دیگر اخبار
ارزش هر کسی به اندازه همت اوست /غیرت از پرفضیلت‌ترین فضایل نفسانی است

ارزش هر کسی به اندازه همت اوست /غیرت از پرفضیلت‌ترین فضایل نفسانی است

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به آئین رونمایی از آثار مرکز دائرةالمعارف علوم عقلی اسلامی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به آئین رونمایی از آثار مرکز دائرةالمعارف علوم عقلی اسلامی

گاهی خود علم، ابزار جنون قرار می‌گیرد/ اخلاق برای گره زدن علم به جان است

گاهی خود علم، ابزار جنون قرار می‌گیرد/ اخلاق برای گره زدن علم به جان است

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند



تفسير سوره مباركه جمعه آيات 2 تا 5
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ (۲) وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۳) ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (٤) مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۵)

سوره مبارکه «جمعه» که در مدينه نازل شد، خطوط کلّي دين را به عنوان تعليم کتاب و حکمت و تزکيه نفوس معرفي کرده است. بخشي از اموري که مربوط به تزکيه بود در آيات قبل روشن شد؛ اما جريان تعليم کتاب که خودش روشن است قرآن کريم است. حکمت همان معارفي است که قرآن کريم از آن جهت که هم جامع است هم مرجع، در بر دارد؛ منتها تفصيل آن در سنّت پيغمبر و اهل بيت(عليهم الصلاة و عليهم السلام) است. گوشه‌هايي از خطوط کلّي حکمت را قرآن کريم بيان کرد و آنچه از اين زوايا به دست مي‌آيد اين است که حکمت از منظر قرآن دو قسم است: يک حکمت مربوط به جهان‌بيني است که در عالَم چه چيزی هست و چه چيزی نيست؛ يک حکمت مربوط به جهان‌داري است که در عالم چه بايد کرد و چه نبايد کرد؟ اگر کسي هم به جهان‌بيني دست يافت، هم به جهان‌داري، آن‌گاه به جهان‌آرايي هم موفق مي‌شود که چگونه عالم را بيارايد که بشود زينت عالم. آن نصيب اوحدي از اهل ايمان خواهد شد.

اما اين دو عنصر محوري که يکي جهان‌داني است و ديگری جهان‌داري، يکي را مي‌گويند حکمت نظري، ديگری را مي‌گويند حکمت عملي، اينها را قرآن کريم به خوبي بيان کرد که در جهان چه هست و چه نيست، بشناسيم اين مي‌شود حکمت نظري. در جهان چه بکنيم چه نکنيم، مي‌شود حکمت عملي. خود قرآن را ذات اقدس الهي به عنوان کتاب حکيم معرفي کرد که بحث آن در سوره مبارکه «زخرف» آيه چهارم گذشت: ﴿وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾؛[1] قرآن از علوّ معنوي برخوردار است، يک؛ خودش حکيم است، چون حکمت را در بردارد، حکمت‌آموز است و درباره وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم فرمود تو اين قرآن را از «لدن حکيم عليم» ياد مي‌گيري؛ در آيه شش سوره مبارکه «نمل» فرمود: ﴿وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾؛[2] علم تو علم لدنّي است، يک؛ لذا ما از علم لدنّي به عنوان تلقّي و شهود ياد مي‌کنيم، نه علم حصولي و مفهومي که مفهومي را بفهمي، دو؛ لذا نفرمود «تعلَم» يا «تدرُس» و مانند آن. فرمود: ﴿لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ﴾. علم او هم علم لدنّي است. قبلاً هم بحث آن گذشت علم لدنّي علمي در برابر علوم ديگر نيست؛ مثلاً فقه و اصول و حکمت و کلام و اينها علومي هستند در قبال يکديگر، ما علمي داشته باشيم به عنوان علم لدنّي نيست. اين معارف را اگر کسي از استاد ياد بگيرد يا از کتاب ياد بگيرد، لدن و نزد خدا نيست؛ اما اگر همه اين معارف را از لدن و نزد خدا بلاواسطه ياد بگيرد، مي‌شود علم لدنّي. يک وقت است که کسي قرآن را با درس و بحث ياد مي‌گيرد، اين همان علم حصولي است. يک وقت است اين معارف را از نزد ذات اقدس الهي بلاواسطه فرا مي‌گيرد، مي‌شود علم لدنّي. فرمود: ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾، پس خود قرآن ﴿لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾، وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) اين قرآني که کتاب حکيم است، از لدن خدايي که حکيم و عليم است فرا مي‌گيرد، اين دو؛ پس مجموعه آنچه در جهان بايد، و در جهان بود هست، وجود مبارک پيغمبر مي‌داند؛ هم بود و نبود در عالم چه هست و چه نيست، هم در بايد و نبايد چه بايد کرد و چه نبايد کرد. اين دو بخش را قرآن کريم دارد.

حالا تفصيل اين در موارد گوناگون هست. يک بخش آن در سوره مبارکه «اسراء» از آيه 21 به بعد است تا آيه چهل. اين بيست آيه بخش قابل توجهي از بود و نبود و بايد و نبايد، اينها را ذکر میکند؛ يعني هم حکمت نظري هم حکمت عملي. چه هست و چه بايد! اوّلين مطلبي که در مسئله بود و نبود مطرح است خدا هست خدا واحد است شرکي در عالم نيست شريکي در عالم نيست اين اوّل و آخر اين مجموعه بيست آيه‌اي است. ملاحظه بفرماييد: از آيه 22 به بعد سوره مبارکه «اسراء» اين است: ﴿لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ﴾، چون قبلش مسئله توحيد را ذکر فرمود، فرمود: ﴿لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَّخْذُولاً ٭ وَ قَضَي رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلاّ إِيَّاهُ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً﴾[3] که حالا بعد مي‌خوانيم؛ يعني خدا هست، شريک نيست، اين بود و نبود. خدا را بايد عبادت کرد به پدر و مادر بايد احترام گذاشت، از عصيان بايد پرهيز کرد نبايد اصرار کرد، اين بايد و نبايد. در بخش پاياني اين مجموعه که البته وسط‌هايش را هم مي‌خوانيم، فرمود: ﴿ذلِكَ مِمَّا أَوْحَي إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ﴾،[4] ولي اوّل و آخر توحيد است. اوّل را گفتيم: ﴿لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ﴾، اينجا هم مي‌گوييم: ﴿لاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾؛[5] حالا خودت قرار نده. در عالم که شريک نيست، اين انسان است که براي خدا شريک قرار مي‌دهد. مبادا اين کار را بکني. در عالم شريک نيست، چون «الهاً واحدا لا شريک له»، اين بود و نبود است؛ اما تو شرک نورز، ﴿لاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾. ﴿وَ مَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ﴾، که در بخش پاياني سوره مبارکه «مؤمنون» يک وقت بحث شد. ببينيد آيه 117 سوره مبارکه «مؤمنون» اين است: ﴿وَ مَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾، يعني اين جمله ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ﴾ در محل نصب است تا صفت باشد براي ﴿إِلهاً آخَرَ﴾. مبادا براي خدا شريکي قرار بدهيد که برهان‌پذير نيست؛ مثل اينکه بگويند دو دو تا چهارتا. اين زوجيت لازمه اربعه هست. نفي شرک لازمه اله است، اصلاً خدا آن است که شريک‌بردار نيست، چرا؟ چون يک حقيقت نامتناهي جا براي غير نمي‌گذارد. شما دنبال دليل مي‌گرديد؟ اصلاً خدا آن است که شريک نداشته باشد. ﴿وَ مَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾؛ اگر کسي در برابر خدا شريکي قرار بدهد که برهان‌پذير نيست، ﴿حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾. شريک برهان‌پذير نيست؛ مثل اينکه اگر کسي بگويد دو دو تا فرد است، اربعه فرد است که دليل ندارد، فکذا و کذا! اين دليل ندارد لازمه فرد بودن اربعه است. اين يک چيز جديدي نيست. اين ﴿وَ مَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾، اصلاً خدا شريک‌بردار نيست؛ مثل اينکه شما بگوييد اربعه فرد نيست. اين يک ادعاي ديگري نيست، مي‌گويد اگر کسي بگويد چهار تا فرد است که دليل ندارد، اين توضيح واضحات است. اصلاً خدا يک حقيقت نامتناهي است وقتي نامتناهي بود ديگر جا براي غير نمي‌گذارد. در همين قسمت سوره مبارکه «اسراء» که از آيه 21 و 22 توحيد شروع شد، بعد از چهل آيه که اين مجموعه حکمت نظري و عملي هر دو را دارد؛ يعني هم بود و نبود را دارد هم بايد و نبايد را دارد، در پايان مي‌فرمايد که اگر کسي اين کار را انجام بدهد، ﴿ذلِكَ مِمَّا أَوْحَي إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقَي فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَّدْحُوراً﴾، خدا که شريک ندارد، نزد خودت کسي را شريک خدا قرار نده؛ اما آن مطالبي که مربوط به بايد و نبايد است؛ يعني مسائل حکمت عملي؛ از آيه 23 به بعد سوره مبارکه «اسراء» شروع مي‌شود که نسبت به خدا موحد باش، او را بپرست، نسبت به پدر و مادر حرمت اينها را نگه دار: ﴿وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ﴾،[6] ﴿وَ آتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ﴾،[7] اهل تبذير نباش: ﴿إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا﴾،[8] ﴿وَ لاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَي عُنُقِكَ﴾، از اسراف بپرهيز، از تبذير بپرهيز. ﴿إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ﴾ و پاسدار حرمت خون مرد مسلمان باش، ﴿وَ لاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاَقٍ﴾، که بحث آن گذشت. از بي‌عفتي بپرهيزيد: ﴿وَ لاَ تَقْرَبُوا الزِّنَي إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً﴾، ﴿وَ لاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ﴾، ﴿وَ لاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾، از نظر خريد و فروش اقتصاد چيزي گران ندهيد چيزي کم نفروشيد، ﴿وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ﴾،[9] حرف که مي‌زنيد درس مي‌خواهيد بگوييد، بحث مي‌خواهيد بکنيد، تا مطلب محقّقانه براي شما ثابت نشده است، بحث نکنيد، درس نگوييد، سخنراني مي‌خواهيد بکنيد تا مطالعه نکرديد دقيقاً مطلبي براي شما روشن نشد حرف نزنيد دهن باز نکنيد، هر چيزي را نگوييد. هر چيزي را هم بدون تحقيق نپذيريد، ﴿وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الفُؤاد كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾ که اين آيه 36 از آن سنگين‌ترين آيات قرآن کريم است؛ بعد از اينکه دستور دادند که بدون تحقيق نه حرفي بزن نه حرفي را قبول بکن، فرمود چرا؟ براي اينکه سمع و بصر و فؤاد در قيامت مسئول عنه هستند. مستحضريد که ما در فارسي وقتي مي‌خواهيم بگوييم سؤال بکن اين کلمه «از» را روي آن شخص در مي‌آوريم، مي‌گوييم: «از آقا بپرس»! اما در عربي وقتي مي‌خواهند همين مطلب را طرح کنند، اين کلمه «عن» که ترجمه آن «از» است، اين را روي مطلب درمي‌آورند، نه خود شخص. نمي‌گويند: «فاسئل عنه»، مي‌گويند: «فاسئله عن ذلک الامر». ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ،[10] ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ المَحِيضِ،[11] شخص مسئول است آن مطلب مسئول عنه است. در عربي هرگز نمي‌گويند: «فاسئل عنه»؛ از او بپرس! مي‌گويند: «فاسئله عن ذلک الامر».

در قيامت همه را حاضر مي‌کنند، از همه ما سؤال مي‌کنند. صدر آيه فرمود بدون تحقيق چيزي را قبول نکن: ﴿لاَ تَقْفُ﴾؛ يعني پيروي نکن چيزي را که براي شما مسلّم نيست: ﴿مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾، چرا؟ ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الفُؤاد كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾، براي اينکه در قيامت از شما سؤال مي‌کنند، با اين چشم کجا را ديدي؟ با اين گوش چه چيزي را پيروي کردي؟ با اين دل از چه چيزي پيروي کردي؟ تمام مشکل در اين کلمه اخير است: ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ﴾، انسان اين را مي‌فهمد که در قيامت از انسان سؤال مي‌کنند گوش خود را به چه سپردي؟ «مَنْ أَصْغَي إِلَي نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ»؛[12] اين را هم امام جواد(سلام الله عليه) فرمود هم از ائمه ديگر که کسي گوش به حرف کسي مي‌دهد، هر برنامه‌اي را مطالبه مي‌کند، مطالبه بکن ببين فضاي مجازي براي بعضي‌ها مُجاز است، او که صاحب‌نظر است مي‌تواند ببيند؛ اما باور کردنش بايد بعد از برهان باشد. اين بيان نوراني امام جواد است، فرمود: «مَنْ أَصْغَي إِلَي نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ». براي افراد نوجوان و امثال آن اين فضاي مجازي اصلاً مُجاز نيست. اما براي بزرگان و صاحب‌نظران بله مُجاز هست؛ اما اين فقط مُجاز است گوش بدهد، باور کردنش، پذيرش و عبادت آن حرف است. همان طوري که در قرآن دارد: ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾؛[13] يعني باورمندانه گوش بدهيد، اگر کسي حرف ائمه(عليهم السلام) و روايات را اين طور گوش بدهد، اين عبادت است؛ اما حرف بيگانه را دارد گوش مي‌دهد باورمندانه، اين درست نيست. گوش بدهيد؛ اما ﴿يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ،[14] اگر کسي باورمندانه حرف کسي را گوش بدهد دارد او را عبادت مي‌کند. «مَنْ أَصْغَي إِلَي نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ». اين به ما مي‌گويد که مي‌خواهيد گوش بدهيد، گوش بدهيد؛ اما ﴿فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ.

در قيامت از انسان سؤال مي‌کنند اين گوش را چه کار کردي؟ به کجا گوش دادي؟ اين قابل فهم است براي ما، ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ﴾. بصر هم همين طور است، در قيامت سؤال مي‌کنند که چه را ديدي؟ مَحرم ديدي، نامَحرم ديدي؟ چه کتابي را نگاه کردي؟ چه چيزي را تماشا کردي؟ اين هم براي ما قابل فهم است؛ اما ﴿وَ الفُؤاد﴾، در قيامت از ما سؤال مي‌کنند که دل خود را به چه کسي دادي؟ يعني ما را يک طرف مي‌گذارند، قلب و عقل را يک طرف ديگر مي‌گذارند، مي‌گويند تو با اين دل چه کردي؟ آيا اين فرض دارد؟ دل که منظور اين گوشت صنوبري که طرف چپ هست نيست. دل همان است که ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَض‏﴾؛[15] ﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾[16] قلب در اصطلاح قرآن همين حقيقت روح ماست، چيزي ديگري نيست که منظور اين گوشت قسمت چپ بدن که نيست. از حقيقت ما سؤال مي‌کنند که اين حقيقت را چه کار کردي؟ اين واقعاً براي ما قابل فهم نيست. ما خودمان مي‌نشينيم يک طرف، حقيقت ما و هويت ما يک طرف است، ما مي‌شويم مسئول، آن هويت ما مي‌شود مسئول عنه، مي‌گويند دل خود را چه کار کردي؟ ما چه کاره هستيم غير از قلب و دل؟! تمام تصميم‌گيري‌هاي ما با نيروي فکري ماست. اگر از ما سؤال بکنند که اين عقل خود را چه کار کردي؟ مگر عقل ما جداي از ماست؟ اين سمع و بصر بله جداست؛ گاهي سمع هست، گاهي نيست؛ گاهي بصر هست، گاهي نيست و ما هستيم؛ اما قلب و عقل؛ عقل به معناي ادراک که جنون همراه آن باشد نه، اين قلب که همه هويت ماست که از آن به فؤاد ياد مي‌شود، اين ممکن است جداي از ما فرض بشود که اين فؤاد را بگذارند کنار، از ما سؤال بکنند که با فؤاد خود چه کردي؟ اين ضمير «عنه» به آن مسئول عنه برمي‌گردد نه به سائل. ضمير «کان» به شخص برمي‌گردد. ﴿وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾، چرا؟ چون ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الفُؤاد كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾؛ همه اينها مسئول‌عنه هستند؛ يعني جناب عالي مسئول هستي. اين غموضتي دارد که در بحث «اسراء» به هر وضعي بود راه‌حلّي هم برايش پيدا شد. بعد از اين صحنه مي‌فرمايد: ﴿كُلُّ ذلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً ٭ ذلِكَ مِمَّا أَوْحَي إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ﴾،[17] يعني اين بيست آيه که بخش مهم آن مربوط به توحيد است، احترام پدر و مادر هست، حرمتِ مال مردم هست، حرمتِ چشم و گوش و عفاف و حجاب هست، حرمت خون مردم هست، حرمت مسائل ديگر هست، اينها جزء حکمت‌ هستند.

پس ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ، مشخص شد که چه چيزي به ما ياد مي‌دهد. باز هم جمع‌بندي کرده در پايان، مي‌فرمايد توحيد توحيد توحيد. ﴿لاَ تَجْعَلْ﴾ قبلاً هم به عرض شما رسيد اين حرف صدر الدين قونوي يک حرف جامعي است، مي‌گويد هيچ کسي عالماً عامداً معصيت نمي‌کند مگر اينکه گرفتار شرک است.[18] چون اگر کسي گناهي انجام بدهد، حالا يا روي سهو است يا روي نسيان است يا روي اکراه است، الجاه است، اضطرار است و مانند آن، اينها که با «حديث رفع»[19] برداشته مي‌شود. اگر کسي واقعاً معصيت مي‌کند يعني چه؟ يعني علم دارد، عذر ندارد، جهل و سهو و نسيان نيست، اضطراري هم ندارد، الجائي هم ندارد، اکراهي هم در کار نيست و علم دارد. معناي آن اين است که خدايا من مي‌دانم تو گفتي اين کار را نبايد بکني، ولي من مي‌کنم! شما هر گناهي را تحليل بکنيد يک شرک مستور و ضعيفي داخل آن هست.

پرسش: کسی که با اتّکا به رحمت الهی گناه میکند ... .

پاسخ: اتّکا کاذب است يک غرور کاذب است. «غرّته نفسه» اين مغرور است اين استهزا در آيات هم هست که اينها استغفار را به استهزا گرفتند. به چه کسي اميدواري؟ صريحاً در برابر او داري مي‌ايستي!

بنابراين اين يک شرک ضعيفي است که در پايان سوره مبارکه «يوسف» دارد که ﴿وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِكُونَ﴾؛[20] اين است که حضرت فرمود اگر کسي زبانش باز باشد در قيامت بتواند بگويد «لا اله الا الله»، «دَخَلَ الْجَنَّة»،[21] چون عمده اين است که ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ﴾؛[22] کسي حسنه دستش باشد، نه «من فَعل الحسنه» چنين چيزي را که قرآن وعده نداد. نفرمود هر کسي در دنيا کار خوبي کرده درِ بهشت روي او باز است! فرمود وقتي مي‌آيد دستش پُر باشد. اگر وعده داده بود که اگر کسي در دنيا کار خوبي کرده، بعد هر کاري مثلاً کرده باشد، ما درِ بهشت را به روي او باز مي‌کنيم، بله چنين چيزي خوب است؛ اما چنين وعده‌اي را که نداد. فرمود وقتي مي‌آيي، بايد دستش پُر باشد، ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ﴾، آن وقت ما بررسي مي‌کنيم ده برابر هم میدهيم درِ بهشت را هم باز مي‌کنيم؛ البته لطف خدا حساب ديگري دارد، ولي اين شخص نمي‌تواند مغرور باشد. اين استغفار را به استهزا گرفته، در روايات هم هست. خدا سيدنا الاستاد را غريق رحمت کند! اين را هم در يکي از جاهاي الميزان بيان کردند کسي از همان اوّل قصدش اين است که معصيت بکند بعد بگويد من استغفار ميکنم اين دو تا گناه کرده: يکي اينکه معصيت کرده؛ ديگر اينکه استغفار را به استهزا گرفته است. چگونه شما در برابر مولا مي‌ايستي، بعد مي‌گويي من عذرخواهي مي‌کنم! اين مگر بشر عادي است؟ اين دو تا گناه کرده؛ حالا

لطف الهي بکند کار خويش ٭٭٭ نکته سربسته چه گويي خموش! [23]

کسي درباره ذات اقدس الهي که نمي‌تواند تصميم بگيرد، ولي ما از آن نظر که بنده‌ هستيم وظيفه ما اين است.

بنابراين اين مطلب که فؤاد را يک گوشه مي‌گذارند، از ما سؤال مي‌کنند که با دل چه کرده‌اي؟ درک آن آسان نيست. در پايان هم فرمود اينها حکمت است و جمع‌بندي نهايي‌ آن هم اين است که ﴿وَ لاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾، آن‌گاه ﴿فَتُلْقَي فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَّدْحُوراً ٭ أَفَأَصْفَاكُمْ رَبُّكُم بِالْبَنِينَ﴾، بعد ﴿وَ لَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هذَا الْقُرْآنِ﴾،[24] ما مطالب فراوان گفتيم، گاهي با برهان گفتيم، گاهي با تمثيل گفتيم، گاهي موعظه گفتيم و مانند آن. پس خود قرآن «علي حکيم» است، شاگرد بلاواسطه قرآن که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است ﴿مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليم‏﴾[25] اين کتاب را ياد گرفته است و همين حضرت رهآوردش براي همه است؛ منتها مؤمنين از آن استفاده مي‌کنند. اين ﴿لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَي الْمُؤْمِنينَ﴾[26] همين است. منّت «هي نعمة العظميٰ» آن نعمت بزرگ را مي‌گويند منّت. ذات اقدس الهي با آفريدن و خلق شمس و قمر، بر کسي منّت ننهاد. «مَنّ»؛ يعني «أنعم عليهم نعمة عظيمة»، نه «مَنّ»؛ يعني ممنون کرد! «المنّة هي النّعمة العظميٰ». اين نعمت عظما را خدا به همه داد؛ منتها مؤمنين از آن استفاده مي‌کنند: ﴿لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَي الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً﴾.

حالا اين کتاب که «علي حکيم» است و از نزد «علي حکيم» هم آمده و پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) از ﴿لَدُنْ حَكيمٍ عَليم‏﴾ ياد گرفته، حکمت‌ها را که در عالم چه چيزی هست و چه چيزی نيست، بيان کرده؛ چه بايد و چه نبايد را هم بيان کرده است؛ يعني هم جهان‌داني، هم جهان‌داري. حالا اگر کسي اين دو مرحله را گذشته، به جهان‌آرايي هم مي‌رسد مثل اهل بيت، آنها زينت عالم هستند. گاهي در تعبيرات دارد که زينت عرش هستند، زينت فرش هستند، زينت آسمان هستند، آنها يک حساب ديگري دارد. در اين قسمت‌ها فرمود: ﴿يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ﴾.

مطلب ديگر اين است که در بحث ديروز راجع به مرگ اشاره شد که انسان مرگ را مي‌ميراند. اين درست است، چون تعبير «ذُقْ» آمده. ما زنده‌ هستيم و حيات ما کاملاً تبديل مي‌شود به يک حيات برتر. وقتي از دنيا مي‌خواهيم رحلت کنيم ما مرگ را مي‌ميرانيم، چون ما ذائق هستيم او مي‌شود مذوق. وقتي از برزخ بخواهيم وارد ساهره قيامت بشويم، باز ما مرگ را مي‌ميرانيم، نه او. وقتي که از ساهره معاد مي‌خواهد وارد صحنه بهشت بشود آنجا در روايات ماست که مرگ به صورت يک «کبش املح»[27] در مي‌آيد، مرگ را مي‌ميرانند و مسئولان مرگ هم رخت برمي‌بندند، ديگر «لا موت» تا با کسي در مصاف باشد و انسان بشود پيروز.

غرض اين است که اگر ﴿أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ﴾،[28] در هر دو مرحله ما فاتح هستيم. در دنيا ما فاتح هستيم مرگ را زير پا مي‌گذاريم وارد برزخ مي‌شويم، در برزخ ما مرگ برزخي را زير پا مي‌گذاريم وارد صحنه معاد مي‌شويم که ديگر «لا موت» از آن به بعد.

پرسش: ...

پاسخ: مفهوم ما مکلّف به برهان هستيم کاملاً مفهوم ماست، معبود ماست. همه اين بياناتي که خدا در قرآن کريم فرمود به اندازه خودمان مي‌فهميم و ايمان داريم، مي‌گوييم اين هزار و يک اسمي که در «جوشن کبير» است کاملاً قابل فهم است، مي‌گوييم همه اينها در خارج مصداق دارند ما آن مصداق خارجي را به عنوان ربّ قبول داريم عبادت مي‌کنيم و از او هم حيات داريم و از او هم تبعيت مي‌کنيم، همين! اما برويم به سراغ علم شهودي؛ يعني مفهوم‌ها را بگذاريم کنار، تا آنجا که سخن از استدلال و تصور و تصديق و قياس و برهان است، ذهن است. تا آنجا که سخن از يافت است، ديگر سخن از عين نيست. الآن کسي که بيمار هست، دندانش درد مي‌کند، وقتي وارد دندان‌پزشکی شد، مي‌گويد فلان دندانم درد مي‌کند نمي‌تواند بخوابم، آنچه که او مي‌گويد براي طبيب علم حصولي است. طبيب مي‌فهمد و درمان مي‌کند؛ اما آنچه خودش هم حرف مي‌زند و به طبيب منتقل مي‌کند علم حصولي است؛ اما آنکه نمي‌گذارد او بخوابد، اين علم شهودي است، اين ديگر تصور نيست. يافت خدا يعني اين طور. اين گونه کسي بخواهد خدا را بيابد، مستحيل است؛ اما فيض او، جلوه او، عرش او، بهشت او، بله. اينکه مرحوم کليني در همان جلد دوم کافي دارد، درباره حارثة که در صبح بعد از نماز جماعت حضرت، وجود مبارک رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به حارث فرمود خيلي زردچهره هستي، علت چيست؟ عرض کرد: «أَصْبَحْتُ مُؤْمِناً حَقّا»؛ من به مقام يقين رسيدم. فرمود هر حقيقتي علامتي دارد، يقين تو حقيقت آن چيست؟ علامت آن چيست؟ عرض کرد: «كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَي عَرْشِ رَبِّي»;[29] گويا عرش را مي‌بينم. اين چشم را ببندد هم مي‌بيند. آن روايتي که هم قبلاً عرض کرديم که وجود مبارک امام صادق به ابي‌بصير کور يعني کور! به ابي‌بصير کور مي‌گويد که الآن مگر خدا را نمي‌بيني؟[30] اين معلوم مي‌شود علم شهودي است، علم حصولي و مفهوم و قياس و تصور و تصديق نيست. «أصبحت كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَي عَرْشِ رَبِّي‏». اين همان بيان نوراني حضرت امير در آن خطبه متقيان که فرمود: «فَهُم‏ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا»؛[31] اين است، اينها بعضي‌ها به مقام «کأنّ» رسيدند که عواء و زوزه سگان جهنم را الآن دارند مي‌شنوند. بعضي‌ها خودش فرمود: «لَوْ كُشِفَ‏ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»،[32] بعد هم فرمود ما رائد هستيم. چقدر اين حرف، حرفي شيريني است! فرمود امامت ما، ولايت ما، خلافت ما، اينها سرجايش محفوظ است؛ اما ما رائد هستيم. رائد يعني چه؟ رائد به معني امام نيست، به معني قائم نيست، به معني موجز نيست، به معني پيغمبر نيست، به معني وليّ نيست. «رائد»؛ يعني پيشرو. الآن اينهايي که مي‌خواهند مکه بروند، يک عده را پيشرو مي‌فرستند که در آنجا هتل تهيه کنند، بعد خبر مي‌آورند که آنجا جاي امن است جاي خوبي است. فرمود ما از آنجا آمديم، ما رائد هستيم، رفتيم بهشت و از بهشت آمديم خبر مي‌دهيم. «إِنَّ الرَّائِدَ لَا يَكْذِبُ أَهْلَه‏»،[33] اين را مي‌گويند علم شهودي. اين طور نمي‌شود خدا را ديد، چرا؟ براي اينکه او نه بعض دارد که ما يک گوشه آن را ببينيم، نه کلّ آن قابل اکتناه است. محال است و محال. «خون به خون شستن محال است و محال»[34] اين ممکن نيست ما فقط اين هزار و يک اسم را به خوبي مي‌فهميم. استدلال مي‌کنيم، هزار و يک رساله هم ممکن است درباره آن بنويسيم. ما به برهان مکلّف هستيم، به استدلال مکلّف هستيم، ايمان هم مي‌آوريم؛ اما بخواهيم ببينيم، بله فيض او را، بهشت او را، جهنم او را، لقاي او را، شفاعت او را، اصلاً همين هزار و يک اسماي حُسناي او را که تجلّي کردند مي‌بينيم.

ما معمولاً قرآن را مي‌بوسيم وقتي بخواهيم به کسي بدهيم يا از کسي تحويل گرفتيم؛ ولي معمولاً کتاب حديث را کسي نمي‌بوسد، ولي من مي‌ديدم که مرحوم علامه وقتي سخن از نهج البلاغه شد نهج البلاغه را داديم خدمت ايشان اين کاملاً بوسيد و روي چشم گذاشت. وجود مبارک حضرت امير يک خطبه مفصّلي دارد، اين صد و هشتاد و ششمين خطبه است. درباره عظمت حق تعالي است، با اينکه خودش مي‌گويد: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاء»، «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه»,[35] اينها حرف اوست. مي‌فرمايد: «مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ وَ لَا حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ وَ لَا إِيَّاهُ عَنَي مَنْ شَبَّهَهُ وَ لَا صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ تَوَهَّمَهُ كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ وَ كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُول‏»؛ هر چه را که بخواهي بشناسي، اگر يک وقت فعلش را بشناسي اثرش را مي‌شناسي، کارش را مي‌شناسي، قولش را مي‌شناسي، بله؛ اما خودش را بخواهي بشناسي مخلوق است. حواستان جمع باشد، اين مثل «لا تنقض»[36] نيست که با هشت ده سال درس خواندن حلّ بشود. فرمود هر چه را که شناختي خدا نيست، براي اينکه شما يا بايد ماهيت او را بشناسي، جنس و فصلش را بشناسي، او که جنس و فصل ندارد. يا خودش را بشناسي، خودش که جزء ندارد که يک گوشه‌اش را بشناسي. محدود هم که نيست، چه چيزي از آن را مي‌خواهي بشناسي؟ هر چه شناخته شده است خدا نيست. خدانواست، آينه است. اين در بيانات نوراني امام رضا(سلام الله عليه) در آن استدلال هست: «كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ»،[37] هيچ، هيچ يعني هيچ! اگر ـ معاذالله ـ ذات اقدس الهي مرکّب بود، انسان مي‌توانست يک گوشه‌اش را بشناسد، آن وقت اين مي‌شد آب دريا که «اگر نتوان کشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد»! [38] اما وقتي بسيط محض است کجا گوشه دارد که شما يک گوشه آن را بشناسي؟ اگر محدود باشد، بله مي‌شود شناخت، ولي وقتی نامتناهي است شناخت‌پذير نيست. فرمود هر چه را شناختي بدان خدا نيست. «كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ و كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُول‏»، هر چه که هستي آن برای خودش نيست، اگر هستي آن برای خودش بود چرا قبلاً نبود، چرا بعداً نيست؟ هر چه که هستي او برای او نيست معلوم مي‌شود مخلوق خداست. همين بيان را وجود مبارک امام رضا(سلام الله عليه) هم در کتاب شريف توحيد صدوق دارد. در توحيد صدوق اين هم از کتاب‌هاي قيّم مرحوم ابن بابويه قمي است که اين در صفحه 35 در باب توحيد و نفي تشبيه، آنجا هم غالباً فرمايش ايشان نظير بيانات نوراني حضرت امير است. فرمود: «ثُمَّ قَالَ أَوَّلُ عِبَادَةِ اللَّهِ» اين است تا به اينجا مي‌رسد: «وَ لَا صَمَدَ صَمْدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ لَا إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ وَ لَا لَهُ تَذَلَّلَ مَنْ بَعَّضَهُ وَ لَا إِيَّاهُ أَرَادَ مَنْ تَوَهَّمَهُ كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ وَ كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ»؛ هر چه را شناختي بدان خدا نيست، براي اينکه با چه چيزي مي‌خواهي بشناسي؟ يا با جنس و فصل و اينها مي‌خواهي بشناسي، او که ماهيت ندارد. يا همه‌ آن را بخواهي بشناسي، او که نامتناهي است. بعض را بخواهي بشناسي، او که بعض ندارد. ما به برهان مکلّف هستيم، نه عرفان. در برهان دستمان باز است، نامتناهي را خوب مي‌فهميم، ازليت را خوب مي‌فهميم، ابديت را خوب مي‌فهميم، جامع بين ازل و ابد که سرمديت است را به خوبي مي‌فهميم، استدلال مي‌کنيم کتاب هم مي‌نويسيم؛ اما مفهوم است، در مفهوم دستمان باز است.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. سوره زخرف، آيات3 و4.

[2]. سوره نمل، آيه6.

[3]. سوره إسراء، آيات22و23.

[4]. سوره إسراء، آيه39.

[5]. سوره إسراء، آيه39.

[6]. سوره إسراء، آيه24.

[7]. سوره إسراء، آيه26.

[8]. سوره إسراء، آيه27.

[9]. سوره إسراء، آيات29ـ 35.

[10]. سوره إسراء، آيه85.

[11]. سوره بقره، آيه222.

[12]. تحف العقول، ص456.

[13]. سوره اعراف, آيه204.

[14]. سوره زمر، آيات17 و 18.

[15]. سوره بقره، آيه10؛ سوره مائده، آيه52؛ سوره انفال، آيه49.

[16]. سوره رعد, آيه28.

[17]. سوره إسراء، آيات38و39.

[18]. شرح الاربعين حديثا، ص87؛ «و رد علي بغته في سر ذلک ان سبب ظهور حکم الغيرة و سلطنتها ليس نفس الفعل المحرم فقط، بل الموجب هو التلبس بصفة المشارکة لمقام الربوبيه، لان الاطلاق في التصرف و مباشرة الفعل کل ما يريد دون منع و لا قيد و تحجير من صفات الربوبيه، فانه الذي يفعل ما يشاء دون حجر و لامنع و من سواه، فالتقييد و الحجر من خصائصه، فمتي رام الخروج من صفات التحجير و طلب اطلاق التصرف بمقتضي ارادته فقد رام مشارکة الحق في اوصاف ربوبيته و نازعه في کبريائه، لاجرم کان ذلک سببا لظهور حکم الغيرة المستلزمة للغضب او العقوبة ان لم يتدارک العناية...».

[19]. وسائل الشيعة، ج‌15، ص369.

[20]. سوره يوسف، آيه106.

[21]. التوحيد (للصدوق)، ص27.

[22]. سوره انعام، آيه160.

[23]. ديوان حافظ، غزل284.

[24]. سوره إسراء، آيات39 ـ 41.

[25]. سوره نمل، آيه6.

[26]. سوره آلعمران، آيه164.

[27]. تفسير القمي، ج‏2، ص50.

[28]. سوره غافر، آيه11.

[29]. المحاسن، ج‏1، ص246.

[30]. التوحيد(للصدوق), ص117.

[31]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه193.

[32]. عيون الحكم و المواعظ(لليثي)، ص415.

[33]. إعتقادات الإمامية (للصدوق)، ص64.

[34]. مثنوي معنوي(مولوي)، دفتر سوم.

[35]. عيون الحكم و المواعظ(لليثي)، ص415.

[36]. وسائل الشيعة، ج1، ص245؛ «لَا تَنْقُضِ الْيَقِينَ أَبَداً بِالشَّكِّ وَ إِنَّمَا تَنْقُضُهُ بِيَقِينٍ آخَر».

[37]. التوحيد (للصدوق)، ص35.

[38]. مثنوي معنوي، دفتر ششم، بخش1.