دیگر اخبار
بيماری ها شرّ بالعرض است نه بالذات/انسان هيچ وقت نبايد نا اميد شود و دست از دعا کردن بردارد

بيماری ها شرّ بالعرض است نه بالذات/انسان هيچ وقت نبايد نا اميد شود و دست از دعا کردن بردارد

پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

شناسه : 27402176


سوره مبارکه «بيّنه» آیات 1 تا 8
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّي تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ (1) رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً (2) فيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ (3) وَ ما تَفَرَّقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ (4) وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دينُ الْقَيِّمَةِ (5) إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في‏ نارِ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ (6) إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (7) جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ (8)﴾

سوره مبارکه‌اي که به صورت عنوان «البيّنة» يا «القيّمة» يا چند نام اينها «علم بالغلبة» است نام‌گذاري شده ظاهرش در مدينه نازل شده است. صدر آن درباره ضرورت وحي و نبوت است، بعد اختيار جوامع بشري بعد از آمدن وحي و نبوت است، بعد بيان پايان کار دو گروه پذيراي وحي و نبوت و منکران وحي و نبوت است بعد هم بخشي از بيان نتايج پاياني اين دو گروه که بهشت و جهنم است حکم آن چيست؟

اين آيه و اين سوره بين مفسران بين افراط و تفريط قرار گرفت، برخي‌ها بيش از دوازده قول و چندين شبهه و پيچيدگي و نقد و اشکال ارائه کردند که باعث پيدايش اين ده يا دوازده قول شد. برخي‌ها گويا اصلاً در اين آيه و در اين سوره اشکالي نيست و شبهه‌اي نيست به طور عادي گذشتند. در نوبت قبل اشاره شد که اين ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّي تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ﴾ بيان سنت الهي است. ذات اقدس الهي جريان هدايت هر موجودي را به مقصد به عهده گرفت مخصوصاً انسان را ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي﴾[1] هيچ موجودي را در «کان»ی ناقصه نقص نگذاشت، در «کان»ی ناقصه هر چه لازمه کمال او بود به او عطا کرد. ﴿اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾[2] مربوط به «کان»ی تامه است، ﴿الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾[3] «کان»ی ناقصه است معناي حُسن خلقت در «کان»ی ناقصه اين است که هر چه کمال اوست به او داد. کمال انسان در هدايت به مبدأ و منتها و پايان کار و مانند آن است و اين تکميل نسبت به ذات اقدس الهي «يجب عن الله» است و نسبت به مردم «يجب للناس» است که در بحث قبل ضرورت «عن الله» و ضرورت «للناس» تبيين شد؛ يعني مردم اگر بخواهند به مصد برسند دو ضرورت در کار است: يکي حتماً از طرف خداي سبحان بايد رهبري بشود، شريعت بيايد کتاب بيايد هندسه بيايد راه باشد صراط مستقيم باشد تا اينها بدانند از کجا حرکت کنند به کجا برسند. براي مردم «ضروري للناس» است، چون هيچ راهي ندارند براي اينکه از کجا بروند و به کجا بيايند.

انسان مثل يک مسافري است که در بين راه او را پياده کردند، نه از گذشته ازلي خود باخبر است نه از آينده ابدي خود. او نه مي‌داند که از کجا آمده و نه مي‌داند که بعد از مرگ کجا مي‌رود برزخ چيست؟ ساهره معاد چيست؟ قيامت چيست؟ بهشت و جهنم چيست؟ پس دين و مکتب الهي «ضروري عن الله» است که حتماً از خدا بايد نازل بشود و «ضروري للناس» است اين در بحث نوبت قبلي گذشت.

اما با اين بيان ديگري که در اين جلسه مطرح است اين است که ما براي اينکه اين «مِن» روشن بشود که بيانيه است يا تبعيض و اصرار ما اين است که اين «من» بيانيه است نه تبعيض، براي اين بايد توجيهي داشته باشيم و آن اين است که هدايت مردم از کفر و شرک، اين محال است بدون وحي و نبوت باشد، مردم از کفر و شرک ممکن نيست دست بردارند الا به عنايت الهي؛ حالا آن عنايت الهي گاهي مستور است، گاهي مشهود مطلبي ديگر است. اين «من»، «من» بيانيه است يعني کافر و مشرک اگر بخواهد به هدايت تام بار يابد هيچ چاره‌اي نيست مگر ﴿رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ﴾ البته مسئله فطرت و ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾[4] اينها کمک مي‌کند، ولي بخواهد يک مؤمن واقعي بشود اين هيچ راهي ندارد، ممکن نيست از کفر و شرک منزه بشود الا به رسالت و وحي. ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا﴾ چه اهل کتاب چه مشرک، اين «من» منِ بيانيه است کافر ممکن نيست مؤمن بشود الا بالوحي.

امتناعش با وحي برطرف مي‌شود؛ اما اينکه بعداً دارد که يک عده از مشرکين و کفار بعد از اينکه رسول آمد باز کفر ورزيدند براي آن است که درست توجه نشد، نقيض رفع امتناع، اثبات ضرورت نيست؛ نقيض رفع امتناع اثبات امکان به معناي عام است، اين امکان به معناي عام يک فرد ضروري دارد يک فرد ممکن خاص؛ يعني کافران ـ اين «من» بيانيه است نه تبعيضيه ـ هر کافر و مشرکي بخواهد مؤمن بشود هيچ راهي نيست «يمتنع الا بالوحي و الرسالة». اما وقتي وحي و رسالت آمد امتناع برطرف شد، وقتي امتناع برطرف شد امکان عام مي‌آيد، امکان عام که آمد گروهي همچنان بر کفر خودشان باقي‌اند گروهي هم ايمان مي‌آورند. قبلاً رفع کفر محال بود، اما الآن اثبات کفر محال نيست بقاي بر کفر محال نيست، چون انسان مختار است يا قبول يا نکول! ولي قبل از اينکه وحي بيايد ديني بيايد کسي بخواهد مؤمن بشود محال است.

اين ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ﴾ کافر اعم از کليمي و يهودي و ترسا و مشرکين اينها محال است که مؤمن بشوند «الا بالبينة» که ﴿رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً﴾. حالا که ﴿رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً﴾ آمد امتناع برطرف شد مي‌توانند منفک باشند مي‌توانند نه. چون نقيض امتناع امکان به عام است اگر گفتيم اين چيز ممتنع است بعد گفتيم نقيض ممتنع را بيان کنيد، مي‌شود «لا امتناع». «لا امتناع» گاهي به صورت ضرورت بالغير است گاهي به صورت امکان بالخاص است که همچنان در حال تساوي باقي است لذا «من» منِ بيانيه است نه تبعيضيه. هيچ کافري ممکن نيست مؤمن بشود مگر از راه وحي و نبوت وقتي وحي و نبوت آمد آن امتناع برطرف مي‌شود امتناع که برطرف شد امکان عام مي‌آيد. امکان عام که آمد دو فرد دارد: يکي ضرورت بالغير يکي امکان خاص. بعضي‌ها روي امکان خاصشان مانده‌اند که در بخش‌هاي بعدي فرمود آيه شش: ﴿إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في‏ نارِ جَهَنَّمَ﴾ بعضي‌ها هم ايمان آوردند ﴿وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ﴾. بنابراين آن وجوه ده يا دوازده‌گانه‌اي که طي کردند يک مقداري بُعد مسافت است نه آن افراط و نه اين تفريطي که نظير امين الاسلام(رضوان الله تعالي عليه)[5] گويا در اين آيه هيچ شبهه‌اي هيچ عقده‌اي هيچ پيچيدگي هيچ امر دقيق علمي وجود ندارد همين طور صاف معنا کرده است و بدون اين تحليل! گرچه مرحوم شيخ طوسي در تبيان بعضي از اين مباني را اشاره کرده است[6] با اينکه غالباً امين الاسلام در کنار تبيان مطالبي را مرقوم مي‌فرمايند، اما اينجا به صورت ساده گذراندند که گويا در اين آيه دقائقی مستور نيست.

بنابراين اين «من» بيانيه است؛ يعني هيچ کافر و هيچ مشرکي ممکن نيست دست از کفر و شرک بردارد «إلا بالوحي و النبوة» اين محال است منفک نيست. البته آن دو مطلب که «ضرورت عن الله» است، يک؛ و براي مردم «ضروري للناس» است، دو؛ آن مي‌تواند صحيح باشد اما اين دقت درباره «من» که آيا «من» منِ بيانيه است يا «من» منِ تبعيضيه است اين در بحث قبل نبود، الآن ثابت شد که در عين حال که فرستادن وحي و نبوت «ضروري عن الله» است نه «علي الله» و «ضروري و للناس» است که همچنان اين مطلب در هر دو مبنا محفوظ است هيچ ممکن نيست کسي مؤمن بشود مگر از راه وحي.

حالا که وحي و نبوت و بيّنه و رسالت رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) تثبيت شد امتناع برطرف شد امتناع انفکاک برطرف شد، با رفع امتناع انفکاک ضرورت انفکاک پيش نمي‌آيد، امکان عام پيش مي‌آيد که امکان عام دو فرع دارد و اين سوره هر دو فرع را ذکر مي‌کند که يک عده همچنان لجوجانه بر کفرشان مانده‌اند زيرا اينها گرفتار ﴿ما سَمِعْنا بِهذا في آبائِنَا الْأَوَّلينَ﴾[7] هستند و مانند آن. اينها يک مقداري که بررسي مي‌شد دو گروه بودند يک مقدار که يک سطحي از انديشه و فکر داشتند اينها يک سلسله استدلال‌هاي خلط بين تکوين و تشريع داشتند و اکثري آنها هم منطقشان اين بود در قبول و نکول دو تا حرف داشتند؛ در نکول که مي‌خواستند نپذيرند مي‌گفتند ﴿ما سَمِعْنا بِهذا في آبائِنَا الْأَوَّلينَ﴾ نياکان ما که اين کار را نکردند ما هم نمي‌کنيم! در قبول مي‌گفتند: ﴿إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا﴾[8] که اين کار را مي‌کردند و آباء ما اين کار را مي‌کردند ما هم مي‌کنيم. سند قبولشان ﴿إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلَي﴾ کذا است، دليل نکول آنها ﴿ما سَمِعْنا بِهذا في آبائِنَا الْأَوَّلينَ﴾ بود. اين محور قبول و نکول و تصديق و تکذيب جاهليت است.

اما آنها که يک مقدار روشن‌تر بودند، روشن‌فکر نما بودند نه روشن‌فکر؛ مي‌گفتند که خداي سبحان عليم محض است، يک؛ قدير محض است، دو؛ از کار ما باخبر است، سه؛ اگر اين کار بد باشد جلويش را مي‌گيرد، چهار؛ چون جلويش را نگرفت پس اين کار حق است، پنج؛ اينها بين تکوين و تشريع خلط کردند که خداي سبحان مي‌داند که ما اين کارها را انجام مي‌دهيم. اکثري اينها گرفتار آن قبول و نکول بودند که ﴿إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلَي﴾ کذا؛ آنها مي‌گفتند: ﴿ما سَمِعْنا بِهذا في آبائِنَا الْأَوَّلينَ﴾. مقدار محدوده و قلمرو و حوزه تصديق و تکذيب اينها، قبول و نکول اينها، نفي و اثبات اينها ﴿آباءَنا﴾ بود. اما ذات اقدس الهي آمد تحليل کرد فرمود مردم اگر بخواهند از کفر و شرک دست بردارند ايمان بياورند هيچ راهي نيست الا رهبري غيبي. وقتي رهبري غيبي آمد آن امتناع برطرف مي‌شود، وقتي امتناع برطرف شد مردم مختار هستند يا قبول يا نکول. نه اينکه امتناع برطرف شد حتماً ايمان مي‌آورند چون نقيض ممتنع امکان عام است نه ضرورت بالغير. حالا اگر لازم بود آن اقوالي که فخر رازي ذکر کردند،[9] برخي از حرف‌ها را که جناب زمخشري ذکر کردند[10] که ناتمام است و ديگران هم همين راه را طي کردند. ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذينَ﴾ اصلاً ممکن نيست که کافر چه اهل الحاد باشد چه مشرک باشد «من» بيانيه است؛ اينها منفک از يهوديت و مسيحيت نيستند منفک از شرک نيستند منفک از کفر به اين معنا نيستند تا اينکه پيامبري بيايد چه اينکه آمد، کتابي بيايد که آمد، بيّنه‌اي بيايد که قرآن کريم است و آمد ﴿حَتَّي تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ﴾ آن معناي عام درباره مطلق کافر است آن درباره اصل نبوت عام است که آنجا سخن از اهل کتاب و مشرک ما نداريم که دو گونه باشد يک عده اهل کتاب، يک عده مشرک؛ در برابر نبوت عام همه يکسان هستند هيچ کدام اهل کتاب نيستند همه آنها يا ملحد هستند يا مشرک، همه کافر هستند «علي وزان واحد». اين توزيع کفر به اهل کتاب و شرک، اين نسبت به زمان پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است و مانند آن. حتي کساني که قبل از وجود مبارک کليم الهي بودند و مسيح الهي بودند و اديان ابراهيم قبل ايمان داشتند آنها به موسي و عيسي(سلام الله عليهما) هنوز مؤمن نشده بودند درباره آنها هم همين حرف هست.

غرض آن است که اگر اصل نبوت نيامده باشد اهل کتاب و الحاد و شرک نيست کلاً کافر هستند؛ يعني غير مؤمن هستند. ولي وقتي نبوت خاصه آمد بعضي انبيا بودند و هنوز وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) نيامد اينجا سخن از اهل کتاب و مشرکين است. ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّي تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ﴾، اين بينه، رسول مي‌تواند بدل آن باشد اين رسولي است از خدا که صحف آسماني را که مطهَّر است تلاوت مي‌کند. مستحضريد که عنوان قرائت، عنوان تلاوت، در فارسي ما خواندن، اينها هيچ کدام روي نوشته نيست، لازم نيست انسان متني را ببيند و بر اساس آن بخواند تا عنوان قرائت خواندن تلاوت و مانند آن صدق کند؛ زيرا ذات اقدس الهي به پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: ﴿اقْرَأْ﴾ او از ظهر قلب مي‌خواند، فرمود: ﴿يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ﴾[11] او از ظهر قلب مي‌خواند، او کتاب‌خوان نبود او خط‌خوان نبود؛ ﴿مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَ لاَ الْإِيمَانُ﴾[12] او اصلاً به حسب ظاهر نه از نظر علم غيب و کمال، او از نظر علم ظاهر کلمات را نمي‌خواند، الفاظ را نمي‌خواند خطوط را تشخيص نمي‌داد؛ اما همه معارف و حقايق نزد او روشن بود و آن کمال است. اين تلاوت لازم نيست روي متن نوشته باشد قرائت لازم نيست روي متن نوشته باشد؛ پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) قرائت مي‌کرد ﴿اقْرَأْ﴾، پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) تلاوت مي‌کرد ﴿يَتْلُوا عَلَيْهِمْ﴾ آيات ما را، بدون اينکه نوشته‌اي باشد يا روي نوشته بخواند.

﴿يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً﴾ او مطهَّر از نفس است در برابر کمال؛ مطهَّر از عيب است در برابر سلامت؛ مطهَّر از نقد است در برابر اتقان علمي. او مطهَّر است از هر نظر؛ البته ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ﴾[13] آن حکم فقهی هم سرجايش محفوظ است. ﴿فيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ﴾ اين رسول که صحف مي‌خوانند در اين صحيفه‌ها نوشته‌هايي است که قيّم است، هم قائم بالحق است هم مقوّم حق است، هم خودش حق است هم محقق است، هم متحقق‌پرور است. اين کتابي که برهاني است و نقدپذير نيست از نقص و عيب منزه است «حقٌ في نفسه، محققٌ لغيره، متحقق» از نظر پرورش شاگردان عامل عالم عادل. اين قيّم است، هم قائم به نفس است هم مقوّم ديگري، اين را مي‌گويند کتاب قيّم. هم خودش اشکال ندارد هم اشکالات ديگري را مي‌تواند حل کند.

بعد ﴿وَ ما تَفَرَّقَ الَّذينَ﴾ در اين جهت همه يکسان بودند. هيچ کدام بدون وحي ممکن نبود ايمان بياورند؛ حالا که وحي آمد مردم دو قسم شدند. پس آن «من» منِ بيانيه است همه را شامل مي‌شود از اين به بعد يک عده بر اساس امکان خاص يک عده بر اساس «ضرورت بالغير»، يک عده ايمان آوردند يک عده همچنان روي کفرشان ماندند. ﴿وَ ما تَفَرَّقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ﴾ حجّت الهي تمام شد. اين هم بخش پاياني سوره مبارکه «نساء» که در بحث قبل بيان شد آن حق است هم تبيين «ضرورت عن الله» و «ضرورت للناس» هر دو حق است و هم اين «من» منِ بيانيه است نه منِ تبعيضيه که بيان امروز و اين جلسه است. ﴿وَ ما تَفَرَّقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ﴾ حجت الهي قبول، حالا حق که بيان شد ﴿حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ﴾؛[14] حالا «منهم من يصدق و منهم من يکذّب» او مختار است.

﴿وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دينُ الْقَيِّمَةِ﴾ دين شريعتي که اين شريعت قائم به حق است، مقوّم جامعه است، دين جامعه را نگه مي‌دارد او قيّم است قائم به نفس است مقوم جامعه است. جامعه براي اينکه نترسد و نلرزد و بيراهه نرود و راه کسي را نبندد يک قيّم مي‌خواهد و آن مکتب است. اين مکتب و عقيده در انسان آن گره را به همراه دارد؛ مستحضريد ما يک عقل نظري داريم که معيار انديش‌ورزي انسان است آن تصور و تصديق و استدلال و قياس استثنايي و قياس اقتراني و بحث‌هاي علمي را به عهده دارد. يک عقل عملي داريم که آن کار انديشه به عهده‌اش نيست؛ اين محصول عقل نظري را در بخش اراده، تصميم‌سازي، تصميم‌گيري، نيت، اخلاص، عمل و ايمان مي‌کند. در بخش عقل نظري وقتي محمول براي موضوع و موضوع صاحب اين محمول شناخته شد بين اين موضوع و محمول گره مي‌خورد که قضيه را مي‌گويند عقد. اين گره به وسيله «هو» در عربي که مي‌گويند «زيد هو قائم»، به وسيله «است» در فارسي مي‌گوييم «زيد ايستاده است، زيد عالم است» اين «است» مثل گرهي است که محمول را به موضوع گره مي‌زند اين کار عقل نظري است با انديشه و با انگشتش اين کار را مي‌کند.

اما عقيده کاملاً يعني کاملاً مرز عقيده از عقد جداست عقد ربط بين موضوع و محمول است، عقيده آن است که عصاره اين قضيه به جان گره بخورد اين کار عقل نظري نيست، اين کار علم نيست اين کار انديشه نيست، اين کار انگيزه است به دست تواناي عقل عملي است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان».[15] اين عقل عملي اگر سالم باشد ﴿وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا[16] نباشد ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا﴾[17] باشد اين توانمند است؛ عصاره عقل نظري را با جان خود گره مي‌زند مي‌شود عقيده، آن وقت ما عالم بي‌عمل نداريم. ولي اگر عقل عملي در اثر ﴿وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا افتاده باشد و لرزان باشد و نتواند عصاره عقل نظري را به جان خود گره بزند و عقد را به عقيده برساند و معتقد بشود مي‌شود عالم بي‌عمل.

بنابراين در اين بخش که فرمود: ﴿وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ﴾ بايد هر دو بخش کامل باشد، هم خوب بفهمد هم خوب به جان خود آن فهميده را گره بزند عقد را به عقيده تبديل کند. ﴿وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دينُ الْقَيِّمَةِ﴾. مطلبي در اصول هست که به اين آيه کريمه هم استدلال کردند که عبادت‌ها بايد به قصد نيت باشد، آيا قصد قربت را، قصد عبادت را مي‌شود در متعلق امر أخذ کرد يا نه؟ يک نقدي دارند گفتند قبل از اينکه امري بيايد که آن متعلق قُربي نبود، «قربة إلي الله» نبود يا قصد امر نبود. نمي‌شود گفت که «صلّ» اين هيئت که مفيد وجوب است ايجاب رفته روي نماز به قصد أمر! چرا؟ چون امر بعداً آمده و بعداً مي‌آيد اين امر به متن نماز تعلق مي‌گيرد که در آن قصد قربت نيست در آن قصد امر نيست؛ وقتي تعلق گرفته به متن عبادت، از آن به بعد نماز مي‌شود امر عبادي، مي‌گوييم نماز چيزي است که خدا آن را امر کرده و خدا آن را با قربت خواسته است.

خود نماز که پيکره عبادت است در درون او قصد امر نيست چون امري در کار نيست، اين يک فرع؛ پس رتبه اين متعلَّق قبل از امر است و اين امر تعلق مي‌گيرد به متن عبادتي که در آن قصد امر نيست، اين دو؛ از جمع‌بندي امر و «مأمور به» انسان مي‌فهمد که اين «مأمور به» را به داعي اين امر بياورد؛ پس قصد امر در متعلَّق أخذ نشده است. اين را معمولاً در کتاب‌هاي اصول ذکر مي‌کنند که قصد امر در متعلق أخذ نشده است.

حالا يک بياني شيخنا الاستاد مرحوم علامه شعراني(رضوان الله تعالي عليه) دارند در تعليقه‌شان بر تفسير شريف مجمع البيان که آن آيا مي‌تواند کمک بکند يا نه؟ ـ إن‌شاءالله ـ در نوبت بعد مطرح مي‌شود.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. سوره طه، آيه50.

[2]. سوره زمر، آيه62.

[3]. سوره سجده، آيه7.

[4]. سوره شمس، آيه8.

[5]. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص793.

[6]. التبيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص388.

[7]. سوره مؤمنون, آيه24؛ سوره قصص, آيه36.

[8]. سوره زخرف، آيه22.

[9]. مفاتيح الغيب، ج‏32، ص238 ـ 240.

[10]. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏4، ص782.

[11]. سوره آلعمران، آيه164.

[12]. سوره شوری، آيه52.

[13]. سوره واقعة، آيه79.

[14]. سوره نوح، آيه17.

[15]. تفسير نور الثقلين، ج‏5، ص382.

[16]. سوره شمس، آيه10.

[17]. سوره شمس، آيه9.