نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

تفسير سوره جاثیه جلسه 04 (1394/12/11)

Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

﴿تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ (۶) وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ (۷) يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَي عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَن لَمْ يَسْمَعْهَا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (۸) وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آيَاتِنَا شَيْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ (۹) مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ وَ لاَ يُغْنِي عَنْهُم مَا كَسَبُوا شَيْئاً وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (۱۰) هذَا هُدي وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِجْزٍ أَلِيمٌ (۱۱)

سوره مبارکهٴ «جاثيه» همانطوري که ملاحظه فرموديد در مکّه نازل شد، ششمين «حم» از «حواميم»[1] هفتگانه است که درباره اصول دين است. غالباً اينگونه از سُوَر با تبيين وحي و تنزيل کتاب آسماني شروع ميشوند. بخش اوّل سوره مبارکهٴ «جاثيه» مانند بعضي از سُوَر گذشته براي بيان آيات الهي است. در بحث قبل ملاحظه فرموديد يک وقت است که ميفرمايد اگر کسي آسمان و زمين را خوب بررسي کند و فکر کند به مقصد ميرسد که خدايي هست؛ ولي تعبير اينگونه از آياتي که در سوره «جاثيه» آمده، اين است که خود آسمان «آيه» است، خود زمين «آيه» است، نه اينکه بعد از تأمّل در اينها پي ميبريد که اينها «آيه» است. يک وقت است که براي افراد عادي سخن ميگوييد، ميگوييد که اگر شما اين امور را خوب بررسي کنيد پي ميبريد که اينها نشان قدرت الهي است، يک وقت براي خواص بحث ميکنيد که اين خودش «آيت» و نشانه است. براي خواص و براي اولياي الهي و براي اهل يقين، سراسر جهان مثل عصاي موسي است، نه اينکه عصاي موسي چون غير مُعتاد است بشود «آيت» و اين جريان زمين و آسمان و باد و باران و نظم خاص، «آيت» نباشند؛ منتها چون ما در «آيت» و معجزه غرق هستيم، اينها به حساب «آيت» نميآيند. اصرار قرآن کريم از اين آسمان و زمين که خود اينها «آيت» هستند اين است؛ لذا براي اولياي الهي لازم نيست که بررسي کنند، فکر کنند که چون ممکن هستند ـ حالا يا امکان ماهوي يا امکان فقري ـ واجبي دارند و مانند آن، خود اينها «آيه» ميباشند. همانطور افرادي که «عصا» را ميديدند يا «يد بيضاء» را ميديدند، اينطور نبود که حالا بعدها پي ببرند اين معجزه است، متن معجزه را ميديدند؛ لذا فرمود اگر کسي ايمان داشته باشد، اهل يقين باشد و اهل تعقّل باشد، اينها را «آيه» ميبيند.

تعبيري که درباره «ليل و نهار» شده است، پنج ـ شش طايفه از آيات بود که تا حدودي گذشت؛ اصل آفرينش «ليل و نهار»، اختلاف «ليل و نهار»، ايلاجِ[2] «ليل» در «نهار» و «نهار» در «ليل»، تکويرِ[3] «ليل» در «نهار» و «نهار» در «ليل»، ﴿فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ،[4] «تاريک» بودن آيت است، «روشن» بودن آيت است؛ البته ظلمت آيت نيست، چون عدم است، ولي «ظِلّ» چون يک شبه وجودي دارد آيت است.

پرسش: در مورد قطب شمال و ...

پاسخ: به هر حال همه اينها نشانه هستند و سراسر عالَم نشانه است؛ منتها چون ما عادت کرديم بايد فکر کنيم تا به مبدأ پي ببريم، ما در آيات الهي غرق هستيم! بنابراين «ايلاج» يک طايفه است، «تکوير» يک طايفه است، اين پنج ـ شش طايفه نشان ميدهد کلّ اينها «بذاتها» آيت هستند.

در مسئله اينکه آيا شب قبل از روز است يا روز قبل از شب، ملاحظه فرموديد که اين نزاع راه ندارد، چون زمين کُروي است و شب و روز با هم هستند؛ اما يک بحث ديگر راه دارد که کدام اصل است و کدام فرع؟ آن را قرآن تعرّض کرده که روز اصل است و شب فرع؛ زيرا شب سايه است و سايه به دنبال شاخص ميرود و به دنبال نور ميرود، نه اينکه نور به دنبال شاخص بيايد. هر جا نور حرکت ميکند به دنبال آن سايه هم حرکت ميکند. اينکه در سورهٴ مبارکه «فرقان» ـ که آيه آن خوانده شد ـ فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً،[5] ما در مقام اثبات، از سايه پي ميبريم که آفتاب از دايرهٴ «نصف النهار» گذشت؛ ولي رهبري قرآن اين است که سايه اگر میگردد، براي اين است که شمس گشت! ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً، اين نور چون حرکت ميکند سايهٴ زمين هم به دنبال آن حرکت ميکند. در مقام اثبات؛ البته ما چون دسترسي به سِير شمس نداريم و حرکت آن براي ما روشن نيست، آن دقت را نداريم و نميتوانيم ببينيم، از حرکت سايه پي ميبريم که اين از دايرهٴ «نصف النهار» گذشت و مثلاً وقت نماز ظهر است؛ ولي در مقام تحقيق و ثبوت، شمس دليل سايه است! در مقام اثبات براي ما سايه دليل قرار ميگيرد و پي ميبريم به اينکه شمس حرکت کرد، مثل همان دود و آتش؛ اين آتش دليل دود است، ولي ما از راه دود پي به آتش ميبريم، فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً.

در جريان اصل و فرع، آن را در سوره مبارکه «أعراف» مشخص کرده است؛ آيه 54 سوره مبارکه «أعراف» اين است که: ﴿إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماوَاتِ و الأرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَي عَلَي الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ، اين ﴿يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ که دو تا مفعول گرفت؛ يعني «يجعَلُ اللهُ سُبحَانَهُ و تَعَاليٰ اللَّيلَ غَاشِيةَ النَّهَار»؛ خدا شب را پرده روز قرار ميدهد و اين پرده رويِ روز ميافتد. الآن که اينجا روز است، بعد از چند ساعت آن پرده ميآيد رويِ اين روز؛ اصلي هست به نام روز که اين پرده به دنبال اوست؛ لذا فرمود: ﴿يَطْلُبُهُ حَثِيثاً؛ يعني به سرعت و بدون فاصله اين سايه، آن نور را تعقيب ميکند. طالب «تابع» است و مطلوب «اصل» است، فرمود سايه به دنبال نور حرکت ميکند، ﴿يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ؛ يعني «يَطلُبُ اللَّيلُ النَّهَارَ حَثِيثاً»، «سَرِيعاً». به اين قسمتي که ذکر شد قرآن پرداخت و درست هم هست، براي اينکه نور تابع سايه نيست، سايه تابع نور است؛ منتها مطلب مهمّي که ذات اقدس الهي در سوره مبارکهٴ «فرقان» به آن اشاره کرده که فرمود مگر نميبينيد؟ ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً و يا تعبير به «آيه» کردند، ميخواهد بفرمايد کلّ عالَم سايه است براي ﴿نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ.[6] ما در مسائل عادي مسئله «مرآة» را داريم و ميفهميم، مسئله سايه را داريم و ميفهميم، اما با کثرت ميفهميم، هرگز بدون کثرت اينها براي ما روشن نيست. «مرآة» که اسم ابزار است، يعني وسيله رؤيت؛ ما يک شيشه، جيوه ، قاب و صحنهاي لازم است که عکسي در آن مُنطبع بشود تا بگوييم اين شيشه و قاب و جيوه که آينهٴ عرفي است، ابزار رؤيت آن صورت باشد. اين ابزار و اين اسم «آلة» براي آن است که ما به وسيله اين ابزار صورت را در آن ميبينيم، اين آينه عرفي است که وقتي به بازار مراجعه کرديم و ميگوييم آينه، چنين چيزي را به ما نشان ميدهند؛ اما در کتابهاي عقلي وقتي ميگويند «مرآة»، کاري به اين شيشه و جيوه و قاب و امثال آن ندارند، زيرا اين شيشه آن صورت را نشان ميدهد و آن صورت به درد عارف نميخورد، عارف آن صورت را آينه ميداند که به وسيله آن، صورتآفرين را با قلب مشاهده ميکند؛ اين ابزار «آلة» است، اين وسيلهٴ شهود خدايي است که «لاَ تُدْرِکُهُ الْعُيونُ في مُشاهِدَةِ الاَْبْصارِ وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْيمانِ»،[7] پس اگر در کتابهاي عرفاني گفتند جهان آينه است، نه يعني آينه بازار که ما در آن صورت ببينيم، بلکه خود آن صورت را ابزارِ مشاهدهٴ صورتآفرين ميدانند، اين يک نحو از تعبير؛ پس ما چنين چيزي در عالَم نداريم، اگر چنين صورتي بخواهد در عالَم يافت بشود، شيشه ميخواهد، جيوه ميخواهد و قاب ميخواهد و امثال آنها؛ چيزي در عالَم باشد به نام اين صورت، چنين چيزي در جهان وجود ندارد. «ظِلّ» هم اينچنين است! جهان که «ظِلّ الله» است، «ظلّ» حداقل چهار چيز ميخواهد: يک نور ميخواهد، يک؛ يک شاخص ميخواهد که اين نور به اين شاخص بتابد، دو؛ اين شاخص بايد حجيم باشد، غليظ باشد و دو لايه باشد که سايهدار باشد، اگر شفّاف باشد که سايه ندارد، اين سه؛ اين سايه بايد بيفتد روي چيزي، اگر ما غير از آن نور و غير از اين شاخصِ دوجدارهاي چيزي ديگر نداشته بوديم، سايه نداريم! سايه روي چه چيزي بيفتد؟ هوايي ميخواهد، فضايي ميخواهد، جسمي ميخواهد که اين سايه روي آن بيفتد، اگر آفتاب بود و يک چوب و ديگر هيچ که ما هوا هم نداشته بوديم، سايه هم نداشتيم! اين سايه روي چه چيزي بيفتد؟ حداقل حالتی که اگر ما بخواهيم سايه را ترسيم بکنيم، چهار چيز ميخواهيم؛ ولي ذات اقدس الهي خودش خالق است و کلّ جهان سايه! تصوّر اين براي خيليها سخت است، چه رسد به تصديق و بحث آن! اين سايه روي چه چيزي ميافتد؟ وجود او هم وجود سايهاي است! جايي نيست که اين سايه روي آن بيفتد، آسمان و زمين و کلّ مجموعهٴ عالَم و آدم سايه هستند، اين سايه روي چه چيزي افتاده است؟ ما با اين فلسفه و کلامي که ما مُعتاديم، ابزار نداريم تا اينها را بفهمند! ما منطقي بخواهيم بحث بکنيم، منطق ما منطق مشاء است که دو نوع حمل را به ما گفته: حمل اوّلي و حمل شايع صناعي. خيلي ترقّي بکنيم و برويم در حکمت متعاليه، يک حمل حقيقت و رقيقت هم پيدا کنيم؛ اما دو تا حمل ديگر: يکي حمل «مرآة» و «ذي المرآة» است، يکي حمل «ظِلّ» و «ذي ظِلّ» است، اين حمل چهارم و حمل پنجم، اينها در بازار معرفت نيست! ما با چه چيزي بفهميم؟ قهراً شاعرانه درميآيد! ميگوييم اين شاعرانه است و ذوقي است، چون دسترسي به برهان نداريم! منطق مشّاء فقط بار حکمت مشّاء را ميکشد، يک منطق قويتر ميخواهد که بار حکمت متعاليه را بکشد! يک منطق اقوايي ميخواهد که بار عرفان را بکشد! آنچه را که ديگران مَجاز ميدانند اينها حقيقت ميدانند، اينچنين نيست که تعبير عالَم به «مرآة» مَجاز باشد، يا تعبير عالَم به «ظِلّ» مَجاز باشد، فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاًو اين سايه يک وجود ضعيفي است بدون اينکه به جايي تکيه بکند.

به هر تقدير فرمود اين سايه «فرع» است و آن روز «اصل» است، ذات اقدس الهي ﴿يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً؛ يعني اين سايه به سرعت به دنبال آن ميافتد که قهراً روز ميشود اصل و شب ميشود فرع، اينچنين نيست که زماناً يکي مقدم بر ديگري باشد تا با کُرويت «أرض» سازگار نباشد، بلکه واقعاً و تکويناً يکي «اصل» است و ديگري «فرع».

پرسش: ببخشيد استاد! فرموديد که برهانهای اثبات وجود خدا در حوزهٴ حکمت هستند، تعبير مرحوم علامه طباطبايي از «برهان صدّيقين» در حوزه حکمت است يا نه؟

پاسخ: بله در حوزه حکمت است، اين فقط مفهوم است. ما در مفاهيم ـ الحمد لله ـ دستمان باز است و خيلي زحمت کشيدند؛ اما همين «برهان صديقين»، همين «بسيط الحقيقة»، همين «صِرف الوجود» فارابي و همه اينها، الفاظ و مفاهيمی است. «الله» لفظي است «بما له من المفاهيم»، ذات مُستجمع جميع صفات کماليه و جلاليهاي که در «جوشن کبير» آمده است؛ اما همه اينها در فضاي ذهن ماست و مفهوم است. آن بيان خيلي لطيف است که وجود مبارک امام صادق در جواب سؤال آن شخص که گفت اينها که مفهوم است؟ فرمود اگر اين نباشد: «لَکَانَ التَّوْحِيدُ عَنَّا مُرْتَفِعا»،[8] مگر ما مکلّف هستيم که آن حقيقت را ببينيم؟! آنکه مستحيل است! ما با فکر و استدلال ميفهميم که اينها مصداقي دارد و در خارج اين «مفهوم» مصداقي دارد، ما آن مصداق خارجي را عبادت ميکنيم، همين! بخواهيم ببينيم، تازه اوحدي از اولياي الهي مثل حضرت امير در حدّ صفات فصل سوم را ميبينند.

فرمود که اينها آيات الهي هستند و ﴿يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ، اما در جريان «إحياء الأرض»، برخي از اهل تفسير اين «إحياء الأرض» که فرمود ما زمين را ﴿فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، اين را به نباتات زدند، نباتات را ذات اقدس الهی إحيا نميکند، اينها را بيدار ميکند! اين درختها خوابند، وقتي بهار شد اينها را بيدار ميکنند، اين «ايقاظ النائم» است؛ اين درخت که بيدار شد غذا ميخواهد، وقتي بخواهد تغذيه کند، خاکهاي کنار ريشه خود را تغذيه ميکند، اين خاک مرده است حقيقتاً، بعد از چند روز يا چند هفته زنده ميشود حقيقتاً. فرمود مگر نميبينند که ﴿أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا،[9] نه اينکه «يُقيض النائم بعد نومها»! درختها زندهاند؛ منتها خوابند، بهار که شد بيدارشان ميکند. اين خاکها و کودها اينها مردهاند، با تغذيه درختها زنده ميشوند حقيقتاً. اين است که فرمود: «اِذَا رَأَيتُمُ الرَّبِيع فَاکثرُوا ذِکر النُّشُور»؛[10] شما وقتي بهار را ديديد به فکر قيامت باشيد، قيامت هم همينطور است که مرده را زنده ميکند! الآن اين خاک زنده شد! اين خاک و کود که جماد بودند الان نبات شدند و زنده شدند. اينجا هم «إحياءُ الأَرضِ بَعدَ مَوتِهَا» کاري به بيداري درختها ندارد.

پرسش: اينکه خاکِ مرده زنده شده در اثر حرکت جوهری، سقف و حدّ خود را از دست داد و از جسم جمادی به جسم نباتی تبديل شده است.

پاسخ: از دست نداد، بلکه کاملتر شد، مرده بود و زنده شد.

پرسش: نقص را از دست داد و کمال پيدا کرد.

پاسخ: نقص را از دست دادن سالبه است! وقتي شما گفتيد نقص را از دست داد، اين قضيه موجبهٴ محصّله نيست، قضيهٴ موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است؛ يک وقت شما ميگوييد «هذا نائمٌ»، خيال ميکنيد که اين قضيه موجبه است؛ ميگوييد «هذا جاهلٌ»، «هذا فقيرٌ»، «هذا نائمٌ» و «هذا مريضٌ» خيال ميکنيد که اينها قضيه موجبه است، اينها موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است که حرف سَلب در درون اين محمول نهادينه شده است. يک وقت ميگوييد «هذا غيرُ سالمٍ»، اين معلوم است که قضيهٴ موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است، يک وقت ميگوييد «هذا غيرُ عالمٍ»، اين معلوم ميشود که موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است؛ اما يک وقت اين حرف سلب را که «غير» باشد در درون محمول نهادينه ميکنيد و جمعاً ميگوييد «هذا جاهلُ» يا «هذا فقيرُ»، اينکه موجبهٴ محصّله نيست! اين در درون خود نفي دارد. وقتي گفتيد «هذا ناقصٌ»، موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است؛ يعني «لَيس بِکامل» حالا که نبات «نامي» شد، کامل شد و کمال خودش را پيدا کرد. فرمود: ﴿آيَاتٌ لِقُوْمٍ يَعْقِلُونَ، اين مسئله ايمان و يقين و تعقّل، گاهي به صورت تنوّع هرکدام به جاي يکي ديگر استعمال ميشوند.

پرسش: استاد اينجا دور پيش نمیآيد؟ در آيه فرمود: ﴿لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾،[11] من آيه را ببينم تا مؤمن بشوم يا مؤمن بشوم و آيه را ببينم؟

پاسخ: بله، کسي که عقلاً و طبق گرايش با دقّت هست که همان ﴿يَعْقِلُونَهست و ﴿يُوقِنُونَ هست، اينها اينچنين هستند، اما کساني که بخواهند مؤمن بشوند، يعني کساني که لياقت ايمان دارند و اهل استکبار نيستند؛ يک عدّه هستند که ﴿سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ[12] چه ارائه بکنيد و چه ارائه نکنيد، اينها «يستکبرون»؛ يک عدّه هستند که لايق و قابل ايمان هستند، کسي که قابل ايمان است و ملکه قبول در او هست، او وقتي که آيات الهي را ببيند ايمان ميآورد، نه اينکه بعد از ديدن بخواهد ايمان بياورد! بعد از اينکه مؤمن شد، آيات ديگر را که هر لحظه ميبيند بر ايمان او ميافزايد که ﴿زَادَتْهُمْ إِيمَاناً،[13] اگر آيات تدويني را ﴿تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً، آيات تکويني را هر لحظه ببيند ﴿زَادَتْهُمْ إِيمَاناً، پس اصل براي کسي که سرمايه فطرت دارد و قابل ايمان آوردن است، اينها برايشان اثرگذار است، وقتي هم که اثر کرد در مقام بقا هر چه را که ميبينند آيت الهي ميبينند.

اما درباره مؤمن و يقين و ﴿يَعْقِلُونَ يک فرق کلمهاي است که يکي ايمان يکي يقين يکي ﴿يَعْقِلُونَ است؛ يکي فرق صورت است که در آنجا به صورت «مؤمنين» که اسم است به کار رفت، اينجا در ﴿يُوقِنُونَ﴾ و ﴿يَعْقِلُونَ به صورت فعل مضارع مفيد استمرار به کار رفت. براي کسي که بخواهد از آسمانها باخبر بشود، اين تعقّل در آنجا راهي ندارد، چون دسترسي ندارد به آسمانها! اين فقط ايمان است که با پذيرش حرف انبيا اثر دارد؛ اما دربارهٴ اختلاف «ليل و نهار» و باران و اينگونه از مسائل فيزيکي و شيمی وعلم نبات و اين چيزها تعقّل اثر دارد و کارساز است؛ لذا با ﴿يَعْقِلُونَ ياد کرد؛ اما آنچه در آسمانهاست که تعقّل راه ندارد تا انسان درباره آنها بينديشد و تعقّل کند. گاهي هم درباره کلّ اينها تعبير به تعقّل يا يقين ميکند که ميشود تنوّع در تعبير.

بعد فرمود اينها آيات الهي هستند؛ هم ذات اقدس الهي اين حديث را گفته که ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ[14] و هم ما که مسير کلام الهي هستيم اين را نقل ميکنيم. اگر در سوره «انفال» فرمود: ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمَي،[15] در همه موارد هم ميفرمايد: «وَ مَا نَطَقْتَ إذْ نَطَقْت وَ لکِنَ الله يَنطِقُ»، چون ﴿وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي ٭ إِنْ هُوَ،[16] «أي النطق» ﴿إِلاّ وَحْيٌ يُوحَي؛ اگر خود اين نطق وحي است، پس براساس ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ﴾ ميشود «وَ مَا نَطَقْتَ إذْ نَطَقْت وَ لکِنَ الله نَطَقَ»، اين ميشود «کلام الله»! ما که اين مسير هستيم به حق هستيم، ذات اقدس الهي هم که به حق است، پس از صدر تا ساقه و از ساقه تا صدر حق است. اگر از صدر تا ساقه حق است و کسي به اين ايمان نياورد، به چه چيزي ميخواهد ايمان بياورد؟ ﴿فَبِأَيِّ حَدِيثٍ﴾ بعد از اينکه خداي سبحان فرمود و بعد از اينکه آياتش به ما رسيده به وسيله ﴿بِأَيْدِي سَفَرَةٍ[17] و ما اين آيات را نقل کرديم که ﴿تِلْكَ آيَاتُ اللّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالحَقِّ،[18] خدا بر پيغمبر به حق تلاوت کرده، پيغمبر هم به حق بر ما تلاوت ميکند، اينها به چه چيزي ميخواهند ايمان بياورند؟! حالا که اينچنين است، ما شش تعبير عذابآور را براي اينها آماده کرديم؛ يک: ﴿وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ، حالا «ويل» چاهي است که در دوزخ است يا اصل تهديد به عذاب است! «أفّاک» هم يعني «کذّاب»، مستحضريد که اين کلمه يا براي کسي که حرفه او اين است، پُر«إفک» است، پُر«دروغ» است، يا نه، يک خبر سنگينِ کاذبانه را او گفته است. مُسيلمه کذّاب، او شهرت به دروغگويي نداشت و حرفه او هم کذب نبود، اما همين ادعاي نبوت کار سنگيني است که او «أفّاک» شد، او کذّاب شد. درباره جعفر کذّاب هم همينطور بود! اين «طرّار» بود به جاي جعفر طيّار، حرفه او دروغ نبود، همين که ادعاي ناصواب کرد و اين کار سنگين را انجام داد، شده کذّاب.

پس اين صيغهٴ مبالغه، يا براي حرفه و نسبت و پيشه است يا نه، يک وقت کسي کار سنگيني را انجام ميدهد، با همان يک کار ميشود «کذّاب»، با همان يک کار ميشود «أفّاک». اينها متأسّفانه هم کارشان سنگين بود، هم حرفهشان سنگين بود! با شنيدن «کلام الله» که ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ و با شنيدن کلام «رسول الله» که آيات را بر ما تلاوت کرد، هم ـ مَعَاذَالله ـ گفتند خبري نيست، هم اصرار داشتند بر اين کار، يکباره نبود؛ لذا اينها به دو جهت «أفّاک» هستند و گناه هم دارند؛ لذا «ويل» بر اينهاست، اين يک.

چطور اينها «أفّاک» هستند؟ براي اينکه ﴿يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَي عَلَيْهِ اين آيات الهي را ميشنوند و حجّت بر او تمام ميشود؛ اما ﴿ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً، اين استکبار او لحظهاي و مقطعي نيست، پشت سر هم اين استکبار را دارد. پس هم کار او سنگين است، چون حرف «الله» و «رسول الله» را نپذيرفت و نميپذيرد و هم اصرار دارد بر اين استکبار و نپذيرفتن و اين نپذيرفتن او هم مستکبرانه است، چون «کذّاب» است، اصرار دارد و مستکبر است، ما براي «إفک» او، اصرار او و استکبار او عذابهاي گوناگوني را تهيه کرديم: ﴿وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ، يک؛ ﴿فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ، دو. ﴿وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آيَاتِنَا شَيْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً؛ اگر يک آيه تازهاي برسد، نه تنها مسخره ميکند، بلکه او را سُخريه قرار ميدهد. «إتخاذ هُزو»، مثل اينکه چيزي را اسباببازي قرار بدهد. يک وقت است که سخن از استهزاء است، در سوره مبارکه «زخرف» گذشت که ﴿وَ مَا يَأْتِيِهم مِن نَبِيٍّ إِلاّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ،[19] يک وقت کسي را مسخره ميکند، يک وقت است کسي را مثل عروسکبازي آن را در مجلس وسيله مسخره قرار ميدهد، در جلسات، در گفتار، در رفتار و در نوشتارش، اين «إتخاذ هُزو» است. فرمود اينها کارشان اين است ـ مَعَاذَالله ـ کتاب الهي را اسباببازي قرار دادند! اين غير از استهزاي به کتاب خداست، ﴿يَسْتَهْزِؤُونَ غير از «اتَّخذه هُزُواً» است، فرمود: ﴿اتَّخَذَهَا هُزُواً.

پس ﴿وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍيک تهديد، ﴿فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍدو تهديد، ﴿وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آيَاتِنَا شَيْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌسه تهديد. اين تناسب براي اين است که کسي که مستکبر است خودش را بزرگ ميداند و البته اين بزرگي کاذب است، مثل ﴿أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ،[20] کسي که عزيز از راه گناه است، عزت او بيجهت است؛ استکبار اينها، کبير بودنِ اينها و بزرگ بودنِ اينها کاذب است؛ اگر عزيز بودن و بزرگ بودنِ اينها باطل بود، ذليل بودن و خوار بودنِ اينها درست است، براي اينکه دو طرف که نميشود باطل باشد. اگر کسي عزيزِ بيجهت بود، ذليل باجهت است و اگر کسي بزرگ بيجهت بود، کوچک باجهت است و قيامت هم ظرف ظهور حق است، چون قيامت ظرف ظهور حق است اينها که مستکبر و کبير بيجهت بودند صغير باجهت هستند، اينها که عزيز بيجهت بودند ذليل باجهتاند و قيامت هم ظرف ظهور حق است، «هُون» و خواري و رسوايي اينها روشن ميشود، اينها عذاب «مُهين» دارند؛ لذا فرمود: ﴿عَذَابَ الْهونِ[21] در آيات ديگر و ﴿عَذَابٌ مُهِينٌ﴾ در اين آيه، براي اينکه روز ظهور حق است، اين چهارم.

﴿مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ، اين کلمه «وراء» يا معناي پيش‌رو است؛ منتها چون اينها ﴿نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ[22] اين را پشت سر تعبير کردند، وگرنه عذاب پيش‌رو است و جهنم در پيش اينهاست، نه پشت سر اينها! يا نه، آن‌طوري که کشّاف[23] و امثال اينها ذکر کردند، «وراء» مطلق جهت است، أعم از «أمام» و «خَلف»؛ اگر اعمّ باشد، ديگر آن عنايتي را که سيدنا الاستاد(رِضوانُ اللهِ عَلَيهِ) فرمودند لازم نيست؛ اما اگر «وراء» به معني پيش‌رو باشد، تعبير از «وراء» به خَلف که اينها مِن وراء خودشان قرار دادند؛ يعني اعتنايي به آن ندارند. فرمودند: ﴿مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ، چرا تعبير از جهنم به «وراء» شد با اينکه «وراء» پيش‌رو است، نه پشت سر؟ براي اينکه اينها پشت سر انداختند! ﴿نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ؛ به پشت خودشان انداختند.

بعد فرمود: ﴿وَ لاَ يُغْنِي عَنْهُم مَا كَسَبُوا شَيْئاً وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ هيچ‌کدام از اين دو، مشکل آنها را حلّ نميکند؛ نه مال و قدرت مشکل اينها را حلّ ميکنند، چون ﴿هَلَكَ عَنِّي سُلْطَانِيَهْ؛[24] آن بُتها و صَنَمها و وَثَنها مشکل اينها را حلّ نميکنند، چه اينکه در سوره مبارکهٴ «دخان» آيه 41 قبلاً گذشت که ﴿يَوْمَ لاَ يُغْنِي مَوْلي عَن مَوْلي شَيْئاً وَ لاَ هُمْ يُنصَرُونَ؛ هيچ کاري از صَنَم و وَثَن و امثال آنها ساخته نيست.

بنابراين نه مال اينها مشکل اينها را حلّ ميکند و نه آن صَنَم و وَثَن به داد اينها ميرسند، هر دو را نفي کرد. فرمود: ﴿وَ لاَ يُغْنِي عَنْهُم مَا كَسَبُوا شَيْئاً يک، ﴿وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ آن هم ﴿شَيْئاًاين دو، ﴿وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ اين پنجمين بار. ﴿هذَا هُدي وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذَابٌ اين ششمين بار ﴿مِن رِجْزٍ أَلِيمٌ. اين «رِجز» يک عذاب سخت و دردناکي است که در سوره مبارکه «بقره» به آن اشاره شده بود که فرمود از آسمان براي اينها رِجزي خدای سبحان نازل ميکند؛ آيه 59 سوره مبارکه «بقره» اين بود: ﴿فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنَا عَلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ، پس اين شش بار عذاب براي آن است که «کلام الله» براي اينها ثابت شد، «کلام رسول الله» که نقل «کلام الله» است براي اينها ثابت شد، گذشته از اينکه نپذيرفتند و گذشته از اينکه مسخره کردند، وحي الهي را اسباب بازي قرار دادند! «إتخاذ هُزُو» غير از ﴿يَسْتَهْزِؤُونَاست، به اين صورت درآمدند و اين هم يکبار و دوبار نبود: ﴿وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آيَاتِنَا شَيْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً، اگر ـ مَعَاذَالله ـ کسي به اين دام افتاد، اين تعبيرات ششگانه دامن‌گير او خواهد شد.

پرسش: تعبير به «علم در آيات ما» اينجا فقط همان صِرف فهميدن آيات است يا واقعاً علمی را پيدا می‌کنند؟

پاسخ: نه، واقعاً علم پيدا ميکنند، چون معجزه واقعاً براينها ثابت شد اينها برايشان کاملاً ثابت شد.

پرسش: اين راجع به بعضی‌هاست.

پاسخ: بعضی از اينها که کافر هستند، آنها که مؤمن بودند ثابت شد و ايمان آوردند که قبول کردند، براي آنها آيات رحمت نازل ميشود.

پرسش: مثل اينهايی که ﴿أُولئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾ را به همان حالت برقی که در انسان به وجود میآيد، ولی با علمش مبارزه می‌کند؛ مثلاً وقتی که من میدانم که اين پريز برق داره... .

پاسخ: يک وقت است که انسان ايمان نميآورد، اين يک مرحله از کفر است که گرفتار ميشود؛ يک وقت است که گذشته از اينکه ايمان نميآورد استهزاء ميکند؛ اما يک وقت گذشته از اينکه ايمان نمیآورند و استهزاء ميکند، آيات الهي را اسباب بازي قرار ميدهد! همان‌طوري که مؤمنين درجاتي دارند، کفّار هم درکاتي دارند، اين‌طور نيست که طبقات هفتگانه جهنم يکسان باشد، اينها «بَعْضُها دُون البَعْض» می‌باشند، درباره منافقين گفتند: ﴿إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ﴾.[25]

بنابراين يک وقت است که اصل کُفر است، يک وقت است که استهزاء است، يک وقت «إتخاذ هُزُو» است، يک وقتي اصرار بر اين کار است و يک وقت هم مستکبرانه است که همه اينها درکاتي يکي پس از ديگري دارد، «أَعَاذَنَا اللَّهُ ‏مِنْ شُرُور ِأَنْفُسِنَا»!

«وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِين»



[1]. حَواميم، نامِ گروهيِ سورههاي چهلم تا چهل و ششم قرآن کريم در ترتيب مصحف شريف مي‌باشد که با حروف مقطّعه «حم» (حاء، ميم) آغاز مي‌شوند. اين سوره‌ها به ترتيب عبارت‌اند از: «غافِر (مؤمن)، فُصِّلَت، شوري، زُخرُف، دُخان، جاثيه و احقاف». به مجموع اين سوره‌ها «ذوات حم» يا «آل حم» نيز گفتهاند. اين هفت سوره مکي‌ بوده و به همان ترتيب مصحف نازل شدهاند و حتي نزول آنها را نيز يکجا دانستهاند.

[2]. سوره حج، آيه61؛ سوره لقمان, آيه29؛ سوره فاطر، آيه13؛ سوره حديد، آيه6.

[3]. سوره زمر, آيه5.

[4]. سوره إسراء, آيه12.

[5]. سوره فرقان, آيه45.

[6]. سوره نور, آيه35.

[7]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص98.

[8]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص84.

[9]. سوره حديد، آيه17.

[10]. مفاتيح الغيب، ج‏17، ص194.

[11]. سوره انعام, آيه99.

[12]. سوره بقره، آيه6؛ سوره يس، آيه10.

[13]. سوره إنفال، آيه2.

[14]. سوره زمر، آيه23.

[15]. سوره أنفال، آيه17.

[16]. سوره نجم, آيات3 و 4.

[17]. سوره عبس, آيه15.

[18]. سوره بقره, آيه252.

[19]. سوره زخرف, آيه7.

[20]. سوره بقره, آيه206.

[21]. سوره انعام, آيه93.

[22]. سوره بقره, آيه101.

[23]. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏4، ص357؛ «و الوراء: الجهة التي يواريها عنك الشخص بظله من خلف أو قدام و من لابتداء الغاية».

[24]. سوره حاقّه, آيه29.

[25]. سوره نساء, آيه145.