دیگر اخبار
منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

آنچه جامعه را جذب می کند محبت است/ قم باید در مساله رونق تولید و رفع معضلات اجتماعی، یک شهر نمونه باشد

آنچه جامعه را جذب می کند محبت است/ قم باید در مساله رونق تولید و رفع معضلات اجتماعی، یک شهر نمونه باشد

تاکید بر پیوند ناگسستنی اخلاق با فقه/ توسعه تعلیم غیر از توسعه تهذیب و تربیت است

تاکید بر پیوند ناگسستنی اخلاق با فقه/ توسعه تعلیم غیر از توسعه تهذیب و تربیت است

معنای حقیقی تحول در آموزش و پرورش این است که معلمان در سطح خود، «امام» شوند/ معلم باید طوری طیب و طاهر باشد که شاگردانش به او اقتدا کنند

معنای حقیقی تحول در آموزش و پرورش این است که معلمان در سطح خود، «امام» شوند/ معلم باید طوری طیب و طاهر باشد که شاگردانش به او اقتدا کنند

تبیین منزلت انسان/انسان را با فرشته‎ها بايد سنجيد

تبیین منزلت انسان/انسان را با فرشته‎ها بايد سنجيد

شناسه : 22696420


سوره مبارکه «انسان»، آیات 1 تا 9
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿هَلْ أَتي‏ عَلَي الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً (1) إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً (2) إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً (3) إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعيراً (4) إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً (5) عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً (6) يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيراً (7) وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً (8) إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً (9)

سوره مبارکه «انسان» که شواهد مدني بودن او در صدر اول اين سوره مشهود است از خلقت انسان شروع شده است. تاکنون به اين نتيجه رسيديم که موجودي در بين مخلوقها نه تنها از انسان بالاتر خلق نشد بلکه همتاي انسان هم چيزي خلق نشد که فرمود ما انسان را خلق کرديم، او را از نطفه و مانند آن آفريديم، تطوّراتی را براي او در نظر گرفتيم آن بخشهاي نهايي او که ﴿وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾،[1] مشهود است در آن مطرح است. آن وقت انسان اين مراحل طولاني را که پشتسر گذاشت و هماکنون دارد در هر بخشي با موجودي از موجودات شريک است در بخش جسماش با اجرام شريک است در بخشهاي نباتياش با گياهان شريک است، در بخشهاي حيوانياش با حيوانات شريک است، در بخشهاي وهم و خيال با جن شريک است، در بخشهاي انساني آن مراحل ميانياش با فرشتهها شريک است در اوج انسانيت شريکي ندارد مظهر «لا شريک له» است؛ زيرا اگر در آن مرحله نهايي شريکي ميداشت «خليفة الله» نبود اينکه ذات اقدس الهي فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً و فرشتهها عرض کردند: ﴿نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ﴾ ذات اقدس الهي تفهيم کرده است که ﴿إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ﴾؛[2] بعد آنها هم در پايان امتحان باور کردند و تصديق کردند که ﴿لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا﴾[3] جريان تعليم اسما را که ذات اقدس الهي به انسانِ کامل آموخت ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها﴾؛[4] آنگاه همين اسما معلّمه را به عنوان امتحان از فرشتهها سؤال کرد که اين چيست؟ آنها عرض کردند ﴿لا عِلْمَ لَنا﴾ ما بلد نيستيم آنگاه ذات اقدس الهي به انسان کامل ميفرمايد شما معلم فرشتهها باش آن هم نه در حدّ تعليم بلکه در حدّ انباء. دو تا نقص در فرشتهها هست: يکي اينکه توان شاگردي بلافصل خدا را ندارند براي اينکه صادر اول نيستند، چون اگر اينها در حدّي باشند که بتوانند شاگرد بلافصل خداي سبحان باشند در طرف ذات اقدس الهي که بُخلي نيست ياد ميدهد همان طوري که اسماي الهي را به انسان کامل آموخت به فرشتهها هم ياد ميدهد او که بُخلي در او نيست پس شاگرد بلافصل خدا نميتوانند باشند بايد از آدم يعني شاگرد مع الفصل اين علوم را فرا بگيرند.

در بخش دوم که شاگرد مع الفصلاند در حدّ تعليم اسما قابل نيستند در حدّ انباء اسماء قابل هستند؛ لذا ذات اقدس الهي به آدم(سلام الله عليه) نفرمود «يا آدم علمهم بأسماء هؤلاء» فرمود: ﴿يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ﴾[5] در حدّ نبأ، خبر، گزارش با اينها در ميان بگذار لذا هيچ فرشتهاي همتاي انسان کامل نيست. اينکه در روايات هست که «اوّل مَا خَلَقَ الله نُورُ نَبِينَا(صلي الله عليه و آله و سلم)»،[6] «اول ما خلق الله نور جدنا» که ائمه(عليهم السلام) فرمودند؛ براي اينکه اين اولين صادر است، اولين فيض ذات اقدس الهي است؛ هم در بخش اصل تعليم، هم فراگيري اسماي الهي، اينها ميشوند مظهر اسم اعظم و غير از اينها کسي مظهر اسم اعظم نيست.

پس اينها که حياتشناسي ميکنند و زيستشناسي ميکنند و ميگويند حتي هشتاد درصد بين انسان و ميمون مشترک است درست است؛ اما اينها بدن انسان را، حيات بدني و مادي انسان را با حيوانات و اينها ميسنجند ميگويند چند درصد با گياهان، چند درصد با فلان حيوان هشتاد درصد با ميمون اما آن ﴿وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾،[7] در اين بخش اصلاً انسان يک درصد هم باشد مشترک راه ندارد و شاهد آن اين است که قضاياي کلي را انسان ميفهمد هيچ حيواني کلي نميفهمد و چون کلي نميفهمد نميتواند استدلال کند برهان اقامه کند و ترقي کند؛ لذا همه حيوانات ميليون سال قبل همان حدّ هستند. آنچه انسان را از ديگر حيوانات جدا ميکند که هيچ شرکتي ولو يک درصد بين انسان و حيوانات نيست آن ادراک قضاياي کلي است و مستحضريد که علم با قضاياي کلي پيش ميرود؛ اين است که در منطق ميگويند قضاياي شخصي در علم معتبر نيست درست است؛ مثلاً زيد فلان جا رفت عمرو فلان جا آمد اينها قضاياي شخصي است که صبغه علمي ندارد. قضاياي جزئي «في الجمله» نافع است نه «بالجمله». قضاياي جزئي مثل «بعض الانسان کذا» قضاياي جزئياند نه شخصي ولي قضاياي جزئي به اندازه يک پايه است تا آن انديشمند روي اين پله پا بگذارد و بالا برود. با قضاياي جزئي هرگز قياس و استدلال سامان نميپذيرد «ألجزئيين لا يکون قياس». هيچ برهاني هيچ دليلی، چه در فقه چه در غير فقه ممکن نيست صورت بپذيرد از دو تا قضاياي جزئي که بگوييم بعض «الف، باء» است بعض «باء، جيم» است، هرگز نتيجه نميدهد بعض «الف، جيم» باشد؛ حتماً يک قضيه بايد کلي باشد الا و لابد در بين اشکال اربعه و هيچ حيواني و هيچ جنّي آن قضاياي کلي که انسان درک ميکند را درک نميکند؛ لذا اگر هشتاد درصد مشترکاتي بين انسان و ميمون باشد دليل بر نفي نداريم، همه اينها را قبول ميکنيم؛ اما بدن انسان است يا وهم و خيال انسان است که مشترکات بين انسان و ميمون است اما عقل انسان که کلي ميفهمد اين مخصوص خود انسان است. آن اوج کليات عقليه را هم که انسان ميفهمد حتي فرشته هم درک نميکند لذا اسماي الهي را انسان ميفهمد. فرمود: ﴿هَلْ أَتي‏ عَلَي الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً﴾.

پرسش: ...

پاسخ: بله اينها در آن بحث اشاره شد که اين به تعليم است. اگر ذات اقدس الهي به وسيله فرشتهاي يا به وسيله پيامبري سنگي را گويا بکند اين سنگ هم حرف ميزند اين با تعليم در حقيقت کار وجود مبارک سليمان بود که: ﴿عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ﴾،[8] اينها را آگاه کردند، در حقيقت اين وصف به حال متعلق موصوف است وگرنه هيچ حيواني نه قبل از آن هدهد، نه بعد از آن هدهد در اين حدّ حرف نزدند؛ اين معلوم ميشود که اين معجزه وجود مبارک سليمان است که از زبان هدهد شنيده شده است. اما آن قضيه ديگري که نمل گفته ﴿يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا﴾؛[9] اين قضيه کليه نيست، يک؛ قضيه جزئيه نيست، دو؛ قضيه شخصيه است و قضيه شخصيه پيداست که در علوم معتبر نيست و به وسيله رهبران الهي اين گونه از قضايا شخصي اتفاق ميافتد.

پرسش: ...

پاسخ: بله اين قضيه شخصيه است يعني اين قافلهاي که دارند ميآيند اين گروه متوجه نيستند شما را زير پا له ميکنند، اين يک حرف عادي است.

پرسش: ...

پاسخ: بله اين برهان کلي عقلي است يک برهان فلسفي است و اين برهان فلسفي به تعليم سليمان(سلام الله عليه) است.

پرسش: ...

پاسخ: چرا، وقتي که ذات اقدس الهي می‌خواهد کسی را به وسيله سليمان گويا کند، سنگ را گويا ميکند حرف را گويا ميکند در و ديوار را آگاه ميکند يک بيان نوراني در اين پايان مفاتيح است که اين جمله خيلي دعاي بلندي است: «يَا مَنْ يَجْعَلُ الشِّفَاءَ فِيمَا يَشَاءُ مِنَ الْأَشْيَاء»؛[10] تسبيح ميکنيم تقديس ميکنيم خدايي را که در هر چه بخواهد شفا قرار ميدهد خدا مثل طبيب نيست که اگر بيماري را بخواهد شفا بدهد دستش بسته باشد فقط بايد از داروي خاص بيمار را شفا بدهد. دارو وقتي داروست که او بخواهد، نه اينکه هر چه را او بخواهد بايد تابع دارو باشد؛ «يَا مَنْ يَجْعَلُ الشِّفَاءَ فِيمَا يَشَاءُ مِنَ الْأَشْيَاء» هر چه را در هر چه بخواهد شفاء قرار بدهد ميتواند اينکه با يک حمدي که يک زاهد وارستهاي بخواهد اثر دارد يک حبه خرمايي که ﴿نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ﴾[11] بخواند اثر ميکند. شفاي الهي مثل طبيب نيست طبيب اگر بخواهد بيماري را شفا بدهد راه مخصوص دستش بسته است، بايد از داروي خاصي شفا بدهد؛ اما خدا اين چنين نيست. انبياي الهي که کار خدا را دارند انجام ميدهند به اذن الهي هم همين طور است يک چيزي را بخواهند گويا بکنند گويا ميکنند.

غرض اين است که انسان از آن جهت که انسان است هيچ مشترکي با هيچ چيزي ندارد اوست که ميتواند خليفة الله باشد لذا ذات اقدس الهي در بين همه موجودات، فقط ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً را مطرح کرد.

اما آن جرياني که ﴿لَمْ يَكُن شَيْئاً مَذْكُوراً که در خطبه فدکيه حضرت زهرا(سلام الله عليها) است. در صفين که دوباره حضرت ميخواست نظاميها را به صفين تجهيز کند فرمود «خلق الاشياء لا من شيء»،[12] اين از عدم چيزي خلق نميشود؛ اما آنکه در جوشن کبير دارد «يَا مَنْ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ مِنَ الْعَدَم»[13] آن هم به همين معناست که ﴿لَمْ يَكُن شَيْئاً مَذْكُوراً نه اينکه از «لاشيء» چيزي را آفريد از «شيء» چيزي را خلق نکرد، «لا من شيء» خلق کرد.

اصطلاحي در کتابهاي معقول است هم در حکمت و کلام هم در عرفان نظري که اشياء ثابتات ازليهاند اعيان ثابتهاند. منظور آن آقايان اين است که ثابت در علم است، معدوم در عين. اين «خَلَقَ الْأَشْيَاءَ مِنَ الْعَدَم» يعني معدوم خارجي بودند و موجود علمي بودند. ذات اقدس الهي چيزهايي که در علم او هست و در عين او نيست معدوم خارجي هستند و موجود علمياند آنها را خلق کرد. «خلق الاشياء من العدم الخارجي» که موجود علمياند. اين خطابي که در قرآن کريم است که: ﴿إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾؛[14] ﴿أَرادَ شَيْئاً﴾ آن شيءِ مراد که نميتواند معدوم باشد. ﴿يَقُولَ لَهُ﴾ اين ضمير که به معدوم برنميگردد. خطاب ﴿كُنْ﴾، ﴿كُنْ﴾ که به معدوم برنميگردد؛ به او ميگويد ﴿كُنْ فَيَكُونُ﴾؛ يعني اينکه موجود در علم است و معدوم در خارج است، به او ميگويد ﴿كُنْ﴾؛ اين «از علم به عين آمد و از گوش به آغوش».[15] «خلق الاشياء» از چيزي که عدم خارجي دارد و وجود علمي اين خطاب ﴿كُنْ﴾ به چيست؟ به معدوم است يا به موجود است؟ موجود خارجي که نيست، معدوم هم که قابل ﴿كُنْ﴾ نيست؛ يعني موجود علمي و معدوم خارجي مراد خداست اولاً، ﴿إِذا أَرادَ شَيْئاً﴾، ﴿يَقُولَ لَهُ﴾ مرجع ضمير است ثانياً. امر ﴿كُنْ﴾ متوجه او ميشود ثالثاً. ﴿فَيَكُونُ﴾ تحقق وجود خارجي اوست رابعاً. ﴿إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾؛ آن وقت جوشن کبير معناي خودش را پيدا ميکند که «خلق الاشياء من العدم»؛ يعني اين شيئي که معدوم خارجي است قبلاً در خارج نبود و ذات اقدس الهي او را در خارج آفريد. قبلاً وجود علمي داشتند بعداً وجود عيني پيدا ميکنند.

﴿هَلْ أَتَي عَلَي الْإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئاً مَذْكُوراً؛ آن گاه درباره خلقت انسان فرمود: ﴿إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ﴾؛ در بخش پاياني سوره مبارکه قبل که سوره «قيامت» بود فرمود: ﴿أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدیً أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى﴾.[16] درباره بدن انسان فرمود: اين نطفه مخلوط بود در درون خود يک آميزشي داشت بعد با نطفه همسر هم که مشيج است آن هم مخلوط شد, آن وقت ما اين را خلق کرديم و سميع و بصير قرار داديم. در اين سميع و بصير قرار دادن که بعد از «نَبتلي» آمده، يک بيان لطيفي سيدنا الاستاد دارد که با بيانات ساير مفسران فرق ميکند. ساير مفسران بر اين هستند که ما او را سميع و بصير قرار داديم چرا؟ براي اينکه ميخواهيم او را امتحان بکنيم. وقتي موجودي را ميشود امتحان کرد که او عاقل باشد سميع باشد بصير باشد، موجودي که ادراک ندارد که قابل امتحان نيست. اين ﴿نَبْتَليهِ﴾ را همان ابتلا به معني آزمون ميگيرند؛ ﴿نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً﴾. آن وقت خودشان مثل فخر رازي و ديگران به خودشان اعتراض ميکنند که اگر اين سميع و بصير براي ابتلاست چرا ابتلا مقدم بر سميع و بصير قرار گرفت؟ ميگويند اين تقديم و تأخير است اصلش اين است که ﴿إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ ... فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً﴾ چرا؟ براي اينکه ﴿نَبْتَليهِ﴾ ميخواهيم ابتلا بکنيم ابتلا متفرع بر سميع و بصير است نه اينکه سميع و بصير متفرع بر ابتلا باشند. اين کاري است که غالب مفسران مخصوصا فخر رازي دارند.[17]

 اما بيان ابتکاري سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) اين است که اين ماده ابتلا از بِلاء است يعني کهنه کردن اينکه ميگويند ما امتحان کرديم معناي ابتلاء امتحان نيست آدم لباسي را که ميپوشد وقتي چند مدت پوشيد و آن را خوب کهنه کرد ميگويد من آن را آزمودم من آن را کهنهاش کردم اگر با يک دوستي با يک رفيقي چند سال رفاقت داشته باشد ميگويد من او را کهنهاش کردم کهنه کردم؛ يعني در اثر اين تکرر رفت و آمدهاي ساليان متمادي من برايم معلوم شد که او در چه حد ميانديشد اخلاقش چگونه است.[18]

﴿نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً﴾ ما شما را امتحان ميکنيم يعني با اين وضع ميآزماييم کهنهتان ميکنيم. چرا غم را ميگويند بلا؟ براي اينکه باعث کهنگي اوست انسان را کهنه ميکند تلاش و کوششي در انسان ايجاد ميکند زير و رو مي‎‎کند؛ غم را اگر ميگويند بلا به همين مناسبت است، حوادث تلخ را اگر ميگويند بلا به همين مناسبت است.

پس ابتلا به معناي امتحان يعني يک تحولي در او ايجاد ميکنم يا تحولات ايجاد شده او را براي خودم تبيين ميکنم. ذات اقدس الهي همان طوري که در بخشهايي از سوره مبارکه «مؤمنون» تحولات يکي پس از ديگري خلقت انسان را ذکر ميکند، اينجا هم همين طور است. در سوره مبارکه «مؤمنون» تحولات خلقت انسان را يکي پس از ديگري به اين صورت ذکر ميکند که ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في‏ قَرارٍ مَكينٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً﴾[19] اين تحولات را ما انجام ميدهيم، اينجا هم فرمود تحولات را ادامه داديم تا به سمع و بصر رسيديم. ﴿نَبْتَليهِ﴾ يعني «نحوّله و نبدّله و نقلّبه تارة بعد أُخري» يکي از تحولات و تقلّبات و انقلاباتي که در او به عمل آورديم اين است که او را سميع و بصير قرار داديم.

پس ﴿نَبْتَليهِ﴾ يعني به معناي آزمايش نيست يعني «نحوّله و نقلّبه و نبدّله» حتي رسيد به مسئله سمع و بصر. اين تقديم و تأخير نميخواهد، «فاء» هم سر جايش محفوظ است تقديم و تأخيري در کار نيست. اين نظر ابتکاري ايشان آن هم نظر معروف بين اهل تفسير مخصوصاً فخر رازي.

اما آنچه فرمايش ايشان را ميتواند تأييد کند اين است که ابتلاء در قرآن کريم به معناي امتحان به امور خارج از ساختار خلقت است، به مال امتحان ميکند، به فرزند امتحان ميکند به مقام امتحان ميکند به جاه امتحان ميکند به حيثيت و آبرو امتحان ميکند؛ اينها چيزهايي است که يا «نعَم» است يا «نقَم» يا به درد ميآزمايد تا صبر مشخص بشود يا به رحمت و عنايت ميآزمايد تا شکر روشن بشود که در ذيل اين آيه: ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً﴾[20] مرحوم امين الاسلام طبرسي نقل ميکند که وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) بيمار شد، به عيادت آن حضرت رفتند و عرض کردند «کيف حالک»؟ فرمود «علي شرّ». عرض کردند شما هم تعبير شر ميفرماييد؟ فرمود بله براي اينکه خدا در قرآن فرمود: ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً﴾ و اين بيماري شرّ است براي ما، نه اينکه ما ـ خداي ناکرده ـ در برابر حوادث الهي ناراضي باشيم.[21] چون خدا فرمود، ما هم عرض ميکنيم که شرّ است؛ ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً﴾، وگرنه در نظام أحسن چيزي شرّ نيست. «ما ليس موزونا بنقم خاص»، آنچه که مناسب با نقم است در اسرار خلقت نيست؛ در ساختار خلقت بينظمي نيست ولو به حساب بعضی افراد مناسب حال آنها در نيايد؛ يا ﴿الْمالُ وَ الْبَنُونَ زينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا﴾؛[22] يا در بخشهايي از سوره مبارکه «فجر» آمده است که ما انسان را با رحمتهاي خاص و گاهي با نقمتها ميآزماييم. سوره مبارکه «فجر» آيه پانزده به بعد: ﴿فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَن﴾ يعني ﴿أَكْرَمَنِ﴾؛ ﴿وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَن﴾[23] يعني ﴿أَهانَنِ﴾؛ ﴿كَلاَّ﴾. ما گاهي انسان را مبتلا به سلامت ميکنيم؛ سالم است در خانهاش زندگي ميکند در محل کار است رفت و آمد دارد خيلي شاداب است، اين مبتلا به سلامت است. گاهي بعضي را به بيماري مبتلا ميکنيم که در بيمارستان بستري ميشوند اين مبتلا به مرض است. در هر دو حال ما داريم انسان را آزمايش ميکنيم. ﴿فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ﴾، اين مبتلا به کرامت ميشود مبتلا به ثروت ميشود مبتلا به قدرت ميشود، مبتلا به جاه ميشود مبتلا به عظمت و آبرو ميشود اين شخص مبتلاست. او خيال ميکند ما او را گرامي داشتيم گرامي داشتن در روز ديگر است اينها همه امتحان است. براي اينکه انسان در برابر او بايد يک پاسخ مثبت بدهد؛ آن وقت ﴿فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَن﴾، خدا مرا گرامي داشت! نخير، ﴿كَلاَّ﴾، اين طور نيست. ﴿وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ﴾، ﴿كَلاَّ﴾،[24] اين آقايان مبتلا به سلامتاند آن آقايان که در بيمارستان هستند مبتلا به بيمارياند ما هيچ کدام را گرامي نداشتيم. گرامي داشتن، اجر و پاداش دادن، بعد از حساب است و توزين اعمال است و صحنه قيامت. الآن هر چه به ما دادند امتحان است پس هيچ کس نبايد خيال کند که حالا خدا او را گرامي داشت. غرض اين است که آنچه به ما ميدهند امتحان است آنچه از ما ميگيرند امتحان است؛ اما آن ساختار خلقت ما را که سميع بودن بصير بودن اينها را وسيله امتحان قرار بدهند در قرآن کريم نيست يا بسيار کم است. اين است که سيدنا الاستاد فرمود امتحان با سميع و بصير کاري با او ندارد سميع و بصير بودن جزء تحولات خلقت است، مثل اينکه اين بيان را تقويت ميشود.

پس غرض اين است که امتحان بايد به يک امور خارج از ساختار خلقت باشد، آنچه که مربوط به داخل خلقت است اين جزء تشکيلات امتحان نيست. ﴿إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ﴾ که ﴿نَبْتَليهِ﴾ يعني «نحوله و نقلبه» تا به مرحله سمع و بصر رسيد، او را سميع و بصير قرار داديم؛ البته ساير حواس هم هست اما آن کاري که از سمع و بصر ساخته است از آنها ساخته نيست، اولاً و سميع هم مقدم بر بصير است طبق نکتهاي که در جلسه قبل گذشت.

﴿إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ﴾؛ ما راه را به او نشان داديم، چه از راه فطرت به او نشان داديم چه از راه رسالت به او نشان داديم؛ هم از راه درون و هم از راه بيرون، هم ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾؛[25] راهگشاست و هم ﴿هُدي لِلنَّاسِ﴾[26] و امثال آن که انبيا را فرستادند يا ﴿شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنَّاسِ[27] است. فرمود: ﴿إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ﴾، حالا ﴿إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ﴾؛ ما راه را به او نشان داديم حالا يا راه را درست طي ميکند يا بيراهه ميرود: ﴿إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً﴾. اگر راه را شناخت و نه راه کسي را بست و نه خودش بيراهه رفت اين شاکر است و اگر راه خود را بست يا راه ديگران را بست کفران کرد کيفر ميبيند. اين يک اصل کلي است که ذکر کرد تا جريان اهل بيت(عليهم السلام) را که عظمت و جلال و شکوه اين سوره مبارکه «انسان» که در اواخر ذي حجه بعد از مباهله نازل شده است اين بيان بشود.

فرمود: ﴿إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعيراً﴾؛ ما براي کساني که خودشان بيراهه رفتند يا راه کسي را بستند، راه الهی را سلسلههايي آماده کرديم و غلهايي آماده کرديم و شعله افروخته دوزخ را آماده کرديم؛ البته همه اينها با دست خود اين افراد ساخته ميشود. مستحضريد در بحثهاي قبلي هم داشتيم که خدا نکند ما از جريان جهنم و اينها از نزديک باخبر بشويم! اسرار آن عالم چقدر است ما نميدانيم؛ ولي «اين قدر هست که بانگ جرسي ميآيد»؛[28] ما اين مقدار را از قرآن کريم به ياد داريم که از جنگل هيزم نميآورند براي افروختن آتش جهنم، هيزم جهنم خود افراد ظالم هستند. فرمود: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛[29] «قاسط» اهل قَسط است، «قَسط» آن کسي است که سهم ديگري را ميبرد، «مُقسِط» آن کسي است که سهم خودش را حفظ ميکند سهم ديگري را هم ميدهد. «قاسطان و مارقان و ناکثان» در برابر حضرت امير همين هستند. ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، اين صريح قرآن کريم است که هيزم جهنم خود اختلاسي و نجومي است، ديگر از جنگل هيزم بياورند و از زير درخت هيزم بياورند نيست. حالا از کجا هيزم ميآورند اگر دليلي بيايد ثابت بشود «علي الرأس و العين»، ولي آنکه قرآن ميگويد و انسان از آن باخبر است، يعني خود اين شخص گُر ميگيرد. خود اين شخص با دست و پاي بسته ميآيد، آنکه راه ديگران را با گرانفروشي و اقتصاد شکست خورده بست و داد مردم را درآوردند اين هم غل و زنجير است، فرمود ما کاري به کار کسي نداريم اين خودش گُر ميگيرد ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، سلسله هم همين است، اغلال هم همين است، سعير هم همين است.

اين جهنم ترس دارد، ناله دارد. اينکه آن طوری اينها ناله ميکردند همين است. از آتش به هر حال ميشود فرار کرد يک وقت است که حالا يا انفجاري هست يا چيزي هست، لباس آتش ميگيرد، آدم ميتواند لباس را پرت کند و يک وقت است که نه، لباس تنها نيست خود بدن را ميسوزاند، به هر حال انسان که مُرد راحت ميشود. حالا يک کسي را منفجر کردند ترور کردند، اين شخص مادامي که زنده است رنج ميبرد اما وقتي که مُرد تمام ميشود. اما «چه سازم به خاري که بر دل نشيند» فرمود آنهايي که بيراهه رفتند ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَي الأفْئِدَةِ؛[30] اين بميرد تازه اول شعلهور شدن آن آتش است، اين از جاي ديگر که نيامده است. آتشي که از بيرون ميآيد اگر به لباس برسد لباس را ميگيرد و نجات ميدهد، به بدن برسد به هر حال اگر توانست خودش را به آب ميرساند. نشد به هر حال مي‎‎سوزد و ميميرد و تمام ميشود. اما: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، آن هم ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ﴾ که از درون در ميآيد آن چگونه ميتواند فرار کند؟

خلد گر به پا خاري آسان برآرم ٭٭٭ چه سازم به خاري که در دل نشيند[31]

اين طور ناله ائمه بلند است براي همين است. فرمود ما از هيچ جايي هيزمي گازوييلي نفتي هيزمي نياورديم. حالا اگر آيهاي روايتي داشته باشد «علي الرأس و العين» و اما آنکه هست اين است.

فرمود ما اين کار را کرديم، آماده کرديم سلسله اگر است با خودشان ميآورند، سعير افروخته است با خودشان ميآورند، زنجير است با خودشان ميآورند؛ اينجا ديگر هيچ خبري از آنها نيست. بعد در قبال اينها مرداني هستند که ﴿إِنَّ الْأَبْرارَ﴾؛ چون مستحضريد تازه اين مقام ابرار است نه مقام مقرّبين چون مقرّبين سلطه بر کتابهاي ابرار دارند ﴿كَلاَّ إِنَّ كِتَابَ الأبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ﴾،[32] تا برسد به ﴿كِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾،[33] مقربون شاهد کتاب اعمال ابرارند. اين تازه مقام اوسط اهل بيت را دارد بيان ميکند ﴿إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ﴾ «کأس» مستحضريد اين مثل فارسي نيست که ما ليوان را چه پر باشد ميگوييم ليوان چه خالي باشد ميگوييم ليوان چه نيمه پر باشد ميگوييم ليوان. آن قدرتي که عربي مبين دارد که فارسي و امثال فارسي ندارند با اينکه زبان ماست ما به آن خيلي احترام ميگذاريم و خيلي غني است؛ اما فارسي کجا و عربي مبين کجا! اين ليوان اگر پر باشد يک اسم دارد نيمه پر باشد اسم دارد خالي باشد يک اسم دارد. «کأس» همين طور «کأس» يعني ظرف پر ليوان پر. اين «کأس» يک وقت است پر از چشمه خاص است يک وقت است نه، يک چند قطرهاي از چشمه کافور به او ميدهند ﴿مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً﴾، نه اينکه مزه کافور ميدهد خير! چند قطره از چشمه کافور در آنجا ضميمه کردند نظير آن رحيق مختوم که ﴿مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيم‏﴾[34] نه اينکه بوي تسنيم ميدهد مزه تسنيم بدهد. يک چند قطره از چشمه تسنيم در آن مخلوط کردند. اين چند قطره از چشمه کافور زدند. کافور چيست؟ ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ﴾، آنکه خالص آن عباد الله ميچشند که برتر از ابرار هستند، چند قطره از چشمه کافور در کأس و پياله اين ابرار ميريزند که ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ﴾، آنگاه اين عباد الله کسانياند که ﴿يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً﴾ ما در دنيا تابع چشمهايم هر جا چشمه است آنجا يا ويلا يا چادر يا خيمه يا خانه يا اتاق ميسازيم کنار چشمه هستيم. انسان تابع آن چشمه است. ولي اين کريمه ميگويد چشمه تابع انسان است تفجيرِ چشمه به دست خود اين عباد الله است هر جا اينها بخواهند چشمه ميجوشانند ذيل اين مرحوم امين الاسلام نقل ميکند که با دست مبارک اين عباد الله يک خطي کشيدند همان جا چشمه ميجوشد. شجر هم همين طور است ما در دنيا تابع باغ هستيم هر جا درخت است ميرويم کنارش؛ اما در بهشت درخت تابع بهشتي است هر جا او بخواهد درخت رشد ميکند، يک چنين عالمي است. ﴿يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً﴾، يعني اين چشمهها را اينها شکوفا ميکنند، چشمه به وسيله اينها اينها سر در ميآورد.

اينها چه کسانياند؟ حالا اين قضيه شخصيه است نه قضيه خارجيه. ما يک قضيه حقيقيه داريم يک قضيه خارجيه کلي داريم اين «قضية في واقعة»، قضيه خارجيه نيست. قضيه خارجيه نظير «قتل من في العسکر» و امثال آن اما اين قضيه شخصيه است منتها به زبان کلي بيان شده؛ اين نه قبل بود نه بعد اتفاق افتاد مخصوص همين ذوات قدسي بود، مخصوص علي و فاطمه و حسن و حسين(صلوات الله عليهم اجمعين) بود نه قبل سابقه داشت نه بعد سابقه دارد. عظمتي که قرآن براي اينها قائل شد، آن امور جزئي ديگر را ما بگذريم گرچه کلي است آنها حالا اينها بيمار شدند نذر کردند که روزه بگيرند حالا جو يا گندم را وام گرفتند، آن دست مبارک دستاس کرده است روزه گرفتند روزه استحبابي، همه سرجايش محفوظ است؛ حالا ما کاري با هيچ کدام از اينها نداريم. به هر حال دارد که اينها ﴿يُوفُونَ بِالنَّذْرِ﴾، بعد چه کار کردند؟ سه تا کار کردند که تفصيل اينها بايد بحث بشود، اما اجمال آن را اينجا ذکر ميکنيم. ﴿وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيراً وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً﴾؛ حالا بر فرض ضمير «حبّه» هم به طعام برگردد، خودشان هم احتياج داشتند. سه شب پشت سر هم هنگام افطار حالا افطار بود اينها روزه گرفتند همه اين خصوصيات سر جايش محفوظ است ﴿وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً﴾. مسکين و يتيم هم باز قابل درک است چون کمک کردن به مسکين يک امر عاطفي است درست است کمک کردن به يتيم هم درست است؛ اما در مدينه ما اسير نداشتيم. اينهايي که در جنگ بدر و غير بدر آمدند پيغمبر را بکشند، علي(سلام الله عليه) را بکشند نتوانستند؛ هم ما در جنگ بدر اسير داديم هم آنها اسير دادند. يک ملحد مشرک بتپرستي که آمده پيغمبر و علي(سلام الله عليهما) را بکشد، حالا اسير اينها شد؛ آن افطاريه را اينها جمع بکنند به اين بدهند؟! اين نمونه دارد؟!

حالا به هر حال درست است ما فاتح شديم، کشور به دست ماست، اين هم ملحد است مشرک است، به کشتن ما آمده؛ حالا امروز که اسير ماست نبايد گرسنه باشد. اين دين بوسيدني نيست؟ اين علي(عَلَيْه السَّلام) جان دادن براي او نيست؟ دومي دارد يا ندارد؟ ديگر سؤال نکرد که به هر حال تو مسلمان نيستي، آن هم افطاريه است آن هم با دستاس فاطمه! هر چه انسان در برابر اينها خضوع بکند؛ حالا شما چه بخواهي چه نخواهي يک اربعين بيست ميليوني براي همينهاست. شما از ساساني و ساماني و سلجوقي و کوروش و بزرگ و کوچک بيش از 2500 سال به زعم همه ما اينها حکومت کردند، يک وجب خاک به نام اينها نيست. ساليان متمادي کربلا شيار کردند مزرعه کردند زينب کبري فرمود قسم به خدا ما زندهايم: «فَوَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا»؛[35] قسم ياد کرد؛ اصلاً نمونه ندارد اينها. شما يک نمونه، آن افطاريه را بدهند به يک بتپرستي که آمده اينها را بکشد. اين انسان نمونه ندارد.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[2]. سوره بقره، آيه30.

[3]. سوره بقره، آيه32.

[4]. سوره بقره، آيه31.

[5]. سوره بقره، آيه33.

[6]. ر.ک: بحارالانوار، ج15، ص28؛ «فَأَوَّلُ‏ مَا خَلَقَ نُورُ حَبِيبِهِ مُحَمَّدٍ(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) ... خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَي نُورَ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)».

[7]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[8]. سوره نمل، آيه16.

[9]. سوره نمل، آيه18.

1. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏1، ص229.

[11]. سوره اسراء، آيه82.

[12]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص134.

[13]. البلد الأمين و الدرع الحصين، ص409.

[14]. سوره يس، آيه82.

4. ديوان اشعار سنايي غزنوي، غزل209؛ «دردي که به افسانه شنيدم همه از خلق ٭٭٭ از علم به عين آمد وز گوش به آغوش».

[16]. سوره قيامت، آيات36 و 37.

[17]. مفاتيح الغيب، ج‏30، ص740 و 741.

[18]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏20، ص121 و 122.

[19]. سوره مؤمنون، آيات12 ـ 14.

[20]. سوره أنبياء، آيه35.

[21]. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏7، ص74.

1. سوره کهف، آيه46.

2. سوره فجر، آيات15 و 16.

3. سوره فجر، آيه17.

1. سوره شمس، آيه8.[25]

[26]. سوره انعام، آيه185؛ سوره آلعمران، آيه4؛ سوره انعام، آيه91.

[27]. سوره بقره، آيه185.

[28]. اشعار منتسب به حافظ، شماره11؛ «کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ٭٭٭ اين قدر هست که بانگ جرسي مي‌آيد».

[29]. سوره جن، آيه15.

1. سوره همزة، آيات6 و7.

[31]. غزليات طبيب اصفهانی.

[32]. سوره مطففين، آيه18.

[33]. سوره مطففين، آيات20 و 21.

[34] .  سوره مطففين، آيه27.

[35]. اللهوف علی قتلی الطفوف، ترجمه فهری، النص، ص185.