نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

تفسير سوره زخرف جلسه 19(1394/10/27)

Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ (۵۷) وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (۵۸) إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ (۵۹) وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنكُم مِلاَئِكَةً فِي الأرْضِ يَخْلُفُونَ (۶۰) وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ (۶۱) وَ لاَ يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (۶۲) وَ لَمَّا جَاءَ عِيسَي بِالْبَيِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُكُم بِالْحِكْمَةِ وَ لِأُبَيِّنَ لَكُم بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ (۶۳) إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ (۶٤)

در سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد، به عنوان سرفصل بخشي از احکام نبوت عامّه را ذکر فرمود؛ در آيه ششم فرمود: ﴿وَ كَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِيٍّ فِي الأوَّلِينَ ٭ وَ مَا يَأْتِيِهم مِن نَبِيٍّ إِلاّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ،[1] اين داستان نبوت عام بود. بعد از تبيين خطوط کلّي ره‌آورد پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)، به قصهٴ سه پيغمبر از انبياي الهي(عَلَيْهِمُ السَّلَامْ) پرداختند؛ البته اين قصه‌ها يکسان نيستند؛ قصهٴ حضرت ابراهيم مطابق با همان سرفصلي است که در آيه شش بيان شده است؛ قصه حضرت موساي کليم هم همينطور است که آن هم مثل قصه حضرت ابراهيم مطابق با آن سرفصل است؛ ولي جريان حضرت مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) که قسمت سوم است، به دو بخش تقسيم ميشود: بخش اوّل جرياني است که امت اسلامي با پيغمبر، يا مخاطبان پيغمبر با خود پيغمبر دربارهٴ مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) دارند، قسمت دوم جرياني است که مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) با قوم خودش پشت سر گذاشت؛ اين قسمت دوم مطابق با آن جريان حضرت ابراهيم و جريان حضرت موسي(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينْ) هست که آن پيغمبر با قوم خودش چه رفتاري کرد و قوم او با او چه رفتاري کردند؟ اما بخش اوّل جريان مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) مربوط به اين است که مشرکان حجاز درباره مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) با پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) مجادلهاي داشتند، اين از سِنخ مجادلهٴ پيغمبر با قوم خودش نيست، از سِنخ مجادلهٴ قوم ابراهيم با ابراهيم و قوم موساي کليم با موساي کليم(عَلَيْهِمَا السَّلَامْ) نيست. بخش دوم قصه مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) که جريان آن حضرت را با قوم خودش ذکر ميکند، از سِنخ جريان خليل حق و کليم حق است؛ اما قسم اوّل در صدر اين بيان مربوط به اين است که مشرکان حجاز درباره مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) حرفي داشتند، مسيحيهاي نجران و امثال نجران هم درباره مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) حرفي داشتند که با پيغمبر اسلام(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) در ميان گذاشتند، نه اينکه مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) با قوم خودش چه مشکلي داشت، بنابراين يک تفاوت اساسي بين قصهٴ سوم با قصه اوّل و دوم هست.

فرمود: ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً؛ وقتي جريان عيساي مسيح به عنوان نمونه ذکر شد: ﴿إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ؛ اينها منصرف هستند، «يَنْصَرِفُونَ بِأنْفُسِهِم وَ يَصُدّونَ غَيْرَهُم وَ يَصُدّونَ وَ يُعْرِضُونَ وَ يَعْتَرِضُون». جريان مسيح را خداوند در سوره مبارکهٴ «مريم» تاحدودي بازگو فرمود؛ يعني خود قصه مريم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْها) و بعد هم قصهٴ مسيح. در سوره مبارکهٴ «مريم» بعد از اينکه جريان مريم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْها) را ذکر کرد که ﴿فَكُلِي وَ اشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً[2] و بعد هم ﴿فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ،[3] آنگاه در آيه سی سوره مبارکه «مريم» آمده است که وقتي مسيح به دنيا آمد، فرمود: ﴿إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً، بعد فرمود: ﴿ذلِكَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ[4] که بخش جريان مسيح را آن‌جا ذکر فرمود. وقتي جريان مسيح ذکر شد، خدا ميفرمايد او ‌که به دنيا آمد، جرياني براي حقانيت معاد به راه افتاد. مشرکان حجاز گاهي درباره خود قرآن سخن داشتند که ميگفتند ـ معاذ الله ـ اين سِحر است، کهانت است، افتراست، اين تعليم ديگران است و مانند آن؛ گاهي دربارهٴ ره‌آورد و محتواي قرآن که توحيد الهي، اصل وحي و نبوت و جريان معاد است اعتراض داشتند. آن اعتراضهايي که مربوط به اصل قرآن بود که ـ معاذ الله ـ می‌گفتند اين «فِريه» است گذشت؛ اعتراضهايي که مربوط به محتواي قرآن و ره‌آورد قرآن است که گاهي به توحيد برميگردد، گاهي به اصل نبوت برميگردد و گاهي به معاد برميگردد، جريان مسيح در اين بخش دوم است؛ يعني اعتراض مشرکين نسبت به محتواي قرآن است، نه خود قرآن. اعتراض مشرکين نسبت به خود قرآن در اوايل همين سوره مبارکهٴ «زخرف» گذشت؛ اما نسبت به محتواي قرآن ميفرمايد شما که جريان مسيح را ذکر ميکنيد يعني چه؟ مشکلات جريان مسيح از يک طرف با نصاراي نجران و امثال نجران روبهرو بود که آن را در سوره مبارکه «آل عمران» ـ آيه شصت به بعد ـ مطرح فرمود؛ مناظرهاي بود که آنها ميگفتند مسيح را ـ معاذ الله ـ بايد فرزند خدا دانست که وجود مبارک حضرت ميفرمايد خدا منزّه از آن است که «والد» يا «مولود» بشود يا «ولد» داشته باشد و بعد ميفرمايد شما چه استبعادي دارد در اينکه کسي بدون پدر خلق بشود؟ آيه 59 سوره مبارکه «آل عمران» اين بود که فرمود: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَي عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ؛ شما درباره آدم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) ترديدي نداريد که بدون پدر و بدون مادر خلق شد، اگر ذات اقدس الهي آن توان را دارد که انساني را بدون پدر و مادر خلق کند، يقيناً ميتواند بدون پدر هم خلق کند، شما که قويتر را پذيرفتيد! ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَي عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ، بدن او را با خلقت و روح او را با «نَفْخ» و با ﴿كُن فَيَكُونُ تأمين کرده است؛ بدن او را با مُلک و روح او را با ملکوت تأمين کرده است، پس بالاتر از مسيح و دشوارتر از مسيح را شما قبول کرديد، اين را هم قبول کنيد! بنابراين سخن از «تَثليث» سخن از «إبْنُ اللَّه» بودن و امثال آنها مطرح نيست.

پاسخي که به مسيحيهاي نجران و مانند آن ميدهند همين است. اين تفکر تَثليثي از مسيحيت نجران و غير نجران به مشرکان حجاز سرايت کرد، آنگاه همين مشرکان حجاز به وجود مبارک پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) ميگفتند: ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ، هرگز وجود مبارک پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) درباره مسيح که سخن از «إله» بودن او نداشت، همان تفکر مسيحيت بود که به مشرکان حجاز سرايت کرد، آنها هم همين «تَثليث» را، همين «إبْنُ اللَّه» بودن را و همين «معبود» بودن را ـ معاذ الله ـ به عنوان جَدل با پيغمبر اسلام در ميان گذاشتند؛ لذا قرآن ميفرمايد که آنها ميگويند آلههٴ ما بهتر است، چون ما ملائکه را ميپرستيم يا عيسايي که «إله» مسيحيهاست؟ ﴿وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ، پاسخ اين است که ﴿مَا ضَرَبُوهُ لَكَ؛ فرمود اين جدلي است که دارند بيان ميکنند، هيچ‌کدام «إله» نيستند تا شما بگوييد که اين «إله» بهتر است! نه فرشتگان آلهه هستند و نه مسيح، نه سخن از «تَثليث» است و نه سخن از «تثنيه» يهوديهاست که ﴿وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ[5] و نه سخن از «تَثليث» است که ﴿ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ[6] و مانند آن، هيچ‌کدام از آنها «إله» نيستند! بنابراين آنچه را که از مسيحيت به مشرکين رسيد، باعث جَدلي شدنِ مشرکين بود. قرآن آمد هر دو را نفي کرد و فرمود نه فرشتگان «إله» هستند و نه مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه). ﴿مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ؛ اينها در صَدد دشمني می‌باشند که با دين، با فکر و با توحيد مخالف هستند؛ حالا هر چيزي را به بهانه ميگيرند. کسي نگفت مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) ـ معاذ الله ـ «إله» است تا شما بگوييد که فرشتگان بهتر از آدم هستند و ما معبودمان بهتر از معبودي است که شما امضا کرديد. فرمود ما معبوديت کسي را امضا نکرديم، او هم بنده است، چه اينکه فرشتگان هم بنده هستند! ﴿مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ؛ نه تنها در صَدد جدال هستند، اصلاً دشمن می‌باشند و اين را بهانه قرار دادند. اگر نظر قرآن را درباره مسيح ميخواهيد سخن از «إبْنُ اللَّه» بودن نيست، سخن از «تَثليث» نيست، سخن از «معبود» نيست و سخن از «إله» بشري نيست، هيچ سخنی نيست! فقط حصري داريم که الآن به شما اعلام ميکنيم: ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، او هيچ سِمَتي ندارد! نه «إبْنُ اللَّه» است، نه ﴿ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ است، نه «معبود» است و نه «إله» است، فقط بنده خداست، همين! اگر از فرشتگان سخن ميگوييد، فرشتگان هم بنده می‌باشند! ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، خداي سبحان به پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) ميفرمايد به آنها بگو ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ؛ هيچ خصوصيتي براي مسيح نيست، مگر بنده بودن؛ چه اينکه هيچ خصوصيتي براي هيچ بشري نيست، مگر بنده بودن! فصل اخير هر کسي عبوديت اوست؛ بنده بودن، مخلوق بودن و ربط بودن. در بحثهاي قبل هم ملاحظه فرموديد، اينکه ميگوييم انسان عبد است يا فقير است، اين از سِنخ «عَرَض مُفارِق» نيست؛ مثل اينکه ميگوييم هوا گرم است يا هوا سرد است که «عَرَض مُفارِق» باشد و همچنين اين از سِنخ «عَرَض لازم» نيست که بگوييم «الاربعةُ زوجٌ» يا «النّارُ حارَّةٌ»؛ زيرا «عَرَض لازم» درست است ملزوم خود را رها نميکند، ولي در رتبه ملزوم نيست؛ هميشه لازم رُتبةً از ملزوم متأخر است، هميشه عَرَض رُتبةً از آن موضوع و جوهر خود مُؤَخَّر است. اگر ميگوييم: ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، اين تنها براي مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) نيست، «مَا سَوَي الله» همين‌طور هستند! درباره انسان فرمود: ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ،[7] اين فقير بودن و عبد بودن «عَرَض لازم» نيست، زيرا عَرَض ولو لازم هم باشد، در مرتبه موضوع نيست، بلکه متأخر از موضوع است؛ فقر از مرتبهٴ ذات انسان جدا نيست و عَبد هم از مرتبهٴ ذات انسان جدا نيست. بخش سوم از سِنخ ذاتي «ما هوي» هم نيست؛ يعني اينکه ميگوييم: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ، نظير «الانسانُ ناطقٌ» هم نيست، براي اينکه ناطق درست است که ذاتی انسان است، اما ذاتي ماهيت اوست، نه ذاتي هويت او؛ حقيقت انسان را آن هويت او و وجود او تشکيل ميدهد، ماهيت يک مرحله کنارتر از وجود است. شما وقتي به يک اديب و نحوي بگوييد که «الانسانُ موجودٌ» را ترکيب بکن، ميگويد: «الانسانُ» مبتدا و «موجودٌ» خبر است؛ ولي وقتي به يک حکيم گفتيد اين را ترکيب بکن، ميگويد: «الانسانُ» خبر مقدم و «موجودٌ» مبتداي مؤخر است، براي اينکه هستي اصل است، نه اينکه انسان اصل باشد و ما هستي را به او بدهيم! هستي اصل است که ما تعيّن انسانيّت را از آن انتزاع ميکنيم. فهميدن آيات، فهميدن روايات و فهميدن قصص يکسان نيست، اين‌طور نيست که حالا انسان اصل باشد و هويت و وجود را به انسان عطا بکند، بلکه از اين وجود خارجي ما عنوان «انسانٌ» را انتزاع ميکنيم. پس «الانسانُ موجودٌ»، انسان خبر مقدم و «موجودٌ» مبتداي مؤخر است؛ در اين‌جا هم همين‌طور است! اينکه ميگوييم «الانسانُ فقيرٌ»، نظير «الانسانُ ناطقٌ» نيست؛ زيرا «ناطق» ذاتي انسان است به معناي ذاتي ماهيت، ولي فقر و عبد بودن، ذاتي انسان است به معناي هويت؛ آن خيلي جلوتر از اين است! بنابراين ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، اين ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ ذاتي به معني هويت است و نه ماهيت، اين قسم چهارم است که از آن اقسام سهگانه مقدم است. اگر محمول ذاتي «مَا هُوي» بود يا «عَرَض لازم» بود يا «عَرَض مُفارِق» بود، هر سه بخش از آن ذاتي به معناي هويّت عقب هستند. ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، تمام حقيقتِ «ما سَواي» خدا بنده بودنِ اوست؛ حالا اين بنده اگر کامل بود، کمالات و معجزاتي دارد و اگر نبود فاقد آنهاست.

پرسش: عبوديت تشريعی هم ... .

پاسخ: عبوديت تشريعي را بايد خودش اختراع بکند، او چه بخواهد و چه نخواهد واقعاً عبد است! منتها اگر درک نکرد، داعيهٴ استقلال دارد؛ حتي ممکن است بگويد من معبودم: ﴿أَنَا رَبُّكُمُ الأعْلَي؛[8] مثل انسان خوابيده که خواب ميبيند و حرف ميزند. اين بيان نوراني پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که فرمود: «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»؛[9] خيليها در خواب حرف ميزنند، اين‌طور نيست که حرف عالمانه و محققانه باشد؛ وقتي «عِندَ الإحتضار» بيدار شدند، ميبينند که اين حرفهاي آنها مُهمل بود. بنابراين يک وقت انسان خوابيده است و در خواب حرف ميزند، داعيههايي دارد، يا انکار ميکند، يا خودش را مستحق ربوبيت ميداند که ﴿أَنَا رَبُّكُمُ الأعْلَيميگويد و مانند آن؛ ولي حقيقت اين است که ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ.

اينکه فرمود: ﴿إِن كُلُّ مَن فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ إِلاّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً،[10] اين جزء اصول کلّي است و از آن عامها تخصيصپذير نيست و مطلقاتي است که تقييدپذير نيست؛ نظير «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق‏»،[11] اين از بيانات نوراني پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است و جزء «جوامع الکلم» است. بعضي از عمومات تخصيصپذير نيستند و بعضي از مطلقات هم تقييدپذير نيستند، اين‌طور نيست که هر عامي و هر مطلقي قابل تقييد باشند. حضرت فرمود: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق‏»؛ کسي بگويد که من مأمورم و معذورم، اين تکليف را برنميدارد، يا کسی بگويد فلان شخص مرا وادار کرده که معصيت بکنم، اين عذر صحيح نيست. يک وقت انسان مُضطر است، اگر مُضطر شد، مُکرَه شد، سَهو و نسيان رخ داد، از آن طرف تکليف هم برداشته ميشود: « رُفِعَ ... مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْه‏»[12] و مانند آن که در آن صورت تکليف نيست، وگرنه در زماني که تکليف باشد، هيچ ممکن نيست کسي بگويد که من مختاراً خدا را معصيت ميکنم، براي اينکه مافوق من امر کرده است و «الْمأمُورُ مَعْذُور»، اين قابل پذيرش نيست: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق‏»، اين‌جا هم ﴿إِن كُلُّ مَن فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ إِلاّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً، اين قابل تخصيص نيست و اين قضيه چهارم از قضاياي چهارگانه ياد شده است؛ يعني محمول براي موضوع «عَرَض مُفارِق» نيست، «عَرَض لازم» نيست، ذاتيِ باب ماهيت نيست، بلکه ذاتيِ باب هويّت است که تمام هويّت انسان ميشود عَبد و در قيامت مشخص ميشود. اين هم که گفته شد که ﴿وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً،[13] آن هم اين‌چنين خواهد بود و تنها ميآيد، تنهايي او هم در آن عبوديت اوست. فرمود به آنها بگو که منطق قرآن درباره مسيح اين است، ديگر سخن از الوهيت او نيست تا شما بگوييد: ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ.

پرسش: هويّت درونی کمال آفرين است ... .

پاسخ: اينکه نفي نميکند! ميگويد که هويّت او جز بندگي چيزي ديگری نيست. اين هويّت خودش را شناخت، برابر اين هم عمل کرد و به کمالات هم رسيد. فرمود به آنها بگو ما درباره مسيح همين را ميگوييم، شما ميگوييد: ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ، اينکه مربوط به ما نيست! آنها اشتباهي کردند و گفتند که مسيح يا ﴿ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ است يا «إبْنُ اللَّه» است و مانند آن، ﴿وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ.

فرمود: ﴿مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاّ جَدَلاً؛ دارند جدال ميکنند، يک؛ و ثانياً حقِ جدال هم با تو ندارند، بلکه دارند دشمني خودشان را اعمال ميکنند، براي اينکه تو چنين حرفي نزدي! قرآن چنين حرفي نميزند! اينها با تو چرا ظلم ميکنند؟ اگر مسيحيها هستند که در آيه 59 سوره مبارکه «آل عمران» مشخص فرمود که شما چه حرف داريد درباره مسيح که ميگويد «إبْنُ اللَّه» است يا ﴿ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ است؟! آن قويتر و بالاتر از آن را که وجود مبارک حضرت آدم است که نه پدر داشت و نه مادر داشت را که قبول داريد! اينکه پدر ندارد، ولي مادر دارد! اگر ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَي عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ جا براي توهم «تَثليث» و «إبْنُ اللَّه» بودن و امثال آن نيست؛ اين مناظره است که مقدمه براي آن مباهله است.

پرسش: ممکن است مقصود مجرمين اين بوده که ما افضل از مسحييان هستيم چون آنها حضرت عيسی را می‌پرستند و ما فرشتگان را.

پاسخ: البته اينها آلهه خودشان را گفتند و چون آلهه خودشان را گفتند، «بالعرض» خودشان را هم در نظر داشتند. الآن صحبت در اين است که خدايان ما بهتر است يا خدايان آنها؟ قرآن ميفرمايد هيچ‌کدام، براي اينکه نه آنها حق دارند غير خدا را بپرستند و نه شما؛ شما درباره سنگ و گِل ميگوييد که ما پاسخ داديم و اگر فرشتهها را ميگوييد، پاسخ آن هم قبلاً گذشت و مجدد هم الآن بازگو ميکنيم؛ ولي جريان مسيح را اگر از ما بخواهيد، می‌گوييم: ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ؛ اگر درباره فرشتگان هم بگوييد، می‌گوييم: ﴿إِن كُلُّ مَن فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ إِلاّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً، فرشتگان هم همين‌طور هستند! چه ملائکه و چه انسان، هيچ‌کسي غير از عبوديّت چيزي ديگری ندارد! آن اصل کلّي جزء «جوامع الکلم» است که تخصيصپذير نيست، به اين مضمون که ﴿إِلاّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً، چه اينکه در قيامت هم ﴿وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً؛ تنها ميآيند و هيچ‌کس همراهي ندارد. اگر همه در قيامت تنها ميآيند و همه در دنيا و برزخ جز عبد محض نيستند، اختصاصي به موجودات آسماني و زميني ندارد تا شما بگوييد آلهه ما بهتر است يا «إله» آنها؟ هيچ‌کدام!

فرمود: ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، اما کمالاتي که ميبينيد دارند، او فيض الهي را مغتنم شمرد و از راه فيض الهي به کمالاتي رسيد و برکاتي «باذن الله» از دست او ظاهر شد. شما ببينيد، وقتي که در سوره «آل عمران» يا غير «آل عمران» با مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) سخن ميگويد، قدم به قدم اين «باذن الله» را در کنار آن دارد؛ وقتي ميگويد: ﴿أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ،[14] برخيها خيال کردند که اين ﴿بِإِذْنِ اللّهِ مفعول با واسطه براي ﴿فَيَكُونُ طَيْراً﴾، اين‌چنين نيست! اين ﴿بِإِذْنِ اللّهِ براي هر دو فعل به نحو تنازع مفعول با واسطه است. «إنّی أنْفُخُ لَکُم» در اين ماده ﴿بِإِذْنِ اللّهِ، ﴿فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ، اين ﴿بِإِذْنِ اللّهِ مفعول با واسطه است هم براي «أنْفُخُ» و هم براي «يَكُونُ» «عَلَي التَّنازُع»، اين‌طور نيست که «أنْفُخُ لَکُم» در اين «طين» و بعد ﴿فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ، اين «نَفخ» برای خود من است و پرواز کردن آن به اذن خداست. اين «نفختُ»اي را که من ميگويم، همان ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي[15] است که ذات اقدس الهي «بالذات» دارد که ما «بالعرض» آيت او هستيم و کار او را انجام ميدهيم، اين‌طور نيست که اين ﴿بِإِذْنِ اللّهِ فقط مفعول با واسطه براي دومي باشد، «أنْفُخُ لَکُم» در هيئت «طَير» ﴿فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ، ﴿أُحْيِي الْمَوْتَي بِإِذْنِ اللّهِ،[16] اين ﴿بِإِذْنِ اللّهِ ترجيع‌بندي است که به همه اين افعال ميخورد؛ لذا فرمود: ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ؛ اين را براي بنياسرائيل الگو قرار داديم؛ البته مستقيماً براي بني‌اسرائيل و غير مستقيم براي کافّهٴ «ناس»، کسي که به ولاي الهي رسيده است اين‌طور است. ﴿وَ لَوْ نَشَاءُ؛ اگر شما ميگوييد که ملائکه معبود ما هستند، اين ملائکه را ما خلق کرديم، در زمين هم ميتوانيم خلق کنيم! منتها حالا شما چون موجودي هستيد عادي و مادي، موجودات مادي با شما سر و کار دارند، ﴿وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنكُم مِلاَئِكَةً فِي الأرْضِ يَخْلُفُونَ؛ حالا يا اين «مِن» براي تبديل و «بدليّه» است که مرحوم امين الاسلام و همفکران ايشان معتقد هستند[17] يا تبعيض است؛ ولي در هر حال ما ميتوانيم فرشتگاني هم در زمين خلق بکنيم، پس اين‌چنين نيست اگر فرشتهاي بود ـ حالا يا در آسمان بود يا در جای ديگر بود ـ او خارج از اين برنامه عمومي ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ است، نه! چه آسمان باشد و چه زمين ﴿هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الأرْضِ إِلهٌ.[18] حالا اگر کسي رفت در آسمان، اين کرات را فتح کرد، آن‌جا ترمينال درست کرد، مسافرخانه درست کرد و کشور درست کرد، آن‌جا هم حکم همين است! چه آسمان برويم و چه زمين برويم حکم همين است: ﴿وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الأرْضِ إِلهٌ، پس چه «مَلائِکَةُ السَّماء» و چه «مَلائِکَةُ الأرض» ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ. بنابراين اصلاً موضوع منتفي است کسي «إله» نيست تا شما بگوييد که آلههٴ ما بهتر است يا آلههٴ آنها يا «إله» آنها.

پرسش: ... وجود باشد، درباره وجود خداوند متعال مشکلی پيش نمی‌آيد؟

پاسخ: نه، او عين ذات است. در بيان نوراني حضرت امير اين است که «كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُول‏»؛[19] هر چيزي که هستي او عين ذات او نيست معلول است، اما اگر چيزي هستي او عين ذات او بود، او علت است، او خالق است و او معبود خواهد بود.

فرمود: ﴿وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ؛ به پيغمبر(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود و به ديگران هم فرمود که آگاه باشيد! وجود مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) پيش زمينهاي است براي جريان قيامت، در طليعهٴ پيدايش او بدون پدر خلق شد، پس معلوم ميشود که بعضي از کارهاي غير عادي را خدا ميتواند انجام بدهد و کارهاي رسمي او را هم که شما ديديد: ﴿أُحْيِي الْمَوْتَي بِإِذْنِ اللّهِ﴾، او مردهها را به اذن خدا زنده ميکرد! اين ارواح که موجود است، خاکها هم که آمادگي دارند، مگر قبلاً چه بود؟ مگر قبلاً غير از اين خاک چيزي ديگر بود؟ اگر ذات اقدس الهي همين خاکها را جمع کرد و ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي گفت، بعد هم اين کارها آسان است، مشکل شما چيست؟ فرمود وجود مبارک مسيح اصلاً پيش‌زمينه است براي جريان معاد، خود هستي او اين هست و اين کار را هم که انجام می‌دهد. هر وقت که خواستيد؛ البته در صورتي که بازيگري نکنيد و غرض شما ايمان آوردن باشد، اگر معجزهاي بخواهيد، او اين معجزه را دارد. اين ﴿أُحْيِي الْمَوْتَي بِإِذْنِ اللّهِ﴾ را با جمع «مُحلّی» به «الف» و «لام» ذکر کرد، نه تنها «اُحي الميّت» يا «ميّتاً»، من ﴿الْمَوْتَي﴾ را که هر جا باشد به اذن خدا زنده ميکنم. اين به اذن خدا همه کاره است! در موارد ديگري که معجزات است هم همين‌طور است.

﴿وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ درباره خود مسيح، پس درباره قيامت هيچ شکي نکنيد! «مِريه» و شک و ترديدي نداشته باشيد، شما که اصل را قبول داريد، اصل که هيچ چيز نبود! يک وقت است ميگوييم: ﴿هَلْ أَتَي عَلَي الْإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئاً مَذْكُوراً؛[20] يعني انسان قابل ذکر نبود! يعني نطفه بود که نطفه قابل ذکر نيست! قدري جلوتر فرمود: نه تنها قابل ذکر نبود، اصلاً «ليس» محض بود و تام بود. «ليس»‌ای که ديگر خبر نميخواهد، فقط يک فاعل و يک اسم ميخواهد! به وجود مبارک ذکريا فرمود شما چه نگرانياي داريد؟ شما از ما فرزند خواستيد و ما هم ميدهيم، حالا بگوييد: ﴿وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً[21] يا ﴿وَ كَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً،[22] اينها را چرا ميگويي؟! شما ميگويي من پير شدم و مهمترين عضو بدن من که استخوان است پوک شد، همسرم الآن پير است و آن وقت هم که جوان بود بارور نبود، عقيم بود: ﴿وَ كَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً. در بخشهاي ديگر دارد که ﴿وَ امْرَأَتِي عَاقِرٌ،[23] اما در اين قسمت دارد که ﴿وَ كَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً. عرض کرد خدايا! الآن که پير است، آن وقتي هم که جوان بود عقيم بود، ولي «لطف آنچه که تو انديشي».[24] ذات اقدس الهي فرمود: ﴿وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً،[25] اين ﴿شَيْئاًخبر نيست، اين يا تمييز است يا حال است؛ اين کان، کان تامّه است، «لاشیء» بودي! اگر چيزي «لاشیء» بود، «ليس تام» بود و هيچ نبود، نه بدن بود و نه روح که هر دو را آفريد، حالا که هر دو موجود است! روح که از بين نميرود و اين بدن هم که در عالم پراکنده است، فرمود مشکل شما چيست؟ پس درباره معاد هيچ ترديدي نداشته باشيد.

﴿وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ؛ پيرو من باشيد، راه همين است و غير از اين راهي هم نيست. ﴿وَ لاَ يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ؛ شيطان شما را منصرف نکند. شيطان با حالتهاي گوناگون درميآيد؛ اگر تمثّل است يا تجسّم است، گاهي به صورت انسان، گاهي به صورت حيوان، گاهي به صورت پرنده، گاهي به صورت خزنده درميآيد. در جريان ورود شيطان به بهشتي که وجود مبارک آدم و حوا(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا) بودند، قصص فراواني است، گرچه اثبات اين مطلب با آن قصص کار آساني نيست؛ حالا از دهان مار وارد شده است و از آن مجرا خودش را به بهشت رسانده، به هر حال او به هر نحوي که خواست ميتواند مُتمثّل بشود نه متجسّم! فرمود: ﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ،[26] حالا يا زايمان دارد يا تخمگذاري دارد، اگر به صورت پرنده دربيايد تخمگذاري دارد که همه به صورت تمثّل است و اگر به صورت انسان يا حيوان دربيايد ـ حيوانات غير پرنده ـ زايمان دارد؛ ولي همه اينها تمثّل است. فرمود: ﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ، او و قوم و خويش و قَبيل‌ او اينها جاسازي کردند و شما را ميبينند، اما شما اينها را نميبينيد؛ اينها در درون جاسازي کردند!

در بيانات ديگر هم هست که «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَيَجْرِي مِنْ بَنِي آدَمَ مَجْرَی الدَّمِ»،[27] اين هم يک تمثيل يا تشبيه است؛ گاهي ميفرمايد همانند خون در سراسر بدن هست، گاهي هم ميفرمايند: «فَبَاضَ وَ فَرَّخ‏»[28] و گاهي هم ميفرمايد: ﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ؛ و ذريّه خودش اين‌چنين است.

فرمود: ﴿لاَ يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ، او عَدوّ آشکار و روشني است براي شما؛ البته او اگر بخواهد در انسان نفوذ بکند به وسيله نفس نفوذ ميکند. در درون ما «أَعْدَی عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْك»[29] است. ذات اقدس الهي قدرتهاي فراواني به شئون نفس داد، همه اينها ميتوانند هنرمندانه در خدمت انسان باشند؛ ولي اگر بيراهه رفت، همان شيطان اين نيروهاي هنرمند را عليه انسان به کار ميگيرد، اين نفس مُسَوِّله يک نفس خيلي هنرمندي است، آن‌قدر قدرت دارد که زشتترين کار را به زيباترين کار جلوه بدهد، يک چنين هنرمندي است! اين نفس انداختن برادر به چاه را زيبا نشان ميدهد: ﴿سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ[30] همين است! اين نفس مُسَوِّله، يعني شأني از شئون نفس است، اين روانشناس است، روانکاو است، هنرمند است و کلّ جريان انسان را شناسايي ميکند که انسان از چه چيزی خوشش ميآيد را بررسي ميکند و زشتترين کار چيست را هم بررسي ميکند، آن زشتترين کار را به عنوان اينکه هماني است که شما ميخواهيد به خورد آدم ميدهد، زَر ورقي روي اين سمومات ميگذارد که اين زَر ورق، برابر آن روانکاوي و روانشناسي اوست؛ يعني تمام اين سمومات را پشت اين پرده پنهان ميکند، پشت اين قاب و تابلو پنهان ميکند؛ اين زَر ورقي که روی آن ميکشد، همان چيزي است که ما دوست داريم، ميگويد شما مگر نميخواهيد به جامعه خدمت کنيد؟ مگر نميخواهيد به کشور خدمت کنيد؟ به بهانه اين خدمت کردن انسان را ميفريبد و آنها را به خورد آدم ميدهد، بعد وقتي انسان مسموم شد، او ميشود امير. اين ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ﴾[31] که اوّل امير نبود، اوّل مُسَوِّل بود؛ اگر سامري است، توحيد را جزء سموم ميداند و شرک را حلوا ميداند و خليل حق و کليم حق فرمود چرا اين کار را کرديد؟ ﴿سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي؛[32] سامري گفت نفس مُسَوِّله مرا بازي داد. يا جريان يعقوب(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) که دو بار به فرزندان خود فرمود: ﴿سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ. بعد از تَسويل که انسان به دام افتاد، انسان به دام افتاده اسير است ـ اين بيان نوراني حضرت امير است که فرمود: «كَمْ‏ مِنْ‏ عَقْلٍ‏ أَسِيرٍ تَحْتَ هَوَي أَمِيرٍ»[33] ـ اگر اسير شد، آن وقت آن نفس ميشود «امّارهٴ بالسّوء»، اين‌طور نيست که از اول «امّارهٴ بالسّوء» باشد ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ﴾؛ ولي ما ميتوانيم همين نفس را «امّارهٴ بِالحُسن» بکنيم که ما را به نيکي دعوت کند، به خير دعوت کند و امر کند! ببينيد بعضي‌ها همين که اول وقت شد اصلاً بيتاب هستند و يک چيز گمشدهاي دارند، تا نماز اول وقت نخوانند يا مثلاً روزههاي مستحبي را نگيرند گمشدهاي دارند يا مشکلي اگر براي کسي پيدا شد تا حلّ نکنند خوابشان نميبرد! اين همان است، اين ميشود «امّارهٴ بِالحُسن». شما الآن ميبينيد که خيلي کم اتفاق ميافتد انسان بتواند به اين بهزيستي برود اين بچهها و اين عزيزان را ببيند و يک ساعت تحمّل بکند؛ اما بعضي اصلاً شيفته اين کار هستند، اين يعني چه؟ تمام آن بد و بيراهي که آن بچهها ميگويند، او لذت ميبرد، اينها شيفتهٴ اين کار هستند، اين ميشود «امّارهٴ بِالحُسن»، پس ميشود اين کار را کرد! يعني در درون ما ميتوانيم به کسي رأي بدهيم که «امّارهٴ بِالحُسن» باشد نه «امّارهٴ بالسّوء». ما که قبلاً اميري نداشتيم، اين انتخابات است! ما خودمان امير درست ميکنيم، ما خودمان اسير درست ميکنيم و ما خودمان مُسَوِّل درست ميکنيم! اگر «امّارهٴ بِالحُسن» بتوانيم درست کنيم، چرا نکنيم؟! مگر ذات اقدس الهي در درون ما «امّارهٴ بالسّوء» گذاشته؟ ما را که براساس فطرت آفريده است: ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا[34] بود و ما اميري نداشتيم؛ اما به ما گفت شما ميتواني اميري داشته باشيد، حالا چرا امّاره بالسّوء داشته باشي؟! اماره به حُسن داشته باش! فرمود شيطان راهتان را نبندد!

تا اين بخش جريان طرح قصهٴ مسيح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) است که در قرآن کريم بود و مشرکان حجاز با پيغمبر، درباره مسيح گفتگو کردند و اين مناسب با آن بحث صدر سوره «زخرف» نيست؛ در صدر سوره «زخرف» فرمود: هر پيامبري که آمد امت او با او نساختند، چه اينکه با تو نساختند و نميسازند، چه اينکه با خليل حق نساختن و چه اينکه با کليم حق نساختن، الآن ميگوييم چه اينکه با مسيح حق هم نساختند: ﴿وَ لَمَّا جَاءَ عِيسَي بِالْبَيِّنَاتِ، اين شبيه قصهٴ ابراهيم است و شبيه قصهٴ کليم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينْ) است؛ صدر آن مربوط به برخورد مشرکان با پيغمبر درباره مسيح است که مناسب با خطوط کلّي وحي و نبوت است، ذيل آن مناسب با قصهٴ ابراهيم و مناسب با قصهٴ کليم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينْ) است.

«وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِين»



[1]. سوره زخرف, آيات6 و 7.

[2]. سوره مريم, آيه26.

[3]. سوره مريم, آيه27.

[4]. سوره مريم, آيه34.

[5]. سوره توبه, آيه30.

[6]. سوره مائده, آيه73؛ ﴿قَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ وَ مَا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ إِلٰهٌ وَاحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا...﴾.

[7]. سوره فاطر, آيه15.

[8]. سوره نازعات, آيه24.

[9]. مجموعة ورام، ج‏1، ص145.

[10]. سوره مريم, آيه93.

[11]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص621.

[12]. التوحيد(للصدوق)، ص353.

[13]. سوره مريم, آيه95.

[14]. سوره آل عمران, آيه49.

[15]. سوره حجر, آيه29؛ سوره ص, آيه72.

[16]. سوره آل عمران, آيه49.

[17]. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏9، ص81؛ «﴿وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ﴾ أي بدلا منكم معاشر بني آدم».

[18]. سوره زخرف, آيه84.

[19]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه186.

[20]. سوره انسان, آيه1.

[21]. سوره مريم, آيه4.

[22]. سوره مريم, آيات5 و 8.

[23]. سوره آل عمران, آيه40.

[24]. ديوان حافظ، غزل493؛ «در دايرهٴ قسمت ما نقطه تسليميم ٭٭٭ لطف آن چه تو انديشي حکم آن چه تو فرمايي».

[25]. سوره مريم, آيه9.

[26]. سوره اعراف, آيه27.

[27]. بحارالانوار، ج60، ص331.

[28]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه7.

[29]. مجموعة ورام، ج‏1، ص59؛ عدة الداعي و نجاح الساعي، ص314.

[30]. سوره يوسف, آيات18 و 83.

[31]. سوره يوسف, آيه53.

[32]. سوره طه, آيه96.

[33]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), حکمت211.

[34]. سوره شمس, آيه8.