دیگر اخبار
فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

شناسه : 15647190


سوره مبارکه «تحریم»، آیات 9 تا 12
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ (9) ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلينَ (10) وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لي‏ عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّني‏ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّني‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (11) وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتي‏ أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فيهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتينَ (12)﴾

سوره مبارکه «تحريم» که در مدينه نازل شد و بخشي از احکام فقهي را در بر داشت، قسمت مهم مطالب فقهي‌اش گذشت. اما يکي دو تا سؤال براي بعضي آقايان مانده است و آن اينکه اين جريان يميني که وجود مبارک حضرت ياد کرد آيا با عصمتشان سازگار است يا سازگار نيست؟ چگونه اين يمين را بايد کفّاره بدهند يا ندهند، اين يک مسئله. مطلب دوم هم که سؤال شده درباره بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است که «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّه‏(صلي الله عليه و آله و سلم)».[1]

 اما درباره آن سوگندي که وجود مبارک حضرت ياد کرد مبسوطاً بحث شد که فقه سه عصر مطرح شد؛ يعني فقه عصر شيخ مفيد از مقنعه ايشان عبارت‌هايي خوانده شد. عصر مياني که مربوط به محقّق است از عبارت‌هاي شرائع خوانده شد. عصر متأخّر که صاحب جواهر است فرمايش ايشان خوانده شد که اين يمين، يميني نيست که کفّاره داشته باشد، براي اينکه چيزي که مرجوح است براي آدم و هيچ فايده دنيايي و اخروي ندارد، آدم چرا براي خودش يک بار زائدي را تحميل بکند. اين يميني نبود که کفّاره داشته باشد و عملش خلاف باشد. فرمايش مرحوم مفيد در مقنعه اين طور بود، فرمايش محقق در شرايع اين طور بود، فرمايش مرحوم صاحب جواهر در جواهر اين طور بود؛ لذا در قرآن کريم فرمود اين را باز کن، نه حنث کردي کفّاره بده.

تعبيرات قرآن کريم هم در اين زمينه‌ها يکسان نيست، آنجا که حکم در اختيار خود پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است مي‌فرمايد: ﴿قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ﴾. آنجا که حکم تکليفي است مي‌فرمايد: ﴿فَرَضَ عَلَيْكَ﴾. در آيه دو همين سوره «تحريم» مي‌فرمايد: ﴿قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ﴾، مشابه اين تعبير در سوره مبارکه «احزاب» هم به اين صورت آمده است که آيه 38 سوره «احزاب» است: ﴿ما كانَ عَلَي النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ﴾، اما در بخش‌هايي که الزامي است؛ نظير آيه 85 سوره مبارکه «قصص» فرمود: ﴿إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ﴾.

«فتحصّل أن في القرآن فرضين»: يکي «فرضٌ للنّبي»؛ ديگری «فرضٌ علي النّبي». آنجا که «فرضٌ للنّبي» است در اختيار اوست؛ يعني باز کن، محذوري ندارد. آنجا که «فرض علي النّبي» است و «علي المسلمين» است اين تکليف خداست. در آيه سوره «تحريم» فرمود اين را «فرض لکم» است؛ يعني باز کنيد و مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله تعالي عليه) که آن روز همه اين بحث‌ها را تقريباً خوانديم، ايشان چندين روايت نقل مي‌کند؛ يعني در جلد 35 صفحه 272 اين روايت را نقل مي‌کند که «كُلُّ يَمِينٍ حَلَفَ عَلَيْهَا أَنْ لَا يَفْعَلَهَا مِمَّا لَهُ فِيهِ مَنْفَعَةٌ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ فَلَا كَفَّارَةَ عَلَيْه». روايت بعدي که نقل مي‌کند و استدلال مي‌کند حُمران به امام باقر(سلام الله عليه) و امام صادق(سلام الله عليه) مي‌گويد من گفتم: «الْيَمِينُ الَّتِي تَلْزَمُنِي فِيهَا الْكَفَّارَةُ» اين کدام يمين است؟ «فقالا مَا حَلَفْتَ عَلَيْهِ مِمَّا لِلَّهِ فِيهِ طَاعَةٌ أَنْ تَفْعَلَهُ فَلَمْ تَفْعَلْهُ فَعَلَيْكَ فِيهِ الْكَفَّارَةُ وَ مَا حَلَفْتَ عَلَيْهِ مِمَّا لِلَّهِ فِيهِ الْمَعْصِيَةُ فَكَفَّارَتُهُ تَرْكُهُ وَ مَا لَمْ يَكُنْ فِيهِ مَعْصِيَةٌ وَ لَا طَاعَةٌ فَلَيْسَ هُوَ بِشَيْ‏ءٍ»، اينها را در همين بحث تحريم وجود مبارک پيغمبر نقل مي‌کند اين روايات را. بعد از اينکه اين بحث‌ها را تتميم کردند، در صفحه 274 محمد عطار مي‌گويد با امام باقر(سلام الله عليه) مسافرتي کردم به مکه و ديدم که حضرت سوگند ياد کرد که اين غلامش را تنبيه بکند: «سَافَرْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ ع إِلَی مَكَّةَ فَأَمَرَ غُلَامَهُ بِشَيْ‏ءٍ فَخَالَفَهُ إِلَی غَيْرِهِ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ اللَّهِ لَأَضْرِبَنَّكَ يَا غُلَامُ»؛ محمد عطار مي‌گويد من ديدم او کاري با غلام نداشت. «فَلَمْ أَرَهُ ضَرَبَهُ»؛ او را نزد. «فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّكَ حَلَفْتَ لَتَضْرِبَنَّ غُلَامَكَ فَلَمْ أَرَكَ ضَرَبْتَهُ فَقَالَ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: ﴿وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوی﴾‏»؛ گفت اين در اختيار من است، اين فرض «لي» است نه فرض «عليّ» نمي‌کنم! پس معلوم مي‌شود که آدم دو نحوه يمين دارد.

پرسش: اگر يک شخص عادی هم اين کار را انجام دهد ... ؟

پاسخ: بله درست است عيب ندارد، چون اينها جزء «خصائص النبي» که نيست. اگر پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) بود جزء خصائص نبي بود؛ اما امام که خصيصه‌اي ندارد. محمد عطار مي‌گويد من به حضرت گفتم شما قسم خوردي، چرا نزدي؟ فرمود: «أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: ﴿وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوی﴾»‏؛ اين در اختيار من گذاشت، اين «فرض الله لنا» است، نه «فرض الله علينا»! اين «لام» و «علي» را که در دو سوره سخن از «لام» است، در بخشي از سُور سخن از «علي» است همين را براي فرق گذاشتند. چرا گفتند بايد اديبانه وارد قرآن بشويد؟ استدلال آن آيه اين است. «مضافاً الي قوله تعالي تعالي: ﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغي‏ مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ ٭ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ﴾»، اين در اختيار شماست، چرا خودت را به زحمت انداختي؟ «و الي الاتفاق الاصحاب ظاهراً».

بنابراين هيچ محذوري در اين نيست که حضرت حق مسلّم او بود که انجام ندهد و انجام نداد. طلبه‌اي که وارد اين بحث مي‌شود حداقل بايد چند سالي درس خارج خوانده باشد.

مطلب ديگر درباره آن «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّه‏» است. اين «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ» را مرحوم سيد رضي در نهج البلاغه نقل کرد ديگران هم شرح کردند و حکيم ابن ميثم هم نقل کرد. يک ذيل دارد و آن اين است که «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّه فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَي الْعَدُوِّ مِنْه‏‏»؛ يعني همه ما يک طرف مي‌رفتيم، هيچ کس به اندازه پيغمبر نزديک دشمن نبود. ما قدري فاصله مي‌گرفتيم ذيل حديث اين است. اين را در نهج البلاغه است: «فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَي الْعَدُوِّ مِنْه‏‏»، اين ده‌ها بار گفته شد که ائمه(عليهم السلام) دو مقام دارند: يک مقام نورانيت است که اينها يک حقيقت هستند. به لحاظ آن مقام، «نفسي» درست است، «عَلِيٌ‏ مِنِّي‏ وَ أَنَا مِنْ عَلِي‏»[2] هم بيش از آنچه درباره حضرت سيدالشّهداء ذکر شده است وارد شد، اين برای آن.

در آن مقام، هنوز آسمان خلق نشده، زمين خلق نشده، اينها صادر اوّل هستند. اين زيارت نوراني «جامعه کبيره» که «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِم‏»[3] برای آن مرتبه است؛ اما حالا که آمده در عالم خلق، ﴿بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ شد، در قوس صعود دارند بالا مي‌روند، اينجا جاي ﴿أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوي﴾ است، ﴿عائِلاً فَأَغْنى﴾ است، ﴿ضَالاًّ فَهَدي﴾ است، ﴿مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَ لاَ الْإِيمَانُ﴾. در اين بخش قوس صعود که بخش کثرت است يکي امام مي‌شود يکي پيغمبر مي‌شود. آن بيان نوراني حضرت امير که وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) در آن آخرين مراحل، زير گوش شما چه فرمود؟ و شما چه شنيديد در آن اواخر؟ فرمود درِ علم به روي من باز کرد که «فُتِحَ لِي مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ»؛ آن روز کلمه ميليون مطرح نبود. مي‌گفتند: «ألفّ ألف». اين «ألف، ألف»؛ يعني يک ميليون. يک ميليون مطلب را وجود مبارک حضرت امير از استادش ياد مي‌گيرد. در اينجا ذات اقدس الهي او را منصور به رعب کرد. او را سنگر قرار داد. الآن اگر گفتند وقتي آژير خطر را شنيديد برويد در سنگر، اين شجاعت نيست که آدم وسط خيابان بايستد بگويد من ترسو نيستم. چرا آدم عمداً خودش را کنار خطر بيندازد؟ اين را خدا سنگر قرار داد، فرمود: «نُصِرْتُ بِالرُّعْبِ»، همه از من مي‌ترسند. اين من منصور به رعب هستم، «نُصِرْتُ بِالرُّعْبِ» براي همه هست؛ اما به برکت پيغمبر. اين مقام حضرت امير را پايين نمي‌آورد. اين مقام حضرت امير را در مقام امامت نگه مي‌دارد؛ اما همين حضرت امير که خودش فرمود خدا مرحوم مجلسي را غريق رحمت کند! کليني در کافي نقل کرد مرحوم مجلسي هم آورد که «مَا لِلَّهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي»؛[4] از من آيتي بزرگ‌تر خدا خلق نکرد. اين برای کدام مقام است؟ آن مقامي که اينها يکي هستند. «مَا لِلَّهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي»؛ از من بزرگ‌تر خدا آيتي خلق نکرد. اين برای همان مقام واحد است؛ اما در مقام قوس صعود مي‌گويد هزار مطلب را وجود مبارک پيغمبر به من ياد داد که «ينفتح» از اين باب «ألف باب» و «فُتِحَ لِي مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ»، آن روز که ميليون مطرح نبود «ألف، ألف» مي‌گفتند يعني يک ميليون مطلب را بزرگان ما شيخنا الاستاد مرحوم علامه شعراني(رضوان الله تعالي عليه) در شرح اصول کافي مرحوم ملاصالح مازندراني که داماد مرحوم مجلسي است جلد اوّل و دوم و هشتم کافي را شرح کرده است در دوازده جلد، ايشان تعليقه‌اي دارد تصحيحي دارد حاشيه‌اي دارد. ايشان توجيه مي‌کند که بعضي از قواعد عامه، رياضي و غير رياضي ممکن است که چندين مسئله از آن استفاده بشود. نام مبارک اين خطبه را هم مي‌برند آنجا که مرحوم ملاصالح شرح مي‌کنند.

غرض اين است که حساب قوس نزول که از بالا مي‌آيند قبل از خلقت آسمان و زمين است و اينها يک نور هستند، با قوس صعود که دارند مي‌روند عالم کثرت است يکي امام است يکي پيغمبر است يکي استاد است يکي شاگرد است، يکي منصور به رعب است، يکي منتصر به اين منصور است، اين مرزها بايد از هم جدا بشود. آن وقت هم مقامات اينها محفوظ است، هم آن بخش «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِم‏»[5] محفوظ است، هم اينجا که يکي امام است و ديگري پيغمبر محفوظ است.

پرسش: از قوس صعود کسی میتواند بالاتر برود؟

پاسخ: از اينها نه، هر چه که باشد شاگرد اينهاست.

پرسش: اگر آيه مباهله در قوس صعود مفيد نيست، پس چرا علما به آن استدلال میکنند بر تعيين جانشينی حضرت؟

پاسخ: بله درست است به لحاظ قوس صعود، چون نورند. ما چرا به «عَلِيٌ‏ مِنِّي‏ وَ أَنَا مِنْ عَلِي‏» تمسک مي‌کنيم؟ براي اينکه اينها مي‌گويند ما از آنجا آمديم و اين مقام هم از آنجا به ما داده شد، ما که کسب نکرديم. ما اگر در جايي کسب کرده باشيم، بله؛ اما همه ما اين طور هستيم؛ منتها يکي بيشتر يکي کمتر. همه ما نگاران مکتب نرفته‌ايم. گوشه‌اي از اينها را وجود مبارک سجاد به زينب(سلام الله عليهما) فرمود: «أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ»[6] همه‌ اينها اين طور هستند؛ منتها حضرت زينب در مرتبه نازل‌تر است. آنجا به لحاظ آنجا دارند حرف مي‌زنند، مي‌فرمايد ما که مقام را از اينجا کسب نکرديم، ما که از مردم رأي نمي‌گيريم، ما يعني بنده، اصرارمان اين است که اين دعاي «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي»،[7] در غالب نماز‌ها و تعقيبات خوانده بشود، براي اينکه دعاي علمي است. ما بايد بدانيم عالم شدن، فاضل شدن معصيت کبيره نيست! از دانشمند شدن اين قدر فرار نکنيم! اين دعاهايي که خدايا پدر مرا بيامرز، مادر مرا بيامرز، به من روزي بده، اين دعاهاي عادي است؛ اما اين دعايي که زراره مي‌گويد من عصر غيبت را درک کردم چه بخوانم؟ حضرت فرمود اگر بخواهي در عصر غيبت نجات پيدا کني اين دعا را بخوان: «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ»، برهان فلسفي در آن است. «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ»، اين دعا بحث فلسفي عميق علمي دارد فرق مي‌گذارد بين سقيفه و غدير. سقيفه مي‌گويد هر کس مردم او را انتخاب کردند او مي‌شود امام. اين دعايي که به زراره آموخت فرمود هر کسی خدا گفت او مي‌شود امام، براي اينکه امام خليفه رسول است، رسول خليفه الله است، خليفة الله است نه وکيل مردم، تا مردم رأي بدهند. اگر پيغمبر خليفة الله هست، آدم مستخلف عنه را نشناسد خليفه را هم نمي‌شناسد. اگر امام خليفة الرسول است نه وکيل الرعايا، نه منتخب سقيفه، کسي رسالت را و رسول را نشناسد امام را نمي‌شناسد. اين برهان يعني برهان! «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ»، دليل است. شما در دعاها هيچ جا ديديد که خدايا پدر مرا بيامرز اگر نيامرزي چه مي‌شود؟! دعا يعني خواستن و گدايي. اما اين برهان فلسفي است که امامت جانشين رسالت است، خلافت است نه وکالت تا مردم رأي بدهند و نبوت خلافتِ الله است، نه وکالت تا مردم رأي بدهند. «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ»، من اگر تو را نشناسم جانشين تو را نمي‌شناسم. من اگر پيغمبر تو را نشناسم جانشين پيغمبر را نمي‌شناسم. من تابع غديرم نه سقيفه. حضرت برهان اقامه کرد يک وقت به دليل نقلي که مي‌گويند وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) دستش را گرفت در حضور همه گفت: «مَنْ‏ كُنْتُ‏ مَوْلَاهُ‏ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ»، اين با نقل ثابت مي‌شود. يک وقت برهان عقلي است که به زراره مي‌گويد بفهم که امام جانشين پيغمبر است و پيغمبر جانشين الله است. تو اگر مستخلف عنه را نشناسي خليفه را نمي‌شناسي. تو اگر نبوت را، رسالت را، وحي را نشناسي امام را نمي‌شناسي. در قوس نزول از اين راه مي‌گويند. حالا وقتي مي‌خواهند دليل اقامه کنند مي‌گويند چون ما بالا باهم آمديم اينجا اين يکي بايد جانشين من باشد.

بنابراين همه مرزها بايد از هم جدا باشد. آيه نُه فرمود: ﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ﴾، چون بحث از اينها بوي نفاق مي‌داد، فرمود بعضي‌ها سپر دستشان است. بعضي سپر آهني دستشان است در ميدان جنگ است، ﴿جاهِدِ الْكُفَّارَ﴾. بعضي دستکش حريري روي فلز است همين از اينجا درآمده، اين دستکش قرآن دارد، اين دستکش روايت دارد، اين منافق، ايمان را به دست کشيده، يک دستکش ايماني دارد که اين سوگندي که ياد مي‌کنند ايماني که دارند قرآني که به سر مي‌گذارند، اين سپرشان است. با اين کفار جنگ نرم بکن! فرهنگي، سياسي، اجتماعي. اما با آن کفّار جنگ نظامي بکن. ﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ﴾ با دو گروه بايد بجنگي، اين جهاد نه استعمال لفظ در اکثر از معناست، در آن معناي جامع به کار رفته. ﴿جاهِدِ الْكُفَّارَ﴾ در ميدان جنگ. ﴿وَ الْمُنافِقينَ﴾ در ميدان سياست و اجتماع و فرهنگ. با منافقين چگونه بايد کار بکنيد؟ با منافقين جهاد بکن، چگونه جهاد کنيم؟ اينها که در مدينه‌اند پشت سر تو دارند نماز مي‌خوانند! فرمود اينها يک دستکش حريري کشيدند روي آن فلز. اينها که در سوره مبارکه «منافقون» آمده است فرمود: ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾؛ اينها پشت سر هم قسم مي‌خورند. اين قَسم اينها اين نماز شب اينها اين قرآن به سر گرفتن اينها اين سپرشان است. اين محاسن گذاشتن اينها، اين لباس پوشيدنشان آن کذا و کذا، اين انگشتر گرفتنشان، در آن دهه شصت مي‌دانيد که چه مي‌گفتند! مي‌گفتند يک ته ريشي بگذار و انگشتري دست بکن، اين پيراهنت را داخل شلوار نگذار، روي شلوار بگذار، راحت زندگي کن، اين کار اينها بود. فرمود اين سپر است براي اينها تو بايد بفهمي. به ما چه فرمود؟ فرمود: ﴿وَ لْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً﴾،[8] نگفت «اغلظوا عليهم». اگر به ما مي‌فرمود: «اغلظوا عليهم» ما تکليفي ديگر داشتيم. امر غايب يعني امر غايب، حتماً بايد از شما بترسند. امر غايب مخاطب آنها هستند، آنها که اطاعت نمي‌کنند! اينکه میگوييم اديب يعني اديب! تا آدم بر ادبيات مسلّط نباشد قرآن روزي او نمي‌شود. اينجا امر غايب است؛ يعني حتماً بايد از شما بترسند. حتماً، او که امر حاضرش را گوش نمي‌دهد، چه رسد به امر غايب. يعني مرد باش که از تو بترسند. الآن ما در روضه‌خواني‌ها در کربلا عمر سعد ملعون را مي‌بينيم. قدري جلوتر ابن زياد را هم مي‌بينيم؛ اما کمتر کسي فکر مي‌کند که اتاق فرمان جنگ شام، اين سرجون مسيحي چه کار مي‌کرد؟ اين در روضه‌خواني‌هاي ما مطرح نيست. اينکه الآن مي‌گويند استکبار، صيهونيست، استکبار، صهيونيست، يک حرف طلايي است، چون از آنجا اتاق فرمان مي‌آيد، اينها که عمله‌ هستند. اين سرجون مسيحي در اتاق فکر جنگ شام چه کار مي‌کرد؟ ما فقط کربلايمان عمرسعد (عليه اللعنة) را مي‌شناسيم، در کوفه ابن زياد(عليه اللعنة) را مي‌شناسيم. هيچ فکر کرديم که اعضاي اتاق جنگ شام چند نفر بودند و چه کساني بودند؟

فرمود حتماً بايد از شما بترسند. اين امر غايب وقتي مأمور امتثال نمي‌کند، به مخاطب مي‌گويد طرزي زندگي کن که از تو هراس ببرند. اين موشک را حتماً داشته باش. اين کلاهت را محکم بگير. مرزهايت را کاملاً حفظ بکن. تو که قصد حمله نداري، ما که به هيچ کشوري حمله نکرديم؛ اما طرزي زندگي کن که اينها نفوذ نکنند: ﴿وَ لْيَجِدُوا﴾، اين امر غايب را خطاب مي‌کند به مسلمان‌ها که «و ليکتب بينکم» مسلمان چه امر حاضر، چه امر غايب هر دو مفيد وجوب است. «و ليکتب کذا، و ليأمر کذا، و ليصل کذا». امر چه غايب چه حاضر مفيد وجوب است. وقتي که شخص مأمور اصلاً اعتقاد ندارد، مخاطب چه امر حاضر باشد چه امر غايب باشد اعتنا نمي‌کند.

اينکه مي‌فرمايد حتماً بايد از شما بترسند، يعني حتماً موشک خود را تقويت کن که او حساب ببرد، حمله نکند، همين! ﴿وَ لْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً﴾، حتماً بايد از هواي ايران و فضاي ايران بترسند، همين! شما که قصد حمله نداري، اين معنايش اين است. به پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) آن طور دستور داد، به ما اين طور دستور مي‌دهد. اين روضه براي ما نور است. ديگر از اين روضه و عزاداري‌ها بهتر چه داريم؟ اما از کربلا تا کوفه بايد برويم؛ اما از کوفه تا شام هم بايد برويم. نه فقط اُسرا را ببريم بايد بررسي کنيم چند نفر در اتاق جنگ شام بودند؟ چه کسي دستور مي‌داد؟ اين طور کشتار يک دستور حسابي مي‌خواهد. وجود مبارک سيدالشّهداء اصرار کرد فرمود نه مشکل سياسي داريد با من، نه مشکل نظامي داريد با من، نه من بدعتي گذاشتم، نه مشکل اخلاقي دارم، هيچ چيزي. «فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ‏ دَمِي‏»؟[9] کسي بايد باشد که خدانشناس باشد و فرمان جنگ بدهد. حتماً بر مقتل‌شناسان لازم است که اعضاي اتاق جنگ شام را بررسي کنند الآن محل ابتلايمان است. اينکه وجود مبارک سيد الشهداء(صلوات الله عليه) شرکت کرد اين عصاره است براي همه ما، الآن هم محل ابتلاي روزانه ماست که فلان کس چه کار مي‌کند فلان کس چه کار مي‌کند، فلان کس تحريم مي‌کند، فلان کس میخرد، فلان کس نمیخرد، اين اتاق جنگ هميشه باز است. فرمود طرزي زندگي کنيد که هيچ کس در شما طمع نکند. اين وظيفه ماست: ﴿وَ لْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً﴾، تمام مرزهايتان بايد پر موشک باشد. تمام مرزهايتان بايد با نيروهاي مسلّح باشد، همين! شما که قصد حمله نداريد به لطف الهي، تاريخ هم نشان داد، تجربه هم نشان داد. ما بارها در جمع خواص به اين مسئولين گفتيم ما يک فردوسي کم داريم. کاري که ايران کرد احدي در اين هفت ميليارد بشر روي زمين نکردند. نه تنها ما در جنگ نباختيم، از اين جنگ‌ها هست. البته پيروز شديم؛ اما يک مردانگي ايران کرد که ديگران اين مردانگي را نداشتند و ندارند. ما يک فردوسي که از حکماي بزرگ شيعه است گفت:

که من شهر علمم عليّم دَر ست ٭٭٭ درست اين سخن قول پيغمبرست[10]

مگر آن روز غير از فردوسي اين حرف را مي‌زد به او مجال مي‌دادند؟! سرش رفته بود. فردوسي بود که ماند در برابر آن حرف‌ها. آن روز حکومت مگر نام مبارک حضرت امير را کسي‌ مي‌توانست ببرد؟ اين بود که به خودش اجازه داد و گفت و ماند:

که من شهر علمم عليّم دَر ست ٭٭٭ درست اين سخن قول پيغمبرست

ده سال جنگ بود؛ دو سال که فقط خورد بود، هشت سال زد و خورد بود. اين دو سال اوّل فقط ما مي‌خورديم. خلق ترکمن شروع کردند اسلحه بستند و گلوله بستند و سنگر کشيدند عده‌اي رفتند حلّ کردند. بعد کردستان شروع شد، بعد خلق مسلمان شروع شد، بعد خلق عرب شروع شد اين وسط‌ها جنگ فقط خورد بود. آن ترورهاي 72 نفر بود، ترورهاي رئيس جمهور بود، نخست‌وزير بود و معاونشان بود، دادگاه انقلاب بود، در کوچه پس کوچه عزيزان ما را ترور مي‌کردند. ما دو سال داشتيم مي‌خورديم. هشت سال زد و خورد داشتيم که جمعاً شده ده سال. اين ده سال پيروز شد. حالا ببينيد اين کرامت را ايراني‌ها از چه کسي ياد گرفتند؟ از چه کسي ياد گرفتند؟ در درون همه ما ايراني‌ها اين بزرگي بود؛ منتها اظهار نکرديم يک فردوسي مي‌خواهد که اين را علني کند. امام قطعنامه را قبول کرد حشرش با انبياي الهي! عزيزان ما ارتشي و سپاهي و نظامي و بسيجي همه از جبهه آمدند جبهه‌ها خالي شد. اين صدام ملعون اين منافقين را تحريک کرد عمليات مرصاد را عليه ما شوراند. جبهه‌هاي ما خالي است شما يادتان هست يا نيست؟ استاندار جنوب مي‌گفت اگر عصر امروز نيايد صبح فردا دير است. اين منافقين آمدند آمدند آمدند بخشي از خاک ايران را گرفتند در عمليات مرصاد. حالا جبهه‌هاي ما هم خالي است. تا نيرو از شهرها بروند آنجا اينها خيلي از جاها را گرفتند. خدا شهيد صياد شيرازي را غريق رحمت کند! اين با ساير نظامي‌ها و ارتشي‌ها حرکت کردند که غائله را ختم کردند، شد؟

پس بعد از قطعنامه اينها يک نامردي کردند به وسيله منافقين، عده‌اي را کشتند عده‌اي را اسير کردند. تا صياد شيرازي و امثال شيرازي که حشرشان با شهداي کربلا آمدند حلّ کردند. بعد خدا صدام را گرفت به کويت حمله کرد به عنوان يکي از استان‌هاي عراق. امير کويت من خودم عکسش را در روزنامه ديدم دستش را از لاي عباي مطلّا درآورد و دستمال درآورد و گريه کرد و نزد غربي‌ها و کمک خواست و آنها را وعده نفت داد و آنها اتحاديه تشکيل دادند که آمدند کويت را آزاد کنند. همه اين غربي‌ها آمدند که کويت را آزاد کنند همه به مسئولين درجه اوّل و دوم و توده مردم گفتند شما هم چهار تا گلوله به عراق بزنيد که ما زحمتمان کمتر بشود. ما گفتيم ما قطعنامه را قبول کرديم اين مردانگي ماست. آن روز صدام در کمال ضعف بود، قطعنامه بين‌الملل اين بود که خسارت ما را به ما بدهد، ما هزار روستا تخريب شده يازده استان تخريب شده، گذشته از همين شهدا و اينها اگر يک گوشه عراق را مي‌گرفتيم حق مسلّم ما بود. ولي ما گفتيم قرآن مي‌گويد: ﴿فَمَا اسْتَقَامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ.[11] شما تعهد کرديد پاي امضايتان بايستيد. نه مسئولين دستور دادند، نه مردم با اينکه مسلّح بودند يک گلوله به طرف عراق نزدند. اين مي‌شود مردانگي! شما حالا به طمع نفت آمديد، ما که قطعنامه را قبول کرديم. يک فردوسي مي‌خواهد که بفهمد بگويد ايران چه کار کرد.

ما براي شهدا گريه زياد مي‌کنيم، شعرهاي آييني زياد مي‌گوييم؛ اما آنکه علم است و حماسه است: «گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست».[12] گريه کردن فراوان است، شعرهاي آييني گفتن فراوان است، مرثيه و نوحه فراوان است؛ اما فردوسي کم است. ما يک چنين فحلي مي‌خواهيم که اين قضيه را خوب تحليل کند تبيين کند که ايراني يعني پيرو علي(صلوات الله و سلامه عليه).

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), حکمت، فصل نذكر فيه شيئا من غريب كلامه المحتاج إلى التفسير9.

[2]. الأمالی(للصدوق)، النص، ص9.

[3]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص615.

[4]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص207؛ بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏23، ص206.

[5]. الكافي(ط _ الإسلامية)، ج‏4، ص576.

[6]. بحار الأنوار(ط _ بيروت)، ج‏45، ص164.

[7]. الکافي(ط ـ اسلامي)، ج1، ص337.

[8]. سوره توبه، آيه123.

[9]. الأمالي(للصدوق)، ص159.

[10]. شاهنامه فردوسی، بخش7، گفتار اندر ستايش پيغمبر.

[11]. سوره توبه, آيه7.

[12] . مولوی، ديوان شمس، غزل شماره441؛  «گفتند يافت می‌نشود جسته‌ايم ما ٭٭٭ گفت آنک يافت می‌نشود آنم آرزوست».