دیگر اخبار
نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند

توسل به غیر خدا شایسته نیست/ تاکید بر حمایت از مردم مظلوم یمن

توسل به غیر خدا شایسته نیست/ تاکید بر حمایت از مردم مظلوم یمن

تبیین نقش مرجعیت و حوزه های علمیه در مسائل سیاسی و اجتماعی

تبیین نقش مرجعیت و حوزه های علمیه در مسائل سیاسی و اجتماعی

خدا می‌خواهد ما عزیز زندگی کنیم/دینی که می گوید محتاج دیگری نباش، بوسیدنی است

خدا می‌خواهد ما عزیز زندگی کنیم/دینی که می گوید محتاج دیگری نباش، بوسیدنی است



تفسير سوره مباركه واقعه آيات 74 الي 82
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (۷٤) فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ (۷۵) وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ (۷۶) إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ (۷۷) فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ (۷۸) لَا يَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ (۷۹) تَنزِيلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِينَ (۸۰) أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنتُم مُدْهِنُونَ (۸۱) وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ (۸۲)

بعد از اينکه در سوره مبارکه که در مکه نازل شد، خطوط کلّي معاد را بيان کردند و فرمودند انسان منتقل مي‌شود از داري به داري و مرگ به معناي تخلّل عدم بين متحرِّک و هدف نيست، انساني که قافله است و حرکت مي‌کند در يک گودال عدم فرو برود معدوم بشود دوباره در معاد سر از هستي دربياورد، اين طور نيست، بلکه اين مسير متّصل است و انتقال از عالمي به عالم ديگر است: «وَ لَكِنَّكُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَي دَار»[1] پس عدمي در کار نيست، فوتي در کار نيست ﴿فَلاَ فَوْتَ﴾،[2] برخي از آثار معاد را هم ذکر کردند، فرمودند پس به نام ذات اقدس الهي تسبيح بکنيد؛ يعني اين نام را تنزيه کنيد يا خدا را تنزيه کنيد به وسيله نام او؟ «سبح الله باسم ربّک» يا نه، ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ‏﴾[3] که اين اسم به اعتبار مسمّيٰ از قداستي برخوردار است؟ در قرآن کريم فرمود همه آسمان و زمين مسبّح حق‌اند، تسبيح‌گوي او آسماني‌ها هستند و زمين و در سوره «اسراء» هم به نحو موجبه کليه فرمود همه موجودات مسبّح حق‌اند: ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾،[4] در آنجا مشخص شد که تسبيح خدا با تحميد او همراه است. ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾، چرا تسبيح خدا با تحميد او همراه است؟ براي اينکه انسان در همه امور نيازمند است اوّلاً، بايد به کسي مراجعه کند که بي‌نياز باشد، ثانياً، زيرا اگر او هم نيازمند باشد؛ مثل همين شخص محتاج به شخص ديگر است. اين از بيانات نوراني امام سجاد(سلام الله عليه ) است در صحيفه سجاديه که فرمود نياز فقير به فقير «سفاهةٌ»[5] اين همان برهان تسلسل است؛ منتها به صورت دعا درآمده. فرمود احتياج فقير به فقير «مضلّة و سفاهة»، اين بي‌عقلي است؛ منتها حالا اصطلاح فلسفي داخلش نيست. اين فرق نمي‌کند ما به آسمان و زمين مراجعه کنيم، به فرشته‌ها مراجعه کنيم، به شمس و قمر مراجعه کنيم. اين از بيانات نوراني امام سجاد در صحيفه است که مسئله احتياج فقير به فقير «سفاهة و مضلّة» اين بي‌عقلي است، براي اينکه او هم محتاج است، به غير خدا نمي‌شود تکيه کرد. حالا اصطلاح فلسفي که اين مي‌شود دور يا تسلسل، اين حرف‌ها در اين فرمايشات نيست، ولي همان استحاله دور و تسلسل است. فرمود «الف» محتاج است «باء» محتاج است، «الف» به «باء» اگر تکيه کند اين سفاهت است، براي اينکه «باء» هم مثل اوست. براهيني هم که اقامه مي‌کنند نيازي به تسلسل نيست، اين بحث‌هاي عقلي که از آيات و روايت برمي‌آيد، اوّل خدا را ثابت مي‌کنند بعد تسلسل را باطل مي‌کنند. اما آن بحث‌هاي مدرسه‌اي و آکادمي و اينها آنها با بطلان تسلسل مي‌خواهند خدا را ثابت کنند. يک فقير سؤال مي‌کند که مشکل مرا چه کسي حلّ مي‌کند؟ اگر کسي بگويد فلان غني مشکل شما را حلّ مي‌کند اين شخص مي‌گويد جواب مرا ندادي، مي‌گويم من نيازمندم نيازمند مشکلش را چه کسي حلّ مي‌کند؟ او هم که مثل نيازمند است. نه اينکه نقل کلام در او بکنيم بگوييم مشکل او را چه کسي حلّ کرد تا شما به يک غني ديگري ارجاع بدهيد تا بشود تسلسل که بگوييم تسلسل محال است. در راهنمايي‌هاي ديني اين شخص مي‌گويد من جوابم را نگرفتم انسان که موجود فقير است و هستي او مال او نيست چه کسي به او هستي داد؟ او اگر بگويد پدرش مادرش و اينها، اين مي‌گويد من جوابم را نگرفتم، او هم که مثل من است. نه اينکه بگويد بسيار خوب! حالا نقل کلام در پدر و مادر مي‌کنيم آنها را چه کسي آفريد تا بگويد پدر و مادر او، تا بشود تسلسل، تا به زحمت تسلسل را باطل کنيم، اين طور نيست. قرآن فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ﴾،[6] نه اينکه فقير هستيد به کسي که آن شخص سرانجام به الله مي‌رسد که اين بشود تسلسل و تسلسل محال است سرانجام الله محال است! ما اين راه طولاني را طي بکنيم به سرسلسله برسيم «و هو الله»، اين چنين نيست. همين جا که اين انسان را يا موجود ديگر را بررسي مي‌کنيم همين جا به ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ﴾[7] پي مي‌بريم، چرا؟ براي اينکه اين فقير است، اينکه فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ﴾، «الانسان فقيرٌ»، مثل «الماء حارٌّ» است که عرض مفارق باشد که گاهي هست و گاهي نيست؟ يقيناً اين طور نيست، براي اينکه حرارت گاهي براي آب هست گاهي برای آب نيست؛ اما فقر و نياز ذاتي عين ذاتي انسان است، چون کسي که هستي ندارد از چه کسي مي‌خواهد بگيرد؟ سخن از فقر مالي که نيست. اين شيء هستي ندارد هستي را از چه کسي مي‌گيرد؟ پس اگر گفتيم «الانسان فقيرٌ» نظير «الماء حارٌّ» نيست که بشود عرض مفارق و نظير «الاربعة زوجٌ» هم نيست که بشود عرض لازم، زيرا عرض در مرتبه معروض نيست، زوجيت جزء کِيف است و اربعه کمّ است و قابل تقسيم. زوجيت که قابل تقسيم نيست. آن زوج است که تقسيم مي‌شود، ولي زوجيت کيفيتي است که قائم به کمّيت است. اين زوجيت لازمه ذات اربعه است و هيچ لازمي در مقام ملزوم نيست. پس اربعه در مقام ذات کمّ است نه زوج است نه فرد. صفت زوجيت، وصفِ لازم اوست، اين دو مرحله.

مرحله سوم وقتي خدا مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ﴾، «الانسان فقيرٌ»، مثل «الانسان ناطقٌ»، «الانسان حيوانٌ» است يا از اين دقيق‌تر؟ چون ماهيت امر اعتباري است و اصيل نيست، «الانسان فقيرٌ» به منزله «الانسان حيوانٌ» يا «الانسان ناطقٌ» نيست که ذاتي باب ايساغوجی به اصطلاح، ذاتي باب کليات خمس، ذاتي به معني ماهيت باشد، اين سه مرحله. مرحله چهارم اين است که ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ﴾، اگر گفتيم «الانسان فقيرٌ»، مثل اين است که بگوييم «الانسان موجودٌ». اين هستي، هستي فقير است. هستي فقير الا و لابد قراردادي که نيست به يک غني متّکي است. حالا شما بگوييد به پدر و مادر او! پدر و مادر او هم که مثل همه فقير هستند.

پس يک وقت است که انسان نقل کلام مي‌کند، اين نياز به تسلسل دارد؛ اما نقل کلام نمي‌کند، مي‌گويد شما جواب مرا نداديد، شما به يک فقير ديگري ارجاع داديد. ما نقل کلام در او نمي‌کنيم که بشود تسلسل. مي‌گويد او هم مثل همين زيد است، مثل همين فقير است. چه کسي اين فقير را ايجاد کرد؟ لذا اين بيان نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) دارد که نياز فقيري به فقيري «سفاهةٌ» بي‌عقلي است يعني همين! نه بي‌عقلي يعني سفاهتِ عقل عملي که انسان گاهي کار سفيهانه انجام مي‌دهد، از اين قبيل نيست، برای عقل نظري است؛ يعني اين برهان نيست اين عقل نيست. شما يک نيازمندي را به يک نيازمند ديگر مي‌خواهيد مرتبط کنيد، از دو تا نفي که اثبات به دست نمي‌آيد، «سفاهةٌ و مضلة»، خيلي اين بيان بلند است!

بنابراين انسان که فقير است به يک غني مراجعه مي‌کند. به يک کسي مراجعه مي‌کند که او سبّوح باشد؛ لذا همواره تسبيح با تحميد همراه است. ما محتاجيم، يک؛ به چه کسي مراجعه مي‌کنيم؟ به يک غني که غنا را از جاي ديگر گرفته؟ يا غني بالذّات که منزه از آن است که از جاي ديگر گرفته باشد. پس در حقيقت ما به سبّوح مراجعه مي‌کنيم نه به غني، چون اگر غناي او ذاتي او نباشد محتاج به ديگري باشد او هم مثل ماست. پس ما محتاج هستيم و محتاج به غير محتاج مراجعه مي‌کند. به کسي که محتاج نيست مراجعه مي‌کند؛ لذا تسبيح در اين گونه از موارد ضرورت است.

حالا مراجعه کرديم مشکل ما را حلّ کرد، چون ممکن نيست کسي به او مراجعه کند و دست خالي برگردد. هيچ کس ممکن نيست بگويد خدا و جواب نشنود. حالا يا همان شيء مصلحت است يا جاي ديگر جواب مي‌دهد يا چيزي ديگر عطا مي‌کند. اين هيچ ممکن نيست کسي بگويد خدا و جواب نشنود. حالا که جواب شنيديم وظيفه ما چيست؟ شکر اوست. لذا تسبيح ما با تحميد ما آميخته است. اين است که در سوره مبارکه «اسراء» فرمود: ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾، «سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا وَ لَكَ الْحَمْد»،[8] چرا سبحان؟ براي اينکه نياز محتاج را سبّوح برطرف مي‌کند؛ يعني بي‌نياز! او منزّه از حاجت است، چون اگر منزّه از حاجت نباشد که نمي‌تواند نياز محتاج را برطرف کند. حالا که نياز ما را برطرف کرد ما موظف هستيم ادب اين لطف را رعايت بکنيم، «سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا وَ لَكَ الْحَمْد» اين ذکر از همان آيه سوره مبارکه «اسراء» گرفته شد که ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾، او را تسبيح مي‌کنيم، چون او بي‌نياز است. چون نياز ما را برطرف مي‌کند، تحميد مي‌کنيم. در اين گونه از موارد بعد از ياد دادن اين معارف، فرمود نام خداي عظيم را که خدا عظيم است، يک؛ نام او هم عظيم است، دو؛ تسبيح بکن! تسبيح بکن الله را به «باء» استعانت، مثل «کتبتُ بالقلم». با اسم ربّ خود که اين اسم عظيم است، خود خدا عظيم است. ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾ که ربّ عظيم است. آن وقت مظاهر او هم از عظمت برخوردارند. او عظيم بالذات است هرچه که او عظيم شمرد، قرآن را عظيم شمرد، خلقت را عظيم شمرد، قسم به آسمان و زمين را عظيم شمرد، آنها عظيم بالعرض‌اند. ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ﴾، بعد از اين فرمود: ﴿فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ﴾، گاهي به تک‌تک اينها سوگند ياد مي‌کند: ﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها ٭ وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها﴾،[9] گاهي به مجموعه نظام سپهري سوگند ياد مي‌کند: ﴿فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ﴾، اين «لا اُقسم» خودش قَسم است، يک؛ به تعبير ديگر مي‌توان اين «لا» را اضافه دانست، «لا اُقسمُ»؛ يعني «اُقسمُ»، اين دو. اين در ﴿لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ﴾[10] هم خواهد آمد. ﴿فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ﴾، اين مواقع يا جمع موقع که اسم مکان است؛ يعني جاي اين ستاره‌ها که همه‌شان منظم‌اند: ﴿لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغي‏ لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ﴾؛[11] هيچ کدام جلو نمي‌افتند، هيچ کدام عقب نمي‌افتند، هيچ کدام مزاحم کسي هم نيستند، اين ميلياردها ستاره‌هايي که هست. اگر مواقع جمع موقع باشد که اسم مکان است. يا جمع موقع مصدر ميمي باشد که مي‌گويند «وَقَعَ»؛ يعني «سَقَطَ» آن وقتي که کلّ نظام از پا در مي‌آيند و بساط اينها جمع مي‌شود «دکّة الشّمس و القمر» مي‌شود، ﴿إِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ﴾[12] مي‌شود، ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُب‏﴾[13] مي‌شود، آن لحظه که قيامت مي‌خواهد قيام کند. به هر تقدير ﴿وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ﴾، خيلي قسم بزرگي است. در مسئله عظيم و اعليٰ که در نماز «سبحان ربي العظيم» را در رکوع مي‌گوييم، «سبحان ربي الاعليٰ» را در سجده مي‌گوييم، مستحضريد که به عکس آن هم جايز است، اينها ذکر خاصي نيست؛ نظير «حمد» و سوره نيست که در قرائت بايد بگوييم. اگر ما در رکوع بگوييم «سبحان ربي الاعليٰ» درست است، در سجده بگوييم: «سبحان ربي العظيم» درست است. اينها يک ذکر خاصي نظير «حمد» و سوره در قرائت نيست اذکار الهي را مي‌توان گفت؛ منتها حالا تناسب اين است که انسان هر چه پايين‌تر مي‌رود عظمت خدا را بيشتر احساس مي‌کند از سنخ تشبيه معقول به محسوس است. هر چه ما خودمان را ببينيم ديگران را ببينيم عظمت خدا نزد ما آن چنان جلوه نمي‌کند. وقتي خودمان را نديديم ديگران را هم نديديم عظمت خدا نزد ما جلوه مي‌کند. ما وقتي به سجده رفتيم به زمين افتاديم به خاک نزديک‌تر شديم عظمت الهي را بيشتر احساس مي‌کنيم، مي‌گوييم: «سبحان ربي الاعليٰ». وقتي خميده با ياد و نام خدا به سر مي‌بريم مي‌گوييم: «سبحان ربي العظيم». عظيم بودن با اعليٰ بودن فرقي هم دارد؛ اعليٰ يعني او از ما دور است، عُلُوّي دارد که با بُعد همراه است. اما عظيم بُعد را نمي‌رساند. خدا خيلي اعليٰ است ما به او دسترسي نداريم. اين دعاهايي که در صحيفه سجاديه است ملاحظه فرموديد ائمه(عليهم السلام) آن وقتي که خودشان را مي‌بينند به عنايتي که خداي سبحان برکاتي به آنها داد يک نحوه ذکر دارند. آن وقتي که ذات خودشان را مي‌بينند آن عنايت‌هاي الهي را مختصّ الله مي‌دانند و خود را محروم از آنها مي‌دانند بالذّات يک نحوه ذکر دارند. در اين دعاي روز «عرفه» امام سجاد شما ملاحظه مي‌کنيد در آنجا وجود مبارک حضرت دارد که «وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُ‏ الْأَقَلِّينَ‏ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّينَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا»؛[14]خدايا! هيچ موجودي در عالم از من پست‌تر نيست. «وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُ‏ الْأَقَلِّينَ‏ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّينَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا»؛ وقتي نعمت الهي را مي‌بينند بالايِ منبر مسجد شام، به مردم خطاب مي‌کند مردم! در تمام روي زمين مردي به عظمت من نيست و درست مي‌گويد. فرمود مشرق عالم برويد مغرب عالم برويد هيچ کس به بزرگي من نيست: «أَنَا ابْنُ کذا و کذا ... أَنَا ابْنُ مَنْ دَنَي فَتَدَلّي»؛[15] اين همان امام سجاد است، اين همان امام سجادي است که در دعاي «عرفه» به خدا عرض مي‌کند که خدايا! از من پست‌تر کسي نيست: «وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُ‏ الْأَقَلِّينَ‏ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّينَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا»؛ ما از ذره پايين‌تر چه داريم؟ همين امام وقتي نعمت الهي را مي‌بيند، به تمام مردم شام فرمود در تمام روي زمين مردي به عظمت من نيست و درست گفت، «انا ابن کذا» فرمود ما رفتيم مکه را زنده کرديم آمديم، ما رفتيم منا را زنده کرديم. ما نرفتيم منا ولي منا را ما زنده کرديم. «أَنَا ابْنُ مَكَّةَ وَ مِنی»[16] اگر دين مانده، مکه مانده، حرم مانده، منا مانده، مناسک حج مانده، به وسيله ماست «أَنَا ابْنُ مَكَّةَ وَ مِنی». هيچ کس به عظمت من نيست اين هم درست گفته، چون وقتي که انسان به جايي مي‌رسد نعمت الهي را مي‌بيند از طرف خداي سبحان مجاز است که اين مطالب را بگويد. هر اندازه که خود را مي‌بيند عظمت الهي را، علوّ الهي را، اعليٰ بودن الهي را مشاهده مي‌کند. اين است که هر چه ما به خاک مي‌افتيم علوّ خدا را بهتر درک مي‌کنيم مي‌گوييم: «سبحان ربي الاعلي و بحمده»، باز «بحمده» است. خم مي‌شويم مي‌گوييم: «سبحان ربي العظيم و بحمده» به سبّوح مراجعه مي‌کنيم، يک؛ مشکل ما را حلّ مي‌کند، دو؛ ادب شکرگزاري را انجام مي‌دهيم مي‌گوييم «بحمده»، سه. هميشه تسبيح غالباً با تحميد همراه است. ما تسبيح مي‌کنيم يعني چه؟ يعني ما محتاج هستيم تو محتاج نيستي، مشکل ما را حلّ کن! مشکل ما را که حلّ کرد او را حمد مي‌کنيم. اقتران تسبيح به تحميد در سوره مبارکه «اسراء» ناظر به اين پيوند دو اصل است: ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾. در سوره مبارکه «يونس» هم همين است: ﴿دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلاَمٌ وَ آخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾، بهشتي اگر چيزي را بخواهد چه مي‌گويد؟ مي‌گويد براي من فلان ميوه را بياوريد؟ يا مي‌گويد «سبحان الله»؟ دعوا، ادعا، خواستن بهشتي در بهشت چيست؟ به ديگران مي‌گويد براي من آب بياوريد، براي من غذا بياوريد، براي من ميوه بياوريد يا با خدايش مي‌گويد من نيازمندم تو سبّوحي مشکل مرا حل کن؟ وقتي ذات اقدس الهي مشکل او را حلّ کرد، ﴿آخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾.

پرسش: اگر «باء» را استعانت بگيريم اين فرقها را با هم پيدا میکنند؟

پاسخ: فرق بين اين مسبِّح است با ذکر، فرقش اين است. «سبِّح مستعيناً باسم ربّه» با ذکر خدا بگو يا سبّوح يا قدّوس يا امثال آن. يا الله! يا الله! به ذکر خدا سبّوح بودنِ او را يادآور باش. ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾، ما وقتي خدا را بخواهيم تنزيه بکنيم اگر بگوييم يا الله! به اين مقصد درست است، يا سبّوح درست است، يا قدّوس درست است. او هم سبّوح است هم قدّوس است و اسامي ديگر را هم داراست. فرمود: ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾، که هم ربّ عظيم است، هم اسم عظيم است. اين اسم عظمتش به اعتبار مسمّاست. ﴿فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ﴾، اين سوگند به نظام سپهري اگر بدانيد قَسمي است بزرگ. اين قسم را براي چه ياد مي‌کنيم؟ ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾، بحثي سيدنا الاستاد داشتند که قبلاً هم مطرح شد که قسم ذات اقدس الهي در قرآن کريم به بيّنه است نه در قبال بيّنه. معمولاً قسم در دنيا در محاکم قضايي در مقابل بيّنه است که «الْبَيِّنَةُ عَلَي الْمُدَّعِي وَ الْيَمِينُ عَلَي مَنْ أَنْكَر»؛[17] در محکمه قضا آن مدّعي بيّنه مي‌آورد آن منکر سوگند ياد مي‌کند. قسم برای کسي است بيّنه برای کسي ديگر است؛ اما قسم‌هاي قرآن به بيّنه است، نه در مقابل بيّنه. يک وقت است کسي در فضاي تاريک به ديگري مي‌گويد الآن صبح شده، اين مي‌گويد به چه دليل صبح شده؟ اين قسم ياد مي‌کند که الآن روز است صبح است. فضا تاريک است، چون مورد اعتماد اين شخص است قسم او را باور مي‌کنند. يک وقت است که کسي نابيناست، در فضاي روشن در برابر آفتاب کسي مي‌گويد قسم به اين آفتاب الآن روز است! اين به دليل قسم خورده است اين قسم در مقابل بيّنه نيست، به خود بيّنه است. قسم‌هاي قرآن کريم اين است. خداي سبحان مي‌فرمايد اينها بيراهه مي‌روند، چرا؟ ﴿لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ﴾؛[18] قسم به حيات تو! تو در راه راست مي‌روي. قسم به مسير تو! اينها بيراهه مي‌روند. اين قسم به دليل است ﴿يس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ٭ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ٭ عَلَي صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ﴾،[19] پس پيغمبر در مسير راست است. بعد مي‌فرمايد قسم به راهي که تو مي‌روي! قسم به حيات تو! به عمر تو! مثل اينکه ما بگوييم قسم به جان تو! قسم به جان تو اينها بيراهه مي‌روند تو در مسير مستقيم هستي. قسم به دليل است نه قسم در مقابل دليل. فرمود اين نظام، نظام حق است اين نظام را به صورت لفظ دربياوري مي‌شود قرآن. قرآن را به صورت اجسام و اعيان دربياوري مي‌شود نظام هستي. آن کلمات تکويني ماست اين کلمات تدويني ماست. قسم به نظام سپهري، قرآن حق است. ببينيد قسم به دليل است نه به غير دليل. ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ﴾ که کرامت دارد و کرامت هم از کلمات خاص عربي است که معادل فارسي ندارد. ﴿فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ﴾، اين قرآن در يک کتاب ديگري است که آن کتاب مستور است. بارها ملاحظه فرموديد که ذات اقدس الهي انزال قرآن، تنزيل قرآن، اينها را در قبال انزال و تنزيل ثلج و تگرگ و مطر و امثال آن مي‌داند. مي‌فرمايد ما باران را، تگرگ را، برف را نازل کرديم؛ يعني به زمين انداختيم. قرآن را نازل کرديم؛ يعني به زمين آويختيم نه انداختيم. بالاي آن به دست ماست که «أَحَدُ طَرَفَيهِ بِيَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالي»،[20] اين دامنهاش به دست شماست، اين مي‌شود حبل متين. اينکه فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا؛[21] حبل، طناب اگر گوشه‌اي افتاده باشد اين مشکل خودش را حلّ نمي‌کند، اعتصام به او چه اثري دارد؟ اين حبل مادامي که به يک جاي بلندي بسته باشد اعتصام به او سودآور است، مشکل را حلّ مي‌کند. فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ﴾، اين طناب يک طرفش به دست خداست «أَحَدُ طَرَفَيهِ بِيَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالي»، ما که قرآن را به زمين نينداختيم مثل باران، قرآن را به زمين آويختيم؛ لذا اين را بگيريد: «اقْرَأْ وَ ارْق»؛[22] بخوانيد و بالا بياييد، ولي اين را بدانيد اين حبل متين که از بالا به پايين آويخته شده، اين دامنه‌اش «عربي مبين» است بالايش نه عبري است نه عربي، نه تازي است نه فارسي، بخواهيد با لفظ و مفهوم بالا را بفهميد اين شدني نيست، ﴿وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾؛[23] عربي مبين نيست اين دامنه‌اش «عربي مبين» است. اين «حبل متين»، اين طناب آويخته، آنکه به دست شماست: ﴿إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون﴾؛[24] اما وقتي که قدري بالا آمديد مي‌بينيد که با لفظ کاري نداريد؛ البته بالا آمدن به آن معنا هم مقدور هر کسي نيست. شما ببينيد بعضي از مطالب را ائمه(عليهم السلام) مي‌فرمايند که به هيچ وجه نمي‌شود از لفظ درآورد و ما «علي الرأس» قبول مي‌کنيم، چرا؟ چون خودش قرآن متحرک است ناطق است. اين از «علي حکيم» دارد خبر مي‌دهد ما نبايد توقع داشته باشيم که آيا در لسان العرب هست يا نيست؟ اين که از «عربي مبين» حرف نمي‌زند اين از پايين قرآن حرف نمي‌زند اين از قرآن عربي حرف نمي‌زند، اين از کتاب مکنون حرف مي‌زند. در سوره مبارکه «زخرف» که قبلاً بحث آن گذشت اين بود، فرمود: ﴿حم ٭ وَ الْكِتَابِ الْمُبِينِ ٭ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾؛ اما ﴿وَ إِنَّهُ﴾ همين قرآن ﴿فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾،[25] خدا «علي حکيم» است، يک؛ کلام خود را «علي حکيم» مي‌داند به اعتبار متکلم، اين دو، مثل اينکه خدا رئوفِ رحيم است، در پايان سوره مبارکه «توبه» اين رئوف رحيم را به وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) نسبت مي‌دهد، مي‌فرمايد: ﴿بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ﴾،[26] حالا رئوف رحيمي که در دعاي «جوشن کبير» و اسماي ديگر است، از اسماي ذات اقدس الهي است؛ منتها اين صفت فعلي است وجود مبارک پيمغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) مظهر اين نام است که در پايان سوره «توبه» فرمود: ﴿بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ﴾، با اينکه رئوف و رحيم برای خداست. اينجا هم درباره خود قرآن مي‌فرمايد: ﴿وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾، علي حکيم از اسماي ذات اقدس الهي است، به کلام خود مي‌دهد، به مخاطب خود مي‌دهد که اينها مظهر «علي حکيم» خواهند بود؛ لذا اگر چيزي اين سه عنصر را داشته باشد، يک: صدور قطعي، دو: جهت صدور قطعي، سه: دلالت قطعي، امام بفرمايد ما «علي الرأس» قبول مي‌کنيم، چرا؟ براي اينکه او از «علي حکيم» حرف مي‌کند، ما ديگر نمي‌گوييم اين با لغت سازگار است يا با لغت سازگار نيست! چون بعضي از روايات هم از همين قبيل است. اگر چيزي را امام بگويد، قرآن ناطق دارد حرف مي‌زند. اين از «علي حکيم» دارد خبر مي‌دهد. ديگر نبايد گفت اين با لغت سازگار است يا با کلمات سازگار است يا با جامع الشواهد سازگار است يا عرب اين را گفته يا عرب نگفته. اينکه با «عربي مبين» کاري ندارد، اين با «علي حکيم» کار دارد؛ لذا اگر اين سه عنصر درست باشد صدور معتبر، جهت صدور معتبر، دلالت معتبر، «علي الرأس و العين» مقبول است.

پرسش: ... دوتا حبل داريم؟

پاسخ: نه، يک حبل است. بالاي آن «علي حکيم» است پايين آن «عربي مبين» است. ما موظفيم اين «عربي مبين» را عمل بکنيم، بلکه ـ إن‌شاءالله ـ به برکت ائمه، فيضي از «علي حکيم» به ما برسد. به وجود مبارک پيغمبر فرمود: ﴿وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾.[27] مدرّس «علي حکيم» است، کتاب «علي حکيم» است، تو هم رئوف و رحيم هستی، شاگرد آن «علي حکيم» هستي، علي حکيمي را از «علي حکيم» داري ياد مي‌گيري،  ﴿وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾ که اين «علي حکيم» وصف خداست. چه چيزي را از «علي حکيم» ياد مي‌گيري؟ «علي حکيم» را ياد مي‌گيري. قرآن کلام اوست. اين بيان نوراني حضرت امير در نهج البلاغه است که فرمود: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِه‏»؛[28] فرمود ذات اقدس الهي تجلّي کرد نه تجافي. تجلّي اين است که بالا هست هست، فيضش در ميانه هست هست، پايين آمده هست، از بالا به پايين تجافي نمي‌کند که بيايد پايين، بالا جايش خالي باشد. اين است که در سوره مبارکه «حجر» گذشت: ﴿إِن مِّن شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏﴾[29] به نحو تجلّي است. آنچه خداي سبحان در مخزن اوست، از مخزن ـ معاذالله ـ خالي نمي‌کند به ما بدهد که آنجا نباشد. فرمود: ﴿إِن مِّن شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ﴾، ﴿نُنَزِّلُهُ﴾به نحو تجافي است ـ معاذالله ـ يا به نحو تجلّي است؟ يقيناً به نحو تجلّي است قرآن هم همين طور است. در نهج البلاغه دارد که ذات اقدس الهي اين متکلم در کتاب خود براي بندگانش تجلّي کرده است؛ اما نمي‌بينند. ما در فارسي بين نگاه و ديدن فرق مي‌گذاريم. در عربي بين نظر و رؤيت فرق مي‌گذارند. ما به تعبير مرحوم علامه اينها که استهلال مي‌کنند ببينند که آيا اوّل ماه مبارک رمضان هست يا نه، مي‌گويند: «نظرتُ الي القمر و لم أره»؛ من نگاه کردم ولي نديدم، نگاه غير از ديدن است. آن يکي که چشمش تيزتر است و جاي قمر را مي‌داند مي‌گويد: «نظرتُ اليه و رأيته» مي‌شود رؤيت هلال. آن يکي مي‌گويد: «نظرتُ و لم أره» نظر غير از رؤيت است. نگاه غير از ديدن است؛ لذا در قرآن فرمود اينها تو را نگاه مي‌کنند، ولي نمي‌بينند: ﴿وَ تَرَاهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لاَ يُبْصِرُونَ﴾،[30] اين بيان نوراني حضرت امير در نهج که فرمود: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْه» «يَقرئون القرآن و لا يَرون المتکلم»، «يَنظرون الي القرآن و لا يَرون المتکلم» اما درباره وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾، پس بعضي‌ها شاگرد «عربي مبين»‌ هستند بعضي‌ها گذشته از اينکه شاگرد «عربي مبين‌« هستند شاگرد «علي حکيم» هم هستند بعضي‌ها قرآن مبين را مي‌بينند بعضي‌ها گذشته از اينکه قرآن مبين را مي‌بينند کتاب مکنون را هم مي‌بينند؛ لذا با آيه تطهير هماهنگ مي‌شود که ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ﴾.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. بحار الانوار(ط ـ بيروت)، ج34، ص146.

[2]. سوره سبأ، آيه51.

[3]. سوره أعلی، آيه1.

[4]. سوره اسراء، آيه44.

[5]. صحيفه سجاديه، دعای28. «وَ رَأَيْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْيِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِه».

[6]. سوره فاطر، آيه15.

[7]. سوره حديد, آيه4.

[8]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص429.

[9]. سوره شمس، آيات1و2.

[10]. سوره قيامت، آيه1.

[11]. سوره يس، آيه40.

[12]. سوره تکوير، آيه2.

[13]. سوره انبياء، آيه104.

[14] . الصحيفة السجادية، دعاي47.

[15] . رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج1، ص247.

[16] . مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص168.

[17]. عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج‏1، ص244.

[18]. سوره حجر، آيه72.

[19]. سوره يس، آيات1ـ4.

[20]. غرر الاخبار، ص62.

[21]. سوره آلعمران، آيه103.

[22]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص606.

[23]. سوره زخرف، آيه4.

[24]. سوره زخرف، آيه3.

[25]. سوره زخرف، آيات1ـ4.

[26]. سوره توبه، آيه128.

[27]. سوره نمل، آيه6.

[28]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه147.

[29]. سوره حجر, آيه21.

[30]. سوره أعراف، آيه198.