دیگر اخبار
همان‌طور كه خون شهید جامعه را طیب و طاهر می‌كند، مركّب قلم عالم نیز می تواند جامعه را طیب و طاهر ‌کند

همان‌طور كه خون شهید جامعه را طیب و طاهر می‌كند، مركّب قلم عالم نیز می تواند جامعه را طیب و طاهر ‌کند

فقر اخلاقی، از عوامل مهم گسترش معضلات اجتماعی است/آبادانی مرزها، نقش به سزایی در جلوگیری از ورود مواد مخدر به کشور دارد

فقر اخلاقی، از عوامل مهم گسترش معضلات اجتماعی است/آبادانی مرزها، نقش به سزایی در جلوگیری از ورود مواد مخدر به کشور دارد

قرآن کتابی است که برای عاملِ حیّ حاضرِ متکلم است/ همواره حضور خدا را احساس کنید و سوالات خود را از او بپرسید

قرآن کتابی است که برای عاملِ حیّ حاضرِ متکلم است/ همواره حضور خدا را احساس کنید و سوالات خود را از او بپرسید

وقف عبادت ويژه‌ای كه مايۀ تصديق ايمان واقف است

وقف عبادت ويژه‌ای كه مايۀ تصديق ايمان واقف است

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت ارتحال آیت الله واعظ طبسی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت ارتحال آیت الله واعظ طبسی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش «علوم انسانی قرآن بنیان»

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش «علوم انسانی قرآن بنیان»

پیام به همايش «گفتمان اسلام سياسي امام خميني‌(ره) و جهان معاصر

پیام به همايش «گفتمان اسلام سياسي امام خميني‌(ره) و جهان معاصر

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی در محکومیت حوادث بحرین

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی در محکومیت حوادث بحرین

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنفرانس کنگره مسلمانان آمریکا

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنفرانس کنگره مسلمانان آمریکا



سوره مبارکه «تحریم»، آیات 6 تا 8
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ (6) يا أَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (7) يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَي اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسي‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعي‏ بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلي‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ (8)﴾

سوره مبارکه «تحريم» که در مدينه نازل شد و بخشي از احکام فقهي را به همراه داشت، از آيه شش به بعد بحث‌هاي معاد را به صورت ترسيم جهنم و يا بهشت ذکر مي‌کنند. برخي از سؤالاتي که مربوط به مسائل قبل بود اين است که در احتجاجات آمده که وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) به مسئول جنگ جمل فرمود: کاري نکن که من تو را طلاق بدهم. اين طلاقي که حضرت طبق نقل احتجاج[1] مرحوم طبرسي دارد؛ يعني اين حکم فقهي را از شما بردارم که شما آن حرمت «أم المؤمنين»ي را نداشته باشي و بشويد يک زن عادي. اين معلوم مي‌شود که ولايت حضرت امير(سلام الله عليه) آن قدر وسيع است که مي‌تواند اين کارها را هم بکند. چه اينکه در زمان خود پيغمبر خود پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم مي‌توانست چنين کاري را بکند.

مطلب دوم درباره آن راز و رمزي که مرحوم شيخ مفيد(رضوان الله تعالي عليه) ذکر کردند همان است که در سوره مبارکه «احزاب» آمده، اين گونه اصراري که خدا به پيغمبر دارد که به همسرانتان بگو بعد از من تو خيابان نياييد، فتنه نکنيد؛ اين معلوم مي‌شود که خبري است. گاهي اصل خطر را ذکر مي‌کنند، گاهي منشأ خطر را که سقيفه‌اي تشکيل مي‌شود و غديري فراموش مي‌شود، سقيفه‌اي به پا مي‌شود، باطلي ظهور مي‌کند، حقّي شکست مي‌خورد به حسب ظاهر، سامري حکومت مي‌کند، اينها را بازگو مي‌کنند. اينها رازي است که براي اتمام حجت، وجود مبارک حضرت به بعضي از همسرانش گفتند که چنين چيزهايي هست.

پرسش: ...

پاسخ: براي اينکه اينها مشکل داشتند اينها محل ابتلا بودند، آنها که آلوده نشدند. اينها محل ابتلا بودند و آلوده مي‌شدند. اينها بايد مواظب باشند، اينها بايد در خطر نيفتند. گاهي حضرت اصرار مي‌کند به شخصي که در اين خطر نرويد، خودتان را آلوده نکنيد؛ اين راز و رمز را براي بعضي اسرار که محل ابتلا بودند ذکر مي‌کردند.

مسئله سوم جريان اين که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) با دستان مبارک خودشان کمتر کسي را کشتند، خيلي کم. سرّش اين بود که خدا او را به عنوان: ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾[2] معرفي کرد. اين رحمت همان طوري که قبلاً ملاحظه فرموديد رحمت خدا پيش از غضب اوست، نه تنها بيش از غضب او. البته رحمت او بيشتر از غضب اوست؛ چون ‏﴿رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾.[3] اما «يَا مَنْ‏ سَبَقَتْ‏ رَحْمَتُهُ‏ غَضَبَهُ»؛[4] معناي آن اين نيست که رحمت خدا بيش از غضب اوست. آنجا که دارد: ‏﴿رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾، «وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ»[5] اين گونه از آيات، آن گونه از روايات معنايش اين است که رحمت خدا بيش از غضب اوست. اما آن گونه از آيات و روايات و ادله‌اي که دارد: «وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه‏»[6] که در بيانات نوراني امام سجاد است، يا در دعا: «يَا مَنْ‏ سَبَقَتْ‏ رَحْمَتُهُ‏ غَضَبَهُ»، معناي آن اين نيست که رحمت خدا بيش از غضب خداست؛ معناي آن اين است که رحمت خدا پيش از غضب خداست، امام غضب خداست، مهندس و طرّاح نقشه غضب خداست. «وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه‏»؛ يعني قبل از اينکه غضب بکند، رحمت خدا پيشاپيش مهندسي مي‌کند که کجا بکش و کجا نکُش! کجا غضب بکن کجا غضب نکن! که غضب خدا مي‌شود مأموم، رحمت خدا مي‌شود امام. آن وقت امام دستور مي‌دهد که اينجا جاي غضب است، آنجا جاي غضب نيست. پس غضب او تحت رهبري رحمت اوست؛ «يَا مَنْ‏ سَبَقَتْ‏ رَحْمَتُهُ‏ غَضَبَهُ». «وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه‏» که بيان نوراني امام سجاد در صحيفه است؛ يعني رحمت خدا امام است. وقتي امام دستور مي‌دهد که کجا غضب بکن کجا غضب نکن، غضب او طبق رهبري رحمت او عمل مي‌کند. رحمت پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) دستور مي‌دهد که تو مباشر قتل نباش، مسبِّب باش، دستور بده، فرماندهان تو اجرا مي‌کنند. همين کار را هم کردند.

پرسش: اين مطلب که بهشت هشت در دارد و جهنم هفت در دارد ... .

پاسخ: آن درست است آن براي اينکه رحمتش بيش از غضب است. آنکه اصل مفروغ است که ﴿وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾، «بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ء»، يا در سوره «انعام» دارد که ‏﴿رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾، رحمت خدا بيش از غضب اوست، آن اصل مفروغي است، هم آيات دارد هم روايات؛ اما اين که اين طايفه از ادله که «سَبَقَتْ‏ رَحْمَتُهُ‏ غَضَبَهُ»، يا «وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه‏»، معناي آن اين نيست که رحمت خدا بيش از غضب خداست؛ اين معنا را از آن طايفه آيات و روايات بايد استفاده کرد. از اين طايفه بايد فهميد که رحمت خدا امام، رهبر، پيشوا و فرمانده غضب اوست که کجا غضب بکند و کجا غضب نکند. وگرنه بهشت و به مراتب بيشتر است، در ابديت بهشت احدي ترديد ندارد؛ يک مختصر اختلافي که هست در خلود جهنمي‌هاست، ولي درباره بهشت مي‌دانيد احدي اختلاف ندارد. در اينکه رحمت خدا چندين برابر غضب اوست آيات و روايات که «إلي ما شاء الله». اما اين سلسله از ادله که مي‌گويد غضب ذات اقدس الهي تحت رهبري رحمت اوست، مثل عدل؛ اگر در قيامت ذات اقدس الهي مظلوم را خوشحال مي‌کند و انتقام را از ظالم مي‌گيرد، اين انتقام: ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمينَ مُنْتَقِمُونَ﴾[7] رحمت است. داشتن زندان براي افراد تبهکار ياغي رحمت است. رحمت جامعه اين است که ما عدل داشته باشيم، رحمت جامعه اين است که شلّاق: ﴿الزَّانِيَةُ وَ الزَّاني‏ فَاجْلِدُوا﴾،[8] قطع داشته باشيم: ﴿وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا﴾،[9] اينها رحمت جامعه است. اين طور نيست که اينها غضب باشد. غضب محض باشد. غضبي که است که تحت رهبري رحمت انجام مي‌گيرد، تحت رهبري عقل انجام مي‌گيرد. اين از بيانات نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) در صحيفه است که «وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه‏».

حالا در جريان عظمت شهامت و شجاعت حضرت امير نسبت به وجود مبارک پيغمبر، اين هم خود حضرت امير اعتراف دارد که ما درست است شجاع هستيم؛ ولي هرگز شجاعت ما به شجاعت پيغمبر نمي‌رسد. وجود مبارک حضرت امير فرمود: «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّه‏»،[10] مي‌دانيد نائره جنگ و وسط جنگ که از هر طرف حمله مي‌کنند، اين طور نيست که آدم هراس نداشته باشد. حضرت فرمود: هر وقت تنور جنگ خيلي داغ مي‌شد و ما کمي احساس ترس مي‌کرديم خودمان را نزديک پيغمبر مي‌برديم، آنجا که مي‌رفتيم احساس امن مي‌کرديم؛ مثل اينکه رفتيم به سنگر. اين ذات مقدس براي همه سنگر بود، اين قدر شجاع بود.

پرسش: اين جور درنمیآيد ... .

پاسخ: چرا، ببينيد اين آيه مباهله يک معني کثرتي دارد، يک معناي وحدتي؛ ما همه اين جهات را بايد حفظ بکنيم. يک وقت ما زيارت «جامعه» را مي‌خواهيم تفسير بکنيم: «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِم‏»؛[11] اينها را قوس صعود سؤال مي‌کنيم؛ چون آن روايت‌هاي معتبري که دارد: «اوّل مَا خَلَقَ الله»[12] نور ماست، نور جدّ ماست، ما از بالا داريم شروع مي‌کنيم. وقتي از بالا داريم شروع مي‌کنيم چيزي مجهولِ اينها نيست، چيزي تحت نفوذ ديگري نيست. آنجا وقتي که داريم حساب مي‌کنيم از قوس بالا داريم مي‌آييم، تمام اين فرمايشاتي که در زيارت «جامعه» است درست است؛ براي اينکه ما از بالا داريم مي‌آييم. اما از اين طرف که از قوس صعود داريم حرکت مي‌کنيم از دنيا داريم حرکت مي‌کنيم، اينها آمدند در زمين تنزّل کردند بعد مي‌خواهند بروند بالا؛ اينها کم‌کم مي‌روند بالا. «رَبِّ زِدْنِي»،[13] «رَبِّ زِدْنِي»، حرف اينهاست. بعد خود خدا مي‌فرمايد تو اينها را نمي‌دانستي! تو چه مي‌دانستي ايمان چيست؟ تو چه مي‌دانستي کتاب چيست؟ ﴿مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَ لاَ الْإِيمَانُ﴾،[14] ما کم‌کم يادت داديم. اين را که در قوس نزول نمي‌فرمايد. قوس نزول حضرت فرمود: «أَوَّلُ‏ مَا خَلَقَ‏ اللَّهُ‏ نُورِي‏»[15] آنجا که جاي اين حرف‌ها نيست. آنجا اگر فوق قرآن نباشد کمتر از قرآن نيست.

بنابراين ما بايد بدانيم که کجا داريم بحث مي‌کنيم؟ اگر از قوس نزول بخواهيم بحث کنيم که «أَوَّلُ‏ مَا خَلَقَ‏ اللَّهُ‏» نور است؛ آنجا سخن از «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ‏» است، «بِكُمْ يَخْتِم‏» است، «بکم کذا» است، «بکم يرزق» است، «بکم بکم بکم»! اما وقتي در قوس صعود داريم بحث مي‌کنيم: ﴿إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي‏ إِلَيَّ﴾؛[16] اين ﴿يُوحي‏ إِلَيَّ﴾ کم‌کم مرا بالا مي‌برد. خدا مي‌فرمايد که تو چه مي‌دانستي که قرآن چيست! تو چه مي‌دانستي ايمان چيست؟ ﴿مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَ لاَ الْإِيمَانُ﴾؛ ما کم‌کم کم‌کم يادت داديم. اينکه منافات ندارد با آن مقام. اگر ما در مقام قوس صعود بحث مي‌کنيم، آنجا جاي «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ‏» و «بِكُمْ يَخْتِم‏» و اينهاست. در قوس صعود بحث مي‌کنيم که اينها کم‌کم بروند بالا، فرمود اين کار را بکن، آن کار را نکن، چرا اين کار را کردي؟ ﴿عَفَا اللَّهُ عَنْكَ﴾،[17] و مانند آن. در جريان حضرت امير مي‌فرمايد که همه ما، نه تنها من! «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّه‏».

 در جريان جنگ بدر، اوّلين جنگي که تحميل شده بود بر اسلام، جنگ بدر بود. اينها آزموده نبودند جنگي نکرده بودند، آنها مسلّح بودند اينها با چوب و امثال چوب آمدند. آنها با شتر و امثال اينها آمدند، اينها پياده بودند. آنها به سربازانشان کباب مي‌دادند، اينها به زحمت خرما مي‌دادند. اين جنگ بدر بود. همين حضرت امير مي‌فرمايد در ليله بدر که فردا جنگ شروع مي‌شد درختي بود در صحنه بدر، حضرت در کنار اين درخت تا صبح به راز و نياز خدا پرداخته بود، اصلاً گويا شب شب عمليات و روز روز جنگ نيست![18] اين بشر عادي نيست. اين علي! همين حضرتي که هر وقت هر جا بود همه خوشحال بودند که ما پيروز هستيم. در يکي از جبهه‌ها دست راست حضرت امير آسيب ديد، پرچم افتاد، ديگران رفتند پرچم را بگيرند حضرت فرمود اين کار را نکنيد بگذاريد دست چپ علي، چون «فان شماله خَير من أيمانکم»؛[19] دست چپ علي از دست راست شما بالاتر است او بايد پرچمدار من باشد. اين علي مي‌گويد اصلاً مثل اينکه فردا جنگ نبود؛ مثل اينکه همه ما کارآزموده بوديم. حضرت تا صبح کنار درخت زمزمه مي‌کرد مناجات مي‌کرد؛ مثل يک آدم عادي که دارد نماز شب مي‌خواند. شجاعت پيغمبر عظمت پيغمبر قابل قياس نبود با ديگري. اينها هر چه داشتند از وجود مبارک پيغمبر بود.

پرسش: يعنی شامل خود حضرت نمیشود؟

پاسخ: حضرت نترسيد، فرمود ما نمي‌ترسيديم، براي اينکه مي‌رفتيم سنگر. نفرمود ما ترسيديم؛ فرمود هر وقت جنگ آتش آن سنگين مي‌شد، نه هر وقت منِ علي مي‌ترسيدم! «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّه‏»، مي‌رفتيم در سنگر، ترسي نداشتيم. آن وقت ديگران يا فرار مي‌کردند يا مشکل داشتند و مانند آن، ما اين طور نبوديم. پس همه اين امور سه‌گانه راه‌حلّ خودش را دارد.

پرسش: ...

پاسخ: نه «إذا خفنا» نيست، نفرمود «إذا خفنا»، فرمود وقتي جنگ خيلي آتشين مي‌شد ما مي‌رفتيم آنجا. سخن از خوف نبود. سخن از شعله جنگ بود. سخن از آتش جنگ بود. «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ»، نه «إذا خفنا». «اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّه‏»، زمان آتش آدم مي‌رود در سنگر، بيرون بايستد براي چه؟ اينکه مي‌گويند آژير خطر کشيدند برويد در سنگر. آدم مي‌رود در سنگر.

پرسش: پس چرا میفرمايد: ﴿أَنْفُسَنَا﴾.[20]

پاسخ: معناي آن اين است که از قوس صعود دارند مي‌آيند نه از قوس نزول. اگر ﴿أَنْفُسَنَا﴾ باشد که ديگر نمي‌گوييم: «مَنْ‏ كُنْتُ‏ مَوْلَاهُ‏ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ»، معلوم است که با او فرق داريم. اين معلوم مي‌شود که او يک موطني است اين يک موطن ديگر است. اگر يک موطن باشد که يکي نمي‌ميرد يکي زنده نمي‌ماند. يکي نائب نمي‌شود يکي منوب عنه نمي‌شود. فرمود من که مُردم او هست. پس معلوم مي‌شود ﴿أَنْفُسَنَا﴾ اينجا نيست. ﴿أَنْفُسَنَا﴾ آن جايي است که دارد «نورٌ واحِد»؛[21] اينها همه‌شان همين طور هستند، وجود مبارک سيدالشّهداء هم همين طور است. ما خيال مي‌کرديم اوّل که «حُسَيْنٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ حُسَيْنٍ»[22] براي اين است که مثلاً حضرت نوه اوست و دين او به وسيله حضرت باقی است! بعد ديديم درباره امام حسن هم هست،[23] بعد ديديم درباره حضرت امير هم هست: «عَلِيٌ‏ مِنِّي‏ وَ أَنَا مِنْ عَلِي‏»؛[24] اگر بيشتر نباشد کمتر از «حُسَيْنٌ مِنِّي» نيست. آن مقام که اهل بيت نور واحد هستند، «خلقهم الله من نور واحد» يک حساب است. اين مقام که مي‌گويد من که مُردم او جانشين من است حساب ديگري است. اگر نور واحد باشند که يکي نمي‌ميرد يکي زنده نمي‌ماند.

در اين قسمت آيه شش فرمود حواستان جمع باشد، کاري که کرديد اين کار از بين نميرود، حرفي که زديد از بين نمي‌رود. يک تشبيه معقول به محسوسي بکنيم تا روشن بشود که چگونه کار زنده است؟ آدم يک غذاي مسمومي که خورد نبايد بگويد خوردم تمام شد! اين از فضاي دهنش پايين رفت در دستگاه معده و روده دارد فعاليت مي‌کند. اين بله، جويدنش تمام شد؛ اما اين افتاد در خط توليد. حالا يا زود يا دير، تبديل مي‌شود به يک بيماري بدخيم، بعد از دو سال يا سه سال يا کمتر يا بيشتر، چرا؟ براي اينکه اين غذاي سمّي که خورده شد مي‌افتد در خط توليد. فضولات آن دفع مي‌شود، ولي سمومات آن مي‌ماند. وقتي سموماتش ماند مي‌افتد در خط توليد. خودش رشد مي‌کند، اوّلاً؛ اعضا را درگير مي‌کند، ثانياً؛ با داروها مبارزه مي‌کند، ثالثاً؛ با کلّ سلامت درگير مي‌شود، رابعاً؛ اين شخص را مي‌اندازد، خامساً. اين مي‌افتد در خط توليد، مگر بيکار است؟ اين برای تشبيه معقول به محسوس است!

حرفي که آدم زد، آبرويي را که برد، دزدي که کرد، خلافي که کرد، دروغي که گفت، اين نبايد بگويد تمام شد، اين از لبانش تمام شد؛ اما فکر، ايده، اراده‌، عزم و نيت او، اينها که در دستگاه درون او هست، اين مي‌افتد در خط توليد. کاري که انجام شد که معدوم نمي‌شود، مي‌افتد در خط توليد. حرفي که زده شد معدوم نمي‌شود مي‌افتد در خط توليد. مگر مي‌شود چيزي موجود بشود بعد هيچ اثر نداشته باشد؟! مي‌افتد در خط توليد. چرا يک آدم دروغگو بعد رسوا مي‌شود؟ چرا بعد از ده سال يا بيست سال در مي‌آيد؟ براي اينکه اين «الف» در «باء» اثر کرده، «باء» در «جيم» اثر کرده، «جيم» در «دال» اثر کرده، آن در «قاف» اثر کرده، بعد از بيست سال ظهور کرده است. مگر مي‌شود آدم کاري بکند بگويد رد شد؟! چه چيزي رد شد؟ مگر در عالم چيزي موجود مي‌شود رأساً معدوم مي‌شود يا مي‌افتد در خط توليد؟ يک وقت مي‌بيند که رسوا شده است. بعد از ده سال در مي‌آيد.

پرسش: پس اثر توبه چه میشود؟

پاسخ: توبه مي‌تواند عوض بکند؛ «يبدل السيّئات»، چه اينکه آيه بعد دارد: ﴿تُوبُوا﴾ که به توبه هم مي‌رسيم. توبه مثل درمان است که بيماري به وسيله يک داروي معالج حلّ بکند. اما اگر کسي درمان نکند بله، همين مشکل را دارد. توبه در آيه بعد است که ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا﴾، ما مادامي که در دنيا هستيم آن کار که دارد شروع مي‌کند، علاج آن هم هست، اگر علاج نکند مي‌‌افتد در خط توليد.

پس کاري که آدم انجام داد، مي‌افتد در خط توليد. مگر اينکه بيايد اصلاح بکند که آيه بعد است که ﴿تُوبُوا إِلَي اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً﴾. اگر توبه نکرد، اين مي‌ماند، مي‌ماند، مي‌ماند، مي‌ماند، مي‌شود يا «نار» يا «وقود نار». اگر در سوره «جن» آمده، فرمود خود اين شخص مي‌شود هيزم گُرگرفته: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛[25] مي‌شود هيزم. اين کجا مي‌تواند فرار بکند؟ آتش قيامت هم مثل آتش دنيا نيست. آتش دنيا به هر حال يا لباس را مي‌سوزاند، آدم لباس را مي‌اندازد محفوظ مي‌ماند. يا بدن را مي‌سوزاند، انسان مي‌ميرد، بعد از مرگ محفوظ مي‌ماند. اما وقتي اين ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَي الأفْئِدَةِ[26] شد، او بميرد هم در زحمت است، اين طور نيست که حالا با مرگ راحت بشود. ﴿ثُمَّ لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحْيى﴾‏،[27] يک چنين ناري است که از درون سر مي‌زند. اگر ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَي الأفْئِدَةِ، چون گناه هم از افئده سر زد؛ بنابراين اين هيچ راهي براي نجات ندارد، کجا مي‌تواند فرار بکند؟! اگر کسي خودش گُر گرفت، اين عذابش با او هست. در قرآن مي‌فرمايد ما چيز تازه‌اي نياورديم، خودت گر گرفتي. نه «باء» دارد که در جاهاي ديگر است، نه علل و عواملي را در کنارش ذکر مي‌کند؛ فقط عمل است که شما را مي‌سوزاند: ﴿إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ﴾ نه «بما کنتم»، ﴿ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾، شد؟

حالا در دنيا چگونه اين شخص راه فساد را طي مي‌کند؟ يک وقت است که خودش جزء رهبران کفر و طغيان و نفاق و مانند آن است؛ يک وقت است نه، جزء پيروان کفر و نفاق است. اگر جزء پيروان کفر و نفاق بود در حد هيزم است. اگر جزء رهبران کفر و نفاق است در حد وقود است؛ چون هيزم‌ها را با وقود مي‌گيرانند و با آتشزنه آتش مي‌زنند. همان مثالي که براي کوره‌هاي بلند ذوب آهن مثال زده شد، قرآن هم شبيه اين را به ما مي‌فهماند. مي‌فهماند که ما يک سلسله مواد سوخت و سوز داريم به نام هيزم که اين قاسطون و ظالمون اين هيزم‌هاي جهنم هستند اينها را در جهنم مي‌اندازيم. برخي‌ها که ائمه کفر هستند و اينها تابع آنها بودند اينها «ما تُوقَدُ بِه النّار»[28] آتشزنه‌ يا آتشگيره هستند اينها را در آن مي‌اندازيم. وقتي اين وقود روي اين حطب آمد: ﴿تُوقِدُونَ﴾، وقتي ﴿تُوقِدُونَ﴾ شد، ﴿يُسْجَرُونَ﴾؛ داغ مي‌شوند. اين چهار بخش مثل مسائل رياضي يکي پس از ديگري آمده است. ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛ مثل اينکه مواد سوخت و سوز، گازوييل، نفت، بنزين را در اين کوره مي‌ريزند. يک عده ﴿وَقُودُ النَّار﴾,[29] هستند؛ مثل اينکه مواد «تي.ان.تي» را روي اين گازوييل يا هيزم يا ذغال‌سنگ يا بنزين مي‌ريزند. وقتي ريختند: ﴿يُوقِدُونَ﴾، کلّ اين کوره آتش مي‌گيرد. بعد اينها را مي‌اندازند با اينکه افتادند و با ترتيب لفظي مي‌گويد مي‌اندازند، ﴿يُسْجَرُونَ﴾. مسجور بودن، حطب بودن، اتّقاد، اينها ترتيبي است يکي پس از ديگري و گرنه در همان کوره اين طور نيست که حالا مثل دنيا باشد، اوّل گازوييل بريزند، بعد مواد «تي.ان.تي» بريزند بعد آهن بريزند، اين طور نيست؛ خود اين اشخاص اين طورند.

در سوره مبارکه «بقره» بخشي از اين آيات آمده، در سوره «آل عمران» بخشي ديگر. در سوره مبارکه «بقره» آيه 24 همين است: ﴿فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتي‏ وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ﴾؛ حجاره را هم گفتند همان بت‌هايي بود، ممکن است سنگ‌هاي آهکي و معدني و اينها هم باشد؛ ولي تطبيق کردند که ﴿إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾،[30] «حصب»؛ يعني سنگريزه. خود شما حصب جهنم هستيد. حالا يا بت‌هايي که ﴿أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ﴾،[31] آنها هستند. يا نه، سنگ‌هاي ديگر اين هيچ مانعي ندارد.

در سوره مبارکه «جن» که فرمود: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، آنها حطب است. در آيه 24 سوره «بقره» که فرمود اينها: ﴿وَقُودُ النَّار﴾ هستند، در «آل عمران» مشخص کرد که چه کساني ﴿وَقُودُ النَّار﴾ هستند؟ پيروان وقود نار نيستند، هيزم هستند؛ رهبران کفر و نفاق وقود نار هستند. آيه ده و يازده سوره «آل عمران» اين است که ﴿إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ أُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ﴾، مثل چه؟ ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾. همه که وقود نيستند، هم حطب هستند اينها وقود هستند. اينها چون در دنيا کساني بودند که ائمه کفر بودند: ﴿فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ﴾؛[32] اينها کساني بودند که در قيامت: ﴿وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾،[33] هم بار ضلالت خود را هم بار اضلال ديگران را حمل مي‌کنند. اينها که هم گمراه هستند و هم گمراهکننده، اينها مي‌شوند وقود اين وقود هم خودش آتش مي‌گيرد هم آن هيزم‌ها را مي‌گيراند. ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ اللَّهُ شَديدُ الْعِقابِ﴾.

در اين قسمت که فرمود ملائکه غلاظ و شدادند: ﴿لا يَعْصُونَ اللَّهَ﴾؛ براي اينکه اينها مطيع امر الهي‌ هستند. در سوره مبارکه «انبياء» تعبير به عصمت نشده است؛ اما امتثال مستمر اينها را يادآور شد. در آيه 26 و 27 سوره مبارکه «انبياء» اين است که ﴿قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ﴾، اين فرشته‌ها ﴿عِبادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾، اين فقط به دستور ذات اقدس الهي کار مي‌کنند.

در سوره مبارکه «غافر» هم مسئله مسجور بودن اينها را ذکر کرد؛ يعني حالا که حطب آمد، وقود آمد، اينها گداخته مي‌شوند. آيه 71 به بعد سوره مبارکه «غافر» اين است: ﴿إِذِ الْأَغْلالُ في‏ أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ ٭ فِي الْحَميمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ﴾؛ گداخته مي‌شوند. شبيه اين کوره‌هاي بزرگ؛ منتها آنجا ترتيب زماني است و اشيا فرق مي‌کنند؛ يعني مواد سوخت و سوز با آن آهني که مي‌خواهند اين را آب بکنند گداخته کنند فرق مي‌کند؛ اينجا همان‌ها هستند. اينجا همان هيزم‌ها هستند که مسجور مي‌شوند، گداخته مي‌شوند.

فرمود وضع جهنم اين طور است و اينها همه را بشر از دست خودش مي‌آورد. ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾، ما چيزي ديگر نياورديم اينجا. بعد مسئله توبه است. ما مادامي که در دنيا هستيم، دنيا دار تبديل است: «يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ حَسَنَاتٍ»،[34] شما ببينيد بدبوترين کودها به بهترين گل تبديل مي‌شود. بسياري از اين گل‌ها، ياس و اينها محصول همان کودهاي بدبوست؛ اينجا جاي تبديل است. چرا انسان  بدبو خوش‌بو نشود؟ «يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ حَسَنَاتٍ»،[35] تبديل به دست توست. درباره خودش هم گفت: ﴿فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ﴾؛ اصلاً دنيا جاي تبديل و تغيير است. کدام کافر است که با توبه مسلمان نشد؟ کدام بت‌پرست است که با توبه نظير سلمان و اباذر نشد؟ همه اينها بت‌پرست‌ها بودند که يکي شده اباذر، يکي شده مقداد. ما مادامي که در اين عالم هستيم جاي براي تغيير است. همان طوري که ـ خداي ناکرده ـ ارتداد ممکن است طيّب مي‌شود آلوده، آلوده هم مي‌شود طيّب. اينجا تا در دنيا هستيم دار تغيير و تبديل است؛ ولي وقتي وارد صحنه ديگر شديم، آنجا دار  تغيير و تبديل و مانند آن نيست.

﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَي اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً﴾؛ اين ﴿عَسي﴾‏ در تعبيرات مرحوم شيخ طوسي در تبيان[36] و مانند آن مي‌گويند که «عسي»، «ليت»، «لعلّ» از خدا واجب است. اينکه مي‌بينيد در کتاب‌هاي ادبي[37] مثل مغني و امثال مغني مي‌گويند «ليت و لعلّ و عسي»اي که خدا مي‌گويد واجب است، اين چنين نيست. خدا يک وقت کار خودش را دارد آنجا جاي «ليت و لعلّ» نيست. آنجا جاي ضرورت ازلي است نه ضرورت ذاتي؛ ضرورت ازلي است. يک وقت در صحنه بشر دارد کار مي‌کند؛ «شايد» قبول بکند، براي اينکه بخش وسيعي از کار به دست خود آدم است. پس اين طور نيست که هر کسي قدم بردارد مستقيماً به بهشت ببرند. به اين شرط که نلغزد و تا آخرها بماند. پس جاي «عسي» هست جاي «ليت» است. ما اين «عسي و لعلّ و ليت» را از مقام فعل؛ يعني از اينجا انتزاع مي‌کنيم. اينجا جاي «ليت و عسي و لعلّ» هست. توبه بکن «شايد» برسيد! «شايد» نرسيدي! براي اينکه در بين راه ممکن است باز بگردي. اينجا جاي «شايد» است، «بايد» فقط کار خداست، آنجا جاي «بايد» است ولاغير! اما اينجا توبه بکن حتماً مي‌رسي؟ توبه بکن «شايد» دوباره برگردي! ﴿ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً﴾؛[38] عده زيادي اين طور هستند. پس «ليت» معني خودش را دارد. «لعلّ» معني خودش را دارد. «عسي» معناي خودش را دارد. ببينيم از کجا داريم اين سه حرف را در مي‌آوريم؟ اگر مخصوص ذات حق است، آنجا اصلاً جاي «ليت و لعلّ» نيست. آنجا نه تنها ضرورت ذاتي نيست، جاي ضرورت ازلي است. اما کاري که در نشئه طبيعت و حرکت و تبديل و تغيير است، جاي «ليت و لعل و عسي» است.

پرسش: ...

پاسخ: تا آخرت بروند تغييرپذير است؛ اما تا آخرت رفتن که آنجا تمام است.

پرسش: ...

پاسخ: مادامي که تکليف است فعل، فعل اختياري است آن وقت قبول است؛ اما يک وقت نظير فرعون است که گفت: ﴿آمَنْتُ﴾، گفت ﴿آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْل‏﴾،[39] يک وقت به آن مرحله مي‌رسد، بله قبول نيست. يک وقت است که انسان مختار است؛ يعني هنوز فعل اختياري دارد که هنوز موقع نماز هم که شد باز با چشم و اشاره چشم نماز بخواند، تکليف دارد مي‌فهمد که دارد چه کار مي‌کند، بله مقبول است.

خدا مرحوم مجلسي(رضوان الله تعالي عليه) را غريق رحمت کند! ايشان يک بيان لطيفي دارد. بيان ذوقي است حالا، لطيف هم هست؛ دارد که مي‌دانيد چرا انسان وقتي مي‌ميرد مرگ از پا شروع مي‌شود؟ چون اين طور نيست که اوّل سر سرد بشود! اوّل پا سرد مي‌شود کم‌کم کم‌کم مي‌آيد بالا. بعد مي‌رسد: ﴿إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ﴾،[40] بعد کم‌کم تمام مي‌شود. فرمايش ايشان اين است که اين مرگ که از پا شروع مي‌شود، انسان مي‌فهمد پا سرد شد. کم‌کم هم بالا مي‌آيد، خدا از انسان نيمه‌مرده هم قبول مي‌کند که بگويد «يا الله»! نيمه زنده است، آمده تا اينجا. اين فرمايش خيلي لطيف است. اين نيمه زنده است. ما نمي‌توانيم بگوييم خدا قبول نمي‌کند، دليلي نداريم. هيچ دليلي نداريم!

پرسش: ...

پاسخ: اين رحمت الهي است؛ ولي ما نمي‌دانيم که به آنجا مي‌رسيم يا نمي‌رسيم! آن نصيب هر کسي نيست که انسان نيمه مرده باشد به ياد خدا باشد بگويد «يا الله». ولي اگر انسان نيمهمُرده‌اي که روح آمده تا اينجا، نزديک ﴿إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ﴾ شد، گفت: «يا الله»! اين ثواب «يا الله» را دارد. حالا تا چه اندازه خدا مي‌دهد خودش مي‌داند. فرمايش ايشان اين است انسان نيمه مرده هم بگويد خدا! اثر دارد. خيلي اين حرف لطيف است.

پرسش: آنجا دارد که ﴿إِلاَّ الَّذينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا﴾.[41]

پاسخ: بله آن مخصوص کساني است که «حق الناس» به عهده‌شان دارند. سه قيد است که: ﴿إِلاَّ الَّذينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا﴾،[42] کسي کتابي نوشته ـ معاذالله ـ عده‌اي را گمراه کرده، اين بگويد «استغفر الله» که حلّ نمي‌شود. اين بايد کتابي بنويسد شبهات را حلّ کند مردم را نجات بدهد. حق مردم را گرفته، اين با «استغفر الله» که حلّ نمي‌شود، اين بايد وصيت کند که لااقل ثلث مال يا عين مال، متن مال را به مردم بدهد. اگر فسادي در جامعه کرده، يک «استغفر الله» لازم است يک اصلاح «بين النّاس» لازم است. اگر کتابي نوشته، مقاله‌اي نوشته‌، عده‌اي را گمراه کرده، ﴿وَ بَيَّنُوا﴾ لازم است. اين سه رکن لازم است تا راهش بدهند. حالا ما که از آن به بعد خبري نداريم اين ﴿ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ﴾[43] اما دستور دين است بر ما واجب است که اگر بيراهه رفتيم اصلاح کنيم، راه کسي را بستيم، به او راه بدهيم. کسي را گمراه کرديم، مقاله‌اي بنويسيم، کتابي بنويسيم بگوييم ما اشتباه کرديم حق با آن آقا بود ﴿إِلاَّ الَّذينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا﴾، توبه هر کسي فرق مي‌کند.

لذا اينجا فرمود: ﴿عَسي‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ﴾، چه وقت؟ آن روزي که پيغمبر و مؤمنان آبرومندند. خيلي حرف است! معلوم مي‌شود خيلي مشکل است که آدم آبرويش در قيامت محفوظ بماند. اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ آبروي ديگري را برد مشکل دارد آن روز. روزي که خداي سبحان پيغمبر و مؤمنان را آبرومند نگه مي‌دارد. نور اينها بين دست‌هاي اينها و پيشاپيش اينها حرکت مي‌کند، پشت سر را که نور نمي‌خواهند. در سوره مبارکه «حديد» گذشت که منافقين به مؤمنين مي‌گويند: ﴿انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ﴾،[44] به ما نگاه کنيد يا منتظر ما باشيد؛ اگر پشت سر نور باشد که اينها ﴿فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ﴾؛[45] آن طرفش رحمت است که اينها هستند. پشت سر اينها تاريکي و ظلمتي است که منافقين هستند.

بنابراين يمين که مي‌گويند در قبال يسار نيست، چون «کِلْتَا يَدَيْهِ يَمِين»؛[46] و پيشاپيش اينها هم هست. البته مؤمني که پيشاپيش او نور است، معنايش اين نيست که مثل دنيا فضا را روشن مي‌کند، آن منافقي که کنارش ايستاده روشن بکند، اين طور نيست. اين منافقي که کنارش ايستاده ﴿ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ﴾،[47] اين مؤمن فضايش روشن است. يک چنين عالمي است. شبيه آن را به ما گفتند شبيه خوابي است که شما مي‌بينيد دو نفر اگر در مسافرخانه‌اي خوابيدند، اين يکي در اين طرف خوابيده، آن يکي در آن طرف خوابيده، آن يکي «في روح و ريحان» است آن يکي شلّاق مي‌بيند اين برای خودش است آن هم برای خودش است. شما در آيات معاد ملاحظه بفرماييد که مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) اين روايات را نقل کرده که بعضي‌ها هستند که فضاي روشني دارند، در کنارشان کساني هستند که زير پايشان را نمي‌بينند، مثل دنيا. دنيا دو نفر همسايه هستند يکي اهل مسجد و نماز و روزه است، ديگری بي‌نماز است. همين در قيامت هم به آن وضع درمي‌آيد؛ لذا فرمود يومي که ﴿يَسْعي‏ بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ﴾، آنجا ديگر «نور علي نور» فضاي بي‌کران است. اين ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها﴾[48] است؛ اينها همين قدر نور دارند. «عشر امثال» را مي‌خواهند، اضافه مي‌خواهند، تتميم نور را مي‌خواهند. ﴿أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلي‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ﴾.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1] . الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص462.

[2]. سوره انبياء، آيه107. 

[3] . سوره اعراف، آيه156.

[4]. كتاب المزار ـ مناسك المزار(للمفيد)، النص، ص161.

[5]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج4، ص72.

[6]. الصحيفة السجادية، دعاي16.

[7]. سوره سجده، آيه22.

[8]. سوره نور، آيه2.

[9]. سوره مائده، آيه38.

[10]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), حکمت266.

[11]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص615.

[12]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص440؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامْ قَالَ: قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَ عَلِيّاً نُوراً يَعْنِي رُوحاً بِلَا بَدَنٍ قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَاوَاتِي وَ أَرْضِي وَ عَرْشِي وَ بَحْرِي فَلَمْ تَزَلْ تُهَلِّلُنِي وَ تُمَجِّدُنِي ثُمَّ جَمَعْتُ رُوحَيْكُمَا فَجَعَلْتُهُمَا وَاحِدَةً فَكَانَتْ تُمَجِّدُنِي وَ تُقَدِّسُنِي وَ تُهَلِّلُنِي ثُمَّ قَسَمْتُهَا ثِنْتَيْنِ وَ قَسَمْتُ الثِّنْتَيْنِ ثِنْتَيْنِ فَصَارَتْ أَرْبَعَةً مُحَمَّدٌ وَاحِدٌ وَ عَلِيٌّ وَاحِدٌ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ثِنْتَانِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ فَاطِمَةَ مِنْ نُورٍ ابْتَدَأَهَا رُوحاً بِلَا بَدَنٍ ثُمَّ مَسَحَنَا بِيَمِينِهِ فَأَفْضَي‏ نُورَهُ فِينَا».

[13]. شرح منازل السائرين، ج1، ص128. «بالوصول الي مقام الروح و لمعان انوار الولايات کاللحظ المؤذن بالتجلي و الوقت المغلب لحکم الحال علي حکم العلم الموقع في التلوين و کلما صفا الوقت سقط التلوين و حدث السرور بذهاب خوف الانقطاع و ضحک الروح بروح نسيم الاتصال ثم السر باستسرار حال العبد عنه فلا يعلم ما هو فيه للطفه و دقّته و هو المقام الذي قال فيه: «رب زدني فيک تحيرا» ثم النفس و هو روح يحدث بانجلاء غمام الاستسرار و انکشاف ظلمة الاستتار ثم الغربة و هو تبدل حاله بحيث يري الشاهد مشهودا و الطالب مطلوبا فيکون غريبا في الدارين ثم يقر حاله بان يتوسط المقام و جاوز حد التفرق فيسمي حاله الغرق ثم يقع في الغيبة عن حاله بوجود مشهوده من غير شعور له بحاله ثم يتمکن باستقرار الحال لابسا نور الوجود بان يخفي عينه لتوره بنور مشهوده».

[14] . سوره شوری، آيه52.

[15] . عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج‏4، ص99. رواه في البحار تارة في ج 1، كتاب العقل و الجهل، باب (2) حقيقة العقل و كيفية و بدو خلقه، حديث: 7، عن عوالى اللئالى و اخری في ج 25، كتاب الإمامة، باب (1) بدو أرواحهم و أنوارهم و طينتهم عليهم السلام، قطعة من حديث: 38.

[16] . سوره کهف، آيه110؛ سوره فصلت، آيه6.

[17]. سوره توبه، آيه43.

[18] . الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏1، ص73.

[19]. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص299.

[20]. سوره آلعمران، آيه61.

[21] . ر.ک: الغيبة(للنعماني)، ص93؛ «يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ‏ نُورٍ وَاحِد...».

[22]. کامل الزيارت، ص52.

[23]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج43، ص306؛ «حَسَنٌ‏ مِنِّي‏ وَ أَنَا مِنْه‏».

[24]. الأمالی(للصدوق)، النص، ص9.

[25]. سوره جن، آيه15.

[26]. سوره همزة، آيات6 و7.

[27]. سوره اعلی، آيه13.

[28]. لسان العرب، ج3، ص466.

[29]. سوره آلعمران، آيه10.

[30]. سوره انبياء، آيه98.

[31]. سوره صافات، آيه95.

[32]. سوره توبه، آيه12.

[33]. سوره عنکبوت، آيه13.

[34] . بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج97، ص416.

[35] . بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج97، ص416.

[36] . التبيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص51.

[37] . النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج‌4، ص254.

[38] . سوره نساء، آيه137.

[39] . سوره يونس، آيه91.

[40] . سوره واقعه، آيه83.

[41] . سوره بقره، آيه160.

[42] . سوره بقره، آيه160.

[43] . سوره حديد، آيه21؛ سوره جمعه، آيه4.

[44] . سوره حديد، آيه13.

[45] . سوره حديد، آيه13.

 [46]. تفسير القمی، ج1، ص37.

[47] . سوره نور، آيه40.

[48]. سوره انعام، آيه160.