دیگر اخبار
بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند

تبلیغ عالمانه، معارف را از گوش به دل مخاطب رساندن است

تبلیغ عالمانه، معارف را از گوش به دل مخاطب رساندن است

حفظ حرمت خانواده، ستون دين است/اگر کسی باتقوا باشد هیچ مشکلی ندارد/مشکلات موجود در جامعه از بی تقوایی است

حفظ حرمت خانواده، ستون دين است/اگر کسی باتقوا باشد هیچ مشکلی ندارد/مشکلات موجود در جامعه از بی تقوایی است

اگر جامعه اهل تقوا باشد از هر خطری نجات می‌یابد

اگر جامعه اهل تقوا باشد از هر خطری نجات می‌یابد

هوس، غرور و خودخواهی جلوی نور عقل را می‌گیرد/ روحِ قوی، دستگاه اندیشه و اراده انسان را بهم مرتبط می‌کند

هوس، غرور و خودخواهی جلوی نور عقل را می‌گیرد/ روحِ قوی، دستگاه اندیشه و اراده انسان را بهم مرتبط می‌کند

آنچه جلوی طلاق را می‌گیرد ادب و محبت است

آنچه جلوی طلاق را می‌گیرد ادب و محبت است



تفسير سوره مباركه طلاق آيات 1 تا 2
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ لاَ تُخْرِجُوهُنَّ مِن بُيُوتِهِنَّ وَ لَا يَخْرُجْنَ إِلاّ أَن يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لاَ تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً (1) فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنكُمْ وَ أَقِيمُوا الشَّهَادَةَ لِلَّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَن كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً (۲) وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَي‏ءٍ قَدْراً

سوره مبارکه «طلاق» در مدينه نازل شد. در بحث‌هاي روايي خواهد آمد که از اين سوره «طلاق» به عنوان سوره صغراي «نساء» ياد مي‌کنند، چون بسياري از احکام مربوط به زن در سوره مبارکه «بقره» و مانند آن بيان شده است. بخش کوتاهي از احکام زن در اين سوره ياد شده است؛ لذا در بحث‌هاي روايي ـ إن‌شاءالله ـ خواهد آمد که از اين سوره به عنوان سوره صغراي «نساء» ياد مي‌شود.

مطلب ديگر آن است که اساس خانواده در اسلام خيلي محترم است؛ يعني آن قدر محترم است که در روايات ما هست که اگر ـ معاذالله ـ خانهای گرفتار طلاق شد و اين خانه در اثر طلاق ويران شد اين بافت فرسوده به آساني ساخته نمي‌شود؛[1] لذا از او به عنوان «أبْغَضُ الْحَلال»[2] ياد شده است. بافت‌هاي فرسوده شهر را همان طوري که ملاحظه مي‌فرماييد شهرداري‌ها بعد از مدتي مي‌سازند؛ اما ـ معاذالله ـ اگر خانه‌اي با طلاق ويران شده، ائمه که «کَلامُهُم نُور»، فرمودند اين بافت فرسوده به آساني ساخته نمي‌شود.

مطلب ديگر آن است که چون وجود مبارک پيامبر(عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) گيرنده وحي و سخنگوي خدا و مخاطب اصلي است، خطاب هم به آن حضرت متوجه است، وگرنه حکم مربوط به امت اسلامي است، حکم مربوط به مکتب اسلام است؛ چه رسول خدا چه امت آن حضرت. اين طور نيست که حکم مخصوص آن حضرت باشد؛ لذا مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾، يعني حکم برای اين مکتب است اختصاصي به کسي ندارد و اساس طلاق هم غير از خُلع و لعان، آن طلاق رجعي است. طلاق رجعي مستحضريد يک احکام خاص دارد؛ هم بعد از طلاق احکام خاص دارد، هم جا براي رجوع مرد به زن بدون عقد در زمان عدّه مطرح است؛ لذا مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾، اين علاقه «ما کان» نسبت به گذشته، يا علاقه عول نسبت به آينده، از علاقه 24 يا 25گانه مجوّزِ مجاز است. اين مجاز يا بر اساس علاقه شباهت که از آن به استعاره ياد مي‌شود يا به آن علاقه‌هاي 24 پنج‌گانه‌اي است که دليل بر حصر نيست که اين مي‌شود مجاز مرسل. علاقه «ما کان» يا علاقه عول مصحّح اين تعبير است. مي‌فرمايد: ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾؛ يعني اگر خواستيد طلاق بدهيد، «اذا اردتم ان تُطلّقُوا نسائکم» حکم اين است. مثل ﴿إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُم‏﴾[3] معنايش اين نيست که وقتي که براي نماز «قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ» گفتيد وضو بگيريد. ﴿إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُم‏﴾؛ يعني «اذا اردتم ان تقوموا للصّلاةِ فاغسلوا وجوهکم». نظير آن حديث معروفي که «مَنْ قَتَلَ قَتِيلًا فَلَهُ سَلَبُه‏»،[4] يک مبارز در ميدان جنگ يک حق خاصي هم دارد و آن اين است که گذشته از حق عمومي که در غنائم دارد، اين کافر و مشرکي را که اين مسلمان و اين رزمنده اسلامي کُشت، «فَلَهُ سَلَبُه‏»؛ اين لباس تنش برای همين مجاهد است. اينها جزء حقوق مختص است، نه حقوق مشترک نظامي. «مَنْ قَتَلَ قَتِيلًا فَلَهُ سَلَبُه‏»، نه يعني کسي قتيلي را کشت، قتيل کشته شده است. «من قتل» کسي که بعدها قتيل مي‌شود، نه قتيل بالفعل را بکشد.

غرض اين است که علاقه عول يکي از علائق 24 يا 25گانه‌اي است که مصحّح اين تجوّز است. ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ﴾؛ يعني «اذا اردتم تطليق النّساء»؛ اگر خواستيد طلاق بدهيد مواظب عدّه باشيد که خود او بايد در طهارت باشد در طُهر غير مجامعه باشد، يک؛ و مدتي هم که در عدّه هست حق مسکن دارد، حق نفقه دارد و مانند آن، دو؛ و مادامي هم که در عدّه هست مرد حق رجوع دارد بدون عقد مستأنف، سه؛ لذا فرمود تاريخ را بدانيد، عدّه را کاملاً احصا کنيد. شماره اين روزها را از دست ندهيد.

در قسمت ديگر اين مطلب را قبلاً ملاحظه فرموديد که قرآن يک کتاب علمي نظير علم فقه، فلسفه، کلام، نجوم، رياضي، اصول اينها نيست. هر علمي به هر حال احکام علمي خودش را ذکر مي‌کند. ببينيد شما در کتاب‌هاي فقهي اين ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾[5] را ذکر مي‌کنند؛ اما قبلش يا بعدش را ذکر نمي‌کنند. کتاب‌هاي علمي آن بند مربوط به علم را ياد مي‌کنند، همه کتاب‌ها همين طور است، همه فنون هم همين طور است؛ اما قرآن نور است، يک کتاب علمي نيست. هر جا يک مطلب علمي دارد که مربوط به حکمت نظري است، به انديشه برمي‌گردد، حتماً در کنارش عامل انگيزه را هم ذکر مي‌کند؛ يعني يک مطلب علمي را که ذکر مي‌کند يک ﴿وَ اتَّقُوا اللَّه﴾[6] کنارش هست. اينکه مي‌شود: ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ﴾،[7] يعني اين تزکيه را، اين تهذيب را، اين اخلاق را که به حکمت عملي برمي‌گردد، در هيچ فنّي مناسب نيست که در کنار حکمت عملي ذکر مي‌کنند.

ببينيد شما اصلاً در کلام، فلسفه، رياضي، نجوم، اين حرف‌ها سابقه ندارد که يک منجّم و يک رياضيدان بگويد من دوست دارم اين طور باشد! من دوست دارم يا دوست ندارم مطرح نيست. آن صغري و کبري، آن حد وسط حرف اوّل را مي‌زنند. حالا من دوست دارم اين طور باشد من دوست ندارم آن طور باشد چيست! ولي وقتي قرآن مسئله توحيد را نقل مي‌کند ببينيد خليل حق که «خليل من همه بتهاي آزري بشکست»[8] در برهان توحيد مي‌گويد من آنکه متغير است دوست ندارم! شما در فلسفه، کلام، رياضي، نجوم، من دوست دارم يا من دوست ندارم نشنيديد. ﴿لا أُحِبُّ الْآفِلينَ﴾[9] يک وقت است حکيمی متکلمی دليل اقامه مي‌کند بر وجود خدا، حالا يا از راه امکان ماهوي يا امکان فقري يا راه‌هاي ديگر، هر حادثي قديم مي‌خواهد، هر متغيري ثابت مي‌خواهد، هر ممکني واجب مي‌خواهد، هر معلولي علّت مي‌خواهد برهانش اين است. اما من آفل را دوست ندارم يا آفل نمي‌تواند خداي من باشد، ﴿لا أُحِبُّ الْآفِلينَ﴾، اين مکتب توحيد است؛ يعني بحث‌هاي انديشه را با انگيزه دوخت. خدا آن نيست که فقط حکيم مي‌گويد واجبي ما در عالم داريم براي اينکه ديگران ممکن هستند. خدا آن است که دلپذير باشد، خدا آن است که آدم به او دل بدهد، خدا آن است که از دل آدم باخبر باشد، خدا آن است که محبوب آدم باشد. من موجودي که گاهي هست و گاهي نيست دوست ندارم. ببينيد اين حرف‌ها حرف‌هاي انبياست فقط. در هيچ يعني هيچ! در هيچ کتاب فلسفي، کلامي انگيزه و انديشه دوخته نيست، اين فقط راه وحي است. اصلاً خدا را ما براي چه مي‌خواهيم؟ خدا هست! خدا را مي‌خواهيم که به او سر بسپريم، به او دل بسپريم، کار داريم با او، نياز ما را حلّ بکند، ﴿لا أُحِبُّ الْآفِلينَ﴾. آنکه گاهي هست و نيست به درد نمي‌خورد.

در تعبيرات قرآن کريم هم همين طور است، هر جا يک حکم فقهي است يک «و اتقوا الله» کنارش هست. شما اوّل تا آخر مکاسب يا جواهر را که ملاحظه بکنيد، اين ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾ را ذکر مي‌کند؛ اما ﴿أَوْفُوا﴾ در کنارش «و اتقوا» هست يا نيست؟ آن کاري به اين ندارد. اين که نمي‌خواهد موعظه کند. اين مي‌خواهد فقه بنويسد. اما قرآن نور است، يعني علم را با وضع که ضامن اجراي آن انديشه است اين را به هم مي‌دوزد. هر جا سخن از بکن و نکن هست، يک تبشير و انذاري هم در کنارش هست؛ لذا هم ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ هست هم ﴿وَ يُزَكِّيهِمْ﴾ است. هم مسئله طلاق را ذکر مي‌کند، هم مسئله اينکه در اين کار حق زن رعايت بشود، حق مرد رعايت بشود، زن را نبايد از خانه بيرون کرد، براي اينکه در مدت عدّه حق مسکن دارد حق فلان دارد، مرد مي‌تواند رجوع کند، ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ﴾. اين ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ﴾ يا اگر کسي تعدّي کند به خود ستم کرده است، اين مطلب اخلاقي است اين مطلب موعظه‌اي است اين مطلب انگيزه است، کاري به مسئله فقهي ندارد. اين است که قرآن کريم اين را در کنار هم ذکر مي‌کند تا معلوم مي‌شود که اين نور است با همه کتاب‌هاي عالم فرق مي‌کند.

فرمود: ﴿إِذَا طَلَّقْتُمُ﴾؛ يعني «اذا اردتم ان تطلّق النساء» ﴿فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ﴾، براي عده يا تا زمان عده، يعني مشخص باشد. ﴿وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ﴾، اين زمان را هم حفظ بکنيد، نه او با بيگانه رابطه داشته باشد، نه بيگانه حق خِطبه کردن او را در زمان عدّه دارد، نه او حق بيرون رفتن دارد، نه شما حق بيرون کردن داريد و اگر از اين مرز بگذريد به خود ستم کرديد. معلوم مي‌شود عدل الهي درباره کار خود آدم هم هست. ما معناي عدل را مي‌فهميم؛ اما قلمرو عدل را هرگز نمي‌فهميم. يعني خدا به ما عقلي داد که ما معناي عدل را، شيريني عدل را، حقانيت عدل را به خوبي مي‌فهميم. عدل يعني هر چيزي سر جاي خودش باشد، «وَضعُ کُلَّ شيءٍ فِي مُوضِعِه»[10] اما جاي اشيا کجاست؟ جاي اشخاص کجاست؟ آنکه داعيه ربوبيت دارد يک ﴿أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلي﴾[11] در ضمير او نهفته است مي‌گويد جاي اشيا را ما خودمان معين مي‌کنيم جاي اشخاص را ما خودمان معين مي‌کنيم. جهان استکبار همين است آنها که مي‌گويند «حسبنا» مثلاً خود عقل ما، همين است. عدل يعني «وَضعُ کُلَّ شيءٍ فِي مُوضِعِه»، اين معناي عدل است. محبوب هم هست چيز خوبي هست؛ اما جاي اشيا کجاست؟ دين مي‌گويد جاي اشيا را اشيا‌آفرين مي‌داند، جاي اشخاص را اشخاص‌آفرين مي‌داند. آنها مي‌گويند جاي اشيا را ما خودمان معين مي‌کنيم. دين مي‌گويد اشيا‌آفرين يعني خدا بين شراب و شربت انگور فرق گذاشت، آنها مي‌گويند فرقي نيست. مي‌گويند آنچه از بدن خارج مي‌شود از بول و عرق با هم فرق دارند آنها مي‌گويند فرق ندارند. در حقيقت يک داعيه ربوبيتي هست يک فرعونيت و تفرعني در درون منکران وحي هست، براي اينکه مي‌گويند جاي اشيا را ما خودمان معين مي‌کنيم. جاي اشيا را شما که نيافريديد چگونه معين مي‌کنيد؟ لذا مي‌فرمايد اگر شما اين را خلاف کرديد به خودتان ستم کرديد، چون ما طرزي عالم را آفريديم که با هم هماهنگ هستند. يک نقطه ناهماهنگ، يک ساز ناهماهنگ در صدر و ساقه عالم نيست. آن قدر اين عالم منظّم است که نقل کردند اگر اين عالم به صدا دربيايد مي‌شود موسيقي. از بس منظم است! هيچ ستمي در کار نيست هيچ چيزي از جاي خودش تکان نخورده است، هيچ چيزي به چيز ديگر آسيب نمي‌رساند. از بس اين عالم منظم است. تسيح‌گوي او هستند تحميدگوي اوهستند. حالا آنکه زبان ديگر است که همه در مدح او هستند؛ اما اينها که به عالم از منظر علم نگاه مي‌کنند مي‌گويند هيچ چيزي در عالم مزاحم کسي نيست. اينکه مي‌بينيد جريان حسين بن علي(صلوات الله و سلامه عليه) عالمي شد و مي‌ماند «الي يوم القيامة» مي‌دانيد نه تنها در اين کشور، کشورهاي ديگر سلاطين فراواني آمدند امراي فراواني آمدند اينجا ساسانيان آمدند سامانيان آمدند، سلجوقيان آمدند، چند قرن عباسيان بودند از بغداد تا مرو، از مرو تا بغداد اين يک امپراطوري بود زير نظر دستگاه هارون و مأمون، يک تکه خاک به نام اينها نيست. اما مي‌بينيد وقتي حسين بن علي(سلام الله عليه) خودش را معرفي مي‌کند من عادل هستم حامي عدل‌ هستم اينها نيست. اينها حرف‌هاي دسته دهم و دوازدهم منبر است. ببينيد خود را خليفه الله مي‌شمارد حرفي مي‌زند که کار مستخلف عنه را بيان مي‌کند چون او خليفه خداست. از آن جهت که وارث انبياست که زيارت «وارث» مشخص مي‌کند. آنچه ابراهيم داشت تا عيساي مسيح، آنچه عيساي مسيح داشت تا ابراهيم و آدم(سلام الله عليهم) وجود مبارک حضرت دارد برابر آن زيارت «وارث».

اما برتر از همه و بالاتر از همه جريان خلافت اوست که از طرف خدا دارد سخن مي‌گويد. اين در صحنه‌اي همان جريان عبيد الله بن حر جحفي که همه شما مي‌دانيد حضرت استدلالي کرد در پايان به اين بخش سوره مبارکه «کهف» تمسک کرد، فرمود در دستگاه من کسي که بيراهه مي‌رود را نمي‌پذيرم. اين حرف، حرف خداست و خليفه خدا اين حرف را دارد مي‌زند.

بيان مطلب اين است که سپاه و ستاد الهي که مشخص نيست چقدر است! ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾،[12] و ﴿وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ﴾،[13] در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) هم هست که آقايان حواستان جمع باشد: «جَوَارِحُكُمْ‏ جُنُودُه‏ ... وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُه‏»؛[14] شما خيال نکنيد اگر ـ خداي ناکرده ـ خدا خواست کسي را بگيرد از جاي ديگر لشکرکشي مي‌کند. اعضاي شما، دست شما، فکر شما، انديشه شما، هر چه داريد سربازان خدا هستند و اگر کسي بيراهه رفت و خدا او را مهلت داد، بعد از او مهلت سوء استفاده کرد خدا خواست او را بگيرد با زبان او با قلم او با دست او با انديشه او با پاي او حرفي مي‌زند که رسوا مي‌شود. جايي را امضا مي‌کند گرفتار مي‌شود. اين طور نيست که خدا از جاي ديگر لشکرکشي بکند اين خداست. اين بيان نوراني حضرت امير است در نهج فرمود آقايان حواستان جمع باشد، اگر کسي بيراهه رفت و خدا او را مهلت داد و اگر ـ خداي ناکرده ـ خواست او را بگيرد اين طور نيست که اسرائيل يا صدام يا ديگري را تحريک کند، نه! او را با دست خود او مي‌گيرد، «جَوَارِحُكُمْ‏ جُنُودُه‏ ... وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُه‏». آدم حرفي مي‌زند رسوا مي‌شود، جايي مي‌رود رسوا مي‌شود.

پس چيزي در عالم نيست مگر اينکه ستاد الهي است. در سوره «کهف» فرمود درست است مدبرات امر فراوان‌اند هر چه در جهان است جزء سربازان من هستند؛ اما همه اينها در کارشان درست عمل مي‌کنند. يک آدم خائن اختلاسي نجومي در دستگاه من نيست: ﴿وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً﴾؛[15] يعني شما که توان شمارش جنود و سربازان مرا نداريد، ولي اگر آن توان را مي‌داشتيد که چند ميليارد سرباز من دارم، همه اينها پاک‌ هستند. همه اينها به دستور من عمل مي‌کنند. اين حرف خداست اين حرف مستخلف عنه حسين بن علي است. آن وقت وجود مبارک ابي عبدالله در بين راه هنوز به کربلا نرسيده به عبيد الله بن حر جحفي که آن پيشنهاد را مي‌دهد و او قبول نمي‌کند، مي‌فرمايد: ﴿وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً﴾، در دستگاه منِ حسين آدمي که قدري اين طرف برود قدري آن طرف برود نيست. اگر کسي چه تبليغش چه با قلمش چه با بيانش چه با بنانش حسيني بخواهد زندگي کند با مضل بودن، بيراهه رفتن سازگار نيست. خيلي اين حرف بلند است؛ يعني من قيامي مي‌خواهم بکنم که احدي از کساني که در دستگاه من‌ هستند بيراهه نمي‌روند. ﴿وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً﴾ که حرف عبيد الله بن حر جحفي را به او برگرداند.

غرض اين است که ما هستيم و اين مکتب! اين مکتب براي هميشه مي‌ماند، اين مکتب تا روز قيامت به دست حضرت ادامه پيدا مي‌کند. اين مکتب طرزي قواعد علمي را بيان مي‌کند که با قوانين عملي دوخته است. اگر امام فرمود خانه‌اي با طلاق ويران شده به اين آساني ساخته نمي‌شود، براي آن است که عدل الهي اقتضا مي‌کند خانه براساس مِهر بماند هم از آن طرف گفتند زن موظّف است که سکينت و آرامش منزل را به عهده بگيرد: ﴿خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها﴾،[16] مسکن را مرد تهيه مي‌کند، ولي سکينت را زن. از اين طرف هم حرمت مرد و حرمت زن را هم متقابلاً بيان کرده است. الآن متأسفانه شما شاهد هستيد در کشور عزيز و دلپذير ما متأسفانه اين طلاق هست. اين دفاع مقدس ميليون‌ها برکات را به همراه خود داشت، ولي ما نبايد اشتباه بکنيم، اين گلوله برای برون‌مرزي است، اين مُشت برای برون‌مرزي است. در درون ما آنچه بايد حکم بکند مصافحه است. ما همان خوي رزم‌آوري را الآن در داخله شهر داريم، اين جمع نمي‌شود. اين البته هم سن ازدواج را تأخير مي‌اندازد هم طلاق را گسترش مي‌دهد. اين پانزده ميليون پرونده‌اي که متأسفانه در دستگاه قضايي هست اين را که همه قبول داريم، پانزده ميليون است. اين پانزده ميليون که با خودشان دعوا ندارند، با پانزده ميليون ديگر دعوا دارند، اين مي‌شود سي ميليون. اين سي ميليون هم که در آسمان‌ها زندگي نمي‌کنند، در همين شهر زندگي مي‌کنند در کشور زندگي مي‌کنند. حداقل با يک نفر هم رابطه داشته باشند مي‌شود شصت ميليون. ما شصت ميليون شب و روز بدگويي و عيب‌جويي در خانه‌ها داريم. يقيناً طلاق زياد مي‌شود يقيناً ازدواج سر نمي‌گيرد وقتي آدم زبانش عادت نکرده به محبت، قلبش عادت نکرده به مِهر، اين همين طور است. اگر بخواهيم جامعه ما جامعه ديني بشود حوزه و دانشگاه که مسئول اين کارند و به لطف الهي هزارها کارهاي علمي و خدماتي انجام دادند و انجام مي‌دهند مسئول‌ هستند که اين مِهر، اين محبت، اين سلام را که گفتند به يکديگر سلام بکنيد آن وقت جامعه مي‌شود جامعه مِهر.

اين بيان بينيد چقدر بيان لطيفي است! امام صادق(سلام الله عليه) مي‌فرمايد که «تَزَاوَرُوا»؛[17] يکديگر را ترک نکنيد، قهر نکنيد، اختلاف نداشته باشيد. چرا «تَزَاوَرُوا»؟ «فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا»؛ شما شيعيان ما هستيد، وقتي به سراغ يکديگر مي‌رويد خانم‌ها با هم، آقايان با هم، به سراغ يکديگر مي‌رويد ارحام و همسايه‌ها به سراغ يکديگر مي‌رويد، وقتي شما شيعيان ما دور هم جمع شديد حرف‌هاي ما را مي‌زنيد و حرف‌هاي ما: «وَ أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْض»؛ عاطفه ايجاد مي‌کند محبت ايجاد مي‌کند. به يکديگر سلام مي‌کنيد گرايش داريد مشکل يکديگر را حلّ مي‌کنيد خاصيت حرف ما ايجاد محبت است.

همه ما مي‌دانيم و مي‌گوييم که سنگ روي سنگ بند نمي‌شود، اين يعني چه؟ يعني اگر کسي خواست خانه‌اي بسازد برجي بسازد قصري بسازد طبقه اوّل را که سنگ گذاشت طبقه دوم سنگ روي سنگ بيايد بند نمي‌شود. يک ملات نرم لازم است که بين اين دو سنگ باشد تا سنگ روي سنگ جمع بشود بعد بشود برج، بعد بشود خانه. امام مي‌فرمايد فرمايشات ما آن ملات نرم است مي‌خواهيد خانه بسازيد با اين مي‌سازيد، برج بسازيد با اين مي‌سازيد. با ادب يعني ادب! با محبت، با آرام حرف زدن. با پرخاش سنگ روي سنگ بند نمي‌شود مي‌شود طلاق زياد.

در جريان طلاق اصرار دين اين بود که «أَبْغَضُ الْحَلال»[18] است، اصرار دين اين بود که اين خانه را ويران مي‌کند. اوّلين رسالت شما بزرگواران اين است که اين بيانات نوراني از يک سو و بيانات نوراني ابي عبدالله از سوي ديگر بيان بشود کشور اگر بخواهد ساخته بشود براساس ﴿وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً﴾ بايد ساخته بشود. اگر اين بيان نوراني حسين بن علي شد، ديگر خبري از اختلاس و نجومي و زيرميزي و اينها ديگر نيست. فرمود من نيامدم فقط بکُشم و کشته بشوم، من آمدم يک سازمان و مکتبي را به رهبري انبياي گذشته که الآن به دست من سپرده شد احيا کنم که «الي يوم القيامة» مي‌ماند. اينکه زينب کبري(سلام الله عليها) سوگند ياد کرد که ما مي‌مانيم براي همين است. اينکه «أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ»، همين طور است. «فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة»،[19] اين به جِدّ قسم مي‌خورد مثل دو دو چهار تا که ما مي‌مانيم. اين همه سلاطين آمدند و رفتند، هيچ اثري از آنها نيست. نظام با حق هست، با عدل هست. خيلي اين بيان، بيان بلندي است اين کلام، کلام خداست و حسين خليفه خداست، فرمود من آدم قيامي بکنم که کار الهي انجام بدهم، در دستگاه خدا خلاف نيست در دستگاه منِ حسين بن علي هم خلاف نيست. خيلي اين حرف بلند است، ﴿وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً﴾. پيشنهاد عبيد الله را هم رد کرد.

اين طلاق با همين بدگويي‌ها پيدا مي‌شود. به ما گفتند به يکديگر رسيديد سلام بکنيد، ما طلبه‌ها به يکديگر رسيديم سلام نمي‌کنيم چه رسد به جامعه. جامعه با سنگ روي سنگ بند نمي‌شود اين خطرات را دارد. يک ملات نرم لازم است، فرمود اين ملات نرم را ما آورديم، ما اصرار کرديم، شما در کدام مکتب مي‌بينيد؟ در کدام کشور مي‌بينيد؟ «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا» مستحب است که يکديگر را سلام بکنيد، مستحب است مصافحه بکنيد، اينها حرف‌هاي دين است. با اينها ساخته مي‌شود جامعه. همسايه‌ها را آدم مواظب باشد اينکه شب بلند مي‌شود چهل نفر از همسايه‌ها را دعا مي‌کند روز به فکر چهل نفر هست. ما مي‌خواهيم راحت زندگي کنيم، خيلي هم نمي‌خواهيم زاهدانه باشد، نه! يک زندگي راحتِ راحت مي‌خواهيم داشته باشيم، نه زاهدانه. مرفّهانه مي‌خواهيم زندگي کنيم. آن پدر يا مادري که ـ خداي ناکرده ـ دختر برگشته دارند يا پسر جدا شده دارند، شبانه‌روز در غصّه هستند اين ديگر زندگي نيست. حالا خود آن جوان ممکن است خيلي تشخيص ندهد، اما دائماً اين پدر در غصّه مادر در غصه، اين يک مرگ تدريجي است. ما نمي‌خواهيم زاهدانه زندگي کنيم، ما مي‌خواهيم خوش بگذرانيم، همين! خوب زندگي کنيم! خوب زندگي کردن غصّه نداشتن، عمر با برکت داشتن، سکته نکردن، فلج نشدن، در همين است که مشکل عصبي ما نداشته باشيم. اينها به ما گفتند شما حسنه دنيا حسنه آخرت به ما نگفتند به غار برو! اين جريان عثمان بن حُنيف هست جريان ديگر هست که شخصي خواست زاهدانه زندگي کند، فرمود اين چه زندگي است که شما داريد مي‌کنيد؟ اين عطر مصرف بکنيد خودتان را معطّر بکنيد، هم به زن‌ها گفت هم به مردها گفت خوب زندگي بکنيد. نه اشرافي، راحت زندگي کنيد، راحت زندگي کردن به همين است.

اين مايه نمي‌خواهد، فقط يک عقل مي‌خواهد. اين قسمت طلاق را هم فرمود بدانيد در همان حال طلاق هم حق کسي را ضايع نکنيد؛ نه او را از منزل بيرون کنيد، نه از نفقه او کم بکنيد، نه از حق مسکن او کم بکنيد. شما نمي‌دانيد شايد دوباره برگشتيد، به هر حال اين رابطه‌تان را حفظ بکنيد. ببينيد فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ﴾؛ مواظب عده هم باشيد، حالا مسئله طلاق خُلع يا لعان حرفي ديگر است. ﴿وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ﴾، اين مدت را خوب کاملاً بدانيد، چون حقوق را بايد حفظ بکنيد حق زن بايد حفظ بشود حق مرد بايد حفظ بشود اين تاريخ بخواهد محفوظ باشد. ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ﴾، ببينيد در هيچ جاي فقه شما مسئله فقهي را با مسئله اخلاقي کنار هم نمي‌بينيد. تنها کتابي که آن بحث‌هاي علمي را با بحث‌هاي عملي هماهنگ مي‌کند رديف ذکر مي‌کند، قرآن کريم است که ضامن اجراست. ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ لاَ تُخْرِجُوهُنَّ مِن بُيُوتِهِنَّ﴾، اين هنوز علاقه بيتي دارد، گرچه خانه خانه او نيست، آن وقتي هم که بود خانه خانه او نبود. اما مرتّب اين اِسناد را، اين اضافه‌ها را مي‌دهد که اين گرايش را اين بيت را اين عُلقه را حفظ بکنند؛ وگرنه آن وقتي هم که بود خانه خانه او نبود. ﴿لاَ تُخْرِجُوهُنَّ مِن بُيُوتِهِنَّ وَ لَا يَخْرُجْنَ﴾؛ آنها هم قهر نکنند، آنها هم در اينجا بمانند، بلکه اوضاع برگردد آن مادر به مادري‌اش برگردد آن پدر به پدري‌اش برگردد. ﴿إِلاّ أَن يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ﴾؛ مگر ـ خداي ناکرده ـ يک ناسازگاري يک ناروايي غير قابل تحمّلي رخ بدهد که آن حسابش جداست. ﴿وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ﴾؛ اينها حدود الهي است؛ يعني عدل چيز خوبي است، عقل مي‌فهمد عدل بر همه ما لازم است؛ اما نمي‌فهمد عدل به چيست؟ مي‌فهمد معناي عدل «وَضعُ کُلَّ شيءٍ فِي مُوضِعِه» است؛ اما جاي اشيا را نمي‌داند؛ لذا وحي مي‌شود ضروري. اين عقلانيت وحياني در اين زمينه ظهور مي‌کند. عقل مي‌گويد الا و لابد خدا بايد وحي بفرستد، براي اينکه جاي اشيا را او بايد معين کند جاي اشخاص را او بايد معين کند.

﴿وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ﴾؛ اگر کسي بيراهه رفته است، دارد به طرف چاه مي‌رود آسيبي به کسي نمي‌رساند. ﴿لاَ تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً﴾، شايد يک گرايش قلبي از طرف مرد يا از طرف زن يا از هر دو طرف پيدا بشود دوباره اين بافت فرسوده به دست خود اينها ساخته بشود که اميدواريم روزي اين کشور وليّ عصر چهره منحوس طلاق را نبيند.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. الکافي(ط ـ الاسلاميه)، ج6، ص54؛ «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحِبُّ الْبَيْتَ الَّذِي فِيهِ الْعُرْسُ وَ يُبْغِضُ الْبَيْتَ الَّذِي فِيهِ الطَّلَاقُ وَ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الطَّلَاق». وسائل الشيعه، ج18، ص30؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(عَلَيْهِ السَّلَام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) تَزَوَّجُوا وَ زَوِّجُوا أَلَا فَمِنْ حَظِّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِنْفَاقُ قِيمَةِ أَيِّمَةٍ وَ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْتٍ يُعْمَرُ بِالنِّكَاحِ وَ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ أَبْغَضَ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْتٍ يُخْرَبُ فِي الْإِسْلَامِ بِالْفُرْقَةِ يَعْنِي الطَّلَاقَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(عَلَيْهِ السَّلَام) إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا وَكَّدَ فِي الطَّلَاقِ وَ كَرَّرَ الْقَوْلَ فِيهِ مِنْ بُغْضِهِ الْفُرْقَةَ».

[2] . نهج الفصاحة، ص157.

. سوره مائده، آيه6.[3]

. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص117.[4]

[5]. سوره مائده، آيه1.

[6]. سوره بقره، آيات194، 196و 231.

[7]. سوره بقره، آيه129.

[8]. ديوان سعدي، غزل40؛ «دگر به روي کَسم ديده بر نمي‌باشد ٭٭٭ خليل من همه بت‌هاي آزري بشکست».

[9]. سوره انعام، آيه76.

[10]. ر.ک: نهج البلاغه, حکمت437؛ «الْعَدْلُ يَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا».

[11]. سوره نازعات، آيه24.

. سوره فتح، آيه4.[12]

[13]. سوره مدثر، آيه31.

[14]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه199.

[15]. سوره کهف، آيه51.

[16]. سوره روم، آيه21.

[17]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص186.

[18]. نهج الفصاحة، ص157.

[19]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏45، ص164.