دیگر اخبار
ارزش هر کسی به اندازه همت اوست /غیرت از پرفضیلت‌ترین فضایل نفسانی است

ارزش هر کسی به اندازه همت اوست /غیرت از پرفضیلت‌ترین فضایل نفسانی است

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به آئین رونمایی از آثار مرکز دائرةالمعارف علوم عقلی اسلامی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به آئین رونمایی از آثار مرکز دائرةالمعارف علوم عقلی اسلامی

گاهی خود علم، ابزار جنون قرار می‌گیرد/ اخلاق برای گره زدن علم به جان است

گاهی خود علم، ابزار جنون قرار می‌گیرد/ اخلاق برای گره زدن علم به جان است

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند



تفسير سوره مباركه مجادله آيات 08 الي 11
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِينَ نهُُواْ عَنِ النَّجْوَی‏ ثمُ‏َّ يَعُودُونَ لِمَا نهُُواْ عَنْهُ وَ يَتَنَاجَوْنَ بِالْاثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَتِ الرَّسُولِ وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يحَُيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ فىِ أَنفُسِهِمْ لَوْ لَا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنهََا  فَبِئْسَ الْمَصِيرُ(8) يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلَا تَتَنَاجَوْاْ بِالْاثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَتِ الرَّسُولِ وَ تَنَاجَوْاْ بِالْبرِِّ وَ التَّقْوَی‏  وَ اتَّقُواْ اللَّهَ الَّذِی إِلَيْهِ تحُْشَرُونَ(9) إِنَّمَا النَّجْوَی‏ مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ لَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيًْا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ  وَ عَلی اللَّهِ فَلْيَتَوَكلَ‏ِ الْمُؤْمِنُونَ(10) يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُواْ فىِ الْمَجَالِسِ فَافْسَحُواْ يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذَا قِيلَ انشُزُواْ فَانشُزُواْ يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ  وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(11)﴾

سوره مبارکه «مجادله» که در مدينه نازل شد، بخشي از احکام و حقوق و آداب اسلامي را در بر دارد. مسئله سمع، گاهي با اطاعت همراه است، گاهي با عصيان. مؤمنان و اولياي الهي به رهبران الهي عرض مي‌کردند: ﴿سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾.[1] کفّار يا منافقان مي‌گفتند: ﴿سَمِعْنَا وَ عَصَيْنَا﴾.[2] گاهي از مجموعه ﴿سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾ با يک عبارت ياد مي‌شود، مي‌گويند شنيديم؛ مثل اينکه مي‌گوييم ذات اقدس الهي ﴿سَميعُ الدُّعاء﴾[3] است. اين ﴿سَميعُ الدُّعاء﴾ است؛ يعني هم اين کلمات را مي‌شنود و هم اجابت مي‌کند. وقتي گفتيم مؤمن، سميع است و گوش به حرف انبيا مي‌دهد؛ يعني هم مي‌شنود از نظر مسائل مادي و هم اطاعت مي‌کند. اگر گفتند کافر و منافق نمي‌شنوند، نه يعني از نظر فيزيکي نمي‌شنود کلمات را مي‌شنوند، ولي اطاعت نمي‌کنند مي‌گويند: ﴿سَمِعْنَا وَ عَصَيْنَا﴾. اين دو تا لفظ که دو تا مفهوم دارد، گاهي با يک کلمه ادا مي‌شود، اين ﴿سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾، گاهي با ﴿سَمِعْنَا﴾ ادا مي‌شود. استعمال لفظ در اکثر از معنا، نه تنها جايز است، بلکه واقع است و لطايف ادبي را هم به همراه دارد. اينکه مي‌گوييم الله ﴿سَميعُ الدُّعاء﴾ است؛ يعني هم الفاظ را «بما لها من المفاهيم» مي‌شنود و هم اجابت مي‌کند.

در سوره مبارکه «نساء» اين دو گروه مشخص شدند؛ هم آنها که مي‌گويند: ﴿سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾، هم آنها که مي‌گويند: ﴿سَمِعْنَا وَ عَصَيْنَا﴾. آيه 46 سوره مبارکه «نساء» اين است: ﴿مِنَ الَّذِينَ هَادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنَا وَ عَصَيْنَا﴾ ما اين حرف‌ها را شنيديم، ولي اطاعت نمي‌کنيم. ﴿وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ رَاعِنَا لَيّاً بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنَا لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ﴾؛ اگر مي‌گفتند شنيديم و اطاعت کرديم؛ يعني هم سمع مادّي و فيزيکي، هم ترتيب اثر دادن.

بنابراين همان طوري که در آغاز سوره مبارکه «مجادله» آمد که ﴿قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا وَ تَشْتَكِي إِلَي اللَّهِ﴾، بعد فرمود: ﴿وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا﴾، اين گاهي هم شنيدن مادّي را به همراه دارد، هم ترتيب اثر را. ﴿سَميعُ الدُّعاء﴾؛ يعني هر دو را يکجا بيان کرده است.

پس گاهي انسان مي‌گويد: ﴿سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾، گاهي مي‌گويند شنيديم. اينکه دستور فرمانده را آن شخص در ميدان جبهه مي‌گويند شنيديم؛ يعني هم از نظر فيزيکي شنيديم، هم اطاعت مي‌کنيم. شنيدم؛ يعني هم حرف شما به ما رسيد، يا نامه شما را خواندم و هم ترتيب اثر مي‌دهم. اين دو قسمت گاهي با دو لفظ ذکر مي‌شود، گاهي با يک لفظ که اينها تتمه بحث‌هاي مربوط به آيه اوّل است.

اما در جريان نجوا، اصل نجوا کردن در حضور يک عده، ممدوح نيست. چند نفر در يک جا نشستند دو نفر دارند زير گوش هم مرتّب نجوا مي‌کنند سخن بگويند، اين عده‌اي را مي‌رنجاند، مناسب نيست. ادب محفل اقتضا مي‌کند که انسان با يکديگر در جلسات عمومي نجوا نکند.

مطلب بعدي حرفي است که جناب فخر رازي دارد؛ درباره ﴿مَا يَكُونُ مِن نَجْوَي ثَلاَثَةٍ إِلاّ هُوَ رَابِعُهُمْ﴾، برخلاف حرفي است که ديگران گفتند. ديگران يک تعبير لطيفي داشتند که در بحث ديروز گذشت. در هر هيأت امنايي، در هر مشورتي، در هر انجمنی به هر حال عدد فرد است نه زوج، براي اينکه اگر اختلاف نظری پيش آمد اکثريتي باشد و اقليتي. در فرد اين اکثريت و اقليت هست. اما در زوج اين نيست آن وقت جريان سقيفه مطرح شد که گفت من بيش از شش نفر نداشتم؛ البته راه حلّي هم مشخص کرد که اگر اختلاف نظر بود حرف چه کسي را گوش بدهند. اينکه هيأت امنا هيأت مؤسس هيأت مديره، اينها بايد فرد باشند که اختلافي پيش آمده اکثريت و اقليت داشته باشيم، يک مطلب معقول عرفي است. اما جناب فخر رازي مي‌گويد سرّ اينکه قرآن فرد را مطرح کرده است ثلاثه و خمسه و امثال آن را مطرح کرده است، براي اينکه اگر اختلافي پيدا شد يک نفر حاکم و حَکَم باشد. [4]اگر يک نفر مثل ديگران يک نظر داشت، آن صلاحيت حکميت را نداشت و حکَميت او مقبول ساير اعضا نبود، اين اثري ندارد.

بنابراين وجه اُوليٰ همان است که در هر هيأت امنايي و اينها عدد فرد باشد که اکثريت و اقليت داشته باشيم ما، نه اينکه اين يک نفر داور و حَکم و حاکم باشد بين دو نظر، چون خود او در حدّ يکي از اينهاست.

مطلب بعدي آن است که اگر عصيان يا اطاعت جداگانه مطرح شد که مي‌گوييم اطاعت خدا و اطاعت پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم)، اين معلوم مي‌شود که اطاعت خدا به همان احکام الهي برمي‌گردد، اطاعت پيامبرش به آن مسائل رهبري و اداره امور و فرماندهي جنگ و اينها که فرمود: «لَعَنَ اللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ أُسَامَة» و مانند اينها. آنجا که اطاعت خدا از اطاعت پيامبرش يا عصيان خدا از عصيان پيامبرش جدا نشد، آن در معناي جامع به کار رفته است. در سوره مبارکه «نوح» آيه 21 به اين صورت آمده: ﴿قَالَ نُوحٌ رَّبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِي﴾، اين ﴿عَصَوْنِي﴾، جامع بين آن است که آنچه از طرف شما به اينها گفتم اينها گوش ندادند. آنچه به عنوان وليّ و راهنما گفتم، اينها گوش ندادند. ﴿إِنَّهُمْ عَصَوْنِي وَ اتَّبَعُوا مَن لَمْ يَزِدْهُ مَالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلاّ خَسَاراً﴾.

اما آيه محل بحث يعني سوره مبارکه «مجادله»، چون تفصيل قاطع شرکت است، اينکه فرمود اينها نجوايشان ﴿بِالْإِثْمِ﴾ است، زيرا ﴿يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾، به سه امر ذکر کردند، معلوم مي‌شود که يکي «حق الله» است که احکام الهي است؛ يکي حق مردم است که تجاوز به حقوق مردم است؛ يکي نافرماني از فرمانده لشکر و فرمانده جنگ و امثال آن است که فرمود: ﴿بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾، براساس آن اهميتي که در مدينه اين منافقين در اثر کارشکني داشتند، آياتي که در سوره مبارکه «مجادله» يا ساير سور مدني میآمد، اين مرزها را جدا مي‌کرد که اينها مطيع خدا نيستند مطيع پيامبر نيستند. در جريان جنگ اُحد مستحضريد که حضرت وقتي فرمان داد که بايد برويم اُحد، همه حرکت کردند، ولي يک سوم اين مردم که منافق بودند از بين راه برگشتند. رقمشان هم کم نبود، حضرت فرمود ما بايد برويم بيرون مدينه بجنگيم نه داخل شهر. اينها چون هم وابسته به مشرکين بودند هم راز و سرّي با مشرکين داشتند. حاضر نشدند بروند در اُحد که آن حادثه در اُحد پيش آمد. پس اگر تفصيلي آمد مثل اين سوره مبارکه «مجادله» تفصيل قاطع شرکت است. «حکم الله» و «حکم الرسول» از هم جداست. اگر تفصيلي نشد مثل آيه 21 سوره مبارکه «نوح»، حکم خدا و حکم رسول، هر دو يکجا بيان مي‌شود.

در آيه نُه محل بحث سوره مبارکه «مجادله» فرمود اگر خواستيد نجوا کنيد: ﴿فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ﴾، درباره معصيت خدا و تعدّي حق ملّت و مردم و نافرماني فرمانده قوا ﴿وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾؛ نه تنها معصيت نکنيد، بلکه به برّ و تقوا با يکديگر گفتگو کنيد. ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيهِ تُحْشَرُونَ﴾.

پرسش: نجوا مطلقا مذموم نيست؟

پاسخ: نخير! نجوا مطلقا مذموم نيست؛ اما در حضور عده‌اي زير گوش سؤال میکند شما حالتان چطور است؟ اين آهسته دارد مي‌گويد من دارو را خوردم و خوب شدم. اين پيداست که ديگران هم مي‌فهمند که اين است؛ اما مرتّب زير گوش هم در جلسات عمومي مرتّب صحبت بکنند يک عده را مي‌رنجاند. مسلمان‌ها يک امر مشترکي بيشتر ندارند. اگر کسي راز و رمزي دارد بايد در جاي ديگر مطرح کند و گرنه در حضور يکديگر مرتّب زير گوش هم چيزي گفتن، به هر حال يک عده را به شک مي‌اندازد.

در سوره مبارکه «حجرات» مي‌تواند آيه‌اش منطبق باشد بر آيه سوره مبارکه «مجادله». آيه هفت سوره مبارکه «حجرات» اين است: ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الأمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾؛ به زحمت مي‌افتيد. ﴿وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ محبوب جامعه و زينت انسان‌ها، همان ايمان است که با آنهاست. ﴿وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيَانَ﴾، مي‌تواند اين مثلث منطبق بشود بر آن مثلثي که در دو جاي سوره مبارکه «مجادله» آمده؛ کفر و فسق و عصيان، مي‌تواند بر آنها منطبق بشود؛ گرچه فرق مفهومي اينها روشن هست، ولي فرق مصداقي اينها مي‌تواند هماهنگ باشد با سوره مبارکه «مجادله».

در دعاي روز يازده ماه مبارک رمضان همين سه مطلب آمده که ما را از فسوق و عصيان باز دار! اين دعاي روز يازده ماه مبارکه رمضان هم به همين مضمون است.

فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيهِ تُحْشَرُونَ﴾، ضامن اجراي احکام و حِکَم الهي، اعتقاد به مسئله معاد است، چون ـ معاذالله ـ اگر معادي در کار نبود، انسان بعد از مرگ مسئول نبود. در قرآن آمده است اين طور نيست که مسلمان و غير مسلمان يکسان باشند: ﴿أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ؛[5] اگر ـ معاذالله ـ بعد از مرگ خبري نباشد، هر دو مي‌شوند معدوم. در حال عدم که فرقي بين مؤمن و کافر نيست. در نشئه عدم وقتي اينها نيستند، وقتي پوسيدند و نيست شدند، ديگر نمي‌شود گفت به يکي جايزه مي‌دهند به يکي پاداش مي‌دهند، به يکي کيفر! قهراً کافر و مؤمن، عادل و ظالم، مي‌شوند يکي. پيام قرآن کريم اين است که آيا خوب و بد، ظالم و عادل، مؤمن و کافر يکي‌ هستند؟ يعني عالم پوچ است؟ عالم باطل است؟ عالم بي‌هدف است؟ ﴿أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ﴾ يا يک حساب و کتابي هست؟ اعتقاد به معاد، ضامن اجراست. اخلاق هم همين طور است. اگر اعتقاد به معاد را ـ معاذالله ـ بردارند يا تضعيف بشود، اخلاق ضامن اجرا ندارد. براي چه آدم خوبي باشد؟ براي چه اگر مالي به دست او آمده نگيرد؟ براي چه او مواظب چشم و گوش خود باشد؟ چرا لذت نبرد؟ تنها عاملي که ضامن اجراي اخلاق است، مسئله معاد است؛ البته معاد به مبدأ برمي‌گردد؛ يعني اگر دين را برداريم اخلاق ضامن اجرا ندارد. به چه دليل او آدم خوبي باشد؟ به چه دليل از لذت صرف نظر کند؟ به چه دليل از مال مردم صرف نظر کند؟ حالا مال مردم به دست او رسيده، به چه دليل نگيرد؟ يا با نامحرمي در تماس است چرا بهره نبرد؟ هيچ ضامن اجرايي براي اخلاق نيست، مگر مسئله معاد که آن هم بازگشت به توحيد است؛ لذا در غالب اينها اگر همه نباشد، هر جا مسئله احکام الهي و اخلاق الهي و حقوق الهي مطرح شد جريان معاد را ذکر مي‌کند براي اينکه اين ضامن اجراست. بعد مي‌فرمايد اين گونه از نجوا نه هر نجوايي که «الف» و «لام» آن، «الف» و «لام» جنس باشد، اين طور نيست. اين نجواهاي مصطلح که اشاره کرديم اين «من الشيطان» است، براي اينکه مؤمنين را برنجانند. در غالب اين سور مدني از منافقين و توطئه منافقين سخني به ميان آمده است.

يک بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) دارد که آن بيان را سيدنا الاستاد در الميزان خوب تشريح کرد که يک وقت هم فرمايش ايشان نقل شد. فرمودند در غالب سُور مدني از نفاق و منافقان سخن به ميان مي‌آمد، اين يک؛ رقم منافقان هم تقريباً يک سوم مردم مدينه بود به شهادت جريان جنگ اُحد، اين دو؛ چون هزار نفر حرکت کردند سيصد و اندي برگشتند! پس رقم اينها کم نبود. سوم اينکه اينها دائماً درصدد توطئه بودند؛ يا معصيت خدا را نجوا مي‌کردند يا معصيت حقوق مردم را، يا حقوق پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را، اين کار را مي‌کردند. حتي نهايت بي‌ادبي را اعمال کردند که آيه يازده به بعد سوره مبارکه «نور» جريان إفک را مطرح کرده است که اينها حاضر نشدند بيت مکرّم آن حضرت را مصون نگه بدارند اهانت کردند يک امر بيّن‌الغي را تهمت زدند. پس اينها اين گونه هستند؛ هم در رماندن شتر در قصّه تبوک دست از ترور برنداشتند؛ منتها موفق نشدند؛ هم در اهانت کردن به حرم حضرت رسول(صلّي الله عليه و آله و سلّم). پس هيچ کاري از منافقان برنيامد که نکنند، رقم اينها هم که سنگين بود، بسياري از آيات سور مدني هم درباره منافقين است. بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) اين است که بعد از اينکه حضرت رحلت کرد اينها غدير را فراموش کردند و سقيفه را زنده کردند اصلاً خبري از نفاق و منافقان در مدينه نبود. اينها کجا رفتند؟ يا بايد بگوييد همه اينها دفعتاً مُردند! اينکه نمي‌شود گفت که اين سيصد و اندي نفر يک روزه مُردند. يا بگوييم همه آنها برگشتند توبه کردند مثل سلمان و اباذر شدند، اين هم که نيست يا با حکومت ساختند «و هو الحق». فرمود شما تمام اين کارشکني‌هايي که منافقين داشتند چطور بعد از سقيفه ديگر اين کارشکني‌ها نبود؟ چون همه آنها دستشان به حکومت بند شد. يک جمله متني در نهج البلاغه است که اين جمله را سيدنا الاستاد در الميزان شرح کرده است. اين براي آن است که در فاطميه هر کدام ما يک مجلس عزايي اينها داريم ولي اينها کافي نيست. اين خطبه نوراني فدک حضرت امير درسي يعني درسي است، اگر کسي ادّعا مي‌کند که من اين خطبه را بدون استاد مي‌فهمم خطبه! نه خطابه، آن خطابه را مي‌شود کسي که با فقه و اصول و اينها آشنا شد مسئله ارث را و مسئله نِحله را و مسئله فدک را خوب حضرت تبيين کرد که بيّنه برای کيست؟ سوگند برای کيست؟ اينها را کساني که فقه و اصول خواندند مي‌توانند بفهمند؛ اما آن پنج شش سطر خطبه را، نه خطابه! آن را اگر کسي ادعا بکند که من بدون استاد مي‌فهمم، بيايد يک امتحاني بدهد! اين است که اين خطبه نوراني بايد درسي بشود درسي يعني درسي بشود. خطبه غدير اصرار شده ـ الحمدلله ـ درسي شده، دارند مي‌خوانند درس مي‌خوانند بحث مي‌کنند. اين خطبه نوراني هم بايد درسي بشود. مرحوم کليني مستحضريد در اين هشت جلد کافي فرمايشي ندارد حديث نقل مي‌کند، در برخي از مطالبِ احاديث اصول دين، گاهي يک فرمايشي دارند. خيلي پخته است، فرق بين اراده ذاتي و اراده فعلي، يا صفت ذاتي و صفت فعلي چيست؟ اين را دارند. وجود مبارک حضرت امير بار دوم که برگشت آماده کند تا به صفين برسد «استنهض»، خطبه‌اي دارد. مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) مي‌گويد حضرت براي بار دوم آماده کرد که برود به طرف صفين، خطبه‌اي خوانده که نيروها را تجهيز کرده.[6] دارد که پدرم و مادرم فداي کسي که از حضرت امير مي‌خواهد ياد کند، خطبهای‌ ايراد کرده که اگر جن و انس جمع بشوند و در بين اينها پيغمبر نباشد، هرگز نمي‌توانند اين گونه خطبه بخوانند! مي‌دانيد کليني هم اهل غلوّ و اينها هم نيست و خودش هم در همان اوّل خطبه‌اي که ايراد کردند که آن روز هم قبلاً هم به عرض شما رسيد اين خطبه‌اش هفت، هشت صفحه‌ بيشتر نيست. آخرين خط خطبه مرحوم کليني در کافي اين است که «إِذْ كَانَ‏ الْعَقْلُ‏ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَابُ»؛[7] قطب فرهنگي يک ملّت عقل آن ملّت است؛ لذا مرحوم ميرداماد در الرواشح السماويه اين خطبه را جداگانه شرح کرد. حرف اوّل يک ملّت بافرهنگ را عقل مي‌زند، چون با عقل خدا ثابت مي‌شود، با عقل وحي ثابت مي‌شود، با عقل امامت ثابت مي‌شود، با عقل قيامت ثابت مي‌شود، بعد دليل نقلي پيش مي‌آيد. «إِذْ كَانَ‏ الْعَقْلُ‏ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ»؛ همين کليني که قطب فرهنگي يک ملّت را عقل آن ملّت مي‌داند، در اين قسمت مي‌گويد اگر تمام جن و انس جمع بشوند بخواهند خطبه‌اي ايراد کنند همين خطبه «استنهض» که «بأبي و أمي»؛ يعني پدرم و مادرم فداي او، درباره حضرت امير مي‌گويد؛ اينها نمي‌توانند چنين خطبه‌اي بخوانند. بعد دليلش را هم ذکر مي‌کند. مي‌گويد اين شبهه مادّيين را که از ديرزمان چندين قرن مانده بود چه کسي مي‌تواند پاسخ بدهد؟ آنها که مي‌گويند ـ معاذالله ـ خدايي نيست و قيامتي نيست، شبهه‌اي دارند در ازليت مادّه. مي‌گويند شما که مي‌گوييد خدا هست، خدا عالم را يا «من شيء» خلق کرد يا «من لا شيء». از اين دو چيز که بيرون نيست؛ يا از چيزي خلق کرد «من شيء»، يا «من لا شيء». اگر خدا عالم را «من شيء» خلق کرد پس قبلاً ذراتي بودند و خدا نداشتند و خدا از اينها عالم را ساخت. پس مي‌شود موجودي بي‌خدا باشد! اگر بگوييد عالم را «من لا شيء» خلق کرد، «لا شيء» که عدم است از عدم چيزي ساخته نمي‌شود. رفع نقيضين هم مثل جمع نقيضين محال است. خدا عالم را از چه خلق کرد؟ اين شبهه ازليت عالم که از چندين قرن چند هزار سال بود در همه آکادمي‌ها. گفت اين را علي بن ابيطالب پاسخ داد و آن جمله را هم مي‌گويد. اصرار ما اين است که اين جمله‌اي که مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) از خطبه حضرت امير مي‌گويد اين خطبه پاسخ آن شبهه هست، عين اين جمله را وجود مبارک فاطمه(سلام الله عليها) در خطبه فدکيه 25 سال قبل از خطبه علي بن ابيطالب اين را فرمود. حالا ببينيد زهرا کيست! چون آن وقتي که حضرت وارد مسجد شد و خطبه فدکيه را ايراد کرد، تا حضرت امير جنگ صفين و اينها را تجهيز کرد، 25 سال فاصله شد. آن جمله نوراني اين است که کليني مي‌خواهد که بفهمد. وجود مبارک فاطمه(سلام الله عليها) در همين اوّل خطبه فدکيه دارد: «الحمد لله الذي خلق الاشياء لا من شيء»، اين يعني چه؟ يعني شما که داريد اشکال مي‌کنيد بايد بفهميد نقيض «من شيء»، «من لا شيء» نيست، چون هر دو مي‌شود وجودي. نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «من لا شيء». اين را يک زهرا مي‌خواهد بفهمد. شما همين شبهه را با خيلي‌ها در ميان بگذاريد ببينيد که مي‌مانند، چون خيلي از علما ماندند. فرمود: «خلق الاشياء لا من شيء»، نه «من لا شيء». اگر «من شيء» بود بله اشکال وارد بود معلوم مي‌شود که قبلاً ذرّاتي بود و خدا اين ذرّات را جمع کرد و اين عالم را ساخت. اگر «من لا شيء» بود باز اشکال وارد بود، براي اينکه عدم چيزي نيست که آدم عدم را جمع و جور بکند و آسمان را بسازد، ولي نقيض «من شيء»، «من لا شيء» نيست، چون هر دو موجبه است. «نقيض کلّ رفعٌ أو مرفوعٌ»؛[8] نقيض هر شيئي سلب آن است. نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «من لا شيء»، اين در خطبه نوراني حضرت زهراست. 25 سال قبل از اينکه حضرت امير آن خطبه را بخواند، فاطمه(سلام الله عليها) خوانده است. «الحمد لله الذي خلق الاشياء لا من شيء» و همين در خطبه نوراني حضرت امير در نهج البلاغه در هنگامي که بار دوم خواست جريان صفين را تجهيز کند گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ الَّذِي لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَان‏».[9] بعد کليني که خدا غريق رحمتش کند! حرفي زده که اين حرف بعدها باعث شد که صاحب شرح نهج البلاغه ابي الحديد معتزلي اين چنين حرفي را بزند. ابن ابي الحديد معتزلي البته نه در اين حد از فکر کليني بود، در وصف يکي از خطبه‌هاي نوراني حضرت امير آنجا دارد که من اين خطبه را نه اين خطبه صفين را؛ يک خطبه ديگري است که تقريباً جزء اواخر خطبه‌هاي حضرت امير در نهج البلاغه است که بعدش ﴿أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ﴾[10] را ظاهراً قرائت کردند اوصاف برزخ و برزخيان را حضرت در آن خطبه بيان کرد. ابن ابي الحديد در شرح آن خطبه مي‌گويد که من از پنجاه سال قبل تا الآن بيش از هزار بار اين خطبه را خواندم و هر بار اين خطبه نوراني را مي‌خواندم «احدثت فيه موعظة و کرامة»؛ هر باري که مي‌خواندم يک مطلب تازه‌اي مي‌فهميدم. بعد مي‌گويد همان طوري که قرآن سوري دارد که در بعضي از آن سور آيات سجده‌دار هست، که اگر کسي بخواند مثلاً سجده واجب دارد، شعرا هم نزد خودشان چنين چيزي داشتند که به هر حال مي‌فهميدند قرآن چه مي‌گويد، اگر اين خطبه را نزد شعرا و ادبا بخوانند اين خطبه علي در بين ساير خطب سجده واجب دارد، اديبان مي‌فهمند. اين حرف را من به مرحوم علامه عرض کردم که اين مبالغه نيست؟ خطبه حضرت امير سجده داشته باشد يعني چه؟ فرمود نه! مبالغه نيست، براي اينکه همان مطلب قرآن را اينجا بيان کرده است، در حقيقت سجده براي آيات قرآن کريم است. فرمود اگر يک وقت درباره ائمه، کلمات ائمه، چيزي گفتند، اين وصف به حال متعلّق موصوف است. آيات قرآن سجده دارد، حالا آن چهار آيه سجده واجب دارد، خيلي از آيات است که سجده مستحب دارد. فرمودند نه، مبالغه نيست.

مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) در همان جلد اول کافي «باب جوامع التوحيد» اين فرمايش را دارند. اين فرمايش را که همه انسان‌ها جمع بشوند «و ليس فيهم نبي و لا ولي»[11] نمي‌توانند اين را بياورند مرحوم صدر المتألهين مي‌گويد اي کاش کليني اين جمله را اضافه مي‌کرد! که اگر در بين اينها انبياي اولواالعزم هم بودند نمي‌توانستند مثل علي حرف بزنند. بله، انبياي بزرگ الهي اگر بودند مثل ابراهيم و موساي کليم و عيساي مسيح اينها اگر بودند نمي‌توانستند؛ اما از انبياي ديگر بعيد است که چنين چيزي ساخته باشد «لو کان لبان». همين جمله نوراني در خطبه فدکيه حضرت زهرا(سلام الله عليها) هست. حالا شما ضمن عزاداري اين ايام فاطميه اين را مطالعه مي‌کنيد که آن استدلال قابل فهم است؛ استدلالي که «أَ تَرِثُ أَبَاكَ وَ لَا أَرِثُ أَبِي‏»،[12] اين در آن هست، بعد هم اشکال مي‌کند شما از «ذو اليد» بيّنه مي‌خواهي؟ به من مي‌گويي شاهد بياور؟ اين در فروعات بعدي است به حضرت عرض کردند که تو بيّنه بياور!

پرسش: «لا من شیء» يعنی چه؟

پاسخ: «لا من شيء»؛ يعني ﴿بَديعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[13] است؛ يعني هيچ چيز! چيزي که سابقه ندارد «من شيء» نيست، بديع است. «بديع»؛ يعني نوآور، چيزي در عالم نبود و او همه را ابداع کرد، او ﴿بَديعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ است. مُبدع است، نوآور است. بعد به بساط همه هم خاتمه مي‌دهد. يکي از اسماي حُسناي ذات اقدس الهي اين است که او نوآور است. عدم محض، بعد چيزهايي ايجاد کرد. نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «من لا شيء». «من لا شيء» که مي‌شود موجبه. ايجاب که نقيض ايجاب نيست. نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است. در نهج البلاغه همين طور است. 25 سال قبل از نهج البلاغه خطبه نوراني حضرت زهرا(سلام الله عليها) است اين مي‌شود فاطمه!

پرسش: ...

پاسخ: خيلي! اين يکي مي‌شود بديع، آن يکي مي‌شود خالق. خالق را مي‌گويند از اجزاي «خلق» و «خِلقه» و تکه پاره شده، کسي چيزي درست بکند مي‌شود خالق. اوّل او ﴿بَديعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ است، ﴿فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[14] است، «بارئ السماوات و الارض» است، بعد «خالق السماوات و الارض» است. اين اوصافي که ذات مقدس حضرت گاهي اينها را ترتيب هم ذکر مي‌کند که خلقت در آخر قرار مي‌گيرد، براي اينکه خلقت بايد چيزي باشد اين را جمع و جور بکند صورت به آن بدهد. مصوِّر بودن، خالق بودن، بعد از بارئ بودن است؛ آنها بعد از فاطر بودن است، آنها بعد از ﴿بَديعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ بودن است.

پرسش: ... در هر دو که حالت نبودن عالم هست.

پاسخ: نه، «من لا شيء» يعني چيزي بود از او ساخت. «من لا شيء»؛ يعني از چيزي بود که حالا آن صورتي نداشت ارزشي نداشت قدرتي نداشت قيمتي نداشت. اين «مِن» تبعيضيه يا «مِن» نشويه، از جاي وجودي حکايت مي‌کند. مي‌گويد «منه»؛ از او. او بايد چيزي باشد. از عدم که شروع نمي‌شود. گذشته از اينکه نقيض «من شيء»، «من لا شيء» نيست؛ نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است؛ اگر «من شيء» بود، اين «مِن»، «مِن» نشويه است؛ يعني از جايي پيدا شده است، پس معلوم مي‌شود که قبلاً سابقه داشت. عظمت اين خطبه آنجا مشخص مي‌شود.

 مرحوم کليني چون دو قسمت براي اين چهارده معصوم(عليهم السلام) ذکر مي‌کند: يکي مواليد اينها؛ ديگری تاريخ اينها. ايشان نقل مي‌کند که جبرئيل(سلام الله عليه) بعد از رحلت حضرت بر وجود مبارک فاطمه(سلام الله عليها) نازل مي‌شد به صورت «کان» دارد که اين نزول مستمر را مي‌رساند، «وَ كَانَ»، اين «کان» نشان مي‌دهد که يک بار و دوبار جبرئيل(سلام الله عليه) نيامده است. بين رحلت رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) تا رحلت زهرا(سلام الله عليها) «وَ كَانَ يَأْتِيهَا»؛[15] مکرّر مي‌آمد، مطالبي را مي‌گفت وجود مبارک حضرت استماع مي‌کرد بعد به وجود مبارک حضرت امير مي‌گفت املا مي‌کرد و وجود مبارک حضرت امير هم يادداشت مي‌کرد، شده مصحف فاطمه. اينها را ما فقط با اشک خلاصه نکنيم. فهميدن کمتر از گريه کردن ثواب ندارد. حالا همين آيه يازده سوره مبارکه «مجادله» که امروز خوانديم، ولي به تفسيرش نرسيديم، فرمود اگر ما به يک آدم عادي يک درجه مي‌دهيم، به عالِم چندين درجه مي‌دهيم: ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾، اين ﴿دَرَجاتٍ﴾ منصوب است که نصبش به جَر است. براي دو تا مطلب: يکي بالصّراحه يکي بالتّلوين. آنکه بالصّراحه است فرمود عالِم درجاتي دارد. غير عالِم رفعتش به چيست؟ ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ﴾، چقدر؟ ذکر نشده است، چون «و حذف ما يُعلم منه جائز»، تمييز جمله دوم ذکر شده، تا تمييز جمله اوّل معلوم بشود. ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ﴾، تمييز ذکر نشده است. جمله دوم: ﴿وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾؛ يعني «يرفع الله الذين اوتوا العلم» چه چيزی؟ ﴿دَرَجَاتٍ﴾. اين ﴿دَرَجَاتٍ﴾ تمييز جمله دوم است، آن «درجةً» که يک دانه است، تمييز جمله اُوليٰ است؛ يعني مؤمنِ غير عالم يک درجه دارد، مؤمنِ عالم چندين درجه. هر دو در عزاي حضرت زهرا(سلام الله عليها) شرکت مي‌کنند؛ اما يکي خطبه او را مي‌فهمد و بحث مي‌کند، يکي آن آتش زدن را فقط درک مي‌کند و گريه مي‌کند. فاصله خيلي است! حالا چرا ما آن بالايي را نرويم؟ دو نحوه مي‌شود از فاطمه بهره برد: يکي خطبه فدکيه آن حضرت را درسي کرد بعد گريه کرد؛ يکي فقط گريه کرد؛ دو نحو است. و خدا هم فرمود تا مي‌توانيد ترقّي کنيد، برويد بالا. اوّل به شما درجه مي‌دهند بعد خودتان درجه مي‌شويد. اين آيه سوره مبارکه «انفال» و «آل عمران» که قبلاً گذشت. در «آل عمران» و «انفال» اين دو تا آيه دو تا پيام دارد: يکي اينکه فرمود: ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ،[16] يک وقت است که وقتي بالا رفتند بالا رفتند بالا رفتند مي‌فرمايد: ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ،[17] ديگر «لام» نيست، نه اينکه «لام» محذوف است. خود اين آقا مي‌شود درجه. چطور آن ظالم مي‌شود هيزم، اين نشود درجه؟ اگر ظالم: ﴿وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا﴾;[18] خود اين نشود روح و ريحان؟ چرا نشود؟ آنجا مگر «لام» در تقدير است؟ آنجا مگر «عليٰ» و «في» و اينها در تقدير است؟ نخير! خودش گُر مي‌گيرد. اينجا هم اگر مقرّبين بود، ﴿جَنَّةُ نَعِيمٍ[19] است، روح و ريحان است، خودش درجه است آنکه به اين معارف بار نيافت، مي‌گويد «لام» در تقدير است. اگر «لام» تقدير بود، آن را در سوره «آل عمران» مي‌گفت چرا يکجا را ﴿لَهُمْ﴾ مي‌گويد يکجا را ﴿هُمْ﴾ مي‌گويد؟ فرق است بين دو نحوه بهره‌برداري کردن از فاطميه حضرت زهرا(سلام الله عليها): يکي آن رواياتي که جبرئيل مي‌آيد و مطالب را مي‌گويد و مي‌خواند و گريه مي‌کند و لو کسي برايش مدّاحي نکند؛ يکي تا کسي برايش دو تا مدّاحي نکند گريه نمي‌کند. خيلي فرق است! فرمود شما مي‌توانيد اين گونه باشيد، چرا حالا آن طوري هستيد؟ اگر درجات براي انسان ممکن است، چرا به درجه واحده اکتفا کند؟

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره بقره، آيه285؛ سوره نساء، آيه46؛ سوره مائده، آيه7؛ سوره نور، آيه51.

[2]. سوره بقره، آيه93؛ سوره نساء، آيه46.

[3]. سوره آلعمران، آيه38.

[4]. التفسير الكبير، ج‏29، ص490.

[5]. سوره قلم، آيه35.

[6]. الكافي(ط _ الإسلامية)، ج‏1، ص134

[7]. الكافي(ط _ الإسلامية)، ج‏1، ص9.

[8] . شرح المنظومة، ج‏1، ص256.

[9]. الكافي(ط _ الإسلامية)، ج‏1، ص134

[10]. سوره تکاثر، آيه1.

[11]. الكافي(ط _ الإسلامية)، ج‏1، ص136.

[12]. الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، ج‏1، ص265.            

[13]. سوره بقره، آيه117؛ سوره انعام، آيه101.

[14]. سوره ابراهيم، آيه10.

[15] . الكافي (ط _ الإسلامية)، ج‏1، ص458.

[16]. سوره انفال، آيه4.

[17]. سوره آل عمران، آيه163.

[18]. سوره جن، آيه15.

[19]. سوره واقعه, آيات88 و 89.