نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

تفسير سوره زخرف جلسه 27(1394/11/07)

Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

﴿قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِينَ (۸۱) سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ (۸۲) فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّي يُلاَقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ (۸۳) وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الأرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ (۸٤) وَ تَبَارَكَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (۸۵) وَ لاَ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (۸۶) وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّي يُؤْفَكُونَ (۸۷) وَ قِيلِهِ يَا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلاَءِ قَوْمٌ لاَ يُؤْمِنُونَ (88) فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (89)﴾

بخش پاياني سوره مبارکهٴ «زخرف»، هم ناظر به صدر اين سوره است و هم ناظر به عصارهٴ مطالب اين سوره ميباشد. مشرکان گاهي چنين ميگفتند که ﴿اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً،[1] گاهي ميگفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾،[2] گاهي متّهم بودند يا تصريح ميکردند که براي خدا جزئي است و از آن جزء به عنوان فرزند ياد ميکردند و ميگفتند: ﴿وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً﴾.[3] اگر ذات اقدس الهي بسيط است، جزء ندارد، پس يقيناً چيزي از او به عنوان فرزند جدا نميشود. «اتخاد ولد» هم براي او روا نيست، چون نيازي به اين کار ندارد، او غني محض است و هر چه که «ماسواي» اوست فقير و مخلوق اوست، پس نه سخن از ﴿وَلَدَ اللَّهُ است، نه جزء داشتن است و نه «اتخاذ ولد».

در همين سوره مبارکهٴ «زخرف» سخنِ جزء داشتن خدا را مطرح کردند، آيه پانزده اين بود: ﴿وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً﴾. تعبيرات آنها به چهار قسمت تقسيم ميشد؛ گاهي ميگفتند که جزئي از خدا ـ مَعَاذَ الله ـ براي شخصي نظير مسيح يا غير مسيح(سَلامُ اللهِ عَلَيهِ) است که اين آيه پانزده سوره «زخرف» ناظر به آن است که ﴿وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً﴾، يک؛ گاهي ميگفتند: ﴿اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً﴾، دو؛ گاهي ميگفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ، سه؛ تعبير چهارم آنها دربارهٴ فرشتهها اين بود که فرشتهها ـ مَعَاذَ الله ـ دختران خدا هستند و اينها «شُفَعاء» هستند، ما اينها را ميپرستيم تا اينها شفاعت کنند. پس هم سخن از «جزء» داشتن بود، هم سخن از «اتّخاذ» بود، هم سخن از «توليد» بود و هم سخن از «شفيع» داشتن. براي اين اينها را عبادت ميکردند تا نزد خدا «شفيع» باشند.  مستحضريد که طبق شفاعت و تقريبي که مشرکين قائل بودند، ميگفتند: ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي[4] يا ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ،[5] اين قُرب معنوي يا شفاعت در قيامت مراد نبود، چون اينها منکر قيامت بودند و معاد را نميپذيرفتند، بلکه همان تقرّب در دنيا، از لحاظ منافع مراد آنها بود و شفاعت در دنيا هم از لحاظ درمان بيماريها و حلّ مشکلات و توسعه رزق و امثال آن موارد بود. اينها که ميگفتند «عند الله» شفيع ما باشند: ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ، منظور شفاعت در محکمهٴ عدل معاد نبود، زيرا به قيامتي معتقد نبودند! فقط معتقد بودند که خداي سبحان در دنيا، به وسيله شفاعت شافعان مشکل اينها را حلّ ميکند.

بعد از اقامهٴ برهان در همين محل بحث به پيامبرش فرمود به آنها بگو: ﴿إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ که به صورت قضيه شرطيه است، حتي تعبير به «إِن» فرمود، تعبير به «لو» نفرمود که از همان اول دلالت بر امتناع داشته باشد. تنزّل و مماشات در کلام را با کلمهٴ «إن» شرطيه شروع کرد، نه با «لو» امتناعيه. فرمود: ﴿إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ حالا يا از باب جزء داشتن است ـ در آيه پانزده همين سوره ـ يا از لحاظ «اتخاذ ولد» است يا از لحاظ ﴿وَلَدَ اللَّهُ است ـ طبق اين سه تعبيري که در سه بخش از آيات آمده است ـ اگر خدا يک جزء و فرزندي داشته باشد که معبود شما باشد و شما اين شخص و اين جزء را عبادت ميکنيد، چون اتخاذ شده است، چون جزء ـ مَعَاذَ الله ـ خداست و چون زاييده خداست؛ اگر چنين چيزي باشد، من اوّلين کسي هستم که آن را عبادت ميکنم؛ يعني راه شما را ميپذيرم؛ اگر اين راه شما صحيح باشد، من اولين کسي هستم که راه شما را طي ميکند! لکن تالي محال است و باطل؛ «اتخاذ ولد» محال است، جزء داشتن محال است، ﴿وَلَدَ اللَّهُ بودن محال است، در نتيجه خدا در معبود بودن شريکي داشته باشد محال است، نه تنها آن علل را ما محال ميدانيم، آن رهآورد را هم مستحيل ميدانيم؛ هم جزء داشتن، هم «اتخاذ ولد»، هم ﴿وَلَدَ اللَّهُ هر سه محال است و هم نتيجه سوئي که شما گرفتيد و گفتيد از اين جهت اينها معبود هستند را هم ما محال ميدانيم، چون خدا سبّوح از همه اين عناوين چهارگانه است؛ او سبّوح از جزء داشتن است، سبّوح از «اتخاذ ولد» است، سبّوح از ﴿وَلَدَ اللَّهُ است و چهارم سبّوح از آن است که شريک در عبادت داشته باشد؛ يعني همانطوري که خودش معبود بالذات است، کسي شريک او در عبادت باشد، چرا؟ چون او هم خالق است و کان تامّه را داده، هم «ربّ» است و کان ناقصه را داده، هم همه را آفريد، يک؛ هم همه را ميپروراند، دو. در بين اين عناوين چهارگانهاي که شما قائل شديد، جزء داشتن، «اتخاذ ولد»، ﴿وَلَدَ اللَّهُ، يعني اين سه طايفه از آياتي که مستحيل است، مسئله شفاعت را شما خيلي مطرح ميکنيد که ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ؛ ولي اگر پذيرفتيد که «اتخاذ ولد» محال است، جزء داشتن محال است، ﴿وَلَدَ اللَّهُ محال است و اينکه ملائکه «بنات الله» باشند محال است، ميماند مسئله شفاعت که شفاعت حق است؛ يعني عدّهاي حق دارند که شفاعت کنند؛ اما دو عنصر محوري هست که شما فاقد هر دو آنها هستيد: هم شَفيع بايد مأذون باشد و هم «مَشفوعٌ له» بايد «مُرتضي المذهب» باشد؛ ﴿لاَ يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَي،[6] اگر «مَشفوعٌ له» «مُرتضي المذهب» بود، اگر ﴿مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ بود، يعني شَفيع مأذون بود و «مَشفوعٌ له» «مُرتضي المذهب» بود، ما اين را امضا ميکنيم. «مُرتضي المذهب» ما مشخص است، در بخشهاي اوّليه سوره مبارکه «مائده» فرمود: ﴿وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً؛[7] دين خداپسند همين است که دين ولايت و عترت و قرآن و عصمت است، بعد از جريان ﴿أَكْمَلْتُ فرمود ديني که خداپسند است همين است! دين خداپسند غير از قرآن و عترت نيست! بعد از اينکه فرمود: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي، فرمود: ﴿وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً. پس دين خداپسند، ميشود دين قرآن و عترت و کسي که معتقد به قرآن و عترت باشد ميشود «مُرتضي المذهب» که او ميتواند «مَشفوعٌ له» باشد؛ اما چه کسي ميتواند شَفيع باشد؟ کسي که خدا به او اذن داده است، اين «صَنَم» و «وَثَن» را که خدا اذن نداده است! ستاره يا غير ستاره را که اذن نداده است! ميماند مسئله ملائکه؛ ملائکه مأذون هستند! اما نه تنها مأذون نيستند که از هر کسي شفاعت کنند، مأذون در حرف زدن هم نيستند! فرمود دهان ملائکه بسته است و تا خدا اذن ندهد قدرت حرف ندارند: ﴿لاَّ يَتَكَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً؛[8] اجازه حرف زدن ندارند و حالا که ميخواهند حرف بزنند: ﴿مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ،[9] پس شما اين دو عنصري را که فاقد هستيد، بايد تأمين کنيد. شما ميگوييد اين «صَنَم» و «وَثَن» شفيع هستند، چه کسي گفت که اينها شفيع هستند؟ يا دليل عقلي بياوريد يا دليل نقلي بياوريد که اينها شفاعت دارند. شما «مَشفوعٌ له» هستيد و بايد دليل بياوريد، يا عقلي يا نقلي؛ کسي «مَشفوعٌ له» است که «مُرتضي المذهب» باشد: ﴿مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ، همه اين براهين را به صورت قياس استثنايي تبيين کرد و تالي فاسد همه اينها را ذکر کرد. پس ﴿إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ، «إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ جُزءٌ»، «إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ إتخاذٌ»، «لِلَزِمَ اُمُور مَحال» و « لِلَزِمَ تَوالي» و «تَالي بِأسْرِهِ مُسْتَحيلٌ فَالْمُقَدِمُ مِثلُه».

پرسش: ...

پاسخ: شفاعت آنها فقط در منافع مادي بود، چون آنها به معاد معتقد نبودند.

پرسش: ... يعنی اينکه وقتي من اين مطلب را میبينم يک حالت حضور قلبي را نسبت به آن دارم.

پاسخ: نه، اين حضور قلب را که خود آنها براي اينکه فکر ميکنند اينها شفيع هستند و کاري از اينها ساخته است دارند، اينها يا ميگفتند: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَي أُمَّةٍ[10] يا بزرگان اينها ميگفتند که اين کار را خدا ميبيند و خدا ميداند و اگر اين کار بد بود خدا جلوي ما را ميگرفت: ﴿لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِ مِن شَيْ‏ءٍ نَحْنُ وَ لاَ آبَاؤُنَا،[11] اين مغالطهٴ تکوين و تشريع بود که نياکان آنها مبتلا بودند و آيندگان هم از گذشتگان خود تقليد کور ميکردند. اينها ميگفتند: ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ؛ ما رزق ميخواهيم به وسيله اينها، درمان بيماري ميخواهيم به وسيله اينها، يا حلّ مشکلات ميخواهيم به وسيله اينها. آن مسئله خضوع و حضور و اينها براي آنها مطرح نبود، فقط ميگفتند اينها شَفيع هستند تا خدا مشکل ما را حلّ بکند، که همه اين تالي فاسدها را اين کريمه ابطال کرد، فرمود: ﴿قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ که مناسب برای اينجا «لو» بود، ولي تنزّل داد و فرمود «اگر». در همين سوره مبارکه «زخرف» آيه پانزده اين بود که ﴿وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً﴾، در اينگونه از سُور، سخن از ﴿اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً بود، سخن از ﴿وَلَدَ اللَّهُ بود که اين سه تعبير را فرمود مستحيل است. ﴿إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ؛ حتي ملائکهاي که شما ميگوييد دختران خدا هستند و در اثر اينکه اينها «وَلَد» خدا هستند ما اينها را ميپرستيم، اگر يک چنين چيزي که شما ميگوييد حق بود، اوّل کسي که اين دين را ميپذيرفت من بودم! ﴿إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ به «احد انحاء» ياد شده، ﴿فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِينَهمين راه شما، نه اينکه عابدين «اوّل المنکرين» باشد که برخيها به اين صورت گفتند که اگر يک چنين چيزي باشد، اوّل کسي که تکذيب ميکند من هستم؛ از اين وجوه که مرحوم امين الاسلام نقل کرد، اينها تام نيست.[12]

پرسش: ما در تعريف «الله» میگوييم: «ذاتٌ، مجردٌ، بسيطٌ عن المادة» ... آنها در تعريف «الله» چه میگويند؟

پاسخ: اينها براي تعليم «الله» همين گرفتاريها را دارند، اين اسلام و وحي است که «الله» را منزّه کرده، فرمود او سبّوح و قدّوس از جزء داشتن، از «اتخاذ ولد»، از توليد و مانند آن است. فرمود ﴿سُبْحَانَ«لکن التالي باطل» او منزّه از آن است که جزء داشته باشد، يا «اتخاذ ولد» کرده باشد، يا توليد کرده باشد، يکي؛ و منزّه از آن است که شريک در عبادت داشته باشد، اين دو. همه اينها با «سبّوحٌ» حلّ ميشود، او ﴿سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ در عناوين چهارگانه است.

پرسش: مگر عبوديت همان عابد بودن است؟

پاسخ: بله، او منزّه از آن است، تالي باطل است و ما با اين کار عبادت نميکنيم، چرا؟ براي اينکه هرکدام از اينها که مصحّح عبادت و دليل عبادت باشد، باطل است.

﴿فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا؛ يعني برهان را با انذار همراه کرد، اينها رفتار و منش و کردار باطلي دارند و دارند در حقيقت با لُعاب بازي ميکنند، ﴿حَتَّي يُلاَقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ که اين برهان با انذار همراه شد. بعد دليل ديگر که از ربوبيّت سخني نيست، بلکه از الوهيّت سخن است؛ حدّ وسط آن بطلان تالي ربوبيّت بود و حدّ وسط اين دليل الوهيّت است. ﴿وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ؛ اينها ميگفتند که ـ مَعَاذَ الله ـ براي آسمانها خدايي است، براي زمين ـ مَعَاذَ الله ـ خدايي است، فرمود: ﴿وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الأرْضِ إِلهٌ.

«أَبُو شَاكِرٍ الدَّيَصَانِي»‏ با «هِشَامِ بْنِ الْحَكَم»‏ که گفتگو ميکند، ميگويد اينکه فرمود: ﴿وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الأرْضِ إِلهٌـ مَعَاذَ الله ـ مُشعر به اين است که خدايي در آسمان است و خدايي هم در زمين است. «هِشَامِ بْنِ الْحَكَم»‏ ميگويد من در اين جواب مقداري ماندم، آمدم حجاز خدمت وجود مبارک امام(سَلامُ اللهِ عَلَيهِ) اشکال و شبهه «أَبُو شَاكِرٍ الدَّيَصَانِي»‏ را به عرض حضرت رساندم. حضرت فرمود شما به او بگوييد يا خودتان مستحضر باشيد که اسم شما در بصره چيست، در کوفه چيست، در حجاز چيست يا در مکه چيست؟ يک اسم داريد و يک حقيقت هستيد در همه جا! اين ﴿وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الأرْضِ إِلهٌ معناي آن اين نيست که ما خدايي داريم در آسمان و خدايي هم داريم در زمين، نه! همان «الله» «اله السماء» است و همان «الله» «اله الارض» است. وقتي «هِشَامِ بْنِ الْحَكَم»‏ اين حرف را از حجاز به عراق برد و به «أَبُو شَاكِرٍ الدَّيَصَانِي»‏ رساند، گفت: «هَذِهِ نُقِلَتْ مِنَ الْحِجَاز»؛[13] گفت اين طريقهٴ برداشت از قرآن از اهل بيت به شما رسيده است. فرمود: ﴿وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الأرْضِ إِلهٌ و همان خدا حکيم است، کارهاي مُتقن انجام ميدهد و چون عليم محض است به مصالح و مفاسد ملاکها آگاه است. در ادامه چند آيه پشت سر هم است که براي تبيين بطلان تالي است. ﴿وَ تَبَارَكَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا؛ خداي سبحان با برکتتر از آن است که به چيزي احتياج داشته باشد؛ شما گفتي ﴿اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً﴾، براي چه «اتخاذ» ميکنند؟ در حالي که مُلک «سماوات و أرض» براي اوست! انسان کسي را وَلَد ميگيرد که برخي از کارها را به او بسپارد، يا او مشکلات اين را حل بکند، وقتي او غنيِّ محض است و همه را او دارد اداره ميکند، چه آسمان و زمين، چه «مَن فِي السَّماء»، چه «مَن فِي الأرض»، چه خود انسان و مانند آن. اگر ﴿وَ تَبَارَكَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، او نه تنها مالک است، بلکه مَلِک است! نه تنها خالق هست، بلکه فرمانروا است! ﴿وَ تَبَارَكَ الَّذِي، اينجا حدّ وسط مُلک و قدرت و مديريت است ﴿مُلْكُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ. اينکه قبلاً گفتيم: ﴿حَتَّي يُلاَقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ؛ او ميداند که ساعت و قيامت چه وقت قيام ميداند و او ميداند که همه شما به طرف او برميگرديد.

اما درباره شفاعت؛ پس جزء داشتن محال است، «اتخاذ» محال است، ﴿وَلَدَ اللَّهُمحال است، ميماند مسئله شفاعت. در سوره مبارکهٴ «سبأ» آنجا ملاحظه فرموديد که قرآن چهار قسم کرد، فرمود که غير خدا اگر بخواهد در دستگاه الهي سهمي داشته باشد که در اثر آن سهم، شما براي آنها استحقاق عبادت قائل باشيد و آنها را عبادت کنيد، اگر اين باشد لابد «بأحد امور اربعه» هست، اين تالي سه قسم آن محال است و يک قسم آن ممکن، آن قسمي که ممکن است برای «صَنَم» و «وَثَن» شما نيست.

بيان مطلب اين است که اگر کسي را شما ميپرستيد و استحقاق عبادت داشته باشد، يا براي آن است که ذرّهاي را در نظام هستي «بالاستقلال» مالک است يا براي آن است که يک ذرّه را «بالاستقلال» مالک نيست، بلکه در يک ذرّه شريک خدا است در مالکيت، يا براي آن است که نه «بالاستقلال» مالک است و نه «بالشرکة»، بلکه «مُظاهر» است «ظَهير» و دستيار است، کمک خداست در آفرينش آن ذرّه، يا اينکه حق شفاعت دارد و «بأحد انحاي اربعه» است؛ آن سه قِسم مستحيل است؛ يعني غير خدا «بالاستقلال» مالک ذرّهاي از ذرّات نظام هستي باشد محال است، «بالمشارکه» محال است، «بالمظاهره» و دستياري محال است، ميماند مسئله شفاعت، شفاعت حق است؛ اما دو عنصر محوري دارد که بعضيها حق شفاعت دارند، نه همه و نه «صَنَم» و «وَثَن» شما، يک؛ دوم کسي «مشفوعٌ له» است که «مُرتضي المذهب» باشد، در حالی که شما فاقد هر دو عنصر هستيد؛ اين بحث در سوره مبارکه «سبأ» مبسوطاً گذشت.

پرسش: ﴿وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ چه ربطی به ... .

پاسخ: براي اينکه اگر سؤال بکنند پس چه زمانی ما برميگرديم و چه زمانی کيفر ميبينيم؟ فرمود: ﴿وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ.

پرسش: خداوند انبيای خود را فرستاد و در مورد قيامت با همه انبيای خود سخن گفت؛ اما حکمت ﴿وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ چيست؟

پاسخ: خود حضرت فرمود: ﴿ثَقُلَتْ فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، خداي سبحان فرمود: ﴿يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا؛[14] از تو سؤال ميکنند که قيامت چه زمانی قيام ميکند و خيال ميکنند که تو میدانی! قيامت که آمد تويي نميماني! نه زمان ميماند، نه زمين ميماند، خود مجموعه و حتي انبيا و مرسلين در دالان انتقال هستند! اينطور نيست که انسان بيرون از صحنه ساعت باشد و بعد خبر بدهد، فرمود: ﴿ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لاَ تَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً يَسْأَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا؛ اين بار آن قدر سنگين است که تو را هضم ميکند! تو هم در اين هول و وَلا داري جابهجا ميشوي، نه اينکه بيرون هستي و از قيامت خبر دهي، چنين عالمي است!

در آيه 22 سوره «سبأ» فرمود: ﴿قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ؛ غير خدا را که شما ميپرستيد، براي ما برهان اقامه کنيد! اينها ﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماوَاتِ وَ لاَ فِي الأرْضِ «بالاستقلال»، اين قسم اوّل. ﴿وَ مَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ «بالمشارکة»، اين قسم دوم. ﴿وَ مَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِيرٍ؛ دستيار هم نيستند، اين قسم سوم. پس هيچکاره میباشند! اگر قبول کرديد که هيچکاره هستند، پس اينها سهمي ندارند تا معبود شما بشوند. اگر بگوييد اينها هيچکاره هستند؛ ولي حق شفاعت دارند، ميگوييم بله شفاعت حق است؛ اما شَفيع بايد مأذون باشد که اين «صَنَم» و «وَثَن» نيستند، «مشفوعٌ له» بايد «مُرتضي المذهب» باشد که شما چنين نيستيد؛ لذا در آيه 23 «سبأ» فرمود اين قسم چهارم، يعنی شفاعت حق است؛ ولي ﴿وَ لاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلاّ لِمَنْ إِذِنَ لَهُ حَتَّي إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ؛ لذا در مقام بحث فرمود آن سه قسم مستحيل است، پس ميماند مسئله شفاعت. بله فرشتگان حق شفاعت دارند، چه اينکه انبيا، اوليا و اهل بيت(عَلَيهِمُ السَّلام) حق شفاعت دارند، ولي با اذن خدا، يک؛ از «مشفوعٌ لهِ مُرتضي المذهب»، دو. فرمود: ﴿وَ لاَ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ که به اينها اذن ميدهد و آنها هم ميدانند که از چه کسي شفاعت بکنند، ما هم «بالصّراحه» به اينها گفتيم که ﴿لاَ يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَي.

بنابراين اگر از شفاعت فرشتهها بخواهيد سخن بگوييد، آنها دو ويژگي دارند که درباره شما و معبودهاي شما نيست. آن فرشتههايي را که شما معتقد هستيد ـ مَعَاذَ الله ـ دختران خدا هستند که چنين چيزي وجود ندارد و آن فرشتههايي هم که حق شفاعت دارند، شما که آنها را نميشناسيد! در سوره مبارکهٴ «نجم» آيه 26 فرمود: ﴿وَ كَم مِن مَلَكٍ فِي السَّماوَاتِ لاَ تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً؛ آنها شفيع هستند، اما شما که از آنها استفاده نميکنيد! شما فرشتههايي را معتقديد که دختران خدا باشند، پس از شفاعت آن فرشتگان معنوي که فقط براي «مُرتضي المذهب»ها شفاعت ميکنند، شما سهمي نداريد. در سوره مبارکه «انبيا» هم آيه 28 فرمود: ﴿وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَي؛ اگر کسي «مُرتضي المذهب» باشد، او «مَشفوعٌ له» است و شما که «مُرتضي المذهب» نيستيد! «مُرتضي المذهب» هم در اوايل سوره مبارکه «مائده» مشخص شد، فرمود: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دينا، ما دين خداپسندمان همينهاست! اگر دينِ خداپسند، قرآن و عترت هست، شما که هيچکدام از اينها نميپذيريد، پس شما «مُرتضي المذهب» نيستيد و از شفاعت فرشتهها سهمي نميبريد؛ نه فرشتهشناس هستيد و نه از آن فرشتههايي که حق شفاعت دارند سهمي ميبريد، آنها هم البته مواظب هستند که ﴿لاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلاّ لِمَنْ إِذِنَ لَهُ، چون آن روز أحدي بدون اذن خداي سبحان سخن نميگويد، در آن روز ﴿لاَّ يَتَكَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً﴾،[15] اصلاً دهنها بسته است و هيچکسی حق حرف ندارد، مگر اينکه ذات اقدس الهي به آنها اجازه بدهد؛ البته در بخشهاي ديگر هم همين مضمون سهگانه هست. بنابراين فرمود شما راهي براي پرستش غير خدا نداريد، آن مقدم بود و اين هم استحالهٴ تالي.

بعد فرمود که علم قيامت نزد خداست، چه اينکه قول پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم نزد خدا معلوم است: ﴿وَ لاَ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ، از باب «رد العجز الي الصدر»[16] که از زيباييهاي بديع کلام است، پايان سوره «زخرف» به آغاز آن برميگردد؛ در اوايل سوره مبارکه «زخرف» آمده است: ﴿وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ[17] که براساس فطرت ميگويند خالق نظام هستي خداست، الآن از خودشان سؤال ميکنند که شماها را چه کسي خلق کرده است؟ سخن از آسمان و زمين جداست، شماها را چه کسي خلق کرده است؟ ﴿وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ، پس کجا داريد ميرويد؟ شيطان شما را به کجا دارد ميبرد؟ «مأفوک» يعني «مصروف»، «أينَ ﴿يُؤْفَكُونَ﴾» «أينَ يُصْرَفُون» چه کسي شما را جابهجا ميکند؟ بعد در آيه 85 فرمود: ﴿وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ و اينجا فرمود: ﴿وَ قِيلِهِ، «قيل» همان «قال» است، مصدر است؛ «قَالَ، يَقُولُ، قَوْلًا و قِيلاً». در سوره مبارکهٴ «نساء» گذشت که ﴿وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِيلاً؛[18] يعني «قولا» يا در سوره «مزمل» دارد که ﴿إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْأً وَ أَقْوَمُ قِيلاً؛[19] يعني انسان ميخواهد حرف بزند با خدا، در سحر آسانتر، محکمتر، متقنتر، آرامتر و دلپذيرتر حرف ميزند. «قيل» مصدر«قالَ ،يقولُ» است، «قَالَ، يَقُولُ، قَوْلًا و قِيلاً»؛ ﴿وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِيلاً از اين قبيل است، ﴿إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْأً وَ أَقْوَمُ قِيلاً از اين قبيل است، ﴿وَ قِيلِهِ يعني «قوله»؛ يعني «عِندَ الله سُبحانَهُ وَ تَعالي» قول پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که ميگويد: ﴿يَا رَبِّ إِنَّ هؤُلاَءِ قَوْمٌ لاَ يُؤْمِنُونَ، من هر اندازه که بايد در تبليغ انجام وظيفه بکنم کوشا هستم؛ ولي اينها ﴿لاَ يُؤْمِنُونَ هستند! به صورت فعل مضارع آن هم منفي، يعني مستمرّاً بر عدم ايمان تأکيد دارند. اين استغاثهاي را که وجود مبارک پيغمبر کرد، پاسخ آن چيست؟ فرمود: ﴿فَاصْفَحْ عَنْهُمْ﴾؛ صفحهٴ خاطرات را برگردان! «صَفح» داريم و «عَفو» داريم، حرفت را بزن! ولي صفحه خاطرات خود را برگردان، اينطور نيست که هميشه همين صفحهٴ ضجّه و ناله را مطالعه کني! شما تا زندهاي موظف به تبليغي يا قبول میکنند و يا نکول. ﴿فَاصْفَحْ عَنْهُمْ، اين يک؛ ﴿وَ قُلْ سَلاَمٌ اين دو؛ اينها را آنطوري که يونس رها کرد، رها نکن. میبينيد که مکرّر در قرآن کريم فرمود که ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ،[20] يا ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَي،[21] با اين انبيا باش! خيلي از انبيا بودند که شربت شهادت نوشيدند که ﴿وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِيَاءَ[22] دامنگير اينها شد، ﴿وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ[23] دامنگير اينها شد، با مردم باش! ﴿وَ اذْكُرْ﴾ ﴿وَ اذْكُرْ﴾، يعني سيرهٴ آنها را به ياد بياور! فقط يکجا فرمود: ﴿وَ لاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ؛[24] مثل يونس نباش که قوم خود را رها کني، ولي دو گونه ميتواني داخل قوم باشي: يکي با اينها ـ مَعَاذَ الله ـ بسازي که اين مستحيل است، ديگر اينکه «هَجر جميل» کني: ﴿وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً؛[25] البته يک روح والا و بلندي را ميخواهد که آدم در بين اين قوم باشد و عصباني نشود و رنگ نگيرد و رنجور نشود و فاصله نگيرد و قهر نکند، فرمود: ﴿وَ لاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾؛ مثل يونس نباش که فاصله بگيري؛ اما «هَجر جميل» کن که اين يک روح بلند نَبوي ميخواهد تا آن وضع را ببيند و اينها را رها نکند.

بعد هم فرمود: ﴿وَ قُلْ سَلاَمٌ به کفّار سلام کردن ديگر چه سلامي است؟! اين سلام تبريک، تهنيت، گراميداشت و امثال اينها نيست. انسان يک وقت وارد ميشود که ميگويد سلام؛ اما يک وقت سلام خداحافظي و سلام توديع است؛ يعني از نظر فکري، روش و منش ما از شما جداييم! شما يک راه ديگري داريد و ما يک راه ديگري داريم، ولي اينطور نباشد که اينها را «بالکلّ» رها کني، يک؛ ﴿وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً، دو؛ اين دو پيام نسبت به حضرت بود، در پيام سوم که نسبت به قوم است، ميفرمايد: ﴿فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ که اعلام خطر کرد، فرمود سرانجام شما چند روزي بيش نيستيد، خيلي روشن نيست که چه وقتی به کيفر الهي مبتلا ميشويد.

در مسئله شفاعت مستحضريد که شَفيع را که گفتند جناحِ انسانِ طالب هست ـ اگر کسي با شفاعت وارد محکمه بشود؛ مثل انساني که با پَر و بال وارد ميشود، انساني که تنها برود؛ مثل کسي است که بيبال و پَر وارد بشود ـ اين شَفيع بايد به اذن خدا باشد؛ يعني ذات اقدس الهي اذن ميدهد که چه کسي شفاعت کند و از چه کساني شفاعت کند. مسئله شفاعت با توحيد سازگار است، مسئله توسل با توحيد سازگار است، مسئله تبرّک با توحيد سازگار است، همه اينها در راستاي دستور و امر خداست. اين روزها به لطف الهي و به برکت کار امام و خونهاي پاک شهدا(رِضوانُ الله عَلَيهِم)، همايشها و جلسات علمي دربارهٴ مسئله سلفيها، تکفيريها، وهابيها، اينگونه از مسائل کلامي مطرح است؛ اينها جزء برکات حوزه است که اگر ذات اقدس الهي اين برکات را وسعت بدهد، بهرهٴ فراواني نصيب مسلمين خواهد شد و اين جنگهاي خانمان برانداز برطرف خواهد شد، دشمن شناخته خواهد شد و اين اسلحهها را به جاي اينکه به جان يکديگر به کار ببرند، عليه استکبار و صهيونيسم به کار ميبرند.

«وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِين»

 



[1]. سوره بقره, آيه116.

[2]. سوره صافات, آيه152.

[3]. سوره زخرف, آيه15.

[4]. سوره زمر, آيه3.

[5]. سوره يونس, آيه18.

[6]. سوره انبياء, آيه28.

[7]. سوره مائده, آيه3.

[8]. سوره نبأ, آيه38.

[9]. سوره بقره, آيه255.

[10]. سوره زخرف, آيات22 و 23.

[11]. سوره نحل, آيه35.

[12]. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏9، ص87؛ «أقوال (أحدها) أن معناه إن كان للرحمن ولد في قولكم و علي زعمكم فأنا أول العابدين أي أول من عبد الله وحده فقد دفع أن يكون له ولد و المعنى فأنا أول الموحدين لله المنكرين لقولكم عن مجاهد (و ثانيها) أن إن بمعنى ما النفي و المعنى ما كان للرحمن ولد...».

[13]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص128 و 129.

[14]. سوره اعراف, آيه187.

[15]. سوره نبأ, آيه38.

[16]. اگر کلمه‌اي که در اول بيت يا مصرع يا در ابتداي يک نثر آمده باشد و در پايان هم آورده شود، «رد العجز علي ‌الصدر» صورت گرفته است. به‌عبارت ساد‌ه‌تر، «رد العجز علي‌ الصدر» يعني يک کلمه را يک بار در اول جمله بياوريم و بار ديگر هم در پايان، آن‌ را تکرار کنيم.

[17]. سوره زخرف, آيه9.

[18]. سوره نساء, آيه122.

[19]. سوره مزمل, آيه6.

[20]. سوره مريم, آيه41.

[21]. سوره مريم, آيه51.

[22]. سوره آل عمران, آيه181؛ سوره نساء, آيه155.

[23]. سوره بقره, آيه61؛ سوره آل عمران, آيه21.

[24]. سوره قلم, آيه48.

[25]. سوره مزمل, آيه10.