دیگر اخبار
فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

اساس زندگی مشترک را دوستی عاقلانه و گذشت عطوفانه حفظ می‌كند

اساس زندگی مشترک را دوستی عاقلانه و گذشت عطوفانه حفظ می‌كند

فرازهایی از معارف امام جواد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف امام جواد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنگره مسلمانان آمریکا

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنگره مسلمانان آمریکا

ویژگی های معنوی و علمی امام رضا(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های معنوی و علمی امام رضا(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به جشنواره خلوت انس

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به جشنواره خلوت انس

پیام به چهارمین جشنواره علمی فرهنگی سیره امام رضا (علیه السلام)

پیام به چهارمین جشنواره علمی فرهنگی سیره امام رضا (علیه السلام)

دهه کرامت یعنی نشر فرشته خویی/ فرشته آن است که نه بیراهه می رود و نه راه کسی را می بندد

دهه کرامت یعنی نشر فرشته خویی/ فرشته آن است که نه بیراهه می رود و نه راه کسی را می بندد

تبیین شاخصه های وجودی و عظمت مقام حضرت معصومه(س)

تبیین شاخصه های وجودی و عظمت مقام حضرت معصومه(س)

شناسه : 27112329


سوره مبارک «تین» آیات 1 تا 8
Loading the player...

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ (1) وَ طُورِ سينينَ (2) وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمينِ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ (4) ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلينَ (5) إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ (6) فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ (7) أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمينَ (8)﴾.

سوره مبارکه‌اي که «علم بالغلبة» آن «تين» و گاهي در بعضي از تفسيرها با «واو» قسم ياد شده ﴿وَ التِّينِ﴾، اين ظاهراً در مکه نازل شد و صدر آن با چهار سوگند شروع مي‌شود. گرچه ظاهر تين و زيتون اين ميوه‌هاي پرمنفعت است؛ لکن تناسب امور چهارگانه به ذهن مي‌آيد که مقصود از تين و زيتون نه تنها خود اين دو ميوه نباشند و مقصود درخت‌هاي اين دو ميوه نباشند؛ مقصود آن بخش‌هايي از منطقه زمين‌اند آن کوهي که در اثر زيادي زيتون به نام زيتون نام‌گذاري مي‌شود در اثر زيادي تين به تين نام‌گذاري مي‌شود، تناسبي که با طور سينا و تناسبي که با شهر مکه دارند، اين اماکن اربعه مهد پرورش انبياي الهي است؛ هم مهد نزول آيات و حکَم الهي است هم مهد صعود مردان الهي. مکتب و معهدپروري در اين گونه از اماکن هست، اين تناسب‌ها ايجاد مي‌کند که منظوراز تين و زيتون خصوص اين دو ميوه  يا درخت‌هاي اين دو ميوه نباشد، گرچه آن قول هم قابل قبول است.

سوگندي که ذات اقدس الهي ياد مي‌کند معمولاً سوگند به بيّنه است نه در قبال بينه «کما تقدّم مراراً». در محاکم قضايي سوگند در مقابل بيّنه است، در محکمه قرآن کريم سوگند به بيّنه است وقتي در سوره مبارکه «يس» مي‌فرمايد: ﴿يس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ٭ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ﴾[1] سوگند به دليل است قسم به قرآن که معجزه است و دليل نبوت توست تو پيغمبر هستي؛ مثل اينکه کسي بگويد سوگند به اين آفتاب الآن روز است، اين سوگند در مقابل بيّنه نيست به خود بيّنه است. سوگندهاي قرآن کريم، گرچه آن سود را هم دارد، براي تثبيت گزارش محض باشد اين چنين نيست به برهان است. سوگند به اين مکان‌ها که توانست مردان الهي را بپروراند، اولاً؛ شاگرداني در کنار مائده و مأدبه اين مردان الهي رشد بکنند، ثانياً.

سوگند الهي به ساختار خلقت الهي است، يک؛ به نظارت مستقيم و ربوبيت مستقيم و مستمر الهي است، دو؛ و پاداش و کيفر مستقيم و مستمرّ احسن حکم الهي است، اين سه. انسان را ذات اقدس الهي به زيباترين وجه و غني و قوي‌ترين وجه خلق کرد چون ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾.[2] انسان اين توان را دارد که از فرود مُلک به فراز ملکوت عروج کند؛ منتها آن عروج نابغ برای وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است وگرنه «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ‏ المُؤْمِن»[3] است «إنَّ الْمُصَلِّي يُنَاجِي رَبَّهُ»[4] است با خداي خود در نماز مناجات مي‌کند گذشته از منادات. اول «يا الله» و «يا ربّ» است، بعد کم‌کم «ياء» و امثال «ياء» از حروف ندا ساقط مي‌شود با خدا گفتگو مي‌کند در حدّ نجوا: ﴿إِيِّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ﴾.[5]

ذات اقدس الهي آن خلقتي که در جهان انجام داد ﴿أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾[6] خلقتي که درباره انسان انجام داد ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ﴾، آن ربوبيتي که در کل نظام دارد آن ﴿أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾ که بازگشت آن به ربوبيت است که هم «کان»ی تامه را هم «کان»ی ناقصه را طرزي آفريد که ﴿ما تَري‏ في‏ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ﴾[7] هيچ فوتي در عالم نيست اختلاف، دليل نظم است که ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ﴾[8] گاهي ﴿يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ﴾[9] گاهي ﴿يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْل﴾[10] گاهي تابستان و بهار است گاهي پاييز و زمستان است که ﴿وَ قَدَّرَ فِيهَا اقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ[11] که اين فصول چهارگانه بايد باشد تا نظم زندگي جامعه از نظر اقتصاد و تأمين ارزاق و مانند آن تأمين بشود.

پس آنچه مربوط به جهان خلقت است احسن قوام است، آنچه مربوط به ساختار خلقت انسان است ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ است آنچه در تدبير عالم است که احسن قوام است. قول او هم مثل او احسن است. اگر او کتابي نازل مي‌کند اگر کلامي دارد، آن هم أحسن است ﴿وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَي اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً﴾[12] فرمود شما به دنبال احسن مکتب و مکتب احسن برويد، به دنبال قول احسن برويد به دنبال برهان احسن برويد. اينکه فرمود به دنبال احسن برويد، در بخش‌هايي از قرآن کريم به ما آموخت که شما قول‌ها را بررسي کنيد تتبّع کنيد، بشارت دادند به محققان و پژوهشگران که اينها اقوال و آرا و مکاتب را بررسي مي‌کنند ﴿فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ[13] اين يک اصل است. فرمود يک محقق پژوهشگر مکتب‌ها را ارزيابي، بررسي و تفحص مي‌کند ﴿فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ اين يک اصل کلي است. بعد صغري را هم مشخص کرد ﴿وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَي اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّني‏ مِنَ الْمُسْلِمينَ﴾. در بخش سوم از سخنان نوراني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) صريحاً اعلام کرد که ﴿أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلي بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني﴾[14] اين سه فصل را در کنار هم به عنوان احسن تنظيم کرد. فرمود مردان محقق و پژوهشگر کساني‌اند که ﴿فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ اينها تفحص مي‌کنند مکتب‌ها و آرا را و اقوال را، «أحسن الاقوال» را مي‌گيرند، اين در فصل اول. بعد فرمود کلام خدا مثل فعل خدا احسن است اگر او جهان را روي ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ و انسان را روي ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾، ربط انسان و جهان را روي ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ خلق کرد حرف او هم «أحسن الاقوال» است ﴿وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَي اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّني‏ مِنَ الْمُسْلِمينَ﴾ اين «أحسن الاقوال» را «أحسن الکتب» را خدا نازل کرده است و گفت. قول احسن از آنِ کسي است که فعل او احسن است. اگر فعل احسن بود قول احسن شد آن‌گاه در محکمه داوري هم «أحسن الحاکمين» و ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ است که در همين سوره مبارکه «تين»  آمده که اشاره مي‌شود.

بعد وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) هم همين بيان را منتقل مي‌کند اگر خدا فرمود ﴿وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَي اللَّهِ﴾، درباره پيغمبر آمده است که ﴿أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلي بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني﴾ يعني من مردم را به «أحسن الاقوال» دعوت مي‌کنم که اين «أحسن الاقوال» مفسر «أحسن الاحوال» است مفسر «أحسن الافعال» است تا انسان به احسن درجه نائل کند و آن قُرب الهي است پس هميشه سخن از احسن است. اما «أحسن الحاکمين» و ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ بودن چون منظور از اين حُسن، زيبايي ظاهري نيست احسن در حکمت نظري يعني اتقن. احسن در حکمت نظري يعني برهانش متقن‌تر است حُسن و زيبايي «کل شيء بحسبه»، حُسن يک فتوا در إتقان آن است، حُسن يک سخنراني در إتقان و إحکام آن است، حُسن يک مقاله يا مقالت در إتقان و برهاني و علمي بودن آن است، حُسن نظام در إتقان عِلّي و معلولي بودن آن است و مانند آن؛ لذا خدا وقتي ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ است، «أحسن الحاکمين» هم هست او ﴿خَيْرُ الْحَاكِمِينَ﴾[15] است، ﴿خَيْرُ الْفَاصِلِينَ﴾[16] است که در نوبت قبل مشخص شد.

حالا چطور ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ است؟ براي اينکه اقوال را که در بردارنده أحکام و حکَم است قوانين است فرائض است نوافل است بايدها و نبايدها است او آفريد. افعال را که بود و نبود است او آفريد. در نوبت قبل هم اشاره شد در حکمت نظري انسان مي‌شناسد مي‌فهمد که چه بود و چه نبود! خدا چه آفريد و چه نيافريد و چگونه آفريد! يعني بود و نبود که کار خداست در حکمت نظري انسان مي‌فهمد در حکمت عملي که بايد و نبايد است مي‌فهمد، خدا فرمود چه بايد و چه نبايد! هر دو به کار خدا برمي‌گردد؛ منتها براي ما يکي بود و نبود است يکي بايد و نبايد. اين بايد و نبايد هم فعل خداست آن بود و نبود هم فعل خداست، تفاوت حکمتين به لحاظ انسان است نه به لحاظ خدا. خدا کلام او فعل اوست حرف او فعل اوست «لَا بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ‏»[17] حرفي کلمه‌اي موجي که نيست قول خدا فعل خداست. بنابراين اگر در حکمت نظري گفته مي‌شود معيار تشخيص بود و نبود است و در حکمت عملي معيار بايد و نبايد است اين به لحاظ بشر است وگرنه آن بود و نبود را خدا ايجاد کرد با فعلش، اين بايد و نبايد را خدا ايجاد کرد با قولش، بعد از ارزيابي به اينکه «إنما قوله فعله». پس خدا دو نوع کار دارد: يک کار به بود و نبود برمي‌گردد که شناخت آن به حکمت نظري است، يک فعل به بايد و نبايد برمي‌گردد که حکمت عملي است؛ هم آن ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ است هم اين ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ است. آن‌گاه وقتي بشر را بر اساس ﴿أَحْسَنُ الْخالِقينَ﴾ به ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ خلق کرد، کتاب او و حکم او، فرائض او و نوافل او هم ﴿وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَي اللَّهِ﴾ است. پيغمبر او(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) که فرمود: ﴿أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلي بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني﴾ يعني من به «أحسن الاقوال» دعوت مي‌کنم به «أحسن المکاتب» دعوت مي‌کنم ذات اقدس الهي که ﴿بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ بَصِيرٌ﴾[18] است مي‌بيند که اين بشر نسبت به اين مکتب چه کرده است، او داور محض است، مصون از سهو و نسيان است چون علم است نه عليم.

بيان نوراني امام صادق به هشام اين است که او گفت خدا سميعِ عليم است، فرمود که «هَذِهِ صِفَةٌ يَشْتَرِكُ فِيهَا الْمَخْلُوقُون‏»، عرض کرد شما بفرماييد پس خدا چيست؟ فرمود: «هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِيهِ وَ حَيَاةٌ لَا مَوْتَ فِيهِ وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِيه‏»[19] اگر خدا علم است نسيان‌پذير نيست، علم با سهو و نسيان جمع نمي‌شود، علم با جهل جمع نمي‌شود ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾[20] پس نسيان، سهو، جهل و مانند آن نيست. جهالت عملي هم در بارگاه رفيع او راه ندارد، افعالي را که بشر انجام مي‌دهد در مشهد و مشهود خداست، مکتبي را که خودش نازل کرده است در مشهد و مشهود اوست آن‌گاه کار جوامع بشري را با مکتب و حرف‌هاي مکتب را با افعال جوامع بشري مي‌سنجد داوري مي‌کند يا به پاداش يا به کيفر لذا مي‌شود او ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾؛ کارهاي دنيا همين طور است کارهاي آخرت همين طور است. اگر نقص و سهو و نسيان در بارگاه رفيع او محال است، اگر ظلم در بارگاه رفيع او مستحيل است که اصلاً به صورت نفي جنس مي‌فرمايد: ﴿لا ظُلْمَ الْيَوْمَ﴾[21] اين «لا» لاي نفي جنس است يعني اصلاً ظلم نيست. در بخش‌هاي ديگر به صورت فعل ذکر مي‌کند که ﴿وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً﴾[22] او عدل محض است آن‌گاه مي‌شود ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾.

بنابراين درباره معاد نمي‌شود شبهه‌اي ايجاد کرد براي اينکه انسان يک موجود ابدي است روح هرگز نمي‌ميرد بدن هم کاملاً قابل تغيير و تبديل است، بدن‌سازي براي ذات اقدس الهي سهل است که دوباره زنده مي‌کند، اين هيچ محذوري ندارد. آن وقت انسان را با ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ آفريد يعني بهترين روش علمي را که به او داد يعني مطالب صحيح علمي که خطابردار نيست، يک؛ در درون او نهادينه کرده است، دو؛ آن را ميزبان خود قرار داد، سه؛ به اين ميزبان گفت مهماني را بپذير که با تو هماهنگ باشد، چهار؛ انسان را که نفسي است «في وحدتها کلّ القوي»[23] مسجود همه قرار داد، پنج؛ آن وقت داوري نهايي به عهده اوست. اگر عدل محض دارد داوري مي‌کند پس ﴿لا ظُلْمَ الْيَوْمَ﴾، اگر علم محض دارد داوري مي‌کند پس «لا سهو و لا نسيان و لا جهل»، لذا او مي‌شود ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾.

بنابراين اگر قول او «أحسن الاقوال» است و اگر فعل او «أحسن الافعال» است و اگر انساني که مسئول تطبيق فعل و قول است يعني فعل خود را با قول او هماهنگ کند به احسن وجه خلق شده است در نتيجه حکمي که مي‌کند «أحسن الحکم» است ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ است. منظور اين است که اين احکم بودن و احسن بودن در صدر و ساقه ربوبيت الهي ظهور دارد. شما جايي را نمي‌بينيد که کاري به خدا اسناد داده بشود قولي به خدا اسناد داده بشود داوري به خدا اسناد داده بشود مگر به «أحسن ما يمکن» و «أحسن ما يفرض» و قرآن کريم فرمود انسان اين کوشش را دارد و اين توان را دارد که به جاي بارگاه رفيع برسد، چرا؟ براي اينکه درست است که پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) عروج کرده است و کسي نه آن مقام را دارد و نه توقع آن را دارد، اما آن مقام اگر مقدور کسي نيست مورد تکليف هم نيست وگرنه مقامات فراواني هم مورد تکليف است هم مورد نيل شدن. در بخش‌هايي از سوره مبارکه «حج» فرمود در جاهليت قرباني مي‌کردند چون از خليل الهي(سلام الله عليه) شنيده بودند، اما نمي‌دانستند که قبولي قرآني به اين نيست که گوشت را به ديوار کعبه آويخته کنند و خون را به ديوار کعبه بمالند آيه آمد ﴿لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لكِن يَنَالُهُ التَّقْوَي مِنكُمْ﴾،[24] اگر آن قرباني طيّب و طاهر و حلال بود و شما «لله» ذبح کرديد يا نحر کرديد اين با تقوا شد، اين تقوا نه گوشت و خون، تقوا به خدا مي‌رسد، اين يک؛ تقوا ملکه انسان است وصف انسان است، اين دو؛ اگر وصف بالا مي‌رود موصوف يقيناً به همراه او بالا مي‌رود، بلکه موصوف اصل است و وصف تابع او، انسان بالا مي‌رود و تقوا به دنبال متقي. پس انسان مي‌تواند به بارگاهي برسد که ذات اقدس الهي در سوره «حج» مي‌فرمايد: ﴿لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لكِن يَنَالُهُ التَّقْوَي مِنكُمْ﴾.

اگر در بخش‌هاي ديگر فرمود: ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه‏﴾[25] گرچه اين کلِم را به معناي نفس هم معنا کردند؛ ولي «علي أي حال» اگر عقيده طيّب صاعد است و اگر خُلق طيّب و کريم صاعد است يقيناً معتقد هم صاعد، متخلّق هم صاعد است؛ پس مي‌شود ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ﴾، «إليه يصعد الانسان الطيب»، «إليه يصعد المحقق الطيب»، «إليه يصعد العبد الطيب»، اين کار خداست و خدا که ﴿أَحْسَنُ الْخالِقينَ﴾ است مي‌خواهد ما را به «أحسن المخلوقين» شدن برساند. فرمود عمداً عده‌اي بيراهه رفتند، ما به اينها سکّوي پرواز داديم، اينها از اين سکوي پرواز به جاي اينکه بالا بروند افتادند، ما به آنها حبل متين داديم گفتيم: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً﴾[26] اينها حبل را به جاي اينکه بگيرند و بالا بروند متأسفانه از اين حبل سوء استفاده کردند اين را به درون چاه انداختند، با همين طناب به درون چاه رفتند، با دين مبارزه کردند با دستور الهي مبارزه کردند با اخلاق الهي مبارزه کردند به درون چاه رفتند. آنها چون بر خلاف اين دين عمل کردند به ﴿أَسْفَلَ سافِلينَ﴾ رفتند. گروه ديگر چون اين طناب و حبل را متين گرفتند و بالا آمدند به ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ رسيدند، ﴿فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ﴾ رسيدند اين راه است. خدا به اين اماکن پربرکت پيغبمرپرور، نبوت‌پرور رسالت‌پرور، ولايت‌پرور، امامت‌پرور اين سرزميني که مردان الهي مي‌پروراند به اين سرزمين سوگند ياد کرد که انسان اين توان را دارد.

بنابراين تطبيق افعال بر اقوالِ خود خدا، تطبيق اقوالِ خدا بر افعال و مسئوليت مردم اين عادلانه است حکيمانه است محقّقانه است و نسيان‌پذر نيست خلاف‌پذير نيست ظلم‌پذير نيست و مانند آن؛ فرض ندارد حکمي از اين بالاتر و همتاي او، لذا او ﴿أَحْسَنُ الْخالِقينَ﴾ است، ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ است. فرمود ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ﴾ اين را درباره فرشته‌ها که نفرمود؛ درست است که فرشته برابر آيات سوره «انبياء» ﴿بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ﴾؛[27] اما آن فرشته وسيله گناه و مانند آن را ندارد او يک بُعدي است. انساني که طرفه معجوني است مي‌تواند ميل اين کند، مي‌تواند ميل آن کند؛ اين اگر تعديل کند و ميل آن نکند که ميل کاذب است ميل صفا و وفا کند مي‌شود ﴿لكِن يَنَالُهُ التَّقْوَي مِنكُمْ﴾، مي‌شود ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه‏﴾ با اينکه همه جا هست «الدَّانِي فِي عُلُوِّهِ وَ الْعَالِي فِي دُنُوِّه‏»[28] انسان به جايي مي‌رسد که «الْعَالِي فِي دُنُوِّه‏» در عين حال که ﴿مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾ هست از اين ﴿مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾ پرواز مي‌کند به ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ﴾ پس مي‌شود پرواز کرد، داور هم ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ است. در بحث‌هاي قبل هم داشتيم که هرگز در قرآن کريم يا در روايات نيامده است که «إن مع اليسر عسرا» نفرمود با هر آساني يک دشواري است فرمود با هر دشواري يک آساني است خيلي از آساني‌ها است که در آن دشواري نيست. اگر گفته شد آساني بيش از دشواري است تنها به اين نيست که «الف و لام» آن، «الف و لام» عهد است يا «الف و لام» عهد نيست، فرق است بين معرفه و نکره تا جُرجاني اشکال کند يا بعضي‌ها بپذيرند بعضي‌ها هم نقد کنند! بلکه اين معيّت يک جانبه است هر جا دشواري هست آساني هست، اما هر جا آساني هست که دشواري نيامده است؛ ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً﴾، در هيچ جا نيامده «إن مع اليسر عسرا» هر جا آساني هست دشواري هم هست نخير! خيلي از جاهاست که آساني هست و دشواري نيست ﴿وَ نُيَسِّرُكَ لِلْيُسْري﴾[29] هم اين چنين است؛ بعد به خيلي‌ها هم وعده داد که اگر کسي اين کارها را انجام بدهد ﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَي[30] آن مقامات برتر تيسير امور برای انبيا است اين درست است ﴿يَسِّرْ لي‏ أَمْري﴾ از آنِ کليم الهي است يا بالاتر از آن ﴿وَ نُيَسِّرُكَ لِلْيُسْري﴾ درباره پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است، اما وعده‌هاي الهي هم هست که «أمّا من کان کذا و کذا و کذا» ﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْري﴾. غرض اين است که هر جا دشواري هست آساني هم هست اما هر جا آساني هست هيچ جا دليل نداريم که دشواري هم هست، ممکن است آساني محض باشد و اين خداست.

اين را هم براساس ﴿أَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ بودن، ﴿خَيْرُ الْفَاصِلِينَ﴾ بودن تنظيم کرده است. بنابراين عصاره اين سوره اين است که سوگند به اين اماکن يا سوگند به اين ميوه‌ها يا سوگند به اين اشجار که همه اينها مي‌تواند راه صحيح باشد؛ ولي به نظر مي‌رسد که اين اماکن پيغمبرپرور و مهد نبوت و امامت و رهبري و مانند آن، خدا به اينها سوگند ياد مي‌کند و از عهد خليل الهي اين را شهر امين قرار داده است. آن وقتي که شهر نبود خليل الهي عرض کرد: ﴿رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً﴾[31] که نکره است بلدي نبود، فرمود دو کار بکن خدايا! اين وادي غير ذي زرع را شهر قرار بده! بعد از اينکه شهر قرار دادي، آمِن قرار بده؛ ﴿رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً﴾ که نکره است ﴿آمِناً﴾. بعد از اينکه شهر شد عرض کرد: ﴿رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً﴾. ذات اقدس الهي هم بعدها سوگند به اين بلد امين ياد کرد، بعد فرمود ما اين را شهر امن قرار داديم مهد نبوت قرار داديم حرم امن قرار داديم و مانند آن. اين کارها را ذات اقدس الهي کرده براي اينکه انسان پرواز کند و مي‌تواند.

تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک ٭٭٭ برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس[32]

فرمود: ﴿خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ﴾، بعد در اثر اينکه ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا[33] اغراض و غرائز را روي اين فطرت ريخت و اين را زنده به گور کرد و دفن کرده است و صداي فطرت را کسي نمي‌شنود اين به ﴿أَسْفَلَ سافِلينَ﴾ رسيده است؛ هم در دنيا به نازل‌ترين درجه هستي رسيده است هم در آخرت گرفتار دوزخ خواهد بود. اما مردان الهي هم در دنيا ﴿يَنَالُهُ التَّقْوَي﴾ نصيبشان شد، ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِبُ﴾ نصيبشان شد، «إنَّ الْمُصَلِّي يُنَاجِي رَبَّهُ» نصيبشان شد، «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ‏ المُؤْمِن» نصيبشان شد، «أَنَا عِنْدَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُم‏»[34] نصيبشان شد که انسان بتواند ميزبان الهي باشد. در پايان هم چه حسابرسي خدا در دنيا چه حسابرسي او در آخرت ﴿أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمينَ﴾ است که اميدواريم ذات اقدس الهي اين توفيق را به همگان مرحمت کند که از تقوا محصولي بهتر نيست متقي بشوند، از کلمات طيّب و عاليه بهره بگيرند صعود کنند تا ـ إن‌شاءالله ـ به بارگاهي برسند که هيچ کسي در آن بارگاه احساس خطر نمي‌کند.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. سوره يس، آيات1 ـ 3.

[2]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[3]. سفينة البحار، ج‏2، ص268.

[4]. ر. ک: من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص210؛ «الْمُصَلِّي مَنْ يُنَاجِي مَا انْفَتَل».

[5]. سوره حمد، آيه5.

[6]. سوره سجده، آيه7.

[7]. سوره ملک، آيه3.

[8]. سوره إسراء، آيه12.

[9]. سوره حج، آيه61؛ سوره لقمان, آيه29؛ سوره فاطر، آيه13؛ سوره حديد، آيه6.

[10]. سوره سجده، آيه1.

[11]. سوره فصلت، آيه10.

[12]. سوره فصلت، آيه33.

[13]. سوره زمر، آيه18.

[14]. سوره يوسف، آيه108.

[15]. سوره اعراف, آيه87.

[16]. سوره انعام, آيه57.

[17]. نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه186.

[18]. سوره ملک, آيه19.

[19]. التوحيد(للصدوق)، ص146.

[20]. سوره مريم، آيه64.

[21]. سوره غافر، آيه17.

[22]. سوره کهف، آيه49.

[23]. شرح المنظومة، ج‏۵، ص۱۸۰.

[24]. سوره حج, آيه37.

[25]. سوره فاطر، آيه11.

[26]. سوره آل عمران، آيه103.

[27]. سوره أنبياء، آيات26 و 27.

[28]. الصحيفة السجادية، دعاي47.

[29]. سوره أعلی، آيه8.

[30]. سوره ليل، آيه7.

[31]. سوره بقره، آيه126.

[32]. سنايی، قصايد، قصيده90.

[33]. سوره شمس، آيه10.

[34]. ر.ك: الدعوات (راوندي), ص120; منية المريد, ص123.