دیگر اخبار
تبیین و توجه به جايگاه جوانان در اسلام از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

تبیین و توجه به جايگاه جوانان در اسلام از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف امام سجاد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف امام سجاد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

پیام تسلیت آیت‌الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آيت الله سيد جعفر كريمى

پیام تسلیت آیت‌الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آيت الله سيد جعفر كريمى

حضرت ابوالفضل العباس(ع) و فضیلت حشر با فرشتگان

حضرت ابوالفضل العباس(ع) و فضیلت حشر با فرشتگان

شناخت مقام و منزلت امام حسین(ع) از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

شناخت مقام و منزلت امام حسین(ع) از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری

شناسه : 26664906


سوره مبارک «بلد» آیات 1 تا 20
Loading the player...

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ (1) وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ (2) وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ كَبَدٍ (4) أَ يحْسَبُ أَنْ لَنْ يقْدِرَ عَلَيهِ أَحَدٌ (5) يقُولُ أَهْلَكْتُ مالاً لُبَداً (6) أَ يحْسَبُ أَنْ لَمْ يرَهُ أَحَدٌ (7) أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَينَينِ (8) وَ لِساناً وَ شَفَتَينِ (9) وَ هَدَيناهُ النَّجْدَينِ (10) فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ (11) وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ (12) فَكُّ رَقَبَةٍ (13) أَوْ إِطْعامٌ في‏ يَوْمٍ ذي مَسْغَبَةٍ (14) يَتيماً ذا مَقْرَبَةٍ (15) أَوْ مِسْكيناً ذا مَتْرَبَةٍ (16) ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ (17) أُولئِكَ أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ (18) وَ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِنا هُمْ أَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ (19) عَلَيْهِمْ نارٌ مُؤْصَدَةٌ (20).

سوره مبارکه‌اي که «علم بالغلبه» آن بلد است بعد از «بسم الله» با سوگند معروف شروع مي‌شود که خداوند در بسياری از مطالب سوگند ياد مي‌کند که هشت موردش برابر قرآن کريم مشخص شد. [1] اين ﴿لا أُقْسِمُ﴾ که در موارد فراواني آمده است در حقيقت قسم است؛ اينکه گفته مي‌شود «نه قسم به اين شهر» يا «نه قسم به قيامت» يعني در حقيقت سوگند به ﴿هذَا الْبَلَدِ﴾ است و مخاطب اين وجود مبارک حضرت است و مردمي که معاصر آن حضرت‌اند و اين سوره در مکه نازل شد؛ وقتي گفته مي‌شود ﴿بِهذَا الْبَلَدِ﴾ يعني به مکه. حرمت حرَم، حرمت مکه به کعبه‌اي است که در آن بنيان‌گذاري شد اولاً و به بنيان‌گذاران کعبه که ابراهيم و اسماعيل(سلام الله عليهما) است ثانياً و به کسي که وحي الهي را در جوار کعبه از خدا دريافت مي‌کند و به مقام نبوت و سفارت و رسالت آخرين پيامبري مي‌رسد و کارهاي سنگيني را در حجاز انجام مي‌دهد و پيام‌آور مستقيم از طرف خدا براي جهان و جهانيان است. همزمان با نزول اين گونه از سور، جهاني بودن قرآن کريم را بازگو کرد در جلسه قبل به عرض شما رسيد دو بار در سوره مبارکه «مدّثّر» که آن هم در مکه نازل شد فرمود: ﴿نَذيراً لِلْبَشَر﴾،[2] ﴿ذِكْري‏ لِلْبَشَرِ﴾[3] قرآن حقوق بشر را تدوين کرد، حِکَم و اسرار بشر را بيان مي‌کند احکام بشر را بيان مي‌کند پايان کار بشر را بيان مي‌کند روابط اجتماعي بشر را معين مي‌کند، ﴿ذِكْري‏ لِلْبَشَرِ﴾ است ﴿نَذيراً لِلْبَشَر﴾ و انسان مادامي که در دنياست يک سلسله وظايفي دارد، وقتي هم که رحلت کرد يک سلسله برخوردها و نتايج و کيفرهايي هم دارد.

اينکه فرمود: ﴿لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ ظاهر آن مکه است نه شهر ديگر و براي بزرگداشت مکه چند عامل را ذکر مي‌کند مخصوصاً در بخشي که مي‌خواهد باز از مکه نام ببرد به جاي ضمير، اسم ظاهر را بازگو مي‌کند مي‌فرمايد: ﴿لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ ٭ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ اگر مي‌فرمود «و أنت فيه» يا «حلّ فيه» کافي بود اما باز اسم ظاهر را به جاي ضمير ذکر مي‌کند تا عظمت اين سرزمين را مشخص بکند و عظمت سرزمين به مردم آن سرزمين نيست به نژاد عرب نيست به خصوصيت‌هاي نظام قبيلگي آنها نيست، بلکه به سازنده کعبه و فرزند او که هر دو در بنيان‌گذاري کعبه به تعليم الهي سهم تعيين کننده‌اي داشتند ﴿وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ﴾. در سوره مبارکه «ابراهيم» از عظمت کعبه و حرمت نهادن وارثان کعبه به عبادت و مانند آن سخني به ميان آمده است؛ اما اينجا والد وجود مبارک ابراهيم خليل است و وجود مبارک اسماعيل خليل از ولد اراده شده است چون هر دو بنيان‌گذار کعبه بودند و جامعه مسلمين با کعبه دارند زندگي مي‌کنند.

دين وقتي جهاني بودن خود را اعلام کرد، مکتبش بايد جهاني باشد چه اينکه هست، معبدش بايد جهاني باشد چه اينکه هست، استقبال به معبدش بايد جهاني باشد چه اينکه هست، حج و عمره که کنگره جهاني است بايد پايگاه جهاني داشته باشد که دارد و اينها را عظمت کعبه و خصوصيت‌هاي بنيان‌گذاران کعبه تعيين کردند. فرمود: ﴿وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ﴾.

عمده آن است که ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ يعني چه؟ اگر ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ يعني سوگند به مکه در حالي که تو در اين مکه هستي و تو در اين مکه حلول کرده‌اي اين منسجم هست سباق و سياق مساعدند و هيچ محذوري هم ندارند و اما اگر کسي بگويد حِلّ به معناي حال استعمال نشده در صحاح اللّغة نيست در کتاب العين نيست، در اقرب الموارد نيست در مجمع البحرين نيست، در کتاب‌هاي لغت حِلّ به معناي حالّ استعمال نشده است چنين استدلال کند اين استدلال ناتمام است؛ زيرا قرآن بعد از اينکه معجزه بودن آن ثابت شد بسياري از علوم را بايد از قرآن فرا گرفت قرآن را نبايد بر صحاح و عين و مانند آن عرضه کرد و فتوا را از کتاب لغت گرفت. قرآن وقتي نازل شد که عرب ادبيات مدوّن نداشت، نحو مدوّن نداشت صرف مدوّن نداشت، معاني و بديع و بلاغت‌هاي ادبي معروف را نداشت؛ قرآن همه اين علوم را به همراه آورد. ما قبل از نزول قرآن چه کتاب عربي مدوّن لغت داشتيم که بگوييم قرآن وقتي که حرف مي‌زند بايد برابر آن نکته‌ها و لغت سخن بگويد؟

يک حرف لطيفي را فخر رازي در ذيل آيه ﴿لاَ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ[4] دارد؛ نقد برخي‌ها اين بود ﴿تهْلُكَةِ که بر وزن «تفعُله» است اين نمي‌تواند ثلاثي مجرد باشد چون مصدر ثلاثي مجرد «فَعلٌ قياس مصدر المعدّی ٭٭٭ من ذی ثلاثة كردّ ردّا»[5] است که در متن الفية «ابن مالک» آمده است که مصدر ثلاثي مجرد مصدرش «فَعل» است و بعضي از اوزان ديگر. «تفعُلة» که «تهلکة» بر آن وزن است اين در لغت عرب به عنوان مصدر ثلاثي مجرد نيامده؛ اين محذوري است و ايراد کرده است. فخر رازي حرف خوبي دارد در ذيل آن آيه! مي‌گويد اگر ما يک صرف مدوّني يک نحو مدّوني يک قانون مدوّني مي‌داشتيم بايد بگوييم قرآن که عربي مبين است بر وزان آنها نازل شده است و چون مصدر ثلاث مجرد بر وزن تفعله نيست بايد راه‌حلي پيدا کرد؛ اما عرب کجا قانون مدوّني داشت که ما بخواهيم قرآن را بر آن عرضه کنيم؟[6] اصل اعجاز قرآن که ثابت شد آن وقت علوم ادبي را بايد از قرآن گرفت. اگر اين کاري که به برکت انقلاب و نظام الهي در حوزه مقدسه قم و امثال قم شروع شد که ادبيات را به جاي مراجعه به جامع الشواهد و شعرهايي که مربوط به شتر و کوهان شتر و رمه‌داري و گله‌داري و سگ‌باني و مانند آن است بر آنها بسنجيم در آن ترازو ادبيات را عرضه کنيم، بايد بر قرآن عرضه بکنيم بر نهج البلاغه عرضه بکنيم اينها قانون مدوّن آوردند اينها نحو مدوّن آوردند اينها صرف مدوّن آوردند همه اينها در قرآن کريم است. ما با سباق و سياق، با اين دو عنصر محوري استنباط بخواهيم مراجعه کنيم مي‌گويد: ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ يعني سوگند به مکه در حالي که تو در اين مکه‌اي! نبايد گفت در فلان لغت «حِلّ» به معناي حالّ نيامده! بايد لغت را اصلاح کرد و گفت چون در قرآن «حِلّ» به معناي حالّ آمده بايد در فلان کتاب لغت اين کمبود ترميم بشود. غرض آن است که ادبيات مدوّن علمي بعد از قرآن تنظيم شد نه قبل از قرآن و هرگز کتابي که معجزه بودن آن ثابت شد اعجاز آن به نحو قطعي ثابت شد، يک؛ و ظهور متنابه عقلايي آيه هم اين است که ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ يعني «أنت حالٌّ بهذا البلد»، دو؛ سباق يعني «ما ينسبق إلي الذهن» سياق يعني صدر و ذيل اين آيات، نشان مي‌دهد که ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ يعني «أنت حالٌّ» و بايد لغت را اصلاح کرد، نه در قرآن نقدي و معناي غير مأنوسي را تحميل کرد و بگوييم: ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ﴾ يعني خون تو را در اينجا حلال مي‌دانستند! درست است که مشرکان حجاز در صدد ﴿لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ﴾[7] و مانند آن را داشتند در صدد قتل و شهيد کردن ذات مقدس نبوي(صلوات الله و سلامه عليه) بودند و خدا نجاتش داد؛ اما ظاهر آيه اين نيست که چون آنها خونت را حلال مي‌شمرند ما به اين شهر سوگند ياد مي‌کنيم؛ اين نه با گذشته رابطه دارد نه با آينده، نه با ﴿لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ﴾ که در صدد گراميداشت اين بلد است و اين بلد آن قدر عظيم است که خدا به آن سوگند ياد مي‌کند نه با اين مناسب است نه با ﴿وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ﴾. بايد يک طرزي اين ميانجي را معنا کرد که قبلي را به بعدي و بعدي را به قبلي بپيوندد، يک؛ و خودش هم با اينها منسجم باشد، دو. جهاني بودن را قرآن در چند سوره مبارکه بيان کرد که ﴿لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ﴾،[8] جمعاً سه جاي قرآن خداي سبحان فرمود اين بر تمام مکتب‌ها بر تمام آرا و انديشه‌ها حاکم است و حَکَم است. با اين کتاب يک مجمع عمومي دارد کنگره عمومي دارد و مستحضريد جريان کعبه که قبله ميلياردها مسلمان‌ها است در حقيقت ميلياردها بشر هستند، مبادا کسي خيال کند که کعبه قبله مسجد الحرام است و مسجد الحرام قبله مکه است و کلّ مکه قبله مردم دوردست است. قبله براي همه، در هر زمان در هر زمين کعبه است و لاغير «وَ الْكَعْبَةُ قِبْلَتِي»؛[9] براي زنده ما و مرده ما اين شعار رسمي است که «وَ الْكَعْبَةُ قِبْلَتِي». تفاوت بين نزديک و دور بين شرقي و غربي و بين شمالي و جنوبي و بين استوايي و غير استوايي در استقبال است نه در قبله. همه بايد به طرف کعبه رو کنند؛ منتها کسي که در مسجد الحرام است استقبال او يک نحوه است کسي که در مکه است استقبال او به يک نحو است، کسي که در شرق عالم يا غرب عالم به سر مي‌برد استقبال او به نحو ديگري است. استقبال‌ها فرق مي‌کند نه قبله؛ مثل اينکه همه بايد اين ماه را نگاه کنند که آيا اول ماه است يا نه؟ آنچه مرئي است و معيار رؤيت است رؤيت قمر است؛ اما حالا يکي در شرق ايستاده يکي در غرب ايستاده، يکي آن سو بايد بايستد تا روبهروي قمر باشد يکي بايد که در غرب است اين طوري بايستد تا روبهروي قمر باشد. روبهروي قمر شدن براي شرقي و غربي فرق مي‌کند، براي شمالي و جنوبي فرق مي‌کند، براي کسي که در جهات گوناگون است فرق مي‌کند وگرنه آنچه معيار رؤيت است خود قمر است تا ثابت بشود که اول ماه است يا نه!

بنابراين اين تکرار ﴿بِهذَا الْبَلَدِ﴾ که دومي مي‌توانست به ضمير اکتفا کند نشانه گراميداشت اين شهر است و خصوصيت اين شهر هم به قبله بودن اوست، به بنيان‌گذاران اوست، به حامي اوست که وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) اين کعبه را که مرکز نگهداري بت‌ها بود از همه بت‌ها منزه کرد و آن را مطهر نگه داشت و به برکت وجود مبارک امير مؤمنان(صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) همه بت‌ها را ريخت و آن را طاهر و مطهر نگه داشت.

پس قسم به سرزمين مکه، به اين حرم، به اين محدوده در زماني که تو در اين محدوده هستي و به ابراهيم و اسماعيل سوگند. بعد درباره انسان‌شناسي؛ فرمود انسان مسافر است در دوران آزمون است کسي که در دوران آزمون است هرگز کارنامه نهايي را به او نخواهند داد فرمود انسان تا نفس مي‌کشد در هر زمان در هر زمين هر حادثه‌اي که براي او پيش مي‌آيد، چه فرح‌بخش باشد چه اندوه‌بار، آزمون الهي است. در سوره مبارکه «فجر» که قبلاً گذشت فرمود: ﴿فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ ٭ وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ﴾؛[10] انسانِ مال‌دار مبتلاي به ثروت است، انسان بي‌مال مبتلا به فقر است، انسان سالم مبتلا به سلامت است، انسان بيمار مبتلا به مرض است، انساني که در مسير است مبتلا به هدايت است، انسان گمشده مبتلا به ضلالت است؛ همه اينها آزمون الهي است تا انسان از اين نعمت چگونه بهره ببرد و از نقمت چگونه برهد. پس انسان دائماً در امتحان است لذا دائماً در کبَد است.

بياناتي که در روايات ما آمده که «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ»[11] همين است؛ اگر کسي رئيس شد و اگر کسي مرئوس شد هر دو ممتحَن هستند، اگر کسي متمکّن شد و اگر کسي متضرر شد هر دو در امتحان هستند، چيزي غير از امتحان نيست؛ پس انسان تا نفس مي‌کشد در کلاس امتحان نشسته است بنابراين ﴿فِي كَبَدٍ است در مکابده است در رنج است در تلاش و کوشش است که از عهده امتحان به خوبي برآيد، اين جواب قسم است ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ. برخي‌ها يک خدمات کوتاهي کردند و دلشان مي‌خواست به مجرد يک مختصر خدمت، چندين برابر شهرت پيدا کنند تکاثري دامنگيرشان بشود خير فراواني ببينند و مانند آن. فرمود آنکه منکر معاد است خيال مي‌کند که ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ﴾؛[12] اين يکي، وقتي وارد بوستاني شد برابر آيه سوره «کهف»: ﴿ما أَظُنُّ أَنْ تَبيدَ هذِهِ أَبَداً﴾؛[13] «بادَ»؛ يعني «هلک». «تبيدُ»؛ يعني «تهلکُ»؛ من هيچ فکر نمي‌کنم اين بوستان و اين باغ و اين مزرعه از بين برود اين خيال را داشت؛ مي‌فرمايد که خيال کرد کسي او را در توان خود نمي‌گيرد، اين يک؛ و يا نمي‌بيند دو؛ مي‌فرمايد ما مهم‌ترين و ظريف‌ترين و دقيق‌ترين کارهاي علمي را درباره او انجام داديم او را با اين امور مجهز کرديم؛ لذا از تمام نفي و اثبات او باخبر هستيم. ﴿أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ﴾ دو چشم داديم، با يک چشم همه مشکلاتِ ديدني حل نمي‌شود، دو چشم سالم به او داديم آن پرده‌ها، آن آب‌ها، آن رقيقه‌ها آن رنگ‌ها را تنظيم کرديم تا او ببيند. ﴿وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ﴾؛ براي اينکه سخن بگويد زبان داديم، زبان بدون لب قدرت بر گفتگو ندارد. اين «شَفَ» آن «هاء» حذف شد جمع «شَفه» شفاه هست ولي در نسبت نمي‌گويند شفاهي، مي‌گويند شفَهي. اين «هاء» براي سهولت در تعبير افتاده است و اين «شَفه» شفهه بوده که «هاء» افتاد. اگر لب نباشد سخن گفتن ممکن نيست اگر زبان نباشد سخن گفتن ممکن نيست؛ براي گويايي انسان زبان و دو لب لازم هست. ﴿وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ﴾ تا او سخن بگويد؛ البته ابزار کار را در سوره مبارکه «الرحمن» بيان کرد که او ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾؛[14] بيان غير از حرف زدن است ممکن است کسي حرف بزند ولي بيان نباشد. بهيمه را بهيمه مي‌گويند، براي اينکه حرفش مبهم است براي ما مبهم است البته! انساني که حرفي براي گفتن ندارد ﴿أُولئِكَ كَالأنْعَامِ﴾[15] است او بيان ندارد او مبهم است. اين ﴿وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ﴾ درباره بدن است، آن ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾[16] مربوط به روح اوست. قبلاً هم بازگو شد که ما گوش داريم که عضو بدن است، سامعه داريم که نيروي روح است، چشم داريم که عضو بدن است باصره داريم که نيروي روح است؛ لذا در فقه ديه اينها فرق مي‌کند اگر کسي باصره کسي را از بين برد يک ديه مشخص دارد، چشم او را از بين برد ديه مخصوص دارد، اگر کسي سامعه کسي را از بين برد يک ديه مشخص دارد کسي اُذن و گوش کسي را از بين برد ديه محدودي دارد.

غرض آن است که ابزار بدني را در سوره «بلد» مشخص کرد ابزار روحي را در سوره مبارکه «الرحمن»؛ بيان يعني بيان و زبان يعني زبان. هيچ ارتباطي باهم ندارند يکي مربوط به تن است يکي مربوط به جان. جان است که چيز مي‌فهمد وقتي حرف مي‌زند بيان است و اگر جان، انساني نبود و ﴿أُولئِكَ كَالأنْعَامِ﴾ بود بهيمه است، ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾ نيست. در سوره مبارکه «الرحمن» هم بازگو شد تا انسان قرآني نينديشد قرآني فکر نکند قرآني زندگي نکند حرفش مبهم است در رديف ﴿أُولئِكَ كَالأنْعَامِ﴾ قرار دارد؛ وقتي حرفش قرآني شد بيان است چيزي را روشن مي‌کند لذا فرمود: ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾؛ تا قرآني نباشد انسان به دنيا نمي‌آيد تا انسان نباشد سخن او بيان نيست مبهم است؛ بيان ضلع چهارم، انسان ضلع سوم، قرآن دوم، آغاز همه ﴿الرَّحْمنُ﴾ است. ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾؛ «الله» و ﴿الرَّحْمنُ﴾ قرآن ياد مي‌دهد کسي که قرآن ياد گرفت مي‌شود انسان، کسي که انسان شد سخن او بيان است. اما زبان و شفتين، اينها ابزار تن هستند نه ابزار روح، بيان کار روح است اينها مرزهايشان در سوره مبارکه «الرحمن» تبيين شده است.

اينجا هم فرمود انسان تا نفس مي‌کشد در امتحان است مقام به او داديم او را مرجع کرديم امتحان است، او را راجع کرديم امتحان است، او را رئيس کرديم امتحان است، مرئوس کرديم امتحان است، ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ كَبَدٍ﴾ چون «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ» و انسان در آزمون به سر مي‌برد و لاغير! «إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَل»[17] ﴿أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ﴾؛ گاهي مي‌گويد من فلان مقدار مال در راه دين مثلاً مصرف کردم مال که از طرف خدا بود به تو داد، تو را هم مي‌خواهد آزمون کند و مي‌داند که داري چه کار مي‌کني. خيال مي‌کند که کسي او را نمي‌بيند. ﴿أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ ٭ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ﴾ به طور إجمال در پايان سوره مبارکه «قيامت» گذشت که ﴿أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى‏﴾[18] يک قطره آب بود، اين يک قطره آب را به اين صورت درآورد که چندين دانشگاه نه تنها دانشکده، دانشگاه براي شناخت انسان، اعضا و جوارح انسان، سلامت و بيماري انسان دست به کار هستند بسياري از اينها و بسياري از بيماري‌ها را نتوانستند تشخيص بدهند بسياري از داروها را نتوانستند تشخيص بدهند، اين تازه درباره تن اوست اما ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾[19] حساب ديگري دارد. فرمود خيال مي‌کند که مال فراواني را صرف کرد و کسي او را نديد، نه! ما به تمام جزئيات او آگاه هستيم ﴿أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ ٭ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ ٭ وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ﴾؛ ما هم او را ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْر﴾،[20] هم «نبلوهم بالحسن و القبيح»، هم «نبلوهم بالظلم و العدل» هم «نبلوهم بالنجدين»؛ دو تا راه، راه خوب و راه بد، هر دو آزمون است مقدور اوست، هر راهي را که برود مي‌تواند ولي امتحان مي‌کنيم، او را آزاد خلق کرديم که هر راهي را مي‌خواهد برود برود، ولي به او عقل داديم که راه حسن را، راه جميل را، راه خير را، راه سعادت را طي کند با شريعت به او دستور داديم نهي کرديم که راه بد را شرّ را قبيح را و ضرر را طي نکن. ما راهنمايي کرديم گفتيم راه بد کدام است راه خوب کدام است، پايان اين راه بهشت است پايان آن راه جهنم است، همه را گفتيم ﴿وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ﴾ و او راحت‌طلب است؛ در حالي که هر چه سخت‌کوش‌تر باشد، نتيجه دقيق‌تر و بهتر مي‌برد ﴿فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ٭ وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ ٭ فَكُّ رَقَبَةٍ ٭ أَوْ إِطْعامٌ في‏ يَوْمٍ ذي مَسْغَبَةٍ ٭ يَتيماً ذا مَقْرَبَةٍ ٭ أَوْ مِسْكيناً ذا مَتْرَبَةٍ﴾ او راحت‌طلب است، در حالي که او بايد عقبه، گردنه را طي کند، چرا اقتحام نمي‌کند؟ چرا با فشار و تلاش و کوشش ريسک نمي‌کند که گردنه را فتح کند؟ فتح گردنه به چيست؟ اين است که در زمان گرفتاري مثل هم‌اکنون به ياد ديگران باشد.

وجود مبارک امام رضا(سلام الله عليه و علي آبائه الأطيبين و أبنائه) وقتي در کنار سفره غذا مي‌نشستند ظرف خالي طلب مي‌کردند، از بهترين غذاهاي سفره در اين ظرف مي‌ريختند، اين ظرف را پر از غذاي سالم و استعمال نشده و سؤر نشده مي‌ريختند و اين آيات را تلاوت مي‌کردند ﴿فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ٭ وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ﴾ بعد مي‌فرمودند بدهيد به مستمند. [21]غذاي مانده را به ديگري دادن اقتحام عقبه نيست، اين در دشت راه رفتن است کسي بالا نمي‌رود؛ اما کُتَل و گردنه را طي کردن اين است که مال خوب را انسان در راه خدا صرف بکند. فرمود چرا کارهاي سنگين را چرا کارهاي جهادي را، چرا کارهاي خدمت‌رساني را، چرا پرهيز از نجومي و اختلاس را، اين راه‌ها را چرا تجربه نمي‌کنند؟ ﴿فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ٭ وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ﴾؛ بنده آزاد کردن يا آزادي بندگان را حفظ کردن و جلوي آزادي بندگان را نگرفتن، اينها اقتحام عقبه است در روز گراني و سختي احتکار هميشه بد است مخصوصاً در زمان آزمون فرمود چرا در روز گراني و کم‌يابي و گرسنگي به ياد ديگران نيستند؟ ﴿أَوْ إِطْعامٌ في‏ يَوْمٍ ذي مَسْغَبَةٍ ٭ يَتيماً ذا مَقْرَبَةٍ ٭ أَوْ مِسْكيناً ذا مَتْرَبَةٍ﴾ که تتمه آن ـ إن‌شاءالله ـ به نوبت ديگر.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره واقعة، آيه75؛ سوره حاقة، آيه38؛ سوره معارج، آيه40؛ سوره قيامت، آيات1 و 2؛ سوره تکوير، آيه15؛ سوره انشقاق، آيه16؛ سوره بلد، آيه1.

[2]. سوره مدثر، آيه36.

[3]. سوره مدثر، آيه31.

[4]. سوره بقره, آيه195.

[5]. الفية، إبن مالک، شماره بيت441.

[6]. مفاتيح الغيب، ج‏5، ص294 و 295.

[7]. سوره انفال، آيه30.

[8]. سوره توبه، آيه33؛ سوره فتح، آيه28؛ سوره صف، آيه9.

[9]. زاد المعاد، ص 353.

[10]. سوره فجر، آيات15 و 16.

[11]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه226.

[12]. سوره همزة، آيه3.

[13]. سوره کهف، آيه35.

[14]. سوره الرحمن، آيه4.

[15]. سوره اعراف،آيه179.

[16]. سوره الرحمن، آيات1 ـ 4.

[17]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه42.

[18]. سوره قيامت، آيه37.

[19]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[20]. سوره انبياء، آيه35.                       

[21]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏4، ص52؛ « أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ قَالَ: كَانَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع إِذَا أَكَلَ أُتِيَ بِصَحْفَةٍ فَتُوضَعُ بِقُرْبِ مَائِدَتِهِ فَيَعْمِدُ إِلَی أَطْيَبِ الطَّعَامِ مِمَّا يُؤْتَی بِهِ فَيَأْخُذُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَيْئاً فَيَضَعُ فِي تِلْكَ الصَّحْفَةِ ثُمَّ يَأْمُرُ بِهَا لِلْمَسَاكِينِ ثُمَّ يَتْلُو هَذِهِ الْآيَةَ فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ثُمَّ يَقُولُ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّهُ لَيْسَ كُلُّ إِنْسَانٍ يَقْدِرُ عَلَی عِتْقِ رَقَبَةٍ فَجَعَلَ لَهُمُ السَّبِيلَ إِلَی الْجَنَّةِ»