دیگر اخبار
منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

آنچه جامعه را جذب می کند محبت است/ قم باید در مساله رونق تولید و رفع معضلات اجتماعی، یک شهر نمونه باشد

آنچه جامعه را جذب می کند محبت است/ قم باید در مساله رونق تولید و رفع معضلات اجتماعی، یک شهر نمونه باشد

تاکید بر پیوند ناگسستنی اخلاق با فقه/ توسعه تعلیم غیر از توسعه تهذیب و تربیت است

تاکید بر پیوند ناگسستنی اخلاق با فقه/ توسعه تعلیم غیر از توسعه تهذیب و تربیت است

معنای حقیقی تحول در آموزش و پرورش این است که معلمان در سطح خود، «امام» شوند/ معلم باید طوری طیب و طاهر باشد که شاگردانش به او اقتدا کنند

معنای حقیقی تحول در آموزش و پرورش این است که معلمان در سطح خود، «امام» شوند/ معلم باید طوری طیب و طاهر باشد که شاگردانش به او اقتدا کنند

تبیین منزلت انسان/انسان را با فرشته‎ها بايد سنجيد

تبیین منزلت انسان/انسان را با فرشته‎ها بايد سنجيد

شناسه : 22747037


سوره مبارکه «انسان»، آیات 1 تا 9
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿هَلْ أَتي‏ عَلَي الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً (1) إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً (2) إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً (3) إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعيراً (4) إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً (5) عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً (6) يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيراً (7) وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً (8) إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً (9).

سوره مبارکه «انسان» يعني سورهاي که «يذکر فيه الانسان» که اين عَلم، عَلم بالغلبه است درباره خلقت انسان به فعل ماضي ياد ميشود؛ نظير آنچه در سوره مبارکه «مؤمنون» با فعل ماضي ياد شد؛ وقتي خداي سبحان دارد خلقت انسان را ترسيم ميکند حتماً بايد به فعل ماضي باشد. اما اين جمله «نبتليه» که سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) ميفرمايد اين نبتليه يعني «نقلبّه و نبدّله»؛[1] اين درست است که با بعد و قبل هماهنگ است و تقديم و تأخيري در کار نيست ولي با مضارع بودن هم هماهنگ نيست معروف بين اهل تفسير اين است که «نبتليه» يعني ما انسان را ميآزماييم. سيدنا الاستاد ميفرمايد: «نبتليه» يعني ما انسان را «نقلبه، نبدله» و در اطوار خلقتش به سمع و بصر ميرسد. اگر اين نبتليه به معناي نقلبه و نبدله باشد بايد بگويد «بدلناه و قلبناه» تا به مسئله سمع و بصر برسد؛ نظير آنچه در سوره مبارکه «مؤمنون» آمده وقتي ميخواهند خلقت اوليه انسان را ترسيم کنند همهاش بايد به فعل ماضي باشد نظير آنچه در سوره مبارکه «مؤمنون» آمده است که ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في‏ قَرارٍ مَكينٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ﴾،[2] همه آن به فعل ماضي است. اما اينجا وسطهايش ميفرمايد که نبتليه با فعل مضارع اين معلوم ميشود که حرف غالب اهل تفسير يعني مرحوم شيخ طوسي و همفکرانشان است که نبتليه يعني ما انسان را خلق کرديم و ميآزماييم انسان را امتحان ميکنيم؛ لذا آن تفسيري که هم اهل سنت هم بزرگان شيعه مثل شيخ طوسي در تبيان و همفکرانشان ذکر کردند آن نزديک به نظر ميرسد. ﴿نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً﴾؛ اين دهر يک اصطلاح علمي دارد و يک اصطلاح قرآني و عرفي. در اصطلاح قرآن و روايات، دهر يعني مدتي از زمان طولاني، ﴿حينٌ مِنَ الدَّهْرِ﴾ يعني بخشي از زمان طولاني اما آن اصطلاح رايج بين اهل معقول کلام و امثال کلام اين است که اگر متغيري را با متغير بسنجند ميگويند زمان، آن واحد سنجش متغير به متغير زمان است؛ آن واحد سنجش متغير به ثابت آن دهر است؛ آن واحد سنجش ثابت به ثابت سرمد است. سرمد يک اصطلاح است دهر يک اصطلاح است زمان يک اصطلاح ديگر. آن اصطلاح اهل معقول بعيد است در اينجاها مراد باشد ﴿حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ﴾؛ يعني هيچ بخشي از زمان.

مطلب ديگر اين است که اين ﴿إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ﴾؛ يعني انسان متحرک است و راه دارد و هدف دارد. آن هدف نهايياش را فرمود که: ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ.[3] مقصد انسان هم آن «دار القرار» است. مستحضريد انسان متحرک است و در اينکه متحرکي فعال است حرفي در آن نيست، اما حرکت نميتواند دائمي باشد. دنيا دار حرکت است حرکتِ دائم يعني بيهدف. حرکت الا و لابد مقصد دارد وقتي به آن مقصد رسيد يعني به «دار القرار» آرميد يعني به معاد رسيد وگرنه موجودي دائماً بگردد يعني بيهدف! ممکن نيست حرکت در جايي محقق باشد و هدف نباشد؛ حرکت بيهدف يعني لغو. حرکت مبدأ فاعلي دارد که محرّک است، مبدأ غايي دارد که هدف است، يک مسافتي دارد و زماني که برابر آن زمان اين مسافت را طي ميکند. فرمود ما به انسان راه را نشان داديم و راه انسان هم از درون او ميگذرد، يک راه شرقي يا غربي نيست اين راهي نيست که از کوي و برزن بيرون بگذرد اين راه از درون ميگذرد؛ اين بايد از شرک به توحيد، از بداخلاقي به خوش اخلاقي، از زشتي به زيبايي، از کذب به صدق، از باطل به حق، در درون خود اين سفر را طي کند. نشانه اينکه اين سفر را طي کرده است افعال او اقوال او اعمال او نشانه آن است که او در مسير حرکت است وگرنه راه در بيرون نيست مثلاً ما بگوييم اين راه الهي است اين راه الهي است يعني چه؟ يعني در بيرون خبري هست به نام راه الهي؟ يا اعتقاد راه الهي است عمل صالح راه الهي است نشانه آن هم قول صالح و عمل صالح است. ما اين راه را به او نشان داديم آن راه را او هم طي ميکند به مقصد هم ميرسد و اين کلمه «أو» براي تقسيم است نه براي تخيير ﴿إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً﴾ معنايش اين نيست که ميخواهد اين باشد يا ميخواهد آن باشد. نخير! بعضي اين هستند بعضي آن هستند وگرنه راه مشخص است هدف هم الا و لابد ﴿لِيَعْبُدُونِ است که با حصر ذکر فرمود: ﴿مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ انسان در راهي دارد حرکت ميکند اين راه را ذات اقدس الهي هم در درون او مشخص کرده است هم در بيرون به وسيله انبيا راهنمايي کرده که ﴿هذِهِ سَبيلي﴾[4] يا «هذه صراطي» که من شما را دعوت ميکنم «أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَي»[5] و مانند آن.

بنابراين راه مشخص است اين هم تخيير نيست اين هم تقسيم است؛ بعد حال که فرمود: ﴿إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا﴾؛ اگر کفور بود ﴿إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعيراً﴾ که در حقيقت دستبافت خود اوست؛ گاهي طرزي ميکنيم که اصلاً او جايي را نميبيند، مدتي از درون و از بيرون او را راهنمايي ميکنيم. لغزشهاي او را صرف نظر ميکنيم، از لَمم و کارهاي کوچک او هم ميگذريم، اگر ديديم خيلي طغيان کرده است ديگر کاري ميکنيم که ﴿وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ﴾.[6] اين گونه افرادي که هيچ کدام از حرفهاي انبيا را نپذيرفتند ﴿فَنَبَذُوهُ‏﴾[7] با دست خودشان کتاب الهي را به کنار انداختند، نه جلوي خودشان را ميبينند آينده کجاست؟ نه پشت سر را ميبينند که عبرت بگيرند؛ مثل يک انساني که اين را گذاشتند وسط، جلويش را ديوار کشيدند بلند، پشت سرش ديوار کشيدند بلند، زير چانه او را هم سنگچين کردند ﴿وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا﴾ و در اعناق و گردن اينها ما چيزي قرار داديم ﴿فَهُمْ مُقْمَحُونَ﴾يک انسان سر به هوا که فقط اينجا را بايد ببيند هيچ جا را نميتواند ببيند. اينکه نه آينده براي اينها روشن است که کجا ميخواهند بروند نه از گذشته عبرت ميگيرند، برای اينکه گذشته را نميبينند چون بين اينها و گذشته يک ديوار بلندي است آينده و هدف را نميبينند چون بين اينها و آينده ديوار بلندي است زير چانه اينها هم سنگچين شده که ﴿إِنَّا جَعَلْنا في‏ أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ﴾[8]  سر به هوا هستند، هيچ جا را نميبينند. اينکه کسي ميگويد دلم هر چه بخواهد ميکنم چنين آدمي است. اينکه اول اين طور نبود؛ اول جلو را ميديد دنبال را ميديد از گذشته عبرت ميگرفت، به آينده اميدوار بود ميتوانست حرف بزند زير پاي خودش را ميديد، الآن زير پاي خودش را هم نميبيند؛ براي اينکه زير چانهاش سنگ است. اگر ﴿إِنَّا جَعَلْنا في‏ أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً﴾ ميشود بدبخت، سر به هواست. اين قسمتها برای کساني است که کافرند؛ اما در قبال آن ﴿إِنَّ الْأَبْرارَ﴾ در بخش‎‎هايي انذار را قبل از تبشير ذکر ميکند، در بخشهايي تبشير را قبل از انذار ذکر ميکند، اما ابرار، ابرار نه تنها آدمهاي خوبياند آنها که دست و دلشان باز است در خوبي، چون بِرّ و نيکي يک پيوند ناگسستني ادبی با بَرّ دارد بَرّ يعني بيابان آدمي که وظيفهاش را تنها انجام ميدهد که جزء ابرار نيست، آن که که بيابانگونه کار خير ميکند ديد او وسيع است؛ وقتي ميخواهد دعا کند ميگويد «اغْفِرْ لِمَنْ فِي مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَات‏‏»[9] کار خير هم ميکند نميگويد حالا اين فاميل من است يا حزب من است اين طور نيست؛ مثل بَر، اين بيابان باز هر کس بخواهد برود ميتواند برود. اگر کسي به اين مقام رسيد که ديگر نگويد حالا اين حزب من است اين همبحث من است اين فاميل من است اين همشهري من است، اين بنده خداست. اينکه در دعاها و اينهاست که «اغْفِرْ لِمَنْ فِي مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَات‏‏» جزء ابرار است و دين ما را به ابرار بودن و ديد وسيع داشتن و دست و دل باز بودن دعوت ميکند. فرمود شما از اين دست بدهي از دست ديگر ميگيري به لطف الهي! اين طور نيست که بسته و مغلول يد باشد.

ابرار چنين آدمهايي هستند دعاهاي اينها هم معلوم است و چقدر اين جمله شيرين است که خدا ميداند اين جملهاي که وجود مبارک زکريا به خدا عرض کرد: ﴿رَبِّ إِنِّي ... لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا﴾[10] خدا ميداند اين جمله چقدر شيرين است. زکريا(سلام الله عليه) فرزند ميخواست، خودش هم پير بود، عيالش هم که نه تنها پير بود نازا بود؛ نه تنها در زمان پيري نازا بود حضرت عرض کرد آن وقتي که جوان بود ناز بود ﴿كانَتِ امْرَأَتي‏ عاقِراً﴾[11] حالا مقدمه خواستن او است ادب حضرت زکريا چيست؟ خدايا من ديگر پير شدم سنّ من گذشت ﴿وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبا﴾[12] اين دو تا حرف دارد. اينکه ميگويد من پيرم نميخواهد بگويد که از نظر پدر بودن من مشکل دارم، از جهت مادر بودن همسرم مشکل دارد تنها اين نيست؛ ميخواهد بگويد من پير شدم سالهاست که عمرم گذشت سالهاست، اما خدا! يک دفعه نشد که من چيزي بخواهم و ندهي. اين «کان» فعل مضارع است با «لم» جاذمه مجزوم بشود ماضي مستمر را ميرساند «لم اضرب» يعني من تا حال نزدم «لم اکتب»، نه «لا اکتب». «لم اکتب» يعني تا کنون اين کار را نکردم. زکريا قبل از اينکه بگويد به من فرزند بدهيد عرض کرد ﴿و لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا﴾ خدايا در تمام اين مدت هر چه خواستم دادي؛ يک وقت نشد بگويي نه! يک وقت نشد بگويي چند بار آمدي؟ يک وقت نشد بگويي من ديروز دادم پريروز دادم چه خبرته؟ يک وقت مرا رد نکردي هر چه خواستم دادي. حالا من نيامدم بخواهم مطلبي ديگر است ولي در طول اين مدت که حالا من پير شدم موي سرم سفيد شد يک وقت نشد که من چيزي بخواهم تو ندهي.

چقدر اين دعا شيرين است! حالا اين است ﴿و لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا﴾؛ آن وقت عرض کرد که خدايا به من فرزندي مرحمت کن! هر چه خوبي در اين منطقههاي بشرنشين است، اول از انبيا و اوليا رسيد، بعد به دست ديگران، در فضايل انبيا اين هست اما کمکم وقتي گسترده شد ميگويند حاتم طائي هم گوشهاي از اين فضيلت را گرفته است. در وصف حائم طائي گفتند که کسي رفته دم دَرِ حاتم طائي و دَر زد و چيزي خواست به اين شخص گفتند تو چه کسی هستي؟ گفت من پارسال آمدم حاتم از من سؤال نکرد تو چه کسی هستي، من از او ميخواهم او هم ميدهد مگر پارسال آمدم به من داد از من سؤال کرد که تو چه کسی هستي؟ اين سؤال را نکرد من خواستم او هم داد.

درست است حالا ممکن است حاتم طائي به اينجا رسيده باشد و قضيه هم تاريخي باشد؛ اما حرف، حرف زکريا است. يک بيان نوراني امام صادق(سلام الله عليه) دارد که البته اين به زبان وحي حرف ميزند؛ يعني خاندان عصمت و طهارت يعني مکتب اسلام با مکتب انبياي ديگر که ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ﴾[13] يکي است. وجود مبارک امام صادق فرمود: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا» مشرق برويد مغرب برويد حرف صحيح اگر پيدا کرديد از اينجاست؛ «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛[14] اين «مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ تنها ما چهارده نفر نيستيم به هر حال حرف مکتب وحي اين است چقدر اين حرف زکريا شيرين است خدا ميداند! عرض کرد يک وقت نشد که من چيزي بخواهم تو ندهي. حالا اين ﴿وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا﴾ اين ميشود بَر. ابرار يعني کسي که درياگونه حرف ميزند اگر ما اين طور باشيم کشور گلستان است به هر حال ما خير ميخواهيم خير ميخواهيم براي همه بخواهيم. اين طور نيست که ما از ذات اقدس الهي براي خودمان شرّ بخواهيم؛ اگر مال ميخواهيم براي همه بخواهيم اگر کمال و جمال و سلامت و امنيت و آرامش ميخواهيم براي همه بخواهيم؛ اين ميشود بَرّ. آن وقت کسي که جزء ابرار باشد، کشور او صددرصد تمدن اسلامي را دارد. انسان با دل باز بخواهد، شرح صدر هم براي همين است. حالا اگر ديگري خوب باشد که من راحت هستم من اگر گاهي رنجي ميبينم براي اين است که ديگري بيراهه ميرود من اگر سلامت او و صحت او و امنيت او و سداد او و نيکي او و فضيلت او را همان طوري که براي خودم ميخواهم براي او بخواهم من راحت ميشوم اين ميشود ابرار آن وقت اين ابرار تازه در راه هستند، به مقام مقربين نميرسند؛ ﴿إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ﴾؛ «کأس» يعني ليوان پر که در بحث ديروز اشاره شد. ما در فارسي آن قدر زير فقريم که اصلاً در فضاي عرب حرفي براي گفتن نداريم. ما به يک نفر ميگوييم تو به دو نفر به بعد ميگوييم شما اصلاً تثنيه نداريم ما، عرب يک حساب تثنيه دارد مرز بين يک و سه را مشخص کرد. ما در دير و دور چه زماني بخواهيم حرف بزنيم چه مکاني حرف بزنيم بيش از دو تا کلمه نداريم، «اينجا و آنجا»، «نزديک دور»؛ اما براي ميانه حرفي نداريم اما عربي مبين ميگويد «ذا، ذاک، ذلک» براي ميانه حرف دارد ما براي اينکه بگوييم اين شخص گفته است ميگوييم فلان کس گفته است اما زن بود يا مرد؟ ما حرفي نداريم اما عرب عربي ميگويد اگر مرد باشد ميگويد «قال»، اگر زن باشد ميگويد «قالت»؛ يا بخواهد با ضمير باشد ما در ضمير ميگوييم «او» گفت؛ اما عربي ميگويد اگر مرد باشد ميگويد «هو»، اگر زن باشد ميگويد «هي». فاصله بين فارسي که ادبيات شيرين ماست با عربي مبين خيلي فرق است. آن وقت قرآن کريم اگر اين ظرف خالي باشد نميگويد «کأس» که کسي بايد آن را پر کند، اما وقتي که اين ليوان پر باشد به آن ميگويد «کأس». ﴿إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً﴾؛ «مزاج» نه يعني طعمش طعم کافور است توضيح ميدهد که «مزاج» چيست؟ ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ﴾ يک چشمه خاصي است که بخشي مقداري از آن چشمه را ممزوج اين کأس ميکنند به اين ابرار ميدهند خالص آن برای مقربين است تسنيم چيست؟ رحيق مختوم چيست؟ رحيق مختوم ممزوج با تسنيم است، تسنيم چيست؟ ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ﴾ نه اينکه طعم کافور ميدهد.

پرسش: ...

پاسخ: البته هستند، هر کسي که مقربين باشد يقيناً جزء ابرار هست؛ چون که صد آيد يقيناً ابرار هم هست و اهل بيت فوق اين مقامي هستند که در سوره مبارکه «انسان» است اين مقام ابراري آنهاست.

پرسش: ...

پاسخ: بله، حالا برسيم به «وجه الله» که اين ضمير ﴿حُبِّهِ﴾ به چه کسي برميگردد «وجه الله» با بَرّ بودن اينها با شرح صدر بودن اينها که ﴿فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾.[15]

پرسش: ...

پاسخ: بالاتر از وجه الله خود الله است. ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً﴾ که در بحث قبل گذشت که بشر در دنيا تابع چشمه است، ولي چشمههاي بهشت تابع بهشتيهاست؛ اين طور نيست که يک جاي معيني چشمه باشد هر جا خود بهشتي خطکشي کرده تفجير کرده، آب ميجوشد؛ ﴿يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً﴾. در جريان وجود مبارک حسنين که بيمار شدند آن طوري که در جوامع روايي ما آمده است، وجود مبارک حضرت رسول(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) فرمود که شما نذر کنيد که خدا اگر اينها را شفا داد ما روزه بگيريم. اين نذر به دستور ذات مقدس پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بود. اينها هم نذر کردند که اگر خدا شفا داد اينها روزه بگيرند و حالا خداي سبحان شفا داد اينها دارند به نذرشان عمل ميکنند.

پرسش: ...

پاسخ: يعني تکلّف نکنيد وگرنه خودشان مرتّب اين نذرها را داشتند، اين عملها را داشتند. اين براي اينکه خداي ناکرده بر خودتان واجب نکنيد، آن وقت ميشود يک تشريع و عمل نميکنيد و مشکل جدّي پيدا ميکنيد وگرنه اين همه ادلهاي که درباره وفاي به نذر آمده پس براي چيست؟ ﴿يُوفُونَ بِالنَّذْرِ﴾ در صدد نذر هم هست تکليف بر خودتان نکنيد که تکلّفي نباشد.

پرسش: ...

پاسخ: کافور؟ کافور که معنايش مشخص است نظير سيب. وقتي گفتند فاکهه، سيب، اينها با  دنيا خيلي فرق دارد ميوه دنيا يک مدتي که بماند از بين ميرود سيب آخرت تا ابد هم بماند از بين نميرود. ميوه دنيا کار خودش را انجام ميدهد؛ اما ميوه آخرت هر چه را که بهشتي بخواهد انجام ميدهد مثل آب کوثر با اينکه آب کوثر آب است در عين حال که رفع عطش ميکند گرسنگي را هم برطرف ميکند. خصوصيت نعمتهاي بهشت اين است که از هر کدام کارهاي ديگر هم ساخته است. از امام رضا(سلام الله عليه) سؤال کردند که در جريان آن درخت حضرت آدم(سلام الله عليه) بعضيها نقل کردند گندم بود، بعضي گفتند مثلاً خرما بود، بعضيها نقل کردند انگور بود فرمود همه آنها درست است براي اينکه درخت بهشت نظير درخت دنيا نيست که درخت انگور خرما ندهد. درخت انگور اگر اين شخص خواست از اين درخت خرما ظهور کند خرما ظهور ميکند.[16]

پرسش: ...

پاسخ: چرا، منتها جسماني است که محصول نماز و روزه است؛ مثلاً چند تا نهر در بهشت هست، در سوره مبارکه 47 که اين انهار جاري است: ﴿أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفّي﴾،[17] ﴿أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ[18] نهر شير روان است نهر عسل روان است نهر خمر روان است نهر آب هم روان است اما عسل آنجا که توليد شده کَندو نيست که روي آن مگس بنشيند عسل، توليد شده صوم و صلات است. اين عسلي که توليد شده صوم و صلات باشد که مگس روي آن نمينشيند. آن وقت نهري از عسل روان است نهري از شراب روان است. ﴿أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ﴾، طوري نيست که عقل را بپوشاند بلکه عقل را شکوفا ميکند. ميوههاي بهشتي، آبهاي بهشتي خصيصههاي خاص خودشان را دارند.

غرض اين است که اين ﴿عَيْناً﴾ بيان کافور است ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً ٭ يُوفُونَ بِالنَّذْرِ﴾، اين يک قضيه حقيقيه است نه قضيه خارجيه. قضايا چند قسماند: قضاياي شخصيه مثل اينکه فلان شخص اين کار را کرد، اينها در علوم معتبر نيست قضيهاي است که برای شخصي است. قضيه خارجيه قضيهاي است که موضوع طوري است که «لا ينطبق الا» بر موجودات خارج. بر موجودات خارج يعني آنچه در ظرف کنوني موجود هست؛ اين ميشود قضيه خارجي که شامل گذشته و آينده نميشود اما شخصي هم نيست کلي هم هست؛ منتها افرادش منحصر در خارج فعلياند. قضيه حقيقيه آن است که مربوط به زمان حال نيست حال و گذشته و آينده را شامل ميشود. قضاياي قرآن کريم قضاياي حقيقه است. در گذشته اگر کسي اين طور بود مشمول است، در آينده اگر کسي اين طور بود مشمول است، در حال اگر کسي اين طور بود مشمول است منتها مشمول آن نبود مگر وجود مبارک حضرت امير و فاطمه و حسنين(سلام الله عليهم اجمعين؛) در ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ﴾، يک قضيه حقيقيه است نه خارجيه. هر کس اين طور باشد وليّ شماست منتها هيچ کس نبود مگر وجود مبارک حضرت امير. اين طور نيست که قضيه به نحو قضيه شخصيه باشد يا به نحو قضيه خارجيه، بلکه به نحو قضيه حقيقه است؛ منتها مصداق منحصر به فردشان اين ذوات قدسي هستند ﴿يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيراً﴾، اينها کساني هستند که در مقام ابرار دارند زندگي ميکنند؛ آن مقرّبين کساني ديگر هستند که خود همين اهل بيت به مقام مقرّب هم رسيدند آن مقام مقرّبشان را اينجا ذکر نکردند. اينها از آن روزي که شرّش گسترده است يعني روز معاد، هراسناکاند.

 ﴿وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ﴾ اگر به حسب سياق آيه باشد؛ اين ﴿حُبِّهِ﴾ ضمير به طعام برميگردد که با ابرار بودن اينهاست اما اگر به لحاظ واقعيت باشد که اينها هيچ چيزي را دوست ندارند «إلا وجه الله» را، اين ضمير ﴿حُبِّهِ﴾ به الله برميگردد که «يطعمون الطعام علي حبّ الله»، اينها حبيب الهياند با محبت کار ميکنند؛ ﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾[19] اينها حبيب الهياند، اول محب الهياند بعد در اثر پيروي رسول خدا محبوب الهياند. اين مثل حدّ وسط است در حدّ وسط اگر بگويند «عالم متغير است هر متغيري حادث است»؛ معلوم ميشود محور بحث تغير است. در اين کريمه محور کمالات انساني، سيرت و سنت رسول خداست که حبيب خداست. در اين آيه ميفرمايد که شما اگر محب خدا هستيد ميخواهيد منتقل بشويد از محب بودن به محبوب بودن که خدا هم محب شما باشد پيرو حبيب الله باشيد ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ﴾؛ اين «قُل» را ذات اقدس الهي به حبيب خودش ميفرمايد. به حبيب خود ميفرمايد: ﴿قُلْ به مردم بگو ﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏﴾ من که حبيب الله هستم در محور من بگرديد ﴿يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾؛ اگر بخواهيد از محب بودن به محبوب بودن منتقل بشويد بايد در مدار حبيب الله بگرديد. اينها هم در مدار حبيب الله ميگشتند «و علي حبّ الله» اين إطعام را دادند. حالا براي اينکه با ابرار هماهنگ باشد، اين ضمير ﴿حُبِّهِ﴾ به طعام برگردد به لحاظ ابرار بودن اينهاست. ﴿وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً﴾ که در بحث قبل اشاره شد؛ اين خيلي مقام است. اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه که حتماً بايد در خانه هر کدام از ما باشد، يک عده خيرين به هر حال بايد اقدام بکنند اين کتاب را چاپ بکنند و ارزان در اختيار طلبهها قرار بدهند، بر همه ما لازم است که اين کتاب را در کنار قرآن در کنار ما باشد. در آن تمام نهج البلاغه اين جملهها آمده که وجود مبارک حضرت امير ميدانيد، او فرمانده کل قوا بود چون ايران و روم و کل کشورهاي خاورميانه آن روزها اسلام آورده بودند و وجود مبارک حضرت امير هم فرمانده آنها بود. ايران هم يک کشور پادشاهي و سلطنتي نبود، ايران کشور شاهنشاهي بود معناي شاهنشاهي اين است که شاه شاهان بود کشورهاي کوچک ديگر که سلطنت داشتند شاه داشتند آنها ماليات ميدادند باج ميدادند ايران يک کشور شاهي و سلطنتي و اينها نبود شاهنشاهي بود و درست هم ميگفتند کشور شاهنشاهي بود براي اينکه تمام اين اقمار ديگر زير نظر ايران بودند. آن روز وجود مبارک حضرت امير حاکم مطلق اينها بود. در جنگهايي که ميشد تمام تلاش و کوشش مخالفان اين بود که حضرت امير را از پا در بياورند. در همين کتاب شريف تمام نهج البلاغه هست که به وجود مبارک حضرت امير عرض کردند که اين اسبي که شما داريد براي ميدان جنگ، اين اسب مسافرکشي و بارکشي است که انسان بخواهد از جايي به جايي برود از اين اسبها استفاده ميشود اينکه اسب رزم نيست، پول فراواني هم که داريد کار هم که کار جهادي است و مربوط به شخص شما نيست. يک اسب بُدوي رزمي تهيه کنيد اينکه مناسب نيست ـ خداي ناکرده ـ اگر دشمن حمله کرد با آن اسب تندرويي که دارد چه ميکنيد؟

حضرت چه فرمود؟ فرمود: «أَنَا لَا أَفِرُّ مِمَّنْ كَرَّ عَلَيَّ وَ لَا أَكِرُّ عَلَی مَنْ فَرَّ مِنِّي»[20] فرمود من اسب تندرو ميخواهم چه کنم؟ پول بدهم اسب تندرو بگيرم؟ اسب تندرو برای کسي است که بخواهد تند برود، من که در ميدان جنگ فرار نميکنم، کسي هم که فرار کرد من او را تعقيب نميکنم اين چه روحی است اين کيست؟ فرمود او دشمن است کافر است بتپرست است آمده مرا بکشد اما ديد نميتواند، فرار کرد، من فراري را تعقيب نميکنم؛ اين دريادلي است. «أَنَا لَا أَفِرُّ مِمَّنْ كَرَّ عَلَيَّ»، اگر يک دشمن کرّاري آمده حمله کرده، من که فرار نميکنم؛ بعد وقتي زورآزمايي کرد ديد کاري از او ساخته نيست دارد فرار ميکند «وَ لَا أَكِرُّ عَلَی مَنْ فَرَّ مِنِّي» کسي که فرار کرد و دارد ميرود من او را تعقيب نميکنم؛[21] اين ميشود بَرّ، بيابانصفت است کَرَم و بخشش او؛ اين با ابراري سازگار است.

اين ذوات قدسي ميگويند اسير حالا اسير است اين شخص کافر بود مشرک بود در جنگ بدر يا غير بدر اسير بود امروز در حکومت اسلامي ماست نبايد گرسنه باشد اين معيار کشورداري است. درود همه خلق خدا بر علي و اولاد علي.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏20، ص121 و 122.

[2]. سوره مؤمنون، آيات12 ـ 14.

2. سوره ذاريات، آيه56.

[4]. سوره يوسف، آيه108.

[5]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), نامه45.

1. سوره يس، آيه9.

[7]. سوره آلعمران، آيه187.

3. سوره يس، آيه8.

1. عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص206.

[10]. سوره مريم، آيه4.

3. سوره مريم، آيات5 و 8.

[12]. سوره مريم، آيه4.

[13]. سوره بقره، آيه97؛ سوره آل عمران، آيه3 و ... .

2. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص399؛ «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا».

[15]. سوره بقره، آيه115.

[16]. عيون اخبار الرضا، ج1، ص306؛ «إِنَّ شَجَرَةَ الْجَنَّةِ تَحْمِلُ‏ أَنْوَاعاً فَكَانَتْ شَجَرَةُ الْحِنْطَةِ وَ فِيهَا عِنَبٌ وَ لَيْسَتْ كَشَجَرَةِ الدُّنْيَا».

[17]. سوره محمد، آيه15.

[18]. سوره محمّد، آيه15.

[19]. سوره آلعمران، آيه31.

[20]. الأمالی (للصدوق)، ص170.

[21] . تمام نهج البلاغة, ص597.