نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

تفسير سوره احقاف جلسه 03 (1395/01/16)

Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

﴿وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ (۵) وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ كَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ (۶) وَ إِذَا تُتْلَي عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ هذَا سِحْرٌ مُبِينٌ (۷) أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلاَ تَمْلِكُونَ لِي مِنَّ اللَّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِيضُونَ فِيهِ كَفَي بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (۸)

سوره مبارکهٴ «احقاف» ـ همان‌طوري که ملاحظه فرموديد ـ چون در مکّه نازل شد، عناصر محوري آن اصول دين است؛ يعني توحيد و وحي و نبوت و معاد؛ البته خطوط کلّي اخلاق و فقه و حقوق را هم شامل میشود؛ فصل اوّل آن که مربوط به توحيد است، در بحث ﴿قُلْ أَ رَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ[1] و مانند آن گذشت، فصل دوم از ﴿وَ إِذَا تُتْلَي عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا شروع ميشود که مسئله وحي و نبوت است. فصل سوم که آخرين بخش است، گرچه به صورت غير صريح در آيات ديگر هست؛ اما در آيه 33 به بعد به صورت صريح فرمود: ﴿أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ لَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلَي أَن يُحْيِيَ الْمَوْتَي بَلَي إِنَّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۳۳) وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ ...﴾ که اين فصول ثلاثه را در کنار هم ذکر ميکند؛ گاهي از مبدأ و معاد سخن به ميان ميآورند، بعد راه بين مبدأ و معاد را در مرحله سوم ذکر ميکند؛ ميگويد اگر مبدأيي و مقصدي هست، پس صراطي هست که آن وجود مبارک پيغمبر و اهل بيت(عليهم الصّلاة و عليهم السّلام) هستند که «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ»[2] و گاهي هم سير طبيعي را ذکر ميکند؛ وقتي از مبدأ شروع شد و قبل از اينکه به مقصد برسد، بايد صراطي باشد که با پيمودن اين راه به مقصد برسند، آن‌جاست که مسئله نبوت و ولايت و جريان اهل بيت را ذکر ميکند؛ اين دو تعبير در نحوه قرآن کريم هست.

بعد از بيان مسئله توحيد، (مستحضريد که قرآن يک کتاب علمي و فنّي صِرف نيست، وگرنه مخصوص خواص بود! اين ﴿هُدي لِلنَّاسِ[3] است، طرزي حرف ميزند که همه ميفهمند؛ هم حکيم ميفهمد و هم عامي ميفهمد. بعد از اقامه برهان بر توحيد) فرمود «حق» درجاتي دارد، «صدق» درجاتي دارد، «باطل» درکاتي دارد، «ضلالت» درکاتي دارد. اگر «حق» در اوج توحيد است و اگر «صدق» در اوج وحي و نبوّت است، پس گمراهترين شخص که در درکات نازلهٴ ضلالت است، کسي است که از توحيد گريزان است و از وحي و نبوّت سرپيچی می‌کند. فرمود: ﴿وَ مَنْ أَضَلُّ﴾؛ از اين گروه گمراهتر کيست؟! و از آن طرف هم ﴿وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِيلاً؛[4] «أحق الأقوال» قول خداست، «أصدق الأقوال» قول خداست، ﴿مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِيثاً،[5] ﴿وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِيلاً، اگر «صدق» درجاتي دارد و توحيد اعلاي آن است و اگر «حق» مراتبي دارد و توحيد اعلاي آن است، «ضلالت» هم درکاتي دارد که کفر و شرک و الحاد «أَضَلّ» اين دَرَکات است ﴿وَ مَنْ أَضَلُّ﴾.

 اين کلمه ﴿وَ مَنْ أَضَلُّ﴾ و کلمه ﴿مَنْ أَظْلَمُ ظاهرش اين است که از اينها گمراهتر کسي نيست؛ اما معنايش اين نيست که اينها گمراهترين مردم هستند، اين تعبير ﴿مَنْ أَظْلَمُو ﴿مَنْ أَضَلُّ﴾ انکار نفي «أضَلّ» و نفي «أَظْلَم» است، نه اثبات «أَظْلَم» بودن و «أضَلّ» بودن؛ ولي گاهي کنايه از اثبات هم هست. وقتي گفته ميشود از اينها گمراهتر کيست؟ يعني اينها گمراهترين مردم هستند؛ از اينها ظالمترين کيست؟ يعني اينها ظالمترين مردم می‌باشند؛ پس مفهوم اوّلي آن نفي «أَظْلَم» بودن ماعداست، نه اثبات «أَظْلَم» بودنِ اينهاست! ﴿مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ؛[6] يعني از اينها ظالمتر کيست؟ ﴿مَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُوا؛ يعنی از اينها گمراهتر کيست؟ ممکن است گمراهاني باشند که همسطح اينها در درکات باشند، اين ثابت نميکند که گمراهترين گروه اينها هستند، ثابت ميکند که از اينها گمراهتر کسي نيست؛ ولي گاهي به شواهد ديگر استفاده ميشود که اينها گمراهترين گروه هستند. ﴿مَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ غير خدا را به عنوان معبود ميخواند، دعا ميکند و عبادت ميکند. در اين‌جا ﴿يَدْعُوا﴾ تنها به معني خواندن نيست؛ مثل ﴿قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ[7] و مانند آن.

اينکه فرمود: ﴿مِن دُونِ اللَّهِ، اين چند پيام دارد: يکي اينکه اينها آنچه به عنوان غير خدا را به عنوان معبود و «ربّ» ميشمرند اين باطل است؛ حق يعني ثابت و موجود، باطل يعني معدوم و منتفي. غير خدا را که به عنوان «ربّ» ميخوانند معدوم است، يعني چه معدوم است؟ يعني اينها که چوب و سنگ را تراشيدند و به عنوان «ربّ» خطاب ميکنند، اين «ربّ» لفظي است که اينها ميگويند و مفهومي دارد که در ذهن همه هست؛ ولي آن مفهوم بر اينها منطبق نيست؛ لذا فرمود اين الفاظ و مفاهيم زيرشان خالي است، ﴿إِنْ هِيَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُكُم؛[8] يعني شما کلمه «ربّ» را وقتي به بتخانه ميبريد، ميبينيد که مصداق ندارد: ﴿إِنْ هِيَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُكُم، اين يک اسم بيمسمّاست و مفهومي است در ذهن شما، اين ميشود باطل! بنابراين شما داريد از معدوم درخواست کمک ميکنيد؛ لذا معدوم نه ميفهمد و نه کاري از او ساخته است؛ اما اين سنگ و چوب چون مخلوق خدا هستند، هم ميفهمند، هم دشمن شما هستند و هم روز قيامت عليه شما شهادت ميدهند. پس اينکه قرآن ميفرمايد اينها نميفهمند، بعد ميفرمايد اينها دشمن شما هستند، براساس اين تحليل معلوم ميشود که «وَثَن» و «صَنَم» بودن معدوم است و معدوم هم نه قدرت استجابت دارد و نه قدرت فهم؛ اما سنگ و چوب مخلوق خدا هستند، هيچ چيزي در عالَم نيست که نفهمد، همه اشيا مسلمان هستند، هر شيئي مُسلم است، مطيع و منقاد است. پنج طايفه از آيات دلالت ميکند بر اينکه اينها ميفهمند! هم آيات «تسبيح»، هم آيات «اسلام»، هم آيات «سجود»، هم آيات «طَوع» و «اطاعت» و هم آيات «تَحميد» آميخته با «تسبيح»! اگر ﴿إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِن لَّا تَفْقَهُونَ؛[9] يعني هر شيئي به نحو موجبهٴ کليه «مُسبِّح» است و «مُحمِّد» است و «تَحميد» و «تسبيح» دارد؛ ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ[10] انقياد دارد؛ ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ[11] و ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ[12] که هم فعل ماضي دارد، هم فعل مضارع دارد، هم امر دارد، هم ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأعْلَي[13] دارد، هم مصدر دارد: ﴿ سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ،[14] تمام اين تعبيرات نشان ميدهند که جهان، جهان «تسبيح» و «تَحميد» است، اطاعت هم که دارند: ﴿فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ،[15] پس زمين ميفهمد، زمان ميفهمد، همه چيز ميفهمند!

«فهاهنا امورٌ أربعة»: امر اوّل اين است که کاري از آنها ساخته نيست. امر دوم اين است که نميفهمند و غافل هستند. امر سوم اين است که دشمن شما هستند. امر چهارم اين است که عليه شما شهادت ميدهند. آنکه نميفهمد چگونه شهادت ميدهد؟! ميفرمايد اين امور چهارگانه را شما بايد از هم جدا کنيد؛ آن «صَنَم» و «وَثَن» بُت است، بت که موجود نيست تا بفهمد و کاري از او ساخته باشد! اين سنگ و چوب مخلوق خدا هستند که ميفهمند، عليه شما شهادت ميدهند و دشمن شما هم هستند! منتها فعلاً مجاز نيستند که حرف بزنند. آن روزي که ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ،[16] آن روز عليه شما حرف ميزنند، دشمن شما هستند! ﴿وَ كَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ؛ اينها عبادت و پرستش شما را نهي ميکنند، تقبيح ميکنند و ميگويند اين چه کاري است که داريد ميکنيد؟!

بنابراين فرمود که ﴿وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ ـ اين امور أربعه را ملاحظه بفرماييد ـ فرمود غير خدا را که شما ميخوانيد و ميپرستيد، اينها دو صفت سلبي دارند که کمال است؛ ولي اينها ندارند: ﴿مَن لاَ يَسْتَجِيبُ لَهُ کار شما را حلّ نميکنند و جواب نميدهند، اين ﴿إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛ يعني تا قيامت هم از اينها کمک بخواهي از «وَثَن» و «صَنَم» کاري ساخته نيست، چون «وَثَن» موجود نيست و يک اسم بيمسمّاست، شما اسم بيمسمّي را داريد ميخوانيد ﴿إِنْ هِيَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوهَا﴾. شما يا «وَثَن» يا «صَنَم»، کلمهٴ آلهه را بر اين سنگ و چوبِ بتکده اطلاق ميکنيد، آلههاي در کار نيست! اين‌جا هر چه هست سنگ و چوب است، پس ﴿إِنْ هِيَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُكُم؛ چون اسم بيمسمّا هستند، مفهومي است که زير آن خالي است. الآن اين‌جا کسي نيست، وقتي کسي نباشد شما بگوييد يا زيد يا عمرو! چه کسي اجابت کند و چه کسي مشکل شما را حلّ کند؟ معدوم «بِمَا أنّهُ مَعدوم» نه قدرت اجابت دارد و نه قدرت فهم، ﴿مَن لاَ يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ، اين يک؛ ﴿وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ، اين دو. اما در همين گروه اگر «صَنَم» و «وَثَن» بودن، آلهه بودن و معبود بودن را برداريد، سنگ و چوب را بگذاريد ﴿وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ؛ وقتي همه در قيامت جمع شدند، اينها دو کار عالمانه و محققانه دارند، ﴿كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً؛ دشمن شما هستند، ﴿وَ كَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ، اينها يک شعور تکويني داشتند و ميفهميدند که شما اينها را ميپرستيد و اينها نسبت به عبادت شما کفر ميورزيدند؛ لذا امروز دشمن شما هستند! ﴿حُشِرَ﴾ گرچه مربوط به صحنه معاد است و بايد با فعل مضارع ذکر ميشد که « يَکُونُ لَهُمْ أَعْدَاءً وَ يَکُونُ بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِين»، اما چون ﴿حُشِرَ﴾ به صورت فعل ماضي درآمده، صحنهٴ معاد را ترسيم ميکند؛ يعني وقتي قيامت قائم شد، اينها دو کار ميکنند: يکي اينکه دشمن شما هستند، ديگر اينکه نسبت به عمل شما کفر ميورزند و ميگويند کار بدي کرديد، بنابراين اينها را نبايد پرستيد.

در بخشهايي از سوره مبارکهٴ «مائده» که کاري از اينها ساخته نيست، مطرح است؛ آيه 76 سوره مبارکه «مائده» اين است: ﴿قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً؛ هيچ کاري از اينها ساخته نيست! برخيها خدا را ميپرستند «خَوْفاً مِنَ الْعِقَاب‏» ترس از خطر؛ بعضيها «شَوْقاً إِلَي‏ الثَّوَاب‏»؛[17] بعضي به دنبال رهايي از ضرر هستند و بعضي هم به دنبال جذب نفع می‌باشند. به هرحال کاري که يک انسان عاقل ميکند، يا براي پرهيز از خطر و ضرر است يا براي جذب نفع و منفعت. فرمود اينها هيچ کاري از آنها ساخته نيست؛ نه ميتوانند ضرر را از شما دفع کنند و نه ميتوانند به شما نفع برسانند، پس چرا ميپرستيد؟

پرسش: اگر علم را بگوييم، به واقع فرشته‌ها هم در زمان جهل ... .

پاسخ: نه، فرشته هم به اذن خدا مدبّر است!

پرسش: ... همان فرشته است؟

پاسخ: نه، خود همين سنگ و چوب هم عدوّ هستند و سنگ و چوب هم درک ميکنند ﴿إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾؛ تمام چيزها درک ميکنند، مطيع هستند و به اذن خدا دارند کار ميکنند. فرمود اينها که غافل می‌باشند و درک نميکنند، براي اينکه چيزي نيستند تا درک بکنند ﴿وَ هُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ، شما مفهومي را ميپرستيد که اين مصداق ندارد؛ لذا وقتي که تجزيه و تحليل ميکند، ميفرمايد که شما فقط هوس خودتان را ميپرستيد، شما علاقهمنديد که اين سنگ و چوب کاري از آنها ساخته باشد يا ميراث فرهنگي شماست، اينکه کاري از او ساخته نيست! در حقيقت شما داريد آن ميل و گرايش قومي و جاهلي خودتان را ميپرستيد: ﴿أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ﴾،[18] ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ[19] همين است! اينکه ميبينيد بعضيها ميگويند ما هر چه که دلمان بخواهد ميکنيم، اين يعني چه؟ کسي که بگويد من هر چه بخواهم ميگويم و هر چه دلم بخواهد انجام ميدهم، اين يعني چه؟ يعني معبود من هواي من است، وگرنه انسان اگر قانوني دارد، معبودي دارد، ديگر نميگويد هر چه دلم بخواهد ميگويم و هر چه دلم بخواهد ميکنم! فرمود: ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ، نه «مَنِ اتَّخَذَ هَوَاهُ إِلهَه» بلکه ﴿مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ. به هر حال انسان معبودي دارد، از اين آقا سؤال ميکنيم که چه کسي را ميپرستي؟ ميگويد ميل خودم را «مَنِ اتَّخَذَ هَوَاهُ إِلهَهُ». بعضيها «مَنِ اتَّخَذَ دِينَهُ لَهْواً و لَعِباً»[20]  بعضيها عمري به بازيگري ميگذرانند، يک عدّه هنرمند هستند که معقول را متخيَّل ميکنند، يک؛ آن متخيَّل را به خيال ميسپارند، دو؛ از خيال به حسّ منتقل ميکنند، سه؛ جامعه را بيدار ميکنند، چهار؛ اين ميشود هنر ديني! يک وقت است که چنين نيست، محسوس و خيال را در هم ميريزند، بدون اينکه به عقل راه پيدا کنند که اين ميشود بازيگر! اين شخص دين او بازيگري است «مَنِ اتَّخَذَ دِينَهُ لَهْواً و لَعِباً»؛ اين شخص دين دارد، اما دينش بازيگري است، عقلي در کار نيست که معقول را در کارگاه متخيّله بسازد، تحويل خيال بدهد، از خيال به حسّ و جامعه منتقل کند تا مردم را از حسّ به عقل برساند که ميشود هنر ديني؛ اگر فقط در محدودهٴ خيال و وَهم دارد زندگي ميکند، اصلاً دين او بازي است. ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ يا «يَتَّخِذَ دِينَهُ هَوَاهُ». در نهايت انسان مَکتَبي ميخواهد، برنامهاي ميخواهد، انسان که بيدين نميشود! به چيزي علاقهمند است و در مدار آن علاقه دارد کار ميکند؛ بعضيها بازيگري دين آنهاست، بعضيها حق دين آنهاست، بعضيها عقل را به خيال آوردن دين آنهاست. فرمود اينها دارند هواي خودشان را ميپرستند، هواي اينها نه قدرت اجابت حلّ مشکل اينها را دارد و نه ميفهمد که اينها دارند چه کار ميکنند؛ اما اين سنگ و چوب ميفهمند، همين سنگ و چوب در قيامت دشمن اينها هستند و عليه اينها شهادت ميدهند، وگرنه هواي آدم موجود نيست تا اينکه عليه انسان شهادت بدهد و شهادت او در محکمهٴ عدل خدا مقبول باشد، چون اينها در قيامت بايد شهادت بدهند.

پرسش: معبود باطل اگر معدوم است چگونه آتش جهنم می‌شود؟

پاسخ: بله، اين نيست؛ اما اين کارشان که به هوس دارند احترام ميگذارند، ميشود شعله! وگرنه چيزي در خارج به عنوان «صَنَم» و «وَثَن» به عنوان معبود و «ربّ» وجود ندارد، اين هواست که شعله و مشتعل ميشود، اين هوا از درون ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ[21] است که ﴿تَطَّلِعُ عَلَي الأفْئِدَةِ،[22] اين هوس است که شعله ميشود، وگرنه ربّي در کار نيست، وقتي اينها در بتکده ميروند يک سلسله چوبهايي است که افتاده، همين!

در سوره مبارکهٴ «مائده» آيه 76 فرمود: ﴿قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً، اوحدي از انسانها، اينها «لا» «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «لا» «شَوْقاً إِلَي الْجَنَّةِ»،[23] بلکه اينها ﴿حُبًّا لِلَّهِ﴾[24] عبادت ميکنند که راه ولايت است؛ اما عبادت اکثري مردم «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «شَوْقاً إِلَي الْجَنَّةِ» است. قرآن توقع ندارد که عرب جاهلي ﴿حُبًّا لِلَّهِ﴾ عبادت بکند، گرچه تشويق ميکند و اوحدي از اينها را سلمان و اباذر ميکند؛ ولي از مردم توقّع دارد براساس تبشير و إنذار عمل بکنند. فرمود يا برای جلب نفع است يا براي پرهيز از خطر، از اين «صَنَم» و «وَثَن» کاري ساخته نيست: ﴿لاَ يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ اللّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛ آن‌که «سميع» است و «عليم» است و کار از او ساخته است او ذات اقدس الهي است. مجدد در سوره مبارکه «مائده» آيه بعدي همين است که از آنها کاري ساخته نيست، فرمود در قيامت اگر از همه اينها شما نفعي بخواهيد، همه اينها جمع بشوند توان آنکه نفعي به شما برسانند ندارند؛ آيه 41 سوره مبارکه «مائده» اين است که فرمود: ﴿... وَ إِن لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَن يُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً ...﴾، در همين بخش نبوت وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود من اگر ـ معاذ الله ـ افترا ببندم، هر تصميمي که خدا درباره من بگيرد، نه من ميتوانم نجات پيدا کنم و نه شما توان آن را داريد که مرا رهايي ببخشيد: ﴿فَلَن تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ، در همين آيهاي که بعد ميخواهيم بخوانيم هست؛ آيه هفده سوره مبارکه «مائده» هم همين است که وجود مبارک مسيح از طرف ذات اقدس الهي مأمور شد که بگويد: ﴿لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ـ حالا فرقی بين بتپرستهاي جاهلي حجاز يا تثليث مسيحيت و مانند آن نيست ـ ﴿قُلْ فَمَن يَمْلِكُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً إِنْ أَرَادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَن فِي الأرْضِ جَمِيعاً﴾؛ اگر ذات اقدس الهي بخواهد همه را هلاک کند، چه کسي ميتواند جلوي قدرت مطلقهٴ خدا را بگيرد؟! اين قدرت مطلقه را ذات اقدس الهي بيان کرده، وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) ادراک کرده و به مردم هم در تبيين مسئله توحيد و هم در جريان وحي و نبوت بازگو ميکند؛ لذا در همين بخش فرمود: ﴿وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ اين معبود شما چون معدوم است، تا روز قيامت هم از آنها بخواهي کاري از آنها ساخته نيست ﴿وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ، اما همينها از آن جهت که مخلوق الهي، حق و صدق هستند، ﴿وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ همينها! ﴿كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً، يک؛ ﴿وَ كَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ، دو؛ اينها چون موحّد هستند و همه موجودات را مخلوق خدا ميدانند، شما را کافر و مشرک ميدانند، حالا اين درباره توحيد بود.

 اما درباره وحي و نبوّت؛ فرمود: ﴿وَ إِذَا تُتْلَي عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا اين آيات ما بيِّن، شفّاف و روشن است. (تکرار آيات قرآن براي اين است که در آن روز قرآن کريم به صورت يک کتاب مدوّني نبود که در هر خانهاي باشد؛ در هر گروهي، در هر زمان و زميني و يک فرصت مناسبي که عدّهاي ميآمدند آياتي نازل ميشد، اين آيات به مناسبتهاي آن منطقه و آن خصوصيتها گاهي از توحيد و وحي و نبوت سخن ميگفتند و گاهي هم از مسائل اخلاقي و حقوقي). فرمود اگر آيات ما بر آنها تلاوت بشود: ﴿وَ إِذَا تُتْلَي عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا که بيِّن و شفّاف و روشن است ﴿قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ، ديگر از آن آيات به حق ياد کرد؛ در حالی که نظم طبيعي اين‌جا اقتضا ميکرد که بفرمايد: «قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِهَا»؛ يعني کساني که به اين آيات کفر ميورزند حرفشان اين است؛ اما به جاي اينکه ضمير بياورد اسم ظاهر ميآورد، يک؛ به جاي اينکه به «آيه» تعبير کند، به «حق» تعبير ميکند، دو؛ يعني اينها حقاند، صدقاند و مظهر همان خدايي هستند که «حق» است. «قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِهَا» يا «لَهَا» نيست، بلکه ﴿قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ؛ يعني « قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالآيٰاتِ لَمَّا جَائَتْهُمْ»، چه ميگويند؟ ميگويند: ﴿هذَا سِحْرٌ مُبِينٌ، چون از آيات به حق تعبير شد؛ لذا مفرد مذکر «مشارٌ اليه» قرار گرفت، اين سِحر است و اين سِحر روشني است که کسي نميتواند مثل آن بياورد.

بالاتر از اين مطلب اينکه يک وقت است ميگويند اين کار سِحر است؛ يک وقت ميگويند تو مُفتر و دروغگو هستي! لذا با «أم» إضرابيه از آن اهانت به اهانت برتر منتقل شده است ﴿أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ، همين کسي که عمري آن وجود مبارک را به عنوان امين ميشناختند و ياد ميکردند، ميگفتند او به خدا فِريه بسته است ﴿أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ. حضرت اوّل به بيادبيِ دوم آنها جواب داد، بعد به آن بيادبيِ اوّل پاسخ فرمود؛ فرمود اگر من افترا ببندم، من معتقدم که خدا ﴿عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ[25] است، يک؛ خدا غيور است، دو؛ دينش را به دست هر کسي نميدهد، سه؛ اوّلين و آخرين حافظ دين، خودِ خداست، چهار؛ من يقين دارم هر کس به نام دين، دين را بازيچه قرار بدهد، خدا به او فرصت نميدهد! ﴿إِنِ افْتَرَيْتُهُ، او کاري درباره من ميکند که از هيچ‌کدام شما مقدور نيست که مشکل مرا حلّ کنيد ﴿فَلاَ تَمْلِكُونَ لِي مِنَّ اللَّهِ شَيْئاً، اين همان است که در سوره مبارکهٴ «مائده» فرمود: ﴿إِنْ أَرَادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَن فِي الأرْضِ جَمِيعاً﴾، ﴿فَلَن تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً﴾ او اگر مسيح(سلام الله عليه) و مريم(سلام الله عليها) و همه اهل «أرض» را بخواهد از بين ببرد، براي او آسان است، ﴿فَلاَ تَمْلِكُونَ لِي مِنَّ اللَّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِيضُونَ فِيهِ.

شما دو تا حرف زديد: يا مرا مُفتري گفتيد که اين ساخته من است و من به خدا نسبت ميدهم و ديگر هم گفتيد که اين سِحر است؛ هر دو را من با اين پاسخ حلّ ميکنم. پس من مفتري نيستم، چون هراسناک هستم و از ذات اقدس الهي هم هر چه بخواهد برميآيد. درباره سِحر بودن يا فِريه بودن ﴿هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِيضُونَ فِيهِ، چرا؟ براي اينکه ﴿كَفَي بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ؛ او شهادت داد که من پيغمبر هستم؛ امضاي او، خطّ او و نامه او به دست من است! اين ﴿كَفَي بِهِ شَهِيداً﴾ معنايش اين نيست که خدا ميداند من پيغمبرم، اينکه معنايش پيشنهاد ترک مذاکره است، اينکه استدلال نيست! آنها ميگويند تو يا ساحر هستي يا مُفتري! وجود مبارک حضرت ميفرمايد خدا ميداند که من چنين نيستم، اين اوّل دعواست! ﴿كَفَي بِهِ شَهِيداً﴾ نه يعني «كَفَي بِهِ عَليماً»! ﴿كَفَي بِهِ شَهِيداً﴾؛ يعنی او شهادت داد که من پيغمبرم، براي اينکه نامه و امضاي او به دست من است! اگر ميگوييد نه، مثل اين را بياوريد. اين ﴿وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفَي بِاللَّهِ شَهِيداً[26] در پايان سوره مبارکه «رعد» گذشت، معنايش اين نيست که خدا ميداند من پيغمبرم؛ آنها بگويند نه، خدا نميداند تو پيغمبري! اين تازه اوّل دعواست! ﴿شَهِيداً﴾ به معني «عَليماً» نيست، ﴿شَهِيداً﴾ يعني شاهد است؛ او شهادت داد که من پيغمبرم، براي اينکه نامه او، امضاي او و خطّ او دست من است! اگر ميگوييد نه، مثل اين بياوريد. هم به سِحر پاسخ ميدهد هم به افترا پاسخ ميدهد که اين سِحر نيست و کلام اوست، من فِريه ندارم و دروغ نبستم کلام اوست، کلام متکلّم است؛ معجزه است نه سِحر، بلکه معجزه است؛ نه فِريه است، چون کلام اوست، به اين دليل که خود نامه او به دست من است!

﴿قُلْ كَفَي، اين ﴿قُلْ﴾ جواب اعتراض است، نه پيشنهاد ترک مذاکرات و ترک مخاصمه! فرمود هر دو نقد شما با اين پاسخ بيان می‌شود: ﴿كَفَي بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ، او شهادت داد! نه اينکه در قيامت شهادت ميدهد، با شهادت در قيامت که مشکل دنيا حلّ نميشود، احتجاج است! آنها ميگويند تو ساحر هستي، او بايد ثابت کند که من ساحر نيستم؛ آنها ميگويند تو دروغ ميگويي، او بايد ثابت کند که من دروغگو نيستم، اگر بگويد در قيامت معلوم ميشود، اين که علمي نشد، اين مشکل برهان را حلّ نکرد، اين مشکل «جدال أحسن» را حلّ نکرد! فرمود او شهادت داد که من پيغمبرم، براي اينکه همه اين کلمات برای اوست و شما اگر شک داريد مثل اين بياوريد. ﴿كَفَي بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛ بياييد برگرديد، او از همه لغزشهاي شما صَرف‌نظر ميکند، يک؛ بعد از اينکه از لغزشهاي شما صَرف‌نظر کرد، لکّهگيري کرد، لکّهزدايي کرد، آن غبارها را گرفت، آن دودها را گرفت و آن سياهيها را گرفت، رحمت واسعهٴ الهي، بلکه رحمت رحيميه را شامل حال شما ميکند، دو؛ چون مستحضريد اگر سقفي، اتاقي يا ديواري را بخواهند نقاشي کنند، اوّل لکّهگيري ميکنند که ميشود «غُفران»، بعد رنگآميزي ميکند که ميشود «رحمت»؛ لذا هميشه مغفرت بر رحمت ـ در اين تعبيرات آيات قرآن کريم ـ مقدّم است، ﴿كَفَي بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.

در سوره مبارکهٴ «قصص» هم شبيه اينکه اينها استجابت نميکنند هست؛ آيه پنجاه سوره مبارکه «قصص» هم همين است، فرمود: ﴿فَإِن لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ، البته اين مربوط به استجابت دربارهٴ تحدّي است، ﴿قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَي مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ،[27] درباره تحدّي قرآن فرمود: ﴿فَإِن لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ، اينها هيچ، به هر حال بشر که بيدين نميشود! ممکن نيست بشر بدون دين بتواند زندگي کند؛ اين موشپرستها همين‌طورند، اين گوسالهپرستها همين‌طورند، در نهايت بشر به يک سنگ بايد تکيه کند و ميکند! اينها که مبدأ الهي را باور ندارند، به شانس که امر خرافاتی است معتقدند، بيدين نميشود بشر! فرمود اينها به ميل خودشان عمل ميکنند، بسيار خب! اينها ﴿إِلهَهُ هَوَاهُ؛ ميلشان معبود آنهاست؛ اما از اين «ميل» کاري ساخته نيست. ﴿فَإِن لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدي مِنَ اللَّهِ﴾، براي اينکه از اين هوا کاري ساخته نيست! شما بايد چيزي را بپرستيد و به آن احترام بگذاريد که يا مشکل شما را حلّ کند يا نفعي به شما برساند. شما در مورد دهها مفسّر که فصح کنيد، در آنها نوادری پيدا ميشوند که اينها درسنخوانده ذوق توحيدي دارند. اصلاً آن‌که ميگويد: «به دريا بنگرم، به صحرا بنگرم»[28] اين يک فيض ديگر است! برخي از فکرها اصلاً در حوزهها نيست، در درس و بحث نيست، در حرف استاد نيست. وقتي در جريان آتش که شد که آتش اينها را ميگيرد، ميبينيد اين‌گونه از مفسّرين ميگويند آتش که اينها را ميگيرد ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ[29] هست، ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً[30] که رؤيت را قرآن به آتش جهنّم نسبت ميدهد، نه «إذَا رَأوْهَا»! آتش جهنّم وقتي از دور ميبيند مشرک و کافر دارد ميآيد نعره ميزند، معلوم ميشود که ميفهمد که اين شخص مشرک است. ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً، اين بزرگان در ذيل اين‌گونه از آيات ميگويند که آتش فرمان خدا را ميبرد، نه براي ترس از آتش، چون آتش را که نميسوزانند! نه براي اينکه آتش را به بهشت ببرند، چون آتش که به بهشت نميرود! ﴿حُبًّا لِلَّهِ﴾ دارند عبادت ميکنند؛ يعني آتش جهنّم «وَلِيُّ اللَّه‏» است! اين‌گونه از تفسير را شما می‌بينيد که نوبر است! اينها کساني هستند که ديدشان «به صحرا بنگرم» است و «به دريا بنگرم» است. آتش درک ميکند! براي اينکه قرآن کريم رؤيت را به آتش اسناد ميدهد و ميشناسد که اينها چه کساني هستند، از دور نعره ميزند؛ اما در کنارش بهشتيها که رد ميشوند ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ[31] اصلاً صداي جهنّم را نميشنوند! آنها از دور نعره ميزنند، اما اينها اصلاً نميشنوند! ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً، آتش اطاعت ميکند! از آتش جهنّم سؤال بکنيد که چرا عبادت ميکني؟ براي اينکه نسوزي عبادت ميکني؟ ميگويد نه. براي اينکه به بهشت بروي عبادت ميکني؟ ميگويد نه. پس براي چه عبادت ميکني؟ اين ﴿حُبًّا لِلَّهِ﴾ دارد عبادت ميکند. ببينيد طبق اين ديد، ولايت را به جهنّم هم ميدهد که آتش جهنّم «وَلِيُّ اللَّه‏» است که براساس اطاعت الهي و محبّت الهي دارد کار ميکند، اين نگاه وقتي که در جامعه ما باشد، خيلي تفاوت پيدا ميشود و انسان به هر کسي هم سر نميسپارد.

به هر تقدير در اين‌جا فرمود که اينها به ميل خودشان دارند گرايش پيدا ميکنند و ميپرستند، از اين ميل کاري ساخته نيست. پس چه از درون و چه از بيرون، بازگشت آن به درون است؛ يعني اينها ﴿اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ هستند، يک؛ هواي خود را دارند ميپرستند، دو؛ از هوا هم کاري ساخته نيست، سه. «أَعَاذَنَا اللَّهُ ‏مِنْ شُرُور ِأَنْفُسِنَا وَ سَيِّئَاتِ أعمَالِنَا»!

«و الحمد لله ربّ العالمين»

 


[1]. سوره احقاف, آيه4.

[2]. من لايحضره الفقيه، ج2، ص613.

[3]. سوره بقره, آيه185.

[4]. سوره نساء, آيه122.

[5]. سوره نساء, آيه87.

[6]. سوره انعام, آيه21.

[7]. سوره اسراء, آيه110.

[8]. سوره نجم, آيه23.

[9]. سوره اسراء, آيه44.

[10]. سوره آل عمران، آيه83.

[11]. سوره جمعه، آيه1؛ سوره تغابن، آيه1.

[12]. سوره حديد، آيه1؛ سوره حشر، آيه1؛ سوره صف، آيه1.

[13]. سوره اعلی، آيه1.

[14]. سوره يس، آيه36.

[15]. سوره فصّلت، آيه11.

[16]. سوره فصّلت، آيه21.

[17]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه193.

[18]. سوره قصص, آيه50.

[19]. سوره جاثيه، آيه23.

[20]. ر.ک: سوره انعام، آيه70؛ سوره اعراف، آيه51؛ ﴿اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً﴾.

[21]. سوره همزه، آيه6.

[22]. سوره همزه، آيه7.

[23]. علل الشرائع، ج1، ص57.

[24]. سوره بقره, آيه165.

[25]. سوره بقره، آيات20 و 106 و 109 و 148 و ... .

[26]. سوره رعد، آيه43.

[27]. سوره قصص، آيه49.

[28]. دوبيتي‌هاي بابا طاهر، شماره162؛ «به صحرا بنگرم صحرا ته وينم ٭٭٭ به دريا بنگرم دريا ته وينم

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت ٭٭٭ نشان روي زيباي ته وينم».

[29]. سوره الحاقّه، آيه30.

[30]. سوره فرقان، آيه12.

[31]. سوره انبياء، آيه102.