نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

تفسير سوره احقاف جلسه 07 (1395/01/22)

Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

﴿قُلْ مَا كُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَ لاَ بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا يُوحَي إِلَيَّ وَ مَا أَنَا إِلاّ نَذِيرٌّ مُبِينٌ (۹) قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِن كَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَ كَفَرْتُم بِهِ وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَي مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۱۰) وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ كَانَ خَيْراً مَا سَبَقُونَا إِلَيْهِ وَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذَا إِفْكٌ قَدِيمٌ (۱۱)

پنج مسئله است که از جمع بين روايات و ادلّه عقلي و نقلي مطرح است؛ يکي اينکه ذات اقدس الهي همه علومي را که لازمهٴ شريعت بود به اهل بيت(عليهم السلام) عطا کرد، روايات فراواني هم هست که به آنها اشاره ميشود. دوم اشکالي است که اگر اينها به همه علوم آگاه بودند ـ «مَا يأتِي»، «مَا تَقَدَّم»، اسرار قضا و قدر ـ چطور بر هلاکت خودشان اقدام ميکردند؟ چرا وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) شب نوزدهم را تشريف بردند؟ چطور وجود مبارک امام مجتبيٰ آب آن کوزه را که سمّي بود تناول فرمودند؟ و همين طور ساير ائمه(علهيم السلام)، اين مطلب دوم. پس مطلب اوّل روايات فراواني است که اهل بيت(علهيم السلام) همه علوم را با تعليم الهي عالِم هستند و دومی هم اين اشکال عقلي است. سوم يک جواب عقلي است که سيدنا الاستاد دادند. چهارم دو جواب است که برخيها گفتند ائمه(عليهم السلام) تکاليف خاصه دارند، گاهي بر خطر اقدام ميکنند و گاهي اقدام نميکنند، تکليف اينها با تکليف تودهٴ مردم فرق دارد. جواب پنجم و مطلب پنجم آن است که علم غيبي تکليفآور نيست. اين امور پنجگانه به خواست خدا يکي پس از ديگري مطرح ميشود؛ ولي قبلاً به بعضي از سؤالاتي که مربوط به بحثهاي قبلي بود پاسخ داده بشود تا به سراغ اين امور پنجگانه برويم.

پرسش: شما فرموديد خلافت جامع ... رسالت است ... .

پاسخ: به هر حال امامت هم خلافت است؛ يا «بلافصل» يا «معالفصل»؛ اينها خلافت از رسول الله(صلي الله عليه و آله و سلم) دارند که رسول خدا خلافت مستقيم از طرف ذات اقدس الهي دارد.

مطلب اوّل آن است که در آيات قبل گفته شد به اينکه اينها غافل هستند؛ آيه پنج اين بود: ﴿وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ؛ اين بتها چون غافل می‌باشند کاري از اينها ساخته نيست. عنوان غفلت عدم ملکه است، به يک سنگ يا چوب نميگويند غافل يا جاهل! جاهل به کسي ميگويند که شأنيت علم در او باشد، غافل هم همين‌طور! و اگر قرآن کريم اين «صَنَم» و «وَثَن» را غافل گفت، لازمهٴ آن اين است که اينها آگاهي داشته باشند و از طرفي هم فرمود: ﴿لاَ يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ، اين ﴿لاَ يَسْتَجِيبُ لَهُ﴾ براي اين است که نميفهمند اين بتپرستها چه ميخواهند!؟ پاسخ اين است که براساس اينکه آن علم، شعور عمومي را به همراه دارد، اينها غافل هستند؛ هر جا علمِ هستي هست، شعور هست ولو رقيق! پس اگر غافل بودند معنايش اين نيست که قدرت بر اجابت دارند، خود اين غفلت باعث عدم اجابت است و بر فرض غافل نباشند و عالِم هم باشند، صِرف علم قدرت نميآورد؛ ولو اينها بفهمند که بتپرست چه ميخواهد، معناي عالِم بودن اين نيست که اينها قادر و مقتدر هستند.

«فتحصّل» که عدم غفلت کنايه از آن است که اينها اهل شعور هستند؛ اما به اين مطلب شعور ندارند! يک وقت است که ميگوييم اينها اصلاً چيزي نميفهمند، اين با آن سرايت عمومي شعور هماهنگ نيست؛ اما يک وقت ميگوييم نه! ميفهمند و شعور دارند، «مُسبِّح»، «مُحَمِّد»، تسبيحگوي و مُطيع حق  هستند، «لَو أسْلَمَ» هست، «يُسَبِّحُ» هست و مانند آن؛ ولي به اين مطلب آگاهي ندارند که بتپرستها چه ميخواهند! پس ممکن است چيزي يا موجودي اهل ادراک و شعور باشد؛ ولي غفلت داشته باشد از اينکه اين بتپرست چه ميخواهد!

مطلب بعدي آن است که بر فرض شعور داشته باشد و غافل هم نباشد، صِرف علم و توجه به اينکه اين بتپرست چه ميخواهد قدرت نميآورد؛ لذا صادق است که اينها بر فرض عالِم هم باشند، قدرت اجابت ندارند.

پرسش: اشکالی مطرح شده که می‌گويند «جسم» موجود ضعيفی دارد که از اجزای خودش هم با خبر نيست.

پاسخ: بله، آن نسبت به شعور قوي است، وگرنه کلّ موجودات در حکمت متعاليه روشن شد که اينها اهل ادراک هستند و ظاهر قرآن هم به همين وضع باقي است، ديگر تأويل نميخواهد؛ هر موجودي «تسبيح» و «حمد» ميکند: ﴿وَ إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ،[1] اينها عموماتي است که قابل تقييد و تخصيص نيست! ﴿وَ إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ؛ هر موجودي «تسبيح» و «تحميد» ميکند، ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ،[2] ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ،[3] ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ،[4] آيات «سجده»، آيات «اسلام»، آيات «تسبيح»، آيات «تحميد» و آيات ﴿أَتَيْنَا طَائِعِينَ،[5] اينها تمثيل نيست، واقعاً اينها ادارک دارند و ميفهمند؛ اما معنايش اين نيست که همه اينها در يک حدّ شعور و ادراک دارند؛ لذا بعضي از مراحل را نسبت به ديگران که بسنجند، ميگويند اينها اهل ادراک نيستند؛ ولي اصل «ادراک»، اصل «تحميد» و اصل «تسبيح» را دارند و تمثيل نيست، مَجاز نيست آيه سوره مبارکه «اسراء».

پرسش: اگر به ملائکه تفسير کنيم، اين همان مصداق آيه ... .

پاسخ: نه! هر موجودي، چرا ملائکه؟!

پرسش: در آيه چهل «سبأ» که می‌فرمايد: ﴿يَقُولُ لِلْمَلاَئِكَةِ أَ هٰؤُلاَءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ﴾ ... .

پاسخ: به هر حال ﴿وَ إِن مِن شَيْ‏ءٍ﴾، اين پنج طايفه از آيات به صورت شفّاف دلالت دارد که «کلُّ مُوجُودٍ مُسَبِّحٌ لِلّه»، پس دليلي نداريم که اينها را تأويل بکنيم و از طرفي هم اينها در قيامت شهادت ميدهند! الآن اين زمين شهادت ميدهد، اين مسجد شکايت ميکند که کدام يک از همسايهها آمدند و کدام يک از همسايهها نيامدند! دليلي ندارد که ما اينها را تأويل بکنيم! اگر امروز نفهمند که کدام همسايه آمده و کدام همسايه نيامده، فردا که نميتواند شکايت بکند! اگر اين زمين نفهمد که اين شخص چه کار ميکند، چطور در قيامت شهادت ميدهد يا شکايت ميکند؟! منتها آن شعوري که موجودات برتر مثل فرشتهها يا انسانها دارند اينها ندارند.

مطلب ديگر آن است که شعور همتاي با هستي است و علم از سنخ ماهيت نيست، بلکه از سنخ مفهوم است؛ براي اينکه معلوم بشود شيئي داراي ماهيت است يا از سنخ ماهيت نيست و مفهوم است، چند ضابطه وجود دارد: يکي از آن ضوابط اوّلي اين است که اگر معنايي هم بر ذات اقدس الهي اطلاق بشود و هم بر غير خدا، چون ذات اقدس الهي منزّه از ماهيت است، معلوم ميشود که اين عنواني که بر خدا اطلاق ميشود، عنوان «ماهوي» نيست، بلکه عنوان مفهومي است؛ حيات از اين قبيل است، قدرت از اين قبيل است، علم از اين قبيل است که ميگوييم خدا عالِم است، عليم است؛ اين علم چنين نيست که داخل در مقولهٴ کيف باشد و ماهيت داشته باشد. اگر چيزي بر واجب و ممکن هر دو اطلاق ميشود، معلوم می‌شود که از سنخ مفهوم است و از سنخ ماهيت نيست؛ علم از همين قبيل است. بنابراين چون ذات اقدس الهي مصداق معناي عالم است، معلوم ميشود عالم و علم مفهوم هستند نه ماهيت؛ لذا سراسر جهان را با هستي‌ای که هست همراهي ميکند؛ منتها هستي درجاتي دارد، علم هم مراتبي دارد؛ ميماند نحوهٴ وجود آن، البته در موجودات ديگر وجودِ ضعيف خواهد بود.

مطلب بعدي آن است که اگر سيدنا الاستاد در مقالهاي مرقوم فرمودند احکام الهيِ ثابت داريم و متغيّر، آن حُکم متغيّر به مصداق و تطبيق عناوين بر مصداق برميگردد، وگرنه جميع احکام ثابت هستند و ما حُکم متغيّر نداريم! بلکه تطبيق آن عناوين بر مصاديق برابر تغيير مصلحت تغييرپذير است، وگرنه هر جا که اين مصلحت باشد اين حکم هست، نه اينکه اين حکم گاهي باشد و گاهي نباشد. اداره مملکت، سياست مملکت، مديريت و تدبير مملکت جزء مصاديق آن عناوين است. به چه کسي سِمَت بدهند، به چه کسي سِمَت ندهند، در کجا جنگ باشد و در کجا صلح باشد، اينها برابر مصالح عامه است؛ هر جا مصلحت بود اقدام ميشود و هر جا مفسده بود اقدام نميشود، اصل حکم برابر مصلحت و مفسدهٴ «نفسُ الأمريه» است يک امر ثابت است، منتها مصاديق آن فرق ميکند. پس تغيّر در آن تطبيق عناوين بر مصاديق جزئيه است، وگرنه قواعد کلّي و احکام الهي همچنان ثابت است.

مطلب بعدي آن است که خود ائمه(عليهم السلام) در عنوان ولايت که امور جزئي است، افرادي را نصب ميکنند يا افرادي را عزل ميکنند و گاهي جنگ ميکنند و گاهي صلح ميکنند، اينها هست. بنابراين حکم خدا