مباحات را ذات اقدس الهي هم آموخت اما نفرمود من مباحات را به او ياد دادم، چون در مباح جنگي بين عقل و هوس نيست آنچه جنگ هست و نياز به صلح دارد همان فجور و تقوا است.

فرمود: ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾؛ اين سه تا ضمير هر سه به نفس برمي‌گردد. يک وقت است که معلم کليات فجور و تقوا را بيان مي‌کند، کليات معروف و منکر را ذکر مي‌کند کليات حلال و حرام را بد و خوب را ذکر مي‌کند اين خيلي مشکل را حل نمي‌کند. يک وقت است که آن مربّي، نه تنها معلم است نه تنها کليات را مي‌گويد، بلکه به امور جزئي هم مي‌پردازد کلي از آن جهت که به مصداق مرتبط است آن را هم در نظر دارد؛ لذا سه ضمير هر سه به نفس برمي‌گردد، نفرمود «فألهماه الفجور و التقوی»؛ فرمود فجور نفس را، تقواي نفس را، به نفس الهام کرد نه کليات را. هر کس مي‌داند چه براي او بد است چه براي او خوب است. چه چيزی در اين شرايط براي او بد است چه چيزی در اين شرايط براي او خوب است ولو ممکن است نگويد ولي مي‌داند فرمود اين الهام شده است. تعليم يک سلسله امور کلي است، الهام همان کليات منطبق به شخص را که عملي و کارآمد است آن را ذکر کرده است ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾.

اين سوگند يازده‌گانه، نه به يازده شيء سوگند ياد کرد، سوگند يازده‌گانه که در هيچ جاي قرآن به اين جامعيت نيست براي اينکه در بخشي از آيات قرآن خدا به خالق سوگند ياد کرد مثل ﴿فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الأرْضِ﴾،[12] در بعضي از امور به مخلوق سوگند ياد کرد نظير قسم‌هايي که ﴿وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشی ٭ وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی﴾،[13] در سوره مبارکه «ليل» و مانند آن. بعد ﴿وَ ما خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثی﴾[14] جداگانه است. در اين سوره مبارکه «شمس» جمع بين سوگند به مخلوق و سوگند به خالق است که فرمود: ﴿وَ السَّماءِ وَ ما بَناها ٭ وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها ٭ وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾ در همه اين امور به مخلوق و خالق هر دو يکجا سوگند ياد کرد که در حقيقت بازگشت آن به دو قسم نيست، به يک قسم است؛ قسم به خدا وقتي تجلي کرد آسمان آفريد، قسم به خدا وقتي تجلي کرد زمين آفريد! قسم به خدا وقتي تجلي کرد جان آدمي و روح آدمي را خلق کرد! بازگشت اين قسم به خدا و فعل خدا قسم به خدا و تجلي خدا طبق بيان نوراني امير المؤمنين(سلام الله عليه) که در نهج فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه‏».[15] بعضي از تجليات خاصه را هم جداگانه ذکر کرد، حضرت در نهج فرمود: «فَتَجَلَّي لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِه»؛[16]خدا در همه مخلوقات خودش تجلي کرد مخصوصاً براي بندگانش در کتابش تجلي کرد «فَتَجَلَّي لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِه» منتها اينها بصيرت ندارند که آن متجلي را در مجلاي خود ببينند. اين سوگندهاي يازده‌گانه نشان دارد که تربيت نفس، حق‌شناسي نفس، تذکيه نفس مهم‌ترين عامل تمدن‌سازي يک جامعه است و براي تکميل اين مطلب که تمدن جامعه در تدين اوست سهم تعيين‌کننده‌اي دارد؛ زيرا انسان هم به اين علوم الهي آشنا مي‌شود و اين علوم را ديني مي‌داند، زيرا بحث در آسمان و زمين بحث در فعل خداست، همان طوري که بحث در آيات و سور بحث در قول خداست. بحث در قول خدا علم ديني است، بحث در فعل خدا علم ديني است؛ يکي توصلي است يکي هم تعبدي است و مانند آن.

فرمود: ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها ٭ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها﴾، همه اين امور را ذات اقدس الهي به انسان آموخت رستگار شد آن کسي که اين امور را به کار بست و اين نفس را مذکّی کرد تربيت کرد شکوفا کرد آن را از افول بازداشت از غروب بازداشت از فجور بازداشت از ظلمت بازداشت او را شکوفا کرد بارور کرد ميوه‌اش را خودش بهره‌برداري کرد و ديگران هم بهره‌برداري کردند. اينکه فرمود: ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها ٭ وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها﴾ «خِيبه» خسران و سرمايه‌باختن است! اين ﴿دَسَّاها﴾ که باب «تفعيل» است در حقيقت سه تا «سين» داشت، اصل آن «دسّس» بود که باب «تفعيل» است براي مبالغه و کثرت است. «سين» سوم تبديل به «ياء» شد بعد تبديل به «الف» شد. اصل دسيسه آن است که انسان چيزي را پنهان کند؛ نظير آنچه که درباره بشارت به دخترداشتن جاهليت بود که وقتي ﴿وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثي‏ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظيمٌ﴾[17] فکر مي‌کرد که ﴿يَتَواري‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلي‏ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ﴾[18] دسّ در تراب آن بود که اين خاک‌ها را کنار ببرد چيزي را درون خاک دفن بکنند و روي آن خاک بريزند، اين کار مي‌شود دسيسه و دسيسه آن پنهان‌کاري است. ثلاثي مجرّدش در آن سوره ذکر شد که ﴿يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ﴾ اين است. ثلاث مزيد آن باب «تفعيل» در اين سوره ذکر شد که «دسّس» است، يعني نيرنگ شديد، حيله شديد، مکر شديد و دقيق، پنهان‌کاري دقيق و رقيق؛ اگر کسي بخواهد نفس خود را فريب بدهد چون در درون درون اوست و آگاه است خيلي فريبکارانه مي‌خواهد نيرنگ‌کارانه مي‌خواهد؛ لذا باب «تفعيل» به کار برد، ﴿وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها﴾ که اين خواسته‌هاي نفساني را در آن غرق کند يک روپوش از تقوا و بهانه‌هاي شرعي روي آن بگذارد، آن را حلال جلوه بدهد الهي جلوه بدهد مردمي جلوه بدهد خوب جلوه بدهد و مرتکب بشود؛ اين کار تدسيس است و اين کار يعني هويت اصلي را دفن کردن و روي قبر اين دفن نشستن و لذت کاذب زودگذر گرفتن. فرمود: ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها ٭ وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها﴾، اين نصيحت کلي است. آن‌گاه ذات اقدس الهي بعد از اين سوگند‌هاي مکرّر، قصه ثمود و امثال ثمود را ذکر مي‌کند که اين نشانه آن است که بيان مصداقي از مصاديق کلي است و جامعه و هر فردي و هر جامعه‌اي و هر ملتي هم محکوم به همين اصل است که ـ إن‌شاءالله ـ تبيين بيشتر اين سوره و دقت بيشتر در اين مطالب ـ إن‌شاءالله ـ در نوبت بعد.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره يس، آيات1 ـ 3.

[2]. سوره إسراء، آيه12.

[3]. سوره نبأ، آيه9.

[4]. سوره قصص، آيه72.

[5]. بحارالانوار، ج95، ص226.

[6]سوره غاشية، آيات١٧ ـ ٢٠

[7]. سوره بقره، آيات 18 و 171.

[8]. سوره قيامت، آيه37.

[9]. سوره ذاريات، آيه22.

[10]. سوره اعراف، آيه40.

[11] . سوره صافّات، آيه6.

[12]. سوره ذاريات، آيه23.

[13]. سوره ليل، آيات1 و 2.

[14]. سوره ليل، آيه3.

[15]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه108.

[16]. نهج‌البلاغة(للصبحي صالح), خطبه147.

[17]. سوره نحل، آيه58.

[18]. سوره نحل، آيه59.