دیگر اخبار
منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

آنچه جامعه را جذب می کند محبت است/ قم باید در مساله رونق تولید و رفع معضلات اجتماعی، یک شهر نمونه باشد

آنچه جامعه را جذب می کند محبت است/ قم باید در مساله رونق تولید و رفع معضلات اجتماعی، یک شهر نمونه باشد

تاکید بر پیوند ناگسستنی اخلاق با فقه/ توسعه تعلیم غیر از توسعه تهذیب و تربیت است

تاکید بر پیوند ناگسستنی اخلاق با فقه/ توسعه تعلیم غیر از توسعه تهذیب و تربیت است

معنای حقیقی تحول در آموزش و پرورش این است که معلمان در سطح خود، «امام» شوند/ معلم باید طوری طیب و طاهر باشد که شاگردانش به او اقتدا کنند

معنای حقیقی تحول در آموزش و پرورش این است که معلمان در سطح خود، «امام» شوند/ معلم باید طوری طیب و طاهر باشد که شاگردانش به او اقتدا کنند

تبیین منزلت انسان/انسان را با فرشته‎ها بايد سنجيد

تبیین منزلت انسان/انسان را با فرشته‎ها بايد سنجيد

شناسه : 1792885


سوره مباركه ذاريات آيات 47 الي 56
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ (47) وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ (48) وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (49) فَفِرُّوا إِلَي اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذيرٌ مُبينٌ (50) وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذيرٌ مُبينٌ (51) كَذلِكَ ما أَتَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ (52) أَ تَواصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ (53) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ (54) وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْري‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ (55) وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ (56)﴾

برخي از نکات مربوط به سوره مبارکه «ذاريات» اين است که در آيه چهل دوم فرمود: ﴿ما تَذَرُ مِنْ شَيْ‏ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلاَّ جَعَلَتْهُ كَالرَّميمِ﴾ اين ظاهرش موجبه کليه است با حصر؛ لکن ايجاب کلّي و حصر آن هر دو نسبي است و نه نفسي؛ نظير آنچه در سوره مبارکه «احقاف» گذشت، در آنجا هم آيه 25 اين بود: ﴿تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْ‏ءٍ بِأَمْرِ رَبِّها﴾؛ هر چيزي را به اذن پروردگار از بين مي‌برد و هلاک مي‌کند، در حالي که مأموريت آن صيهه يا آن باد و مانند آن، فقط جهت عذاب کافران و مشرکان بود، نه اينکه هر چيزي را به اذن پروردگار از بين ببرد. اين ايجاب کلّي، يا حصري که در اين گونه از آيات است چه در سوره «احقاف» چه در سوره «ذاريات»ي که محلّ بحث است همه اينها به قرينه‌اي که همراه دارند، نسبي است و نه نفسي.

مطلب بعد درباره توسعه آسمان‌هاست، در آن توسعه گاهي در مال هست، گاهي در اولاد هست، گاهي در موجودات زميني است و گاهي هم در موجودات سپهري. جامع اينها اين است که ذات اقدس الهي قبض و بسط دارد، قدرت توسعه دارد که ‏﴿رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾،[1] باز و بسته شدن دارد که گاهي مي‌فرمايد کليد آسمان‌ها به دست اوست ﴿لَهُ مَقاليدُ السَّماواتِ﴾،[2] گاهي درهاي آسمان را باز مي‌کند، گاهي درهاي آسمان را مي‌بندد. چندين قِسم براي توسعه در قرآن کريم آمده است که گوشه‌اي از آن را علوم تجربي اثبات کرده است؛ نظير پيدايش ستاره‌اي از ستاره‌اي، منظومه‌اي از منظومه‌اي، سياه‌چالي از سياه‌چالي، وگرنه کليد آسمان‌ها چيست آن با علوم تجربي کشف نمي‌شود که ﴿لَهُ مَقاليدُ﴾، «إقليد»؛ يعني کليد، ﴿مَقاليدُ السَّماوات﴾ دست اوست، درهاي آسمان‌ها در اختيار اوست، بستنِ درها در اختيار اوست، بازکردنِ درها در اختيار اوست که ﴿لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ﴾،[3] آيا معراج از اين قبيل است يا نه؟ آيا «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ المُؤْمِن‏»[4] خود مصلّي مي‌رود يا نه؟ اگر ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ﴾[5] اگر کلمات طيّبه، عقايد طيّبه، اوصاف طيّبه صائد هستند، معتقدان و موصوفان ثابت نيستند؟ آيا عقايد مثل دود است که بالا مي‌رود يا نظير عروج انبيا و اولياست؟ گوشه يعني گوشه‌اي از اين توسعه را علم جديد دارد کشف مي‌کند، با همه توان‌ها چون ابزار او تجربه است و حقايق تجريدي اصلاً؛ يعني اصلاً راه ندارد، آن را بايد به وسيله آيات و روايات کشف کرد که درهاي آسمان چيست؟ کليدش چيست؟ عروج به آن درهاست چيست؟ چه کساني عارج هستند؟ چه کساني عروج ندارند؟ چه کساني صعود مي‌کنند؟ چه کساني صعود نمي‌کنند.

بنابراين هم مسئله قبض و بسط مطرح است هم مسئله قفل کردن و گشودن مطرح است و هم توسعه ظاهري که گوشه‌اي از گوشه‌هاي توسعه در علوم تجربي قابل طرح است، وگرنه عقيده بالا مي‌رود يعني چه؟ ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ﴾ عمل صالح به منزله نردبان و سکوي پرش عقيده است که اگر عقيده بخواهد پرواز کند از سکوي عمل صالح پرواز مي‌کند، چون عقيده بي‌عمل که رشدي ندارد. پس اين عقيده که بالا مي‌رود، معتقدان هم يقيناً بالا مي‌روند. اگر «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ المُؤْمِن‏» مصلّي هم يقيناً عروج دارد. وقتي مصلّي عروج مي‌کند که آن دری براي او باز بشود که آن در به روي کفار گشوده نمي‌شود ﴿لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ﴾ البته عروجي که براي مؤمنان و نمازگزاران است، با عروجي که انبيا و اوليا دارند، هزارها درجه فرق است، اصلاً قرآن با توسعه درجه و تفاوت درجات سخن گفته است. فرمود آن کسي که مؤمن هست درجه دارد، مؤمنِ عالِم باشد درجات دارد، ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ﴾،[6] اين ﴿دَرَجاتٍ﴾ منصوب هست تا تمييز باشد براي مؤمن عالم؛ قهراً تمييز جمله اوّل محذوف است ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا﴾ محذوف است؛ اما ﴿وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ﴾ مذکور است، از اينجا مي‌فهميم مؤمن عالم درجاتي دارد، مؤمن غير عالم به آن درجات نمي‌رسد، اين تازه برای درجات ايمان با علم؛ اما انبيا چه دارند، اوليا چه دارند، چه وقت آن درها باز مي‌شود؟ اِقليد و کليد آسمان‌ها به دست خداست، چه وقت باز مي‌کند؟ گفتند دعای سحر فراموشتان نشود، آن وقت درها باز است. اين معلوم می‌شود که در با دعا باز می‌شود و در بعضی از روايات هم آمده است که کليد به دست شماست، کليدِ مخزن الهی دعاست،[7] اگر کليد به دست داعیِ «منکسر القلب» باشد، او می‌داند و می‌تواند درِ آسمان را باز کند، اين می‌شود يک نحوه توسعه.

غرض آن است که توسعه گاهی به صورت تکثير است که می‌گويند توسعه اهل و عيال و مال و امثال آن، گاهی به صورت قبض و بسط است گاهی به صورت فتح و قفل کردن است، درِ دل‌های عده‌ای بسته است ﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾[8] آن کسی که قفلِ قلب به دست اوست، گشودنِ قلب هم به دست اوست! همان کسی است که «بيده» ﴿مَقاليدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ است، اين راجع به ﴿وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ ٭ وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ ٭ وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنا﴾؛ هيچ چيزی نيست که با ديگری ضميمه نشود و نتيجه ندهد، اصولاً نتيجه دادن حتی در قياسات هم همين طور است، اين صغری و کبری برای همين است، اين اصغر و اوسط برای همين است، اين مقدّمتين ازدواج مي‌کنند براي توليد نتيجه. مسائل معرفتي اين طور است، مسائل مادي ديگر همين طور است؛ لذا فرمود بدويد به طرف خدا و از غير خدا فرار کنيد! يک وقت است که مسئله سرعت است يک وقت مسئله سبقت است؛ يعني خطري در راه نيست؛ اما ﴿فَفِرُّوا﴾ يک بار معنوي ديگري دارد، فرمود خطري در راه است از غير خدا فرار کنيد؛ يعني اين علمي که داريد اين عملي که داريد اين بند نشود، نگوييد من همانم که درس خوانده‌ام و گرنه اين فکر بارها روشن شد که انسان ممکن است اسلامي حرف بزند و قاروني فکر بکند و اينکه دامنگير خيلي از ما حوزويان يا دانشگاهي‌ها مي‌شود، مي‌گوييم ما خودمان سي، چهل سال درس خوانديم و به اين‌جا رسيده‌ايم! اين همان اسلامي حرف زدن و قاروني فکر کردن است، او هم غير از اين نمي‌گفت، مي‌گفت: ﴿إِنَّما أُوتيتُهُ عَلی‏ عِلْمٍ عِنْدي﴾؛[9] من خودم زحمت کشيدم مال پيدا کردم. اين من خودم زحمت کشيدم مال پيدا کردم، يک ويل است، «ويل»؛ يعني چاه. پس گاهي به ما مي‌گويند سرعت بگيريد؛ يعني خطر نيست، ولي کمال در پيش است. گاهی به ما مي‌گويند سبقت بگيريد؛ يعني خطري در کار نيست، ولي کمال در پيش است. گاهي به ما مي‌گويند بدويد! فرار کنيد! اين فرار معلوم مي‌شود خطري در کار است. اين خودبيني، من خودم زحمت کشيدم، ديگري زحمت کشيد، اوّل خدا دوم فلان شخص، اگر فلان شخص نبود مشکل من حلّ نمي‌شد، فرمود از اينها فرار کنيد، اگر فرار کرديد از شرک به توحيد فرار بکنيد. اين ﴿وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُون﴾[10] به اين اکثری می‌گويد از اين شرک ضعيف فرار کنيد و در همه موارد بگوييد: «مَا بِنَا» چرا به ما گفتند در نماز بگوييد چرا در قنوت بگوييد، چرا در تعقيبات بگوييد: «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْك‏»،[11] چون خدا خودش فرمود: ﴿ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّه﴾؛ لذا ما در قنوت بعد از قنوت در تعقيبات مي‌گوييم: «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْك‏»، ديگر نمی‌گوييم ما خودمان زحمت کشيديم، خيلي‌ها زحمت کشيدند به جايي نرسيدند. پس اينکه می‌گوييم: «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْك‏» اين فرار از غير خداست به خدا. پس بار معنوي ﴿فَفِرُّوا﴾ بهتر از بار علمي سرعت است، بار علمي سبقت است، چون آنجا اِعلام خطر نشده است؛ اما اينجا اعلام خطر شده که اگر مشکلي در اين مبدأ داشته باشيد، آن وقت ﴿وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُون﴾ دامنگير مي‌شود، از اين فرار کنيد! وقتي از اين فرار کرديد، ديگر راحت هستيد به وادي توحيد مي‌رسيد، آنجا ديگر اَمن هست، تنها آسايش و راحتي برای کسي هست که به وادي ايمن برسد. ما اين وادي ايمن را که مي‌گوييم يک تعبير ادبي است، وگرنه ما يک وادي «إيْمَن» نداريم، يک وادي داريم به نام وادي «أيْمَن»؛ يعنی دست راست، نه «إيْمِن». اين «إيْمِن» فارسي است؛ يعني جاي اَمن و آرامش. آن «أيْمَن» عربي است اين هم صبغه عربي دارد، آن وادي «أيْمَن» نه ما وادي داشته باشيم به نام وادي «أيْمَن»، جايي به نام وادي «أيْمَن» يا چيزي به نام وادي «أيْمَن» اصلاً در عالَم نيست، اين «أيْمَن»؛ يعني دست راست. آن را که قرآن دارد «أيْمَن» وادي است؛ يعني دست راست وادي به موساي کليم گفت که وقتي وارد کوهِ طور شدي، قسمت راستش بايست و حرف‌های ما را بشنو! ﴿مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ﴾[12] اين «أيْمَن» وصف وادي نيست، وصف« شاطیء» است، «شاطیء»؛ يعني جانب. جانب راست اين بيابان، جانب راست اين کوه، جانب راست اين درّه، ﴿شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ﴾ اين «أيْمَن» صفت آن «شاطیء» است نه صفت وادی، ما وادی «أيْمَن» نداريم، بلکه جانب «أيْمَن» داريم؛ يعني طرف راست اين کوه، ولي به هر حال طرف راست کوه همان حصن الهي است، فرمود فرار کنيد! براي اينکه من اعلام خطر مي‌کنم. آن ﴿سَارِعُوا﴾[13] تبشير است، اين ﴿فَفِرُّوا﴾ انذار است. می‌گويد من اعلام خطر مي‌کنم، اينجا نايستيد، اينها را نگاه نکنيد، خودتان را نگاه نکنيد. ببينيد خيلي فرق است بين اينکه کجا بشارت مي‌دهد و کجا اعلام خطر مي‌کند. فرمود من اعلام خطر مي‌کنم بدويد! از چه اعلام خطر می‌کند؟ شما که مي‌خواهيد راه خدا را برويد، راه خدا که اعلام خطر ندارد! شما بايد بگوييد: «اُبَشّرُکُمْ». آنجا که سخن از سرعت است يا سخن از سبقت است، مي‌گويد شما الآن در راه الهي هستيد، من به شما بشارت مي‌دهم، سرعت بگيريد کذا، سبقت بگيريد کذا؛ اما وقتي که ايستاديد اينجا گرفتار خود يا ديگران هستيد، من اعلام خطر مي‌کنم. پس آنجا که پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) به دستور خدا اعلام خطر مي‌کند؛ يعني توکل به خود يا به غير خدا، توجه به خود يا به غير خدا، خطر است، اين به هر حال شرک است، فرمود از اينجا بدويد و فرار کنيد! حالا آنجا که رفتيد به راه راست رفتيد، آن نوبت به سرعت، سبقت و امثال آن مي‌رسد، آنجا جاي تبشير است. وقتي رسيديد به آن «أيمَنِ وادي» ديگر جا براي سرعت و سبقت و امثال آن نيست، شده امام متّقيان و راحتِ راحت هم هستيد، آنجا هيچ خطري شما را تهديد نمي‌کند؛ يعني خود شيطان مي‌گويد که من اصلاً به آن مخلَصين دسترسي ندارم؛[14] لذا بين آنجا که اعلام خطر مي‌کند مي‌گويد فرار کنيد و بدويد، با آنجا که دستور سرعت و سبقت مي‌دهند که با بشارت همراه است خيلي فرق است. تا برسيم به اين بخشي که فرمود: ﴿ما أَتَی الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُون﴾ اين براي تسلّي وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و مانند آن است.

گاهي براي تسليت مي‌فرمايد به ياد ابراهيم باش! به ياد موسي باش! ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيم﴾،[15] ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسی﴾،[16] ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ﴾،[17] به ياد اين بزرگان باش، اين راه را ادامه بده! اين يک راه تبشيري است. يک وقت است که مي‌فرمايد اگر خطراتي از قوم شما به شما رسيد، اين نه اوّل بود نه آخر، اقوام فراواني بودند که  برابر سوره مبارکه «بقره» ﴿تَشابَهَتْ قُلُوبُهُم﴾[18] اينها همايشي نداشتند که يکديگر را سفارش کنند که در برابر انبيا بايستند، اينها ﴿تَشابَهَتْ قُلُوبُهُم﴾، اين قلوب هم شبيه هم هستند؛ لذا در هر عصر و مصري اين خطر قلبي هست. ﴿تَشابَهَتْ قُلُوبُهُم﴾ اينها يکديگر را سفارش نکردند، پيمان نبستند و تعهّد نگرفتند که در برابر انبيا بايستند. اينها آدم‌هاي طغيانگر هستند و خاصّشان اين است. اينها به هر پيامبري  که رسيدند، گفتند يا ساحر است، چون حرف‌هاي دقيق و عميق و علمي دارد، يا مجنون است. اينها را يک نفر نگفت، گاهي در دو مورد گفتند، گاهي دو گروه گفتند، مگر افرادي مثل فرعون که بي‌حساب حرف مي‌زنند، ساحر به هيچ وجه تحت تدبير جِن نيست، بلکه جن را تسخير مي‌کند. ممکن است جن را تسخير بکند به خدمت بگيرد و کارهاي محيّرالعقول انجام بدهد؛ اما خودش جن‌زده نيست، مجنون جن‌زده است؛ لذا هيچ يعني هيچ! ارتباط علمي  بين ساحر و مجنون نيست؛ ساحر از جن کمک مي‌گيرد و او را به بردگي مي‌کشد او را استخدام مي‌کند، از او کار مي‌خواهد. مجنون، جن‌زده است؛ لذا اگر کسي بگويد اين يا ساحر است يا مجنون، متوجه نيست که دارد چه مي‌گويد! حرف فرعون را گفتند که او متوجه نشد که انسان يا سفيه است يا مجنون، يا شاعر است يا مجنون، آن شاعر به معناي خيالباف، وگرنه شاعري که به معناي ناظم هست، او حکيم است، او اديب است.

 خدا مرحوم مجلسي اوّل را غريق رحمت کند! در شرح من لا يحضره الفقيه مرحوم ابن بابويه قمي، آخر من لا يحضر چند کلمه‌ای را مرحوم ابن بابويه قمي از وجود مبارک پيغمبر(صلي الله و عليه و آله و سلم) نقل مي‌کند و مي‌فرمايد اين کلمات، نمونه است. قبل از حضرت که اين کلمات را احدی نگفت، بعدش هم اگر گفتند از حضرت گرفتند، يکي «الْآنَ حَمِيَ الْوَطِيس‏»[19] وجود مبارک حضرت سخنراني به آن صورت ندارد، همه‌ آنها به تعبير سيدنا الاستاد مثل قانون اساسي است، مي‌فرمود کلمات پيغمبر مثل خطبه‌هاي حضرت امير نيست، جمله جمله است، مثل قانون اساسي که اصول را القا مي‌کند. حضرت فرمود: «الْآنَ حَمِيَ الْوَطِيس‏»، «وطيس»؛ يعنی تنور. فرمود الآن که اين صحنه خوب آماده شد، تنور گرم است، نان‌ها را ببنديد، اين تنور گرم است و نان را ببنديد قبل از پيغمبر کسي نگفت بعداً هم که گرفتند از آن حضرت گرفتند. اين جزء کلماتي است که مرحوم ابن بابويه در آخر من لا يحضر از حضرت نقل مي‌کند. يکي از کلماتي که از حضرت نقل مي‌کند اين است که «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَة»،[20] اين شعري که قرآن نمي‌پسندد آن خيالبافي است، اين شعري که ديگران حضرت را متهم مي‌کردند که شاعر است اين خيالبافي و امثال آن است، و گرنه بزرگان ما چه در حکمت چه در فقه، مطالب عميق را به نظم در آوردند، شعر غير از نظم است، اين شعر حکيم سبزواري در فلسفه است، آن شعر دُرّه نجفيه برای مرحوم بحرالعلوم است يا اشعاري که در ادبيات سرودند، اينها نظم است کلام منظوم است و گرنه آن خيالبافي مصطلحي که قرآن فرمود: ﴿وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ﴾[21] اين نيست.

پرسش: ...

پاسخ: دليل قرآن خود قرآن است، آيه است، برهان است.

پرسش: ...

پاسخ: بله، اين معلوم مي‌شود که خيالبافي است، و گرنه شيطان ﴿إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُم﴾[22] کار او هم همين است، اين مغالطات و اين جدال‌ها و امثال آن از شيطنت شيطان است. حرف‌هاي حق که از او بر نمي‌آيد، اين اصلاً آمده است گفته من ﴿لَأُضِلَّنَّهُم﴾،[23] ﴿لَأُغْوِيَنَّهُمْ﴾،[24] ﴿لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ﴾[25] اهداف او برنامه‌های او را هم قرآن مشخص کرده است؛ يعني خودش گفته است که کارهای من چيست، خودش که مي‌گويد من کارهای من چيست و سوگند هم ياد مي‌کند، قرآن حرف او را نقل مي‌کند و اگر باطل بود که قرآن مي‌گفت که او دروغ مي‌گويد و خود قرآن هم تحذير کرده است، فرمود کار او اين است اين مي‌گويد من ﴿لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ﴾، ﴿لَأُغْوِيَنَّهُمْ﴾ تا ﴿فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّه﴾[26] اين کارها را من مي‌کنم. بنابراين آن شعر به معني خيالبافي نفي شده است، آن ممکن است با مجنون بودن همراه باشد؛ يعني انسان خيالباف، خيّال و متخيّل ممکن است اين‌گونه حرف‌ها را بزند، ولي ساحري که جن را تسخير مي‌کند و او را به استخدام مي‌کشد، مثل وجود مبارک سليمان، اين همه  جن‌ها در اختيار او بودند، در استخدام حضرت بودند، کارهاي عميق آن حضرت را انجام مي‌دادند.

پرسش: ...

پاسخ: همان متخيّل‌ها هستند ﴿إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات﴾[27] اين ﴿إِلاَّ الَّذينَ﴾ را مرحوم مجلسي اوّل در پايان من لايحضره الفقيه مي‌گويد اينها مصداق کلمات پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) هستند که فرمود: «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَة»، پس ﴿إِلاَّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ٭ أَ تَوَاصَوْاْ بِهِ﴾ يا نه تواصی نکردند يکديگر را سفارش نکردند، ﴿بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُون﴾؛ لذا فرمود: ﴿فَتَوَلَّ عَنهُْمْ﴾ از اينها اعراض بکن! اما حضرت دستوري داد که اين تولّي و اعراض، اين تبرّي و مهاجرت، بايد «هَجْرِ جميل» باشد ﴿وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً﴾،[28] «هَجْرِ جميل» اين است که ديگر کار يونس را نکنيد، قهر کنيد از شهر فاصله بگيريد، اين طوري نباشد، در متن مردم باش ولي حرف‌هاي اينها را که «لا طائل» مي‌گويند گوش نده، اينها هم تو را نرنجاند، اينها چهار تا سنگ مي‌زنند؛ اما هَجْرِ تو هجر جميل باشد؛ يعني در متن مردم باش، اين ناملايمات را هم تحمل کن، تا آخرين لحظه هم تعليم و تذکره يادت نرود و به مردم بگو علم هيچ کاره است، خود علم ابزار کار است، اگر اين ابزار کار به عمل ننشيند حجتي عليه آدم است. در غالب موارد که سخن از تعليم و تعلّم است، با تزکيه همراه است ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ﴾،[29] حالا گاهي تعليم را قبل از تزکيه ذکر مي‌کنند، چون مقدمه تزکيه است؛ گاهي تزکيه را قبل از تعليم ذکر مي‌کنند، چون مقدّم بر تعليم است، خيلي فرق است. آنجا که تعليم قبل از تزکيه است، چون مقدمه است؛ آنجا که تزکيه مقدّم بر تعليم است، چون مقدّم است. فرمود همه جا علم مقدّمه است براي تزکيه. در بخشي از آيات، مثل سوره مبارکه «عنکبوت» هم بالصراحة مشخص کرد، فرمود علم نردبان است، علم مقصد نيست. فرمود اين همه حرف‌هايي که ما مي‌گوييم: ﴿تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ﴾ اما ﴿وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾[30] ما عقل مي‌خواهيم، عقل آن است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»،[31] اين عقل از يک سکّويي بايد پرواز کند، سکّوي پرش عقل علم است. انسان بخواهد عاقل بشود، نردبان عاقل شدن علم است ﴿وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾، مثل اينکه بگوييم هيچ کسی پيروز نمي‌شود؛ مگر اينکه شمشيرِ تيز در دست او باشد. هيچ کسی نويسنده نيست؛ مگر اينکه قلم خوب داشته باشد. پس علم مي‌شود مقدّمه عقل، آنچه معيار است همان «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» است، اين مقدمه هم خيلي راه‌گشاست؛ لذا مي‌فرمايد که تزکيه باشد، تذکره باشد، علم باشد که مقدمه عقل است، همه اين سه، چهار عنوان نشان آن است که علم براي تذکره کرده است، علم براي تزکيه است، علم براي عاقل شدن است و مانند آن؛ لذا مي‌فرمايد: ﴿وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْري‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ﴾ اين ﴿ذَكِّرْ﴾ نشانه آن است که انسان در مَعهدی اين حرف‌ها را شنيده است. اين سوره مبارکه «اعراف» يک پيام خوبي داشت که بحث آن گذشت، فرمود همه شما يک وقت در مدرسه‌اي دور هم جمع شديد و خودتان شهادت داديد، حالا يا خداي سبحان شما را شاهد بر خودتان قرار داد، يا شما را مثل آينه، سر اين  آينه را خم کرد، به خود آينه نشان داد، از آينه سؤال کرد چه کسي را مي‌بيني؟ اين آينه مي‌گويد تو را مي‌بينم، آينه که خودش را نمي‌بيند! اين ﴿وَ أَشْهَدَهُمْ عَلي‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلي﴾؛[32] اين ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلي‏ أَنْفُسِهِمْ﴾ گويا اين را مي‌خواهد بگويد، اگر کسي جلوي آينه بايستد، آينه که خودش حرف نمي‌زند، آينه که خودش را نمي‌بيند. اگر سر آينه را بگيرد خم بکند و خود آينه را به آينه نشان بدهد، بعد بگويد چه کسي را مي‌بيني؟ مي‌گويد تو را مي‌بينم. سر ما را خم کرد به ما نشان داد که چه کسي را مي‌بيني؟ گفتيم تو را، همه ما گفتيم تو را ﴿وَ أَشْهَدَهُمْ عَلي‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلي﴾ چيزي نه غير خدا بود که در ما منعکس بشود، نه خودمان خودمان را نشان مي‌دهيم. مگر آينه خودش را نشان مي‌دهد؟ آينه آن شاخص را نشان مي‌دهد. ما يک چنين صحنه‌اي داشتيم که مخصوص ما انسان‌ها است. فرمود شما که يادتان هست يک چنين صحنه‌اي بوديد، همه ما آنجا با هم بوديم. آنچه را که وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) میفرمايد تذکره آن صحنه است، فرمود: ﴿وَ ذَكِّرْ﴾؛ يادآور باش! اينکه فرمود ما قرآن را تذکره قرار داديم: ﴿وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ﴾،[33] «تذکره» يعني يادآوري، يعنی يک وقت ما اين حرف‌ها را شنيديم. الآن به همه اين هفت ميليارد می‌گويد يک وقت ما به شما گفتيم، شما اگر خوب بررسي کنيد يادتان هست که اين حرف‌ها کجا بود، اين هست. مهم‌ترين کار انبيا اين است که اين پرده را بردارند ما آن حرف‌ها را بشنويم، آن حرف‌ها هنوز آنجا هست. در جمله بعد هم فرمود ما اين کار را کرديم که شما بعداً عذر نياوريد، بهانه نياوريد، نگوييد ﴿إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ﴾[34] بگوييد ما که نمي‌دانستيم پدران ما مشرک بودند! ما اين را الآن به شما نشان داديم و اين در درون همه شما نهادينه شده است، شما شاهد خودتان هم خواهيد بود، نه اينکه حالا ما دوره‌اي از شما اقرار گرفتيم و رخت بر بستيد، نه خير! قباله در درون شماست. اين سوره مبارکه «اعراف» برهانش به خوبي نشان مي‌دهد که الآن آن قباله دست ماست. سوره مبارکه «اعراف» آيه ۱۷۲ و ۱۷۳ ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلي‏ أَنْفُسِهِمْ﴾ آنها را به خود آنها نشان داد «عَلَی احْتِمالٍ» يا آنها را شاهد عليه خودشان قرار داد «عَلَی احْتِمالٍ آخر»، در آن صحنه ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ﴾ حالا با چه زباني گفت که اوّلين و آخرين با آن زبان آشنا بودند و فهميدند؟ ﴿قالُوا بَلي شَهِدْنا﴾ بله ما مي‌دانيم، فقط تو خدايي و ما بنده هستيم. فرمود چرا ما اين کار را کرديم؟ اين همايش اوّلين و آخرين که در قيامت ﴿إِنَّ الأوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ[35] همين را ما در آن صحنه آورديم، چرا اين کار را کرديم؟ براي چند نکته: يک، ﴿أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ﴾ مبادا در قيامت بگوييد ما نمي‌دانستيم چه خبر است؟! ما از خدا غافل بوديم، از قيامت غافل بوديم، از خودمان غافل بوديم، ما اين صحنه را نشان داديم که شما ببينيد. اگر اين امري باشد در عالمي که ما اصلاً يادمان نباشد، هر چه هم به ما بگويند يادمان نيايد، اينکه ديگر حجت نيست، اينکه ديگر احتجاج نيست! معلوم مي‌شود اگر کسي خوب بررسي کند الآن يادش مي‌آيد. برخي از بزرگان گفتند الآن همان صدا زير گوش ما است. فرمود ما اين را گفتيم تا کسي نگويد من يادم نبود! من نمي‌دانستم! من که غافل بودم! اين يک.

دليل دوم: ﴿أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ﴾[36] بگوييد ما در يک کشور کفر به دنيا آمديم، پدران ما مشرک بودند، ملحد بودند، ما هم همين طور بار آمديم، انسان در محيط جاهليت و شرک هم به دنيا بيايد، اگر خوب فکر کند يادش مي‌آيد که گفت: ﴿بَلي﴾ يک چنين چيزي است. انبيا آمدند که اين پرده را بردارند تا انسان آن ﴿بَلي﴾ را بشنود که الآن هم آن صداي ﴿بَلي﴾ به گوش او مي‌آيد. به نحوی خدا با ما حرف زد، به نحوی ما گفتيم ﴿بَلي﴾ که «الی يوم القيامة» اين در خاطره ما هست، چون اگر فراموش بشود، ما غفلت بکنيم که احتجاج نيست. اين دو تا حجت اقامه کرده، فرمود اين کار را کرديم که مبادا بگوييد ما که غافل بوديم! اين کار را کرديم، مبادا بگوييد که ما در فضاي شرک و جاهليت بوديم، پدران ما مشرک بودند، نه اين حجّت در درون همه شما هست، انبيا آمدند که اين پرده را بردارند که انسان اين صدای خودش را بشنود.

پرسش: ...

پاسخ: بله، يکي از محتملات فطرت است، عقلِ فطري هم مي‌تواند کمک بکند، غرض اين است که الآن اين برهان هست. ذات اقدس الهي براي انسان يک ويژگي قائل شد، براي کلّ موجودات حرمت قائل شد و فرمود همه اينها مُسبّح‌اند، مُسلِم‌اند، مطيع‌اند، مُنقاد هستند، محمِّد هستند، مسبِّح‌اند، اينها را در پنج طايفه آيات بيان فرمود. به مجموعه آسمان و زمين هم خطاب کرد: ﴿فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً﴾ اينها گفتند: ﴿قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ﴾[37] اما براي خصوص انسان و جِن، يک ويژگي قائل شد که در اين آيه مطرح است و در سوره مبارکه «اسرا»، براي خصوص انسان‌ها يک ويژگي قائل شد که آن ويژگي را براي هيچ موجودي حتی براي جن هم قائل نشد؛ اما براي مشترک انسان و جن، در همين آيه محل بحث سوره مبارکه «ذاريات» که مشترک بين انسان و جن هست، فرمود: ﴿ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ اين مشترک بين انسان و جن است که هدف را مشخص کرده است ﴿ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ گرچه هر موجودی مسلِم و مطيع و منقاد است، ولي براي اين دو صنف يک ويژگي قائل شد ﴿ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾؛ چه اينکه در مقام احتجاج هم در سوره مبارکه «اسراء» نام اين دو صنف را برده است؛ يعني آيه ۸۸ سوره مبارکه «اسراء» اين است که ﴿قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً﴾ اما آنچه مخصوص انسان‌هاست و حتی براي جن هم نيست، همين آيه سوره مبارکه «اعراف» است که ما يک همايش عمومي داشتيم، خودمان را به اينها نشان داديم، با اينها حرف زديم، اينها حرف ما را شنيدند، از آنها اقرار گرفتيم، آنها هم اقرار کردند و اين در درون اينها ذخيره شده است، اين يک سرمايه است. اينکه انسان را با سرمايه خلق کرد اين است، الآن که بخواهد به يادش بيايد، با همان برهان فطري، با تأمّل، با تدبّر کم‌کم يادش مي‌آيد، اين يک علم جديدي نيست که انبيا به انسان‌ها آموختند، انبيا فقط آمدند اين معدن را بشکافند، اين بيان نوراني حضرت امير در همان خطبه اوّل نهج البلاغه اين است که انبيا آمدند براي انقلاب، ثوره يعني انقلاب، اثاره کردن؛ يعني شوراندن، يعني زيرورو کردن، يعني انقلاب کردن، «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»؛ يعني اين گنج‌هاي دفينه را که در درونِ درون انسان نهادينه شده است، اين اغراض و غرائز و غفلت و سهو و نسيان و جهل و جهالت همه را بردارند، آن معدن را ظاهر کنند، کار انبيا اين است. گاو را چرا مي‌گويند ثور؟ برای اينکه ثوره يعني شيار مي‌کند، زيرورو مي‌کند، «بَقْر» هم همين‌طور است! فرمود انبيا کارشان ثوره است، انقلاب است، شوراندن است، زيرورو کردن است، خاک‌برداري کردن است، اغراض و غرائز را کنار گذاشتن است، درون را شکوفا کردن است، «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» تا اينکه آن عهدهاي فراموش شده را آنها به ياد بياورند و به آن عمل بکنند. «لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ»[38] و امثال آن.

پرسش: ...

پاسخ: اينکه خطاب به وجود مبارک حضرت هست، پيروان او هم که به او بايد تأسّي بکنند و گرنه فرمود چه جن چه انس، همه مطيع خداي سبحان هستند، آسمان و زمين هست، ﴿وَ إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسبيحَهُم﴾[39] اما اين تکليف ويژه، برای انس و جن است، اين يک؛ آن گزارش ويژه مخصوص انسان است. يک گزارش ديگري هم بين انسان و فرشته‌هاست که مربوط به اين جريان خلافت انسانی است که فرشته‌ها در آنجا سهمي دارند.

پرسش: ...

پاسخ: نه همه مطالب، البته معاد هم همين‌طور است، انسان خوب که بررسي بکند معاد را هم مي‌بيند، چون بي‌هدف که نيست، قدري که فکر بکند که انسان بايد زندگي بکند غذا بخورد هر کسي هر کاري کرد کرد؟! هيچ حساب و کتابی نباشد؟ جزئيات زير مجموعه اصول کلّي است؛ آن اصول کلّي زير مجموعه را هم دارند؛ اما وقتي که کسي بتواند شيار کند، آن اصول کلّي را خوب نشان بدهد به انسان معرفي بکند، او کم‌کم زيرمجموعه خودش را هم کم و بيش مي‌يابد. اين زير مجموعه‌هايي که انبيا مي‌گويند، تحميلي بر انسان نيست، مطابق با همان چيزي است که در درون انسان است، خواسته انسان است، کمال انسان است؛ منتها ديگران نمي‌دانند انبيا مي‌دانند. آن خطوط کلّي را البته مي‌فهمند. فرمود: ﴿وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْري‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ﴾، «ذِکْری» حجت براي همه است، مثل اينکه قرآن حجّت براي همه است، ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾[40] است، ﴿نَذيراً لِلْبَشَر﴾[41] است ﴿ذِكْری‏ لِلْبَشَر﴾[42] است ﴿لِلْعالَمينَ نَذيراً﴾[43] است؛ اما متقين بهره مي‌برند و گرنه تذکره براي همه است.

پرسش: ...

پاسخ: نه تکرار غير از تذکره است، «تذکره»؛ يعني يادآوري کن! در هر لحظه‌اي انسان غفلت دارد بايد تذکره کند، مطلب ديگري است و گرنه «ذَکِّر» نه يعني «کَرِّر»، «ذَکِّر» يعني يادآوري کن! وقتي که شواهدي اقامه بکني، اينها کم‌کم يادشان مي‌آيد ﴿وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْري‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ﴾ اما خود سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) دارد که اين آيه ۵۶ يعنی ﴿وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ اين جزء غرر آيات اين سوره است که جداگانه بايد بحث بشود.

«و الحمد لله رب العالمين»

 


[1]. سوره اعراف، آيه156.

[2]. سوره زمر، آيه63؛ سوره شوری، آيه12.

[3]. سوره اعراف، آيه40.

[4]. سفينة البحار، ج‏2، ص268.

[5]. سوره فاطر، آيه10.

[6]. سوره مجادله، آيه11.

[7]. الأمالي (للطوسي)، النص، ص6.

[8]. سوره محمد، آيه24.

[9]. سوره قصص، آيه78.

[10]. سوره يوسف، آيه106.

[11]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏1، ص63.

[12]. سوره قصص، آيه30.

[13]. سوره آلعمران، آيه133.

[14]. سوره حجر، آيه40.

[15]. سوره مريم، آيه41.

[16]. سوره مريم، آيه51.

[17]. سوره مريم، آيه16.

[18]. سوره بقره، آيه118.

[19]. من لا يحضره الفقيه، ج‏4، ص377.

[20]. من لا يحضره الفقيه، ج‏4، ص379.

[21]. سوره يس، آيه69.

[22]. سوره انعام، آيه121.

[23]. سوره نسا، آيه115.

[24]. سوره حجر، آيه39؛ سوره ص، آيه82.

[25]. سوره حجر، آيه39.

[26]. سوره نسا، آيه119.

[27]. سوره شعرا، آيه227.

[28]. سوره مزمل، آيه10.

[29]. سوره بقره، آيه129.

[30]. سوره بقره، آيه43.

[31]. تفسير نور الثقلين، ج‏5، ص382.

[32]. سوره اعراف، آيه172.

[33]. سوره قمر، آيات17و22و32و40.

[34]. سوره اعراف، آيه172.

[35]. سوره واقعه، آيات49و50.

[36]. سوره اعراف، آيه173.

[37]. سوره فصلت، آيه11.

[38]. سوره فصلت، آيه11.

[39]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه1.

[40]. سوره انعام، آيه185؛ سوره آلعمران، آيه4؛ سوره انعام، آيه91.

[41]. سوره مدثر، آيه36.

[42]. سوره مدثر، آيه31.

[43]. سوره فرقان، آيه1.