دیگر اخبار
همان‌طور كه خون شهید جامعه را طیب و طاهر می‌كند، مركّب قلم عالم نیز می تواند جامعه را طیب و طاهر ‌کند

همان‌طور كه خون شهید جامعه را طیب و طاهر می‌كند، مركّب قلم عالم نیز می تواند جامعه را طیب و طاهر ‌کند

فقر اخلاقی، از عوامل مهم گسترش معضلات اجتماعی است/آبادانی مرزها، نقش به سزایی در جلوگیری از ورود مواد مخدر به کشور دارد

فقر اخلاقی، از عوامل مهم گسترش معضلات اجتماعی است/آبادانی مرزها، نقش به سزایی در جلوگیری از ورود مواد مخدر به کشور دارد

قرآن کتابی است که برای عاملِ حیّ حاضرِ متکلم است/ همواره حضور خدا را احساس کنید و سوالات خود را از او بپرسید

قرآن کتابی است که برای عاملِ حیّ حاضرِ متکلم است/ همواره حضور خدا را احساس کنید و سوالات خود را از او بپرسید

وقف عبادت ويژه‌ای كه مايۀ تصديق ايمان واقف است

وقف عبادت ويژه‌ای كه مايۀ تصديق ايمان واقف است

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت ارتحال آیت الله واعظ طبسی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت ارتحال آیت الله واعظ طبسی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش «علوم انسانی قرآن بنیان»

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش «علوم انسانی قرآن بنیان»

پیام به همايش «گفتمان اسلام سياسي امام خميني‌(ره) و جهان معاصر

پیام به همايش «گفتمان اسلام سياسي امام خميني‌(ره) و جهان معاصر

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی در محکومیت حوادث بحرین

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی در محکومیت حوادث بحرین

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنفرانس کنگره مسلمانان آمریکا

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنفرانس کنگره مسلمانان آمریکا



سوره مبارکه «تحریم»، آیات 1 تا 5
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغي‏ مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ (1) قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (2) وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَليمُ الْخَبيرُ (3) إِنْ تَتُوبا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ (4) عَسي‏ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً (5)﴾

سوره مبارکه «تحريم» که در مدينه نازل شد، گرچه صدر و ساقه اين سوره به هم مرتبط است؛ لکن از بخش‌هاي مختلف ترکيب شده است. بخش اوّل که به مسائل خانوادگي آن حضرت برمي‌گردد و البته موضوع است براي بعضي از احکام مهم، مصدَّر است به اينکه ﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ﴾، چرا آنچه را خدا حلال کرد خود را از آن محروم مي‌کني؟ نه تحريم فقهي! چون حضرت هرگز از نزد خود تشريع نمي‌کرد که چيزي را تحريم بکند به عنوان حکم فقهي کلّي. چرا خود را از حلال محروم مي‌کني؟ راه براي بهره‌برداري از آن حلال هست. عنوان ﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ﴾ که قبلاً ذکر شد منافات ندارد که در بعضي از ادعيه که نام مبارک آن حضرت را مي‌بريم، نام مبارک حضرت امير را مي‌بريم، مي‌گوييم «يا رسول»، «يا علي»! «اكْفِيَانِي‏ فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ‏»،[1] چون دعاها مستحضريد نظير خود دستورات قرآن کريم، يک بخش مربوط به نياز است، يک بخش هم مربوط به ناز. دين هم ما را به نياز دعوت کرده: ﴿أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ﴾،[2] هم ما را به ناز دعوت کرد؛ يعني وقتي نزديک شديم به مواليمان، خود را جزء شيعيان واقعي آنها يافتيم، به ما اجازه دادند که با آنها بلکه با خدايمان ناز داشته باشيم نه نياز. قبلاً هم اين بحث گذشت که اين دعاي نوراني «افتتاح» که از حضرت هست در ماه مبارک رمضان «اللَّهُمَ‏ إِنِّي‏ أَفْتَتِحُ‏ الثَّنَاءَ بِحَمْدِك‏»، بعد از چند سطر مي‌رسيم به اينجا که حضرت به ما اجازه داد به خدا عرض کنيم: «مُدِلًّا عَلَيْك‏»؛[3] اين إدلال، اين باب افعال از باب دلال است نه دليل؛ يعني خدايا! ماه مبارک رمضان که شد شما ما را به ضيافت دعوت کردي، ما جزء «ضيوف الرحمان»[4] هستيم حالا که روز را روزه گرفتيم، در اين فرصت مي‌خواهيم إدلال کنيم، دَلال کنيم، با تو ناز کنيم «مُدِلًّا عَلَيْك‏».

چگونه بنده با خداي خود ناز مي‌کند؟ اين «مناجات شعبانيه» راه ناز را نشان داده است. مستحضريد که مناجات بعد از منادات است. منادات اين است که اين شخص دور است و از دور مي‌گويد «يا الله»! چون وقتي نزديک باشد ديگر «يا» نمي‌خواهد. الآن شما که در کنار هم نشسته‌ايد وقتي مي‌خواهيد با يکديگر صحبت کنيد، داد نمي‌زنيد، «يا» نمي‌گوييد، «وا» نمي‌گوييد؛ حرف مي‌زنيد. اين ندا دادن و صدا کردن برای آدم دور است، وقتي آدم نزديک باشد که جا براي ندا نيست. اصلاً اين «يا» و حرف‌هاي ندا را براي همين گذاشتند. وقتي دو نفر کنار هم نشستند که نمي‌گويند «آي فلان کس». ندا برای دور است. حالا فرق مي‌کند بين ياي ندا، همزه ندا، أي ندا، ولی به هر حال برای دور است. بعد از منادات، نوبت به مناجات مي‌رسد. وقتي نزديک شدند نجوا مي‌کنند و ناز مي‌کنند. بعد از منادات که مناجات است، انسان وقتي نوبتش تمام شد، آن‌گاه به صاحبش مي‌گويد که حرف من تمام شد، از اين به بعد شما با من مناجات کنيد، نه منادات.

پس «هاهنا اموراً اربعه»: يک وقت است که از اين طرف دور است نداست، يک وقت از آن طرف دور است نداست، اين منادات طرفيني است. دو قسمت هم در قبال اين دو قسمت قبلي است، وقتي طرفين به هم نزديک شدند گاهي اين مناجات مي‌کند، گاهي او مناجات مي‌کند. همه امور چهارگانه در اين مناجات ائمه(عليهم السلام) هست. اوّل «يا الله، يا الله، يا ربّ، يا ربّ، يا ربّ» اينها منادات است. وقتي که «هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ» شد، «حَتَّي تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ»[5] شد و انسان به خداي سبحان نزديک شد، با او مناجات مي‌کند. وقتي نفس بند آمد، از آن به بعد به خدا عرض مي‌کند: تو با من مناجات بکني «فَصَعِقَ لِجَلَالِك» کذا و کذا، طرزي با من مناجات بکن که من نظير موساي کليم(سلام الله عليه) که ﴿فَلَمّا تَجَلّي رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَ خَرَّ مُوسي صَعِقاً﴾،[6]  آن صعقه‌اي که نصيب موساي کليم شد به اندازه ظرفيت ما هم بهره ما بشود.

اين حرف‌ها مربوط به کيست؟ برای کسي است که اوّل منادات است، بعد مناجات است، مناجات طرفيني هست، گاهي اين بنده مناجات مي‌کند، گاهي الله با او مناجات مي‌کند. در چنين فاز و فضايي انسان با خدا ناز مي‌کند، ديگر سخن از نياز نيست. ديگر کمال محبت را احساس مي‌کند. خدايا! اگر تو به من اعتراض بکني بگويي چرا گناه کردي؟ من مي‌گويم تو که بزرگ‌تر بودي و هستي چرا نبخشيدي آبروي مرا بردي؟! اين جزء نکات برجسته آن مناجات است: «إِلَهِي إِنْ‏ أَخَذْتَنِي‏ بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ‏»؛[7] اگر مرا مؤاخذه بکني بگويي چرا گناه کردي؟ من هم ـ معاذالله ـ مؤاخذه مي‌کنم مي‌گويم تو که بزرگ‌تر بودي چرا آبروي ما را بردي؟ چرا نبخشيدي؟ اين برای کيست؟ برای يک آدم عادي است؟ يا برای کسي که به مناجات رسيده و دارد با خدا ناز مي‌کند، نه نياز؟ تا اينجا هم راه باز است که با او اين گونه درد و دل کنيم. «إِنْ‏ أَخَذْتَنِي‏‏»؛ يعني مؤاخذه کردي مرا «بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ‏»؛ من هم مؤاخذه مي‌کنم مي‌گويم تو که بزرگ‌تر بودي چرا نبخشيدي؟ اين برای کيست؟ پس راه تا آنجا باز است و به ما اجازه دادند که اين «مناجات شعبانيه» را بخوانيم. نگفتند مخصوص ائمه(عليهم السلام) است، نه نيابتاً بخوانيم. حالا فرض کنيد کسي خمپاره خورده در جنگ، اين به خودش حق مي‌دهد که با خدا يک چنين حرفي بزند، چون هر چه داشت در راه خدا داد، پس اين راه باز است. حالا ما نداريم ديگران دارند.

اگر اين نسبت به ذات اقدس الهي هست، آن وقت اين نام مبارک حضرت را بردن، «يا علي» گفتن، «اكْفِيَانِي‏ فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَان‏»، راه حلّ مي‌شود که ما آنها را به اسم کوچکشان هم صدا بزنيم. اين برای حال عادي نيست، برای کسي است که آن مراحل مناجات را دارد با خدا مي‌تواند آن چنان سخن بگويد با اولياي الهي هم مي‌تواند درد دل کند، براي اينکه ما قبول کرديم اينها پدران ما هستند. حضرت فرمود: «أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»[8] ما هم باور کرديم اينها پدران ما هستند. قبول کرديم براي خودمان شناسنامه گرفتيم گفتيم اينها پدران ما هستند. پسر با پدر اين طور حرف مي‌زند يا نمي‌زند؟ اين راه را به ما نشان دادند؛ يعني تا اينجا راه باز است که بگوييد: «يا علي»! «اكْفِيَانِي‏ فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَان‏».

اما اينکه وجود مبارک حضرت سؤال شد که با دستان مبارکشان کسي را کشتند يا نه؟ نقل نکردند که حضرت با دستان خودشان در جنگ‌ها کسي را کشته باشند. البته فرمانده جنگ بودند، دستور مي‌دادند و عده‌اي را به هلاکت مي‌رساندند، عده‌اي را هم اسير مي‌گرفتند.

پرسش: ﴿وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْت﴾[9]  به چه معناست؟

پاسخ: آن هم همين طور است.

پرسش: حقيقتاً همين بوده يا نه؟

پاسخ: حقيقتاً «رمی» بوده است. اين «رمي» هم به مظهر اسناد دارد هم به ظاهر. به مظهر اسناد دارد، براي اينکه وجود مبارک پيغمبر رمي کرده است. به ظاهر اسناد دارد، براي اينکه اين آينه اوست. اين قرآن کريم سراسر جهان را آينه مي‌داند. آدم وقتي که اين آينه گَرد بگيرد فقط شيشه را مي‌بيند. گَرد و غبار همين سيّئات ماست. چرا قرآن مي‌فرمايد يک عده کور هستند؟ اينکه آينه است، چيزي در قرآن هست که خدا آن را آيت نداند؟ اينکه نيست و آيت هم در آن روز تحليل شد که آيت بودن براي ارض و سماء و «ما فيهما و ما بينهما» از سنخ عرض مفارق نيست که ما بگوييم «الماء حارٌّ، الماء باردٌ» گاهي سرد است گاهي گرم است. زمين گاهي آيت حق باشد گاهي نباشد، اين طور که نيست، يک؛ از سنخ عرض لازم نيست؛ نظير «الاربعة زوجةٌ»، زيرا عرض لازم گرچه لازم معروض هست ولي در مرتبه معروض نيست متأخّر است، اين دو؛ پس مي‌شود ذاتي. ذاتي هم از سنخ «الانسان ناطقٌ» نيست که ذاتي هويت باشد، چرا؟ چون ماهيت اصل نيست، اصل آن هويت و هستي است که خدا داده است، اين سه؛ پس ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً﴾،[10] شب آيت حق است روز آيت حق است نور آيت حق است تاريکي آيت حق است، اينها از سنخ «الانسان ناطقٌ» نيست که ذاتي ماهيت باشد، چهار؛ اگر گفتيم «الارض آيت الله، آيت الحق»، مثل اينکه بگوييم «النور نورٌ»، مثل اينکه بگوييم «الوجود موجودٌ» که اين ذاتي به معني هويت است نه ذاتي به معني ماهيت. اگر زمين و آسمان و هر چه در آسمان و زمين است آيت حق است آينه حق است، هر دانشمندي درباره آينه حق بحث مي‌کند. ديگر فرض ندارد که اين علم، علم ديني نباشد. اگر فضاي دانشگاه فضاي اسلامي هست که هست، اينها دارند درباره آينه حق بحث مي‌کنند. ما الآن درباره آينه قولي خدا بحث مي‌کنيم مي‌گوييم خدا چنين گفت خدا چنين گفت اين حرف‌هاي ما و بحث‌هاي ما مي‌شود ديني. آن عزيزان و بزرگان و اساتيد دانشگاه که درباره زمين‌شناسي، آسمان‌شناسي، هواشناسي، درياشناسي، نفت‌شناسي، گازشناسي، اينها بحث مي‌کنند درباره اينکه خدا چنين کرد خدا چنين کرد خدا چنين کرد! اگر آنجا ديني‌تر از حرف ما نباشد لااقل در حدّ حرف ماست. ما مي‌گوييم خدا چنين گفت مي‌شود ديني، اما او مي‌گويد خدا چنين کرد ديني نيست؟! فرض ندارد که ما علمي داشته باشيم غير ديني؛ البته علوم اعتباري که خود بشر مي‌سازد؛ نظير فيلم‌ها و آثار و اينها که کار بشر است اينها از سنخ علم ديني بودن بيرون است به هدف برمي‌گردد؛ اگر آن سازنده غرضش خدا و پيغمبر و حفظ مردم و اخلاق مردم باشد بر اساس غرضش که «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّات‏»،[11] صبغه ديني پيدا مي‌کند. وگرنه خود اين کار، کار خدا نيست؛ کار بنده خداست که از مبادي خياري او نشأت گرفته گرچه «مع الواسطه» به الله مي‌رسد.

غرض اين است که فرض ندارد که چيزي در عالم خلق بشود و آيت حق نباشد؛ منتها اگر کسي در اين آينه اسماي الهي را نمي‌بيند قرآن مي‌گويد: ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ﴾[12] يک عده واقعاً کور هستند.

معناي اينکه فرمود: ﴿لِمَ تُحَرِّمُ﴾، نبايد اين باشد که ـ معاذالله ـ يعني تو تشريع کردي؛ يعني چرا خودت را از اين کار محروم کردي؟ يک راه حلالي بود. ﴿لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ﴾، راه هم باز است حالا اين يک وقت است انسان سوگند ياد مي‌کند، بعد اگر حنث قسم خورد؛ يعني معصيت کرد بايد کفاره بدهد، اين از آن قبيل نيست. يک وقت است از باب ترک اُولاست يا راه‌حلّ نشان دادن است يا از قبيل صدقه دادن است که اگر شما احساس خطر کرديد صدقه بده و اين کار را انجام بده «سيروا علي بسم الله» بشود از اين قبيل است که شما اين کار را کردي، چيزي که براي شما حلال بود خود را از آن محروم کردي، براي اينکه بعضي از همسران شما راضي باشند. ولي خدای سبحان «غفور رحيم» است و راه‌حلّ هم به شما نشان مي‌دهد که چگونه شما اين سوگند را باز کنيد، مثل اينکه وقتي احساس نحس بودن کرديد صدقه بدهيد، توکل کنيد و مانند آن، اين راه را طي کنيد. ﴿قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاكُمْ﴾.

پرسش: ترک اُولی برای پيامبر حساب نمیشود؟

پاسخ: حالا چه بود، ذات اقدس الهي در همين حدّ ذکر مي‌کند که اين کار را بر خودت سخت گرفتي، نه در مسائل ديني، يک؛ نه در مسائل اجتماعي، دو؛ چرا خودت را به زحمت انداختي؟ يک وقت است که ترک اُولي است نسبت به دستور خدا، يک وقت ترک اُولي است نسبت به جامعه اسلامي، يک وقت نه، خودت را چرا فشار آوردي؛ نظير ﴿طه ٭ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقي﴾؛[13] خودت را چرا به زحمت مي‌اندازي؟ از آن سنخ است. البته اين هنوز توضيحات ديگري هم بايد داشته باشد که مطرح مي‌شود.

اين ﴿وَ إِذْ﴾؛ يعني «و اذکُر». اين متن قبل از شرح است. حالا شرح مي‌دهند که آن چه بود؟ آن راز را به چه کسي گفت؟ چرا حضرت بر خودش حلال را حرام کرد؛ يعني خود را محروم کرد؟ حالا قصّه از اينجا شروع مي‌شود: ﴿وَ إِذْ﴾؛ يعني «و اذکُر». «اُذکُر» آن وقتي که ﴿أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ﴾؛ رازي را وجود مبارک حضرت براي برخي از همسرانش ذکر کرده است. اين سِرّ بود و يک نوع راز بود و او نبايد اين راز را آشکار مي‌کرد. پس رازي را حضرت براي بعضي از همسرانش گفت و اين چون راز بود او موظّف بود براي ديگران نگويد، اين دو؛ لکن او خلاف کرد و اين راز را به بعضي زن‌هاي حضرت گفت. ﴿فَلَمَّا نَبَّأَتْ﴾؛ اين زن به اين راز براي برخي از زنان ديگر، اين سه؛ چهار: ﴿وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ﴾، ذات اقدس الهي از راه وحي به پيامبر فرمود اين رازي که شما به فلان زن گفتي، اين براي آن زن ديگر بازگو کرد و گفت. ﴿أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ﴾؛ خدا پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را از اين افشاي راز آن زن آگاه کرد. پنج: ﴿عَرَّفَ بَعْضَهُ﴾؛ حضرت به اين زن گفت تو اين مطلب را به آن زن گفتي. ﴿وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ﴾؛ بقيه را نگفت. تمام حرف‌هايي که اين زن براي آن زن نقل کرد حضرت نگفت که اينجا تا آنجا را گفتي، بخشي از حرف‌هاي او را به اين زن گفت که اين حرف‌ها را تو به آن رساندي. ﴿فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ﴾؛ وقتي پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) اين زن را به اين افشاي راز آگاه کرد. اين «نبّأ»؛ مثل «أنبأ»؛ يعني گزارش داد خبر داد. «نَبَأ»؛ يعني خبر «نَبَّأَ»، يعني خبر داد. آن‌گاه اين زن که راز را فاش کرد: ﴿قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا﴾؛ چه کسي به تو گفت که من اين راز را به آن خانم گفتم؟ حضرت فرمود: ﴿نَبَّأَنِيَ الْعَليمُ الْخَبيرُ﴾، اين يک بخش.

بعد ذات اقدس الهي به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌فرمايد به اينها بگو: ﴿إِنْ تَتُوبا إِلَي اللَّهِ﴾، تو که راز را فاش کردي، آن دوست تو که همراز توست راز تو را تحمّل کرد، هر دو با من مشکل داريد: ﴿إِنْ تَتُوبا﴾، چون يکي حفصه بود يکي عايشه. خدا مي‌فرمايد: ﴿إِنْ تَتُوبا﴾؛ يعني تو اي حفصه و او عايشه! ﴿إِلَي اللَّهِ﴾، زمينه براي توبه باز است. بدانيد که ﴿صَغَتْ قُلُوبُكُما﴾؛ دل‌هاي شما بيمار شد. مستحضريد که قلوب جمع است و اينها دو نفر بودند دو تا قلب بود. مضاف اليه تثنيه است، مضاف جمع است. در اضافه به تثنيه گاهي مضاف مفرد مي‌آورند، گاهي تثنيه مي‌آورند، گاهي جمع. مي‌گويند جمع افصح است؛ لذا هم در ﴿وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ﴾ نفرمود: «فاقطعوا يديهما»؛ فرمود: ﴿فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا﴾.[14] دست دزد را مي‌بُرّند يعني چهار انگشت يکي از دست‌ها را. ديگر يکي برای اين دزد است سارق است يکي هم برای سارقه، ديگر أيدي نيست؛ «يدين» است. مضاف اليه تثنيه است درست است: ﴿وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ﴾.  مضاف هم بايد تثنيه باشد نه جمع؛ لکن مي‌گويند فصاحت در اين است که در اضافه به تثنيه، جمع به کار برده مي‌شود؛ لذا فرمود: ﴿وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا﴾. با اينکه «يدين» است نه «أيدي». اينجا با اينکه «قلبين» است نه قلوب، فرمود: ﴿صَغَتْ قُلُوبُكُما﴾،  اين را گفتند افصح است.

پس حرف، حرف خداست، پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) دارد به حفصه و عايشه مي‌فرمايد که ﴿إِنْ تَتُوبا إِلَي اللَّهِ﴾ بدانيد که ﴿صَغَتْ قُلُوبُكُما﴾ گوينده خداست و پيغمبر دارد نقل مي‌کند. خدا مي‌فرمايد: ﴿إِنْ تَتُوبا﴾، اين طوري است. ﴿وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ﴾؛ يعني هر دو اگر عليه پيغمبر تظاهرات کرديد. «تظاهر»؛ يعني ظهير يکديگر بودن، به يکديگر ظَهر دادن، پشتيباني کردن، پشتوانه شدن. حرف خداست که به اين دو زن مي‌گويد: ﴿وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ﴾. پس ﴿إِنْ تَتُوبا﴾ حرف خداست و مخاطب اين دو زن هستند. ﴿تَظاهَرا﴾ حرف خداست مخاطب اين دو زن هستند اين هر دو فعل، فعل خطاب است. ﴿إِنْ تَتُوبا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما﴾.

پرسش: اين «تَظاهَرا» معنايش اين نيست که آن اسراری که به شما گفتند ظاهر کنيد؟

پاسخ: نه، ﴿إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ﴾، حالا آنها چه کار کردند؟ شما قصد مظاهره داريد عليه پيغمبر مي‌خواهيد مظاهره کنيد؛ يعني ظهير يکديگر باشيد، پشتبان يکديگر و پشتيبان يکديگر باشيد، عليه او بخواهيد قيام بکنيد، ﴿وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ﴾ بدانيد کاري از پيش نمي‌بريد، براي اينکه ﴿اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ﴾، يک؛ ﴿جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ﴾ که مصداق کاملش گفتند حضرت امير(سلام الله عليه) است و همه اينها ظهير او هستند. ﴿وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ﴾.

بعد مي‌فرمايد بسيار خوب! حدّ عادي‌اش اين است. حالا آن مسائل آخرتش سر جاي خود محفوظ است. ممکن است که وضع خانوادگي شما به هم بخورد، حضرت شما را طلاق بدهد، وقتي شما را طلاق داد شما مشکل پيدا مي‌کنيد نه حضرت، چرا؟ ﴿عَسي‏ رَبُّهُ﴾، حرف خداست. خدا مي‌فرمايد که ممکن است پروردگار پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) اگر شما را طلاق بدهد زن‌هاي بهتري نصيب او بکند. حرف، حرف خداست. خدا مي‌فرمايد که ﴿عَسي‏﴾ ربّ پيغمبر، اگر شما را طلاق بدهد، همسران خوبي نصيبش بکند: ﴿عَسي‏ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ﴾، مستحضريد که زوجه خيلي فصيح نيست؛ لذا در قرآن کلمه زوجه به کار برده نشده است. جمعش هم که زوجات است به کار برده نشده است. به کلّ واحد از زن و مرد مي‌گويند زوج. مرد زوج است، زيرا اگر کسي به کنار او بيايد مي‌شود دو تا. مرد زوج است، زيرا اگر کسي به کنار او بيايد مي‌شود زوج. زوج به کلّ واحد مي‌گويند، نه يعني به يک نفر در جميع شرايط بگويند زوج. به اين يک نفر به لحاظ اينکه همسري دارد مي‌گويند زوج؛ لذا هم مرد زوج است، هم زن زوج. زوجه آن قدر مثل زوج فصيح نيست؛ لذا در قرآن نه زوجه به کار رفت، نه زوجات. همه‌اش ازواج به کار رفت.

پرسش: ...

پاسخ: جبرئيل از آنها بالاتر است. ملائکه بسياري از آنها زير مجموعه جبرئيل(سلام الله عليه) هستند. جبرئيل و ميکائيل و اسرافيل و عزرائيل(سلام الله عليهم اجمعين) اينها حاملان عرش‌ هستند. هر کدام از اينها براساس ﴿مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ﴾[15] زير مجموعه فراواني دارند، ﴿صالِحُ الْمُؤْمِنينَ﴾ مصداق هستند. همه اهل بيت در درجه اوّل و همه شيعيان در درجه دوم مصداق اين صالح هستند؛ يعني مؤمنان صالح؛ منتها آن قله وجود مبارک حضرت امير است.

﴿وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ﴾، اين ملائکه ذکر عام بعد از خاص است؛ گاهي ذکر خاص بعد از عام است، اينجا ذکر عام بعد از خاص است تا روشن بشود که وجود مبارک جبرئيل نسبت به ملائکه فرق دارد؛ چه اينکه ﴿صالِحُ الْمُؤْمِنينَ﴾ هم نسبت به مؤمنين فرق دارد. ﴿بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ﴾ بعد فرمود: ﴿عَسي‏ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ﴾، اين حرف خداست ممکن است پروردگار پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) اگر پيغمبر شما را طلاق بدهد، ﴿أَنْ يُبْدِلَهُ﴾؛ بدل شما همسراني به او بدهد: ﴿أَزْواجاً﴾ که از شما بهتر هستند، در اسلام، ايمان، قنوت، توبه، عبادت، سائح بودن و مانند آن.

پرسش: ...

پاسخ: اينها همه‌شان مشکل داشتند و اسرار داخلي را به آن دو نفر نقل مي‌کردند آنها هم هميشه مواظب بودند که وجود مبارک حضرت امير مثلاً راه پيدا نکند.

مي‌فرمايد: ﴿أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ﴾، اينها سِلم هستند، تابع فرمان الهي‌اند و از جان دستورهاي الهي و عقايد الهي را پذيرفتند. اهل قنوت و پرواي الهي‌اند. اهل توبه‌اند، چون توبه يعني رجوع؛ اختصاصي به گناه ندارد. کسي که مرتّب دارد رجوع مي‌کند، او تائب است. اهل عبادت‌اند و سائح هم هستند که گفتند «دائم العبادة» هستند. صائم‌اند و مانند آن. بعد فرمود اينها دو قسم‌اند: ممکن است يک عده ثيّب باشند، يک عده ابکار باشند.

اينجا کلمه «ابکار» با «واو» ذکر شده است. شما مستحضريد در مغني و امثال مغني مطلبي را ذکر کردند به عنوان «واو ثمانية» اين آقايان خيال کردند که اين عددها را که مي‌شمارند هشت خصيصه‌اي دارد که آنجا به هشت که رسيدند واوي ذکر مي‌کنند به نام «واو ثمانيه» آن وقت شاهدي هم که ذکر مي‌کنند همين سوره مبارکه «کهف» است. آنجا وقتي مي‌شمارد که خودشان چند نفر بودند، آيه 22 سوره مبارکه «کهف» اين است: ﴿سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ﴾، اين است که مغني و امثال مغني خيال مي‌کنند که ثمانيه خصيصه‌اي دارد که اگر ما به هشت رسيديم بايد يک «واو» ذکر بکنيم، براي اينکه در آنجا ﴿ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ﴾، نفرمود «ثلاثةٌ و رابعهم کلبهم». بعد فرمود: ﴿خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ﴾، نه «و سادسهم کلبهم»، ولي به هشت که رسيد فرمود: ﴿سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ﴾؛ لذا اين معمّايي بود براي طلبه‌ها که «واو ثمانيه» چيست «واو ثمانيه» چيست؟ اين ظاهراً حرف درستي نيست. ما در فارسي هم اين را داريم، ما در فارسي وقتي که چند تا را مي‌خواهيم بشماريم، همه اينها را با يک ويرگول ذکر مي‌کنيم، آخري را با «واو» ذکر مي‌کنيم. اين ادبيات ما اين طور است. ما مي‌گوييم: «کذا، کذا، کذا و»! اين «واو» را ما در آخر ذکر مي‌کنيم. حالا آن آخري گاهي هفتم گاهي هشتم گاهي دهم است گاهي کمتر است گاهي بيشتر است. «واو» ثمانيه نيست.

در جريان ﴿ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً﴾، هم همين طور است. شما الآن مي‌بينيد وقتي چيزي مي‌خواهيم بنويسيم اوّلي را که ذکر کرديم يک ويرگول پشت آن مي‌گذاريم، دومي و سومي، آخري که رسيد يک «واو» مي‌گذاريم. اينجا هم همين طور است. اينجا هم خيال مي‌کنند که چون اين هم هشتمي است «واو» ثمانيه است. مي‌بينيد: ﴿مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً﴾، اين ﴿أَبْكاراً﴾ هشتمي است براي اينکه مسلم و مؤمن، دو؛ قانت و تائب، چهار؛ عابد و سائح، شش؛ ثيّبات، هفت؛ أبکار مي‌شود هشت. اينها خيال مي‌کنند که اين «واو» ثمانيه است. اصلاً به آخري «واو» مي‌دهند. اينجا هم چون ﴿أَبْكاراً﴾ آخر شد «واو» مي‌دهند. اين ترجمه‌اي، نه تفسير! اين ترجمه‌اي از اين بخش ظاهري است.

مرحوم مفيد(رضوان الله تعالي عليه) بحثي دارند در ذيل همين آيه، چون مرحوم شيخ مفيد تفسير قرآن به آن صورت از ايشان نمانده است، اين تفسير قرآن او که مستخرج از تراث شيخ مفيد است. در آنجا ايشان دارد که «ما هو السرّ؟» که پيامبر به بعضي از ازواج گفت «المسئلة الثالثة و العشرون» اين سرّ را دارد معنا مي‌کند. اين سرّ را به ولايت حضرت امير معنا مي‌کند که ـ إن‌شاءالله ـ فردا مي‌خوانيم.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. البلد الأمين و الدرع الحصين، ص152.

[2]. سوره فاطر، آيه15.

[3]. الإقبال بالأعمال الحسنة (ط ـ الحديثة)، ج‏1، ص135.

[4]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج4، ص189؛ «...أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَام سُئِل ‏... قِيلَ لَهُ فَلِمَ حُرِّمَ الصِّيَامُ أَيَّامَ التَّشْرِيقِ قَالَ لِأَنَّ الْقَوْمَ زُوَّارُ اللَّهِ وَ هُمْ فِي ضِيَافَتِهِ وَ لَا يَجْمُلُ بِمُضِيفٍ أَنْ يُصَوِّمَ أَضْيَافَه‏».

[5]. الصحيفة العلوية و التحفة المرتضوية، انتشارات اسلامی/ ترجمه رسولى محلاتی، النص، ص185 ـ 189.

[6]. سوره اعراف، آيه143.

[7]. إقبال الأعمال (ط ـ القديمة)، ج‏2، ص686.

[8]. علل الشرائع, ج1, ص127.

1. سوره انفال، آيه17.

[10]. سوره إسراء، آيه12.

[11]. تهذيب الاحکام، ج1، ص83.

2. سوره بقره، آيه171.

[13] . سوره طه، آيات1و2.

[14] . سوره مائده، آيه43.

[15] . سوره تکوير، آيه21.