دیگر اخبار
نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند

توسل به غیر خدا شایسته نیست/ تاکید بر حمایت از مردم مظلوم یمن

توسل به غیر خدا شایسته نیست/ تاکید بر حمایت از مردم مظلوم یمن

تبیین نقش مرجعیت و حوزه های علمیه در مسائل سیاسی و اجتماعی

تبیین نقش مرجعیت و حوزه های علمیه در مسائل سیاسی و اجتماعی

خدا می‌خواهد ما عزیز زندگی کنیم/دینی که می گوید محتاج دیگری نباش، بوسیدنی است

خدا می‌خواهد ما عزیز زندگی کنیم/دینی که می گوید محتاج دیگری نباش، بوسیدنی است



تفسير سوره مباركه طلاق آيات 8 تا 11
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَديداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً (8) فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً (9) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً (10) رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً (11)﴾

سوره مبارکه «طلاق» که در مدينه نازل شد، هر چند بخش مهمي از مطالب اين سوره درباره مسائل خانوادگي است مخصوصاً طلاق؛ لکن عناوين کلّي دين را که توحيد و پيروي از توحيد، پرهيز از شرک و لوازم شرک را به همراه دارد. مستحضريد که زمان و زمين سهم تعيين‌کننده ندارند، اين انسان است که آن زمان را مي‌سازد آن زمين را مي‌سازد. برکتي اگر در روز هست به وسيله آن حوادثي است که در آن روز اتفاق افتاده، برکتي اگر در يک زمين مخصوصي است به وسيله حسناتي که در آن زمين اتفاق افتاده است؛ البته ممکن است از آن جهت که زمان و مکان ظهوري در مراحل بالاتر دارند آنجا هم سهمي داشته باشند، ولي در نشئه طبيعت برکاتي از انسان بر عقيده صائب و عمل صالحي که دارد نصيب آن مکان مي‌شود، نصيب آن زمان مي‌شود. اينکه فرمود چه بسا قريه‌اي که که عاتي شد، ظالم شد، طاغی شد؛ يعني اهل قريه. اگر گناه در گوشه‌اي از زمان و زمين باشد، قرآن به آن عصر اسناد نمي‌دهد، به آن منطقه اسناد نمي‌دهد، ولي اگر مطلبي طرزي در آن زمان و زمين رواج پيدا کرد که همگاني شد، آن‌گاه قرآن کريم اين مطلب را به آن مکان يا به آن زمان اسناد مي‌دهد؛ نظير ﴿وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ[1] جريان يوسف(سلام الله عليه) طوري شد که مصر باخبر شد از اين پديده؛ لذا مي‌فرمايد: ﴿وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ، يعني مطلب خيلي روشن شد که در و ديوار هم فهميد. اينجا که مي‌فرمايد: ﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ﴾؛ يعني معصيت آن قدر گسترده شد که در و ديوار آلوده شد. گاهي در و ديوار طيّب و طاهر مي‌شود، مثل اينکه يثرب با آمدنِ پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) شده مدينه؛ حالا يا محور دين شد يا محور مدنيت شد و قافله کربلا(سلام الله عليهم اجمعين) که برگشتند به بشير گفتند شما گزارش را به مردم مدينه بدهيد، اين ديگر نگفت: «يا اهل مدينه»، گفت: «يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ»؛[2] يعني مدينه بعد از اين جريان، به همان يثرب سابق برگشت، ديگر مدينه پيغمبر نيست با آمدن وحي و نبوت و امامت و رسالت، يثرب شده مدينه. اما اگر اين مدينه برگردد تحت حکومت اموي قرار بگيرد، مي‌شود همان يثرب زمان جاهليت. «يا أَهْلَ يَثْرِبَ». بعد مدينه بودن آن را به جدّش اسناد مي‌دهند که «مَدِينَةَ جَدِّنَا لَا تَقْبَلِينَا».[3] اگر فساد آن مردم زياد بشود، خود اين منطقه آلوده خواهد شد؛ لذا در قرآن کريم براي اين قريه چهار وصف تلخ ذکر مي‌کند، بعد معلوم مي‌شود که سنگ و گِل و در و ديوار مجرم نيستند، نامي از مردم آن منطقه مي‌برد. مي‌فرمايد: ﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ﴾ که اينها عاتي، ظالم، طاغي و متجاوز شدند ﴿عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ﴾. اين طغيان و عتوّ و ظلم و استکبار را به اين قريه نسبت داد، يک؛ بعد چهار وصف درباره اينها که پيگيري انتقام‌آميز خداست را ذکر مي‌کند مي‌فرمايد: ﴿فَحاسَبْناها حِساباً شَديداً﴾، يک؛ ﴿عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً﴾، دو؛ ﴿فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها﴾، سه؛ ﴿كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً﴾، چهار. اينها همه را به قريه نسبت مي‌دهد. بعد براي اينکه معلوم بشود تمام محورها مردم آن سرزمين‌ هستند نه خود آن سرزمين، مي‌فرمايد: ﴿أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً﴾؛ يعني اينکه ما گفتيم در و ديوار را عِقاب کرديم، محاسبه کرديم، عذاب کرديم، منظور مردم اين منطقه هستند وگرنه در و ديوار که عِقابي ندارند.

بنابراين اگر فساد مردم منطقه طوري باشد که گسترده باشد، اين فساد را به خود آن محل، به آن زمان و زمين اسناد مي‌دهند؛ نظير اينکه اگر خبري به قدري قوي و غني بود که همگاني بود، اين خبر را به خود آن شهر اسناد مي‌دهند، مي‌گويند از شهر بپرس: ﴿وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ از بس مطلب يوسف(سلام الله عليه) در مصر گسترده شد که در و ديوار هم باخبر است.

بنابراين روشن است که منظور اين چهار کيفر حساب شديد، عذاب شديد، وبال مهم، خسران، اينها مربوط به مردم آن منطقه است؛ لذا فرمود: ﴿أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً﴾. در قبال اين هم به مردم مناطق ديگر سفارش مي‌کند، مي‌فرمايد: ﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ﴾ سخن در اين نيست که شما شهرهاي خوبي بسازيد يا روستاهاي خوبي بسازيد. در و ديوار و سنگ و گِل گناه نمي‌کند، اينها شاهد گناه مردم آن منطقه هستند و اگر يک وقت ذات اقدس الهي بخواهد کيفر کند، همان سنگ و گِل را روي سر اينها خراب مي‌کند، مي‌شود زلزله. همين سنگ و گل هستند که اينها را زير خاک دفن مي‌کنند. اين طور نيست که در و ديوار گناه بکند. در و ديوار شاهدان امر الهي‌ هستند: ﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها﴾ که احکام شرعي است ﴿وَ رُسُلِهِ﴾ که رهبري انبيا را فراموش کردند.

در بحث ديروز ملاحظه فرموديد جامعه را يک سلسله احکام فقهي اداره مي‌کند و يک سلسله مديريت رهبران الهي. احکام الهي قوانين کلّي‌ هستند، خود اين قانون که قابل اعمال نيست مگر با تدبير مدبّران و مديران ديني؛ لذا فرمود: ﴿عَنْ أَمْرِ رَبِّها﴾ که حکم شرعي است، ﴿وَ رُسُلِهِ﴾ که رهبري الهي است. اينجا که دارد: ﴿فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾،[4] يعني همين! در محاکمه‌ها، در مشاجره‌ها تو را بايد حَکَم قرار بدهند. مشاجره را مشاجره گفتند به تعبير لطيف شيخ طوسي در تبيان، ديگر مفسّران هم فرمودند که اينها مثل درخت هستند درخت اين طور نيست که هر شاخه‌اش مستقيماً رشد بکند کاري به شاخه ديگر نداشته باشد. در شجر اين شاخه‌ها در هم هستند، اين مشاجره از همين شجر گرفته شده است. اگر هر درختي تمام اين خوشه‌ها و شاخه‌هايش مستقيم برود بالا اين ديگر مشاجره نيست. پس مشاجره عبارت از آن است که اينها باهم اختلاف داشته باشند در هم بروند که از شجر گرفته شده است. فرمود: ﴿فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾؛ در مشاجرات و اختلافات تو را حَکَم قرار بدهند، آن وقت تو به «حکم الله» حکم مي‌کني.

پس يک «امر الله» لازم است و يک محکمه و مديريت و مدبّريت ديني. پس آن چهار صفتي که فرمود ما محاسبه شديد کرديم، عذاب ناشناخته را بر اينها تحميل کرديم، اينها هم پايان تلخ کار خودشان را چشيدند و عاقبت اينها هم خسارت بود، اين عناوين چهارگانه مربوط به مردم آن منطقه است، به دليل اينکه در بخش پنجم فرمود: ﴿أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً﴾. نه «لها». بعد هم فرمود: ﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ﴾، اگر قريه عاتي و طاغي است، چه ارتباطي دارد که شما مردم را به تقوا دعوت مي‌کنيد؟ معلوم مي‌شود که اهل قريه مراد هستند ﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ﴾.

قرآن کريم لُب را و مغز را برای کسي مي‌داند که از نظر معارف معتقد باشد و از نظر عمل، عمل صالح داشته باشد. فرمود: ﴿يا أُولِي الْأَلْبابِ﴾، در بخش‌هاي ديگر از عده‌اي به عنوان سفيه ياد مي‌کند: ﴿لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ﴾،[5] اينها ﴿وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَه﴾؛[6] موحّد را لبيب، عاقل و مانند آن مي‌شمارد. کسي که از روش انبياي ابراهيمی(عليهم السلام) فاصله گرفته است آن را سفيه مي‌داند. اگر به تعبير سيدنا الاستاد(رضوان الله تعالي عليه) آن آيه و اين روايت را بررسي کنيد مي‌بينيد که يکي عکس نقيض ديگري است. امام فرمود: «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[7] اين يک قضيه است. عکس نقيض اين قضيه اين است که اگر کسي اهل عبادت نبود و آن عُرضه را نداشت که بهشت کسب بکند عاقل نيست. «العقلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، پس «ما لا يعبد به الرحمان و لا يکتسب به الجنان فليس بعقل» عکس نقيض قضيه اين است که سلب محمول بشود موضوع، سلب موضوع بشود محمول. «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان»، «ما لا يُعبد به الرحمان فليس بعقلٍ» آن وقت اين در مي‌آيد: ﴿وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَه﴾. اين به خوبي عکس نقيض آن است کسي که از روش ابراهيم خليل فاصله بگيرد سفيه است؛ يعني «ما يُعبد به الرحمان» را نداشته باشد، «ما يُکتسب به الجنان» را نداشته باشد، سفيه است.

پس عاقل و سفيه در مکتب قرآن و عترت مشخص شد و اگر کسي آن راه انبياي ابراهيمي(عليهم السلام) را رفت مي‌شود عاقل، مي‌شود لبيب؛ لذا قرآن از مؤمنين به ﴿أُولِي الْأَلْبابِ﴾ ياد مي‌کند. ﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ﴾، ﴿أُولِي الْأَلْبابِ﴾ چه کساني‌ هستند؟ آنکه داراي علم صائب و عميق برهاني و عمل صالح دارد. ﴿الَّذينَ آمَنُوا﴾ که ﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً ٭ رَسُولاً﴾ که در بحث ديروز گذشت. اين رسول ﴿يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ﴾، در اينجا مسئله تلاوت را اوّل ذکر مي‌کند که مي‌گويد آيات مبيّنات است، بعد مي‌فرمايد کاري که الله بايد انجام بدهد و مي‌دهد واقعاً به وسيله رسول خود انجام مي‌دهد. در آيت الکرسي دارد که ولايت الهي اين است که ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا﴾،[8] چه کار مي‌کند؟ ﴿يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ﴾، اولياي الهي کساني‌ هستند که تحت ولايت حق‌ هستند و خدا آنها را از ظلمت به نور خارج مي‌کند. اين ﴿يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ﴾، چند وجه دارد که در همان آيت الکرسي مشخص شد. خيلي هم پيچيده نيست تا ديگران بگويند که مؤمنين، معصومين، اولياي الهي که سابقه سوء ندارند تا خدا اينها را از ظلمت به نور اخراج کند. اينکه در آيت الکرسي دارد: ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ﴾، اينها که روي نور فطرت هستند مؤمن‌اند يا معصوم‌اند اينها که سابقه سوء ندارند تا خدا اينها را از ظلمت به نور خارج کند! اينجا هم مؤمنيني که سابقه سوء ندارند، «و بلغوا مؤمنين» اينها سابقه سوء ندارند تا خدا اينها را از ظلمت به نور خارج کند. آنجا ملاحظه فرموديد که اخراج يک تعبير محاوره‌اي است. اخراج دو قسم است: اگر جايي مأمن باشد که بيگانه راه نداشته باشد، اگر کسي بخواهد وارد بشود مي‌گويند نرو که بيرون مي‌کنند! اين «نرو که بيرون مي‌کنند» يعنی راه نمي‌دهند، نه اينکه به تو اجازه مي‌دهند وارد بشوي بعد بيرون مي‌کنند؛ اين منع از ورود را هم مي‌گويند اخراج. اين تعبيري که مرحوم امين الاسلام يا سايرين دارند يک تعبير محاوره‌اي است. اگر بيگانه‌اي بخواهد به محفلي برود مي‌گويند نرو بيرون مي‌کنند. نه يعني اجازه مي‌دهند که بروي بعد بيرونت مي‌کنند؛ يعني راه نمي‌دهند، اين را مي‌گويند اخراج. اگر کسي مؤمناً در يک خاندان پاک به دنيا آمده، خداي سبحان آن توفيق را مي‌دهد که او آلوده نشود، وارد حوزه گناه نشود و اگر ـ خداي ناکرده ـ در يک خانواده غير موحّدي به دنيا آمده و آلوده شد، توفيق الهي اگر نصيبش بشود، خدا او را از اين ظلمت بيرون مي‌آورد به نور.

«فتحصّل أنّ للاخراج مصداقين» يکي منع از ورود در ظلمات است؛ ديگری اخراج بعد از ورود و اين کاري که مربوط به خداست که ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا﴾، انبيا، ائمه(عليهم السلام)، قرآن، روايات، زيارت، حرم همه اينها مظاهر الهي‌ هستند هر کدام به نوبه خود که ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾،[9] اين باعث مي‌شود که انسان يا آلوده نشود يا اگر ـ معاذالله ـ آلوده شد توفيقي نصيبش بشود که توبه کند. اينکه مي‌گويند آب توبه! آب توبه! خود اين توبه آب مطهِّر است و گرنه آنها تشريفات است که آدم وضو بگيرد، رو به قبله باشد، دو رکعت نماز بخواند،اينها تشريفات است و گرنه در هر جايي که هست بگويد خدايا آمدم، اين مي‌شود توبه؛ منتها به جِدّ بگويد خدايا آمدم، اين مي‌شود توبه. «استغفر الله» گفتن و اينها که جزء تشريفات است جزء سنن هست. اگر کسي «رجع الي الله و تاب الي الله»، اين در حقيقت توبه کرده.

پرسش: ...

پاسخ: البته، آن مي‌شود ﴿زَادَتْهُمْ إِيمَاناً﴾[10] که آيات ديگر است. ﴿رَبِّ زِدْنِي عِلْماً[11] که آيات ديگر است. در آيات قرآن کريم آمده که ﴿إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً﴾، اين ﴿زَادَتْهُمْ إِيمَاناً﴾ مربوط به آن درجات برتر است؛ چه اينکه نسبت به مشرکين ﴿فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَي رِجْسِهِمْ[12] يک کفر جديدي است يک انکار جديدي است يک مقابله جديدي است که ﴿فَزَادَتْهُمْ رِجْساً﴾، از آن طرف درکات يکي پس از ديگري است، از اين طرف درجات يکي پس از ديگري است. آنکه دارد: ﴿فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَي رِجْسِهِمْ، يا ﴿زَادَتْهُمْ إِيمَاناً﴾ که مسخره مي‌کردند، اين مزيد درکات است که ﴿إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار﴾[13] هم از آن طرف درکات است، هم از اين طرف درجات.

﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ﴾، ديگر با «واو» ذکر نکرده، «و الذين» نفرمود. اين اولي الالباب همان «الذين آمنوا» است که اين بدل آن اولي الالباب است. لبيب کسي است که مؤمن باشد مؤمن هم ملاحظه فرموديد به معناي معتقد به معني کسي که مي‌گويد: «أشهد أن لا اله» اينها نيست «آمن» که فعل ماضي است؛ يعني «دخل في المأمن»؛ يعني وارد قلعه شد. چگونه وارد قلعه شد؟ «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِي»[14] وگرنه «آمن» به معناي «إعتقد» نيست، «آمن» به معناي «أقرّ» نيست «آمن» به معناي «علِمَ» نيست؛ «آمن»؛ يعني «دخل في المأمن». کسي که وارد قلعه شد، مي‌گويند وارد مأمن شد. اين «آمن»؛ يعني «دخل في المأمن» ورود در مأمن همان «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِي» است. مأمن در و ديوار که منظور نيست. اين توحيد مأمن است اين اقرار به توحيد مأمن است.

﴿لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ﴾، حتماً يک رکن اساسي آن به عقيده برمي‌گردد، يک رکن ديگرش به عمل صالح برمي‌گردد. هر کار صالحي که وظيفه اوست. آن اعمال صالحي که محل ابتلاي او نيست که از او تکليف نخواستند. اين کلّ در برابر کلّ است، اين جمع در برابر جمع است. مردم بايد به صالحات عمل کنند هر کسي تکليف خودش را دارد از هر ظلمتي، چون همه اين جمع‌ها در برابر جمع است. معاصي ظلمات است، طاعات سنگرها و نورهايي است که ظلمت‌زُداست. هر کسي گرفتار هر ظلمتي است در قبالش نوري است که بايد با آن نور از ظلمت بيرون بيايد؛ منتها نور انوار ندارد، ظلمات کثير است، نور که کثير نيست. يک نور در عالم است براساس توحيد که ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾. ما انوار در قرآن به صورت جمع نداريم، براي اينکه حقيقت که چند تا نيست، حقيقت همان «الله» است و آثار الهي و احکام الهي يکي است.

پرسش: ...

پاسخ: بله اين مصداق را بيان کرده است. وگرنه لغت «آمن» به معناي «أقرّ» يا «عَمِل» يا «عَلِم» که نيست. پرسش: اين کدام حديث است؟

پاسخ: لغت معنايش همين است حديث نمي‌خواهد، «آمن»؛ يعني «دخل في المأمن»؛ منتها دخول در مأمن همين است که حضرت فرمود: «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِي» و گرنه مأمن قلعه‌اي باشد که انسان وارد آن قلعه باشد که نيست. اين عقيده، اين عمل به منزله قلعه است و گرنه لغت «آمن» به معناي «أقرّ»، «إعتقد»، «عَلِم» اينها که نيست؛ «آمن»؛ يعني «دخل في المأمن».

پرسش: ...

پاسخ: نه، لغت را اوّل بگيريم بعد از لغت برويم به سراغ قرآن و روايات ديگر، عربي مبين همين است.

پرسش: ...

پاسخ: نه همه هست؛ منتها اين مأمن همه را داراست و گرنه مأمن به معناي در و ديوار که نيست. اينکه حضرت فرمود: «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِي فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِي وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي‏»، يعني همين! اين حصن خدا، مأمن خدا، همين عقيده است و گرنه در و ديوار که نيست. حضرت هم در لغت تصرّف نکرده، در مصداق بيان کرده که مصداقِ قلعه توحيد است.

﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ﴾، اولي الالباب چه کساني‌اند؟ ﴿الَّذينَ آمَنُوا﴾، بعد اين ﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً﴾، در قرآن کريم خود قرآن را فرمود: نور است[15] و ذکر است و اينها. ذکر هم ياد خداست و نام خداست و امثال آن. گاهي ذکر ﴿إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِك‏﴾[16] هم در قرآن کريم آمده است؛ يعني شما اگر بخواهي مذکور باشد نه منسي، نام‌آور باشي، نامدار باشي، ماندگار باشي، بايد دين داشته باشي. نه منسي باشي! پس هم نام خدا و ياد خداست؛ لذا قرآن ذکر است: ﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ﴾[17] مصداق کامل آن اهل بيت(عليهم السلام) هستند بعد شاگردان آنها. هم نام‌آور بودن و فراموش نشدن يک ملّت به دينداري آن ملّت است که فرمود: ﴿إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِك‏﴾. شما حالا نامدار شدي کسي که قبلاً نام شما را نمي‌برد و نامي از شما نبود؛ مثل اينکه قبل از انقلاب نامي از ايران در جهان مطرح نبود. الآن کلّ جهان به برکت همين انقلاب و خون‌هاي پاک شهدا روي ايران حساب مي‌کنند، ﴿إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِك‏﴾ برخلاف افرادي که منسي هستند که ﴿كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي﴾،[18] ﴿نَسْياً مَنْسِيًّا﴾ مي‌شوند.

﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً﴾ که در سوره «نحل» هم به اين معنا آمده است ﴿رَسُولاً﴾ که اين بدل اوست. آن ذکر همان امر خداست، رسول مدبّر و مجري فرمان الهي است. اين رسول چه کار مي‌کند؟ ﴿يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ﴾، يک؛ آيات هم شفاف هستند، بيّن هستند. مطلبي که مبهم باشد بيّن نيست. بيّن يعني اين مطلب اوّل از مطلب دوم فاصله دارد. اگر مرزبندي شد، مي‌شود بيّن. مي‌شود مبيّن؛ اما اگر دَرهم شد ديگر بيني ندارد مي‌شود مبهم. حيوان را هم که مي‌گويند بهيمه، براي اينکه کارها و حرف‌هايش مبهم است. خدا مي‌فرمايد ما به انسان بيان آموختيم: ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾؛[19] يعني او مي‌فهمد که مطلب اوّل اوّل است، مطلب دوم دوم است، اينها را مخلوط نمي‌کند. اگر مرزبندي نشود، بين نداشته باشد، اين مي‌شود مبهم. اگر مرزبندي شد هر حرفي در کنار دليلش جداگانه، هر مدعايي در کنار بيّنش جداگانه، بين يعني بين! بين داشته باشد مرز داشته باشد مي‌شود بيان. اگر نوشته کسي، گفته کسي بين نداشته باشد، مرزبندي نداشته باشد، اين مبهم است. فرمود اين مبيّنات است چرا اين طور سخن مي‌گويد؟ براي اينکه آنهايي که اهل ايمان هستند توفيقي عطا مي‌کند که از مرز بيرون نروند. آنها که توفيق پيدا نکردند، توفيقي عطا مي‌کند که از ظلمت بيرون بيايند، دفعاً و رفعاً هر دو مصداق اخراج از ظلمت به نور است که در همان آيت الکرسي مشخص شد. اختصاصي به رفع ندارد. آني هم که نمي‌گذارد برود، او را مي‌گويند نرو بيرون مي‌کنند. اين يک تعبير محاوره‌اي است.

﴿لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا﴾، مربوط به اعتقاد ﴿وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ﴾، مربوط به عمل. چه زبان باشد، چه اعضا و جوارح باشد. ﴿مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ﴾، حالا اگر کسي حُسن فاعلي داشت، معتقد بود. حُسن فعلي داشت کار خوب کرد. آدم خوب، کار خوب. برخي‌ها آدم خوب هستند؛ يعني معتقدند، اما کار خوب ندارند. برخي‌ها کار خوب دارند اما آدم خوب نيستند. اگر حُسن فعلي باشد کار کار خوب باشد اما آدم آدم خوب نباشد که بهشت راهش نمي‌دهند. اگر کسي آدم خوب باشد ولي کار خوب نکرده باشد به آساني بهشت نمي‌رود. اين تا سوخت و سوزش را تحمّل نکند نمي‌رود. اين دو رکن يعني حُسن فاعلي، يک؛ حُسن فعلي، دو؛ وقتي ضميمه شد مي‌شود عمل به اين آيه: ﴿لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا﴾، يعني آدم خوب شدن. گوهر اين شخص در اثر عقيده پاک شد. آنجا فرمود شرک رجس است: ﴿فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأوْثَانِ﴾،[20] صنم و وثن رجس است، ريا هم رجس است يک نحوه شرک است، اينها رجس است. آنکه طاهر است مؤمن است. فرمود: ﴿لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ﴾، حالا اگر کسي اين دو رکن حُسن فاعلي و فعلي را پيدا کرد، ﴿وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ﴾، حُسن فاعلي پيدا کرد؛ ﴿وَ يَعْمَلْ صالِحاً﴾، حُسن فعلي پيدا کرد؛ ﴿يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ﴾. البته ﴿خالِدينَ فيها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً﴾، درجاتي که براي مؤمنين هست يکي دو تا نيست؛ حالا هم اوساط از مؤمنان اينها کساني هستند که ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾[21] هست. اوحدي از اهل ايمان گذشته از اينکه اين را دارند، به لقاي الهي هم بار مي‌يابند که در پايان سوره مبارکه «قمر» اين آيه گذشت که ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾،[22] ديگر واو ندارد عطف نکرده است. فرمود اينها هم جنّات و نَهَر را دارند هم در بارگاه رفيع «لقاء الله» بار مي‌يابند. اين ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ که نصيب هر کسي نيست. اگر کسي به آن مرحله اوحدي از اهل ايمان رسيد اين «عنداللّهي» مي‌شود؛ نظير ﴿فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي‏ ٭ وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏﴾.[23]

پرسش: ...

پاسخ: همين اخراج به معني دفع است؛ يعني نمي‌گذارد که آلوده بشود. اين در بحث آيت الکرسي مفصّل گذشت که از نظر محاوره کسي که توفيق الهي دارد هميشه طيّب و طاهر است، خدا نمي‌گذارد او آلوده بشود اين دفع است «الدفع قسم من الاخراج کما أن الرفع قسم من الاخراج».

پرسش: فرموديد که ﴿رَسُولاً﴾ بدل يا عطف بيان است. میشود يک وجه ديگری هم ذکر کرد که ﴿رَسُولاً﴾ را صفت «ذکری» بگيريم به معنای اينکه خدا قرآن را نازل کرد ذکری که فرستاده شده است و صنعت استخدام را به کار بگيريم که ﴿يَتْلُوا﴾  ضميرش بخورد به همان رسول منتها اين بار معنای «رسول الله» را اراده کنيم.

پاسخ: حالا وقتي که ما خود رسول را به آن معنا مي‌توانيم بگيريم چرا به استخدام که برخلاف ظاهر است عمل بکنيم؟

پرسش: ... ما بايد بياييم يگانگی بين قرآن و پيامبر را قائل شويم.

پاسخ: نه، اين بدل اوست نه يکي است. بدل اوست يعني اين يک چيز است او چيز ديگري است. اين ذکر است او مبيّن ذکر است، براي اينکه اين تبيينش با ﴿يَتْلُوا﴾ هست، با ﴿لِيُخْرِجَ﴾ هست که چه کسي ﴿يَتْلُوا﴾؟ اين رسول آن ذکر را ﴿يَتْلُوا﴾. تمام اين کلماتي که بعد دارد: ﴿يَتْلُوا عَلَيْكُمْ﴾، چه کسي ﴿يَتْلُوا﴾؟ رسول! چه چيزي را ﴿يَتْلُوا﴾؟ آن ذکر را!

بعد فرمود: ﴿مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً﴾، يعني هر دو رکن را داشته باشد، ﴿يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً﴾، در جريان بهشت اختلافي نيست اگر يک اختلاف مختصري هست در جريان جهنم است که چه کسي مخلَّد است چه کسي مخلَّد نيست؟ ولي ابدي است، بهشتي‌ها هم ابدي‌اند؛ منتها ابدي بالغير هستند و سال و ماه ندارد که چند ميليارد سال مي‌مانند. اگر يک انسان يک موجود ابدي مي‌شود؛ ابدي يعني ابد که «لا نهاية له» انسان يک چنين موجودي است. اگر يک موجود ابدي است به هر حال رهتوشه ابدی مي‌خواهد. چه چيزي توشه ابد مي‌تواند باشد؟ آنچه زمان و زمين‌بردار است که ابدي نيست. چيزي بايد باشد که ابدي باشد که انسان با او در بهشت به سر ببرد و آن غير از معارف الهي و ولايت اهل بيت و اعتقاد صحيح چيزي نيست. آنها هستند که ابدي‌ هستند و سال و ماه برنمي‌دارند: ﴿خالِدينَ فيها أَبَداً﴾.

غرض اين است که درباره بهشت هيچ اختلافي نيست که ابدي است، بهشتي‌ها ابدي‌ هستند. اگر کسي مشکلي دارد همان «منقطع الاول» است و گرنه انقطاع آخر هيچ فرضي ندارد که کسي وارد بهشت بشود و ـ معاذالله ـ او را از بهشت بيرون کنند. اگر کسي مشکلي دارد اوّل بايد سوخت و سوزش تأمين بشود وقتي کاملاً طيّب و طاهر شد آن وقت وارد بهشت میشود.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره يوسف، آيه82.

[2]. مثير الأحزان، ص112.

[3]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏45، ص197.

[4]. سوره نساء، آيه65.

2. سوره نساء، آيه5.

[6]. سوره بقره، آيه130.

[7]. الکافي(ط ـ الاسلاميه)، ج1، ص11.

[8]. سوره بقره، آيه257.

1. سوره فتح، آيه4.

[10]. سوره انفال، آيه2.

[11]. سوره طه، آيه114.

4. سوره توبه، آيه125.

[13]. سوره نساء، آيه145.

[14]. عيون الاخبار، ج 2، ص 134؛ بحار الانوار(ط ـ بيروت)، ج49، ص127.

[15]. سوره مائده، آيه15.

[16]. سوره زخرف، آيه44

[17]. سوره نحل، آيه43؛ سوره انبياء، آيه7.

[18]. سوره طه، آيه126.

[19]. سوره الرحمن، آيه4.

[20] . سوره حج، آيه30.

[21]. سوره بروج، آيه11.

[22]. سوره قمر, آيات54 و 55.

[23]. سوره فجر، آيات29و30.