دیگر اخبار
پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

شناسه : 28116472


سوره مبارکه «اخلاص» آیات 1 تا 4
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1) اللَّهُ الصَّمَدُ (2) لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ (3) وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (4)﴾

سوره مبارکه‌اي که معروف به سوره «إخلاص» است و اين گونه از تعبيرها و علم‌ها «علم بالغلبة» است، تقريباً نسب‌نامه ذات اقدس الهي است که بي‌نسب است بي‌شناسنامه است، زيرا غيب مطلق قابل شناخت نيست و نسب‌بردار نيست. طبق نقلي که شده گروهي از يهودي‌ها از وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) سؤال کردند درخواست کردند که «أنْسُبْ لَنَا رَبَّكَ»! نگفتند «ربّ العالمين»! يا «ربّنا»! چون وجود مبارک حضرت که داعيه نبوت داشت آنها فکر مي‌کردند که مطلب جديدي در باب نبوت و توحيد و مانند آن است؛ در حالي که حضرت براساس ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾[1] تصديق کننده حرف همه انبيا است به اضافه اينکه مهيمن بر همه کتب و صحف و رهآورد همه انبياي الهي است، چون خاتِم و خاتَم سلسله نبوت است و مصدّق تمام کلمات و صحف و رهآورد انبياي پيشين(عليهم الصلاة و عليهم السلام) است و مکمّل همه آنهاست؛ لذا اين کلمه «مهيمن» مخصوص آن حضرت است.

بعد از آن سؤال، اين سوره مبارکه نازل شد که بگو ﴿هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾؛ گرچه قبلاً نام مبارک «الله» برده شد به حسب ظاهر ﴿هُوَ﴾ به او برمي‌گردد، اما در موارد ديگر اين ضمير ﴿هُوَ﴾ بدون ذکر مرجع آمده است. [2] سرّش آن است که غيب مطلق نيازي به سبق ذکر ندارد و اصلاً ﴿هُوَ﴾ که ضمير غايب است در درجه اُولي شايسته‌تر از هر مرجعي، آن غيب مطلق است. آن غيب مطلق نيازي به ذکر سابق ندارد تا ما بگوييم اين ضمير به چه برمي‌گردد.

﴿قُلْ هُوَ﴾ آن غيب مطلق ﴿اللَّهُ﴾ است؛ در بين اسماي حسناي الهي گفتند ﴿الرَّحْمنُ﴾ هم شبيه به ﴿اللَّهُ﴾ است اما ﴿اللَّهُ﴾ مزيتي دارد که هيچ اسمي واجد آن مزيت نيست. ﴿اللَّهُ﴾ نعت هيچ اسمي قرار نمي‌گيرد منعوت مي‌شود، براي ﴿اللَّهُ﴾ اوصافي ذکر مي‌کنند، اما ﴿اللَّهُ﴾ صفت چيزي نيست. مشابه اين را درباره ﴿الرَّحْمنُ﴾ هم گفته شد و گفتند ولي آن ﴿الرَّحْمنُ﴾ به هر حال وصف ﴿اللَّه﴾ و خصيصه ﴿اللَّه﴾ را دارا نيست.

بگو ﴿هُوَ﴾ آن غيب مطلق نام بالغلبه او ﴿اللَّه﴾ است، نه نام علم مصطلح که اين﴿اللَّه﴾ براي او وضع شده باشد، مثل اينکه زيد براي شخصي و عمرو براي شخصي ديگر وضع شده است. او ﴿اللَّه﴾ است که همه عقول درباره او متحير است و او ﴿أَحَدٌ﴾ است. ﴿أَحَدٌ﴾ با «واحد» خيلي فرق دارد. اگر ما گفتيم «ما جائني أحد» کسي نيامد، نه يک نفر آمد نه دو نفر نه بيشتر. اگر يک نفر نيامده باشد درست است دو نفر نيامده باشند درست است و همچنين، أحدي نيامد. اما اگر بگوييم «ما جائني واحد» يک نفر نيامد، ولي اگر دو نفر باهم آمده باشند اين «ما جائني واحد» صادق نيست، براي اينکه «ما جائني واحد» آن را نفي نمي‌کند؛ يعني يک نفر نيامده است، ممکن است دو نفر يا بيشتر آمده باشند.

پس «واحد» با ﴿أَحَدٌ﴾ اين خصيصه را دارد وقتي گفتيم او ﴿أَحَدٌ﴾ است يعني هيچ مشابهي نخواهد داشت. ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ اين أحديت مخصوص اوست، حالا ترجمه ظاهري‌اش بيان بشود تفسير کوتاهي بيان بشود تا برسيم به بعضي از مطالبي که قبلاً در ساير سور راجع به توحيد الهي گفته شد اما اينجا هم برخي از آنها بايد اشاره بشود. او ﴿اللَّه﴾ است و اين ﴿اللَّه﴾ بودن او با أحديتش آميخته است ﴿هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾. با اينکه نام مبارک ﴿اللَّه﴾ برده شد با اينکه نيازي به اسم ظاهر نبود به جاي اينکه بفرمايد «هو الصمد»، فرمود: ﴿اللَّهُ الصَّمَدُ﴾ نام مبارک را دوباره ذکر کردند به جهت اهميت مطلب، اسم ظاهر جاي ضمير نشست، گرچه ضمير مي‌توانست کافي باشد ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ «هو الصمد»! اما نفرمود «هو الصمد»؛ فرمود: ﴿اللَّهُ الصَّمَدُ﴾؛ به جهت اهميت مطلب و اهتمام به معرفي ذات اقدس الهي که قابل تعريف نيست مگر در حدّي که بشر بفهمد و آنچه در الوهيت مسيحيت بود الوهيت يهوديت بود ﴿عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ﴾[3] بود، ﴿الْمَسيحُ ابْنُ اللَّهِ﴾[4] بود. افکاري که يهوديت و مسيحيت داشتند آلوده بود با تثنيه يهوديت و تثليث مسيحيت ﴿لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا﴾ که خدا ﴿ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾[5] و مانند آن. براي ابطال تثنيه يهود و تثليث مسيحيت و همچنين پيوندها و پيرايه‌هاي جاهليت که فرشته‌ها را «بنات الله» مي‌دانستند فرمودند: ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ﴾؛ نه والد بود نه مولود، نه از کسي زاييد نه کسي از او زاييد، نه پدر کسي بود نه پسر کسي. نه تنها پدر کسي نبود و پسر کسي نبود، همتايي هم ندارد کسي همتاي او نيست، کسي از او زاييده نشد و کسي او را نزاييد و کسي همتاي او نيست. اگر والد داشته باشد «کان له والد» و اگر ولد داشته باشد «کان له ولد»، اگر همتا داشته باشد «کان له کفو و يکون له کفو». فرمود نه منشأ قابلي داشت و نه همتاي مماثل ﴿وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ﴾ اين نکره در سياق نفي مفيد عموم است احدي همتاي او نيست.

بنابراين مي‌شود يک حقيقت واجب بالذات نامتناهي. چرا صمد است؟ براي اينکه خود به هيچ چيز نيازمند نيست، يک؛ و ماسواي او همه نيازمند هستند، دو؛ تنها نيازمند به او هستند، سه؛ او صمد و مصمود و «مقصود إليه» جميع ماسوا است «بالقول المطلق». اگر مصمود است مقصود است و جميع ماسوا به او نيازمندند پس او نبايد نيازمند باشد، يک؛ همه نيازمندان را بايد شناسايي کند، دو؛ قدرت انجام نيازهاي جميع نيازمندها را بايد داشته باشد، سه؛ تا بشود صمد مطلق، چهار؛ لذا فرمود او «بالقول المطلق» صمد مطلق است. چنين موجودي بايد واجب بالذات باشد، يک؛ اين ضرورتش ضرورت ذاتي باشد، دو؛ از ضرورت ذاتي که بالاتر برويم مي‌بينيم که ضرورت ذاتي «مادام الذات» دارد و شيئي که نامتناهي است «مادام» برنمي‌دارد، از ضرورت ذاتي بايد به ضرورت ازلي منتقل بشويم که او به ضرورت ازلي موجود است. فرق ضرورت ذاتي و ضرورت ازلي اين است که ضرورت ذاتي اين است که اين محمول براي اين موضوع ضرورت دارد «مادام الذات»؛ خواه آن ذات متناهي باشد خواه غير متناهي. اما وقتي گفتيم اين محمول ازلاً براي او ضرورت دارد، متناهي را شامل نمي‌شود؛ منتها ذات اقدس الهي نسبت به گذشته ازلي است نسبت به آينده ابدي است، مجموع ازل و ابد مي‌شود سرمد، او سرمدي است. وقتي نامتناهي «بالقول المطلق» شد گذشته را و آينده را و حال را در بر مي‌گيرد.

اين گونه از لطايف از روايات اهل بيت(عليهم السلام) به خوبي استفاده مي‌شود. مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله تعالي عليه) در کتاب شريف وسائل الشيعة جلد هفتم که مربوط به احکام صلات است، گرچه احکام صلات در غير جلد هفتم هم آمده است؛ بعد از اينکه بخشي از احکام و مسائل صلات را که گذراندند؛ ابواب ذکر است دعا است، اين دو را در کنار بحث‌هاي صلات دارند. در جلد هفتم صفحه 191 باب 33 از ابواب ذکر عنوان باب اين است که شايسته نيست ما بگوييم «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ء»، بايد بگوييم «الله اکبر» و اگر خواستيم «الله اکبر» را تفسير کنيم، نبايد بگوييم «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ء» بلکه شايسته است بگوييم: «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»‏، اين روايت ظاهراً در صدد بيان اين کراهت فقهي و اينها نيست؛ حالا اين بزرگوار چون محدّث است و کتاب فقهي خود و روايت‌هاي فقهي خود اين دو تا روايت را ذکر مي‌کند، چنين عنواني را در باب 33 از ابواب ذکر براي آن ذکر کرده است. براي اينکه اين دو تا روايت دو تا برهان دارند گرچه مرجع دو تا برهان يکي است ولي با دو عبارت اين برهان فهمانده شده است. روايت اول را که از مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) با سند نقل مي‌کند، دارد که «جُمَيْعِ بْنِ عُمَيْرٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: أَيُّ شَيْ‏ءٍ اللَّهُ أَكْبَرُ»؛ خود حضرت ابتدائاً سؤال مي‌کند که «الله اکبر» يعني چه؟ آن محدّث مي‌گويد من در پاسخ امام عرض کردم: «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ»؛ خدا از هر چيزي بزرگ‌تر است. امام(سلام الله عليه) فرمود: «وَ كَانَ ثَمَّ شَيْ‏ءٌ فَيَكُونَ أَكْبَرَ مِنْهُ»؟ آيا در جهان و در ساختار نظام هستي غير از خدا چيزي هست که خدا از او بزرگ‌تر باشد؟ «وَ كَانَ ثَمَّ شَيْ‏ءٌ فَيَكُونَ أَكْبَرَ مِنْهُ» يعني «حتي يکون أکبر منه»؛ من جوابي نداشتم. به حضرت عرض کردم که پس معناي «الله اکبر» چيست؟ «فَقُلْتُ فَمَا هُوَ؟ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»؛ خدا بزرگ‌تر از آن است که وصف بپذيرد، بگوييم اکبر از فلان شيء است اکبر از فلان موجود است، اکبر از عالم است؛ اين «الله اکبر» وصف نيست. «الله اکبر» نفي وصف است، «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»، نه اينکه اکبر وصف باشد بگوييم او اين صفت را دارد که بزرگ‌تر از فلان شيء يا فلان شخص يا فلان عالَم است؛ اين براي نفي وصف است نه اثبات وصف. براي ديگران اين «أفعل» وصف است يا وصف تعييني است يا وصف تفضيلي. يک وقت مي‌گوييم فلان شخص أفضل است يعني اين وصف تعييني نيست چون غير از او هم کساني هستند ولي اين نسبتاً أفضل از ديگران است. يک وقت وصف تعييني است يعني او «بالقول المطلق» أفضل است؛ چه اينکه اولويت هم همين طور است يک وقت مي‌گوييم فلان شخص اُولی است يعني ديگران هم همين حدّ را دارند منتها مستحب است که اين ولايت را بپذيرد اين امامت را بپذيرد يا اين سرپرستي يا مديريت را بپذيرد. يک وقت مي‌گوييم نه، الا و لابد او بايد بپذيرد. اين کلمه أفعل گاهي تفضيلي است گاهي تعييني.

آنچه در بخش سوره مبارکه «أحزاب» آمده است که ﴿النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ[6] اين اولويت تعييني است. در همان سوره در جريان طبقات ارث هم آمد که اينها کساني هستند که ورثه ميت، طبقات ميت ﴿بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ﴾؛[7] اين اولويت تعييني است؛ طبقه اول اُولاست نسبت به طبقه دوم تعييناً، طبقه دوم اُولاست نسبت به طبقه سوم تعييناً، نه تفضيلاً.

همين معنا را وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) در جريان غدير درباره حضرت امير(صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) ذکر کرده است که «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاه‏»؛[8] يعني وجود مبارک علي بن ابيطالب(عليه افضل صلوات المصلين) اُولاي تعييني است نه تفضيلي. در موارد ديگر که چند نفر از بزرگان سمتي دارند ولي برخي‌ها در بعضي از جهات فضيلتي دارند گفته مي‌شود که فلان شخص اُولاست اين اولويت، اولويت تفضيلي است نه تعييني. اين کلمه «أکبر» هم چنين است، در غالب موارد مي‌تواند تفضيلي باشد در بعضي از موارد مي‌تواند تعييني باشد. اما وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) مي‌فرمايد اين نه اولويت تعييني است نه اولويت تفضيلي. اين «الله اکبر»، «أکبر» وصف نيست اين بيان نفي وصف است «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»؛ نمي‌شود گفت خدا بزرگ‌تر از ديگران است تفضيلاً يا بزرگ‌تر از ديگران است تعييناً. اين ناظر به نفي وصف است او برتر از آن است که وصف بشود، چرا؟ چون اگر ما گفتيم او از ديگران برتر است حالا تعييناً يا تفضيلاً، بايد ديگراني را ثابت بکنيم بعد بگوييم اين از همه آنها «بالضرورة» بزرگ‌تر است ولي چيزي در کار نيست. غير از خدا چيزي نيست؛ حالا او را توضيح مي‌دهند که خلقت پس چيست؟

پس اين آسمان و زمين کيستند ٭٭٭ بني‌آدم و ديو و دد کيستند[9]

همه اينها سرجايشان هستند؛ اما:

همه هر چه هستند از آن کمترند ٭٭٭ که با هستيش نام هستي برند

چه سلطان عزت الم برگشود ٭٭٭ جهان سر به جيب عدم در گشود[10]

همه هستند؛ اما همه در برابر او نيستند همه ظهور او هستند سايه او هستند صورت مرآتيه او هستند آيت او هستند.

بنابراين امور فراواني است که نبايد اينها از هم جدا بشود: يکي اينکه اين روايت در صدد اين است که «أکبر» درباره ذات اقدس الهي وصف نيست، نه وصف تفضيلي و نه وصف تعييني؛ براي اينکه اگر گفتيم او اين صفت را دارد که بزرگ‌تر از چيز ديگري است بايد چيز ديگر باشد حالا يا تعييناً يا تفضيلاً او بزرگ‌تر باشد؛ ولي وقتي چيزي ديگر نيست او «أکبر» نخواهد بود، سالبه به إنتفای موضوع است. يک وقت است وصف ذاتي است مثل «عليمٌ، قديرٌ، حيٌّ» و مانند آن. يک وقت مي‌گوييم او «أعلم» است او «أفضل» است او «أکبر» است او «أرجح» است اين بايد متعلقي باشد آن «مفضّل عليه» باشد تا بگوييم رجحان آن تعييني است يا تفضيلي. حضرت فرمود چيزي نيست تا شما بگوييم خدا «أکبر» از اوست.

عرض کرد که پس معناي «الله اکبر» چيست؟ فرمود: «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»؛ او در صدد نفي وصف است نه اثبات صفت به عنوان کبريايي و اکبر بودن که تعييني است يا تفضيلي. «قُلتُ» اگر معناي «أکبر» اين نيست و شما فرموديد: «كَانَ ثَمَّ شَيْ‏ءٌ فَيَكُونَ أَكْبَرَ مِنْهُ»، پس «الله اکبر» معنايش چيست؟ فرمود: «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف‏». اينکه در بعضي از نصوص آمده است که قرآن را اهل بيت(عليهم السلام) بايد معنا کنند، اينها عِدل قرآن‌اند حقيقت قرآن نزد اينهاست؛ اين گونه از تفسيرها و ترجمه‌ها نزد احدي نيست. آنچه به ذات اقدس الهي برمي‌گردد با اين تفسير نزد احدي نيست، آنچه به وحي و نبوت برمي‌گردد با اين تفسير نزد احدي نيست، آنچه به حقيقت رجوع «إلي الله» و «لقاء الله» و مانند آن برمي‌گردد با اين تفسير نزد احدي نيست. اينها قرآن ناطق‌اند عِدل قرآن کريم‌اند حقيقت قرآن نزد اينهاست و مانند آن.

در روايت دوم که آن را هم باز مرحوم کليني از وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) نقل کرده است، مردي در حضور آن حضرت عرض کرد: «اللَّهُ أَكْبَرُ»! حضرت خودش فرمود: «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَيِّ شَيْ‏ءٍ»؟ اينها در جلسه خصوصي با خواص اصحاب اين لطايف توحيدي را لطايف قرآني را لطايف وحي و نبوت را تبيين مي‌کردند. وقتي کسي خدمت حضرت عرض کرد «الله اکبر»؛ حضرت فرمود: «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَيِّ شَيْ‏ءٍ»؟ چون غالباً اين اکبر را وصف مي‌دانند متعلق مي‌طلبد. آن شخص عرض کرد: «مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ»؛ خدا از هر چه در عالم هست بزرگ‌تر است. ‌آن‌گاه «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع حَدَّدْتَهُ»؛ خدا را محدود کردي، چرا؟ براي اينکه خدايي هست، اشياء فراواني هم هستند خدا از آنها بزرگ‌تر است. اگر خدايي هست اشياء فراواني هستند پس مرز خدا محدود است، يعني خدا حدّش تمام شده نوبت به موجود ديگر مي‌رسد. اگر ما دو موجود داشته باشيم حتماً هر دو محدود هستند؛ چون اگر يکي نامتناهي باشد جا براي غير نمي‌گذارد؛ اگر دو موجود داشتيم يکي «ألف» و يکي «باء»، هم «ألف» محدود است هم «باء»، چرا؟ چون اگر «ألف» نامتناهي باشد مجال و جا و مقطع و موضعي براي «باء» نمي‌گذارد. اگر دو تا خط داشتيم حتماً هر دو متناهي‌اند؛ خط گرچه يک بُعدي است عدم تناهي‌ آن فقط در طول است، اگر ما يک خط نامتناهي داشتيم الا و لابد در اين مسير خط ديگر وجود ندارد؛ ممکن است در عرض آن بالاتر از آن، پايين از آن، يمين آن، شمال آن، فوق آن، تحت آن خطوطي باشد، چون خط يک بُعد دارد و آن طول است و اگر سطحي داشتيم نامتناهي در آن افق سطح ديگر نداريم. نعم! ممکن است بالاتر از آن به نام ارتفاع، پايين‌تر از آن به نام عمق سطوحي باشد اما در آن مسير سطح ديگر نداريم. اگر حجمي داشتيم نامتناهي، نه در طول آن نه در عرض آن نه در عمق آن نه در ارتفاع آن در هيچ جا حجم ديگر فرض ندارد.

حالا اينها تشبيه معقول است به محسوس. حالا اگر يک وجود نامتناهي داشتيم جا براي غير نمي‌گذارد اگر گفتيم او «عليمٌ» ممکن است شيء ديگري هم عليم باشد. اما اگر گفتيم او «أکبر» است و معناي «أکبر» اين است که او از شيء ديگر بزرگ‌تر است، بايد بپذيريم که خدا ـ معاذالله ـ متناهي است او محدود است مرزش تمام مي‌شود نوبت به شيء ديگر مي‌رسد. حالا آن شيء ديگر اگر مباين بود که دو روايت در نهج البلاغه است که اينها مباين با خالق‌اند؛[11] آنجا بايد معناي خاص بينونت را پيدا کرد و بايد پيدا بشود چه اينکه شده است. در آنجا اگر مباين باشد نمي‌تواند ذاتاً آيت باشد. اينکه خدا فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ﴾،[12] اگر آيت است نشانه است مباين که نمي‌تواند نشانه مباين باشد.

به هر تقدير اگر چيزي در قبال «الله» ـ معاذالله ـ موجود باشد، حتماً «الله» بايد متناهي باشد. بنابراين اين «الله اکبر» در صدد نفي وصف است، نه اتّصاف خداي سبحان «بأنه أکبر من ماعدا». فرمود اين طوري که شما معنا کرديد «حَدَّدْتَهُ»؛ او را محدود کرديد. عرض کرد: «كَيْفَ أَقُولُ»؛ پس من در معناي «الله اکبر» چه بگويم؟ فرمود: «قُلِ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»؛[13] خدا بزرگ‌تر از آن است که وصف بشود.

در روايت سوم هم آمده است که کليني در روايت أبي بصير «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام» دارد که دعاي «عِنْدَ الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ إِلَی أَنْ قَالَ: اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِهِ اللَّهُ أَكْبَرُ مِمَّا أَخَافُ وَ أَحْذَرُ» که اين روايت سوم بايد به برکت روايت اول و دوم معنا بشود. مرحوم صاحب وسائل جمع فقهي کردند آن دو تا روايت اول را گفتند که کراهت دارد، اين روايت سوم را حمل بر جواز کردند؛[14] در حالي که روايت اول و دوم برهان است؛ وقتي برهان شد حکم کراهت و امثال کراهت را برنمي‌دارد. اگر معناي «الله اکبر» اين است که خدا که از چيز ديگر بزرگ‌تر است يعني خدا هم موجود است ديگران هم موجود هستند، خدا بزرگ‌تر از آن است و اما اگر ما بگوييم ديگران جلوه او هستند نه در برابر او! آيت او هستند نه در برابر او! سايه او هستند نه در برابر او! ما ديگري را نمي‌بينيم فقط آيت را مي‌بينيم؛ همان طوري که ليل و نهار را آيت قرار داد ديگري هر چه دارد و هر چه هست نشان اوست نه در برابر او و چون نشان اوست و در برابر او نيست او را محدود نمي‌کند.

بنابراين اين ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ چنين پيامي دارد، صمديت مطلق او چنين پيامي دارد؛ منتها ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ٭ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ﴾ نسبت به مراحل بعدي است؛ چون در قرآن کريم و روايات اهل بيت(عليهم السلام) در سه فصل سخن گفته شد: فصل اول منطقه ممنوعه است، فصل دوم منطقه ممنوعه است، فصل سوم منطقه بازي است. در فصل اول که ذات اقدس الهي است آنجا احدي راه ندارد چون نامتناهي است؛ فصل دوم که صفت ذاتي است و عين ذات است آن هم نامتناهي است کسي راه ندارد؛ فصل سوم که ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[15] است ربوبيت اوست خالقيت اوست الهيت اوست نسبت به مادون، معبود بودن اوست نسبت به مادون، تمام حرف‌ها در فصل سوم است در فصل سوم ذات اقدس الهي وصف‌پذير است و مانند آن.

حالا تبيين آن ـ إن‌شاءالله ـ در جلسه ديگر.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره بقره، آيه97؛ سوره آلعمران، آيه3؛ سوره مائده، آيه48.

[2]. الکافي(ط ـ الاسلامية)، ج۱، ص۹۱.

[3]. سوره توبه، آيه30.

[4]. سوره توبه، آيه30.

[5]. سوره مائده، آيه73.

[6]. سوره احزاب، آيه6.

[7]. سوره احزاب، آيه6.

[8]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص420.

[9]. بوستان سعدی، باب سوم.

[10]. بوستان سعدی، باب سوم.

[11]. نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه179 و 186.

[12]. سوره إسراء، آيه12.

[13]. وسائل الشيعة، ج7، ص191؛ الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص117.

[14]. وسائل الشيعة، ج7، ص192.

[15]. سوره نور، آيه35.