نمایشگر یک مطلب
دیگر اخبار
كَرَم اهل بیت علیهم السلام نامحدود است/ ماه شعبان ماه خواستن است

كَرَم اهل بیت علیهم السلام نامحدود است/ ماه شعبان ماه خواستن است

بهترین ره توشه تقواست و بهترین تقوا «توحید» است

بهترین ره توشه تقواست و بهترین تقوا «توحید» است

تذکره بزرگان انجام وظیفه و حق شناسی از آنهاست

تذکره بزرگان انجام وظیفه و حق شناسی از آنهاست

بالاترين مردم کسانی اند که نسبت به ذات اقدس الهی محبت داشته باشند

بالاترين مردم کسانی اند که نسبت به ذات اقدس الهی محبت داشته باشند

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری / شکوفايی عقل محصول بعثت نبوی

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری / شکوفايی عقل محصول بعثت نبوی

ثروت جامعه باید در دست عموم مردم باشد / باید فرهنگ اقتصادی مردم رشد کند

ثروت جامعه باید در دست عموم مردم باشد / باید فرهنگ اقتصادی مردم رشد کند

ممكن نیست كسی خلاف كند و آبرویش نرود

ممكن نیست كسی خلاف كند و آبرویش نرود

باید جامعیت قرآن کریم به حوزه ها بیاید

باید جامعیت قرآن کریم به حوزه ها بیاید

محقق شدن شعارهایی مانند تولید، اشتغال و حمایت از کالای ایرانی تنها باسرمایه پاک میسر است

محقق شدن شعارهایی مانند تولید، اشتغال و حمایت از کالای ایرانی تنها باسرمایه پاک میسر است

برگزاری دروس خارج فقه و تفسیر حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری دروس خارج فقه و تفسیر حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی



تفسير سوره مباركه جمعه آيات 2 تا 5
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ (۲) وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۳) ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (٤) مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۵)

سوره مبارکه «جمعه» که در مدينه نازل شد، چون ﴿هُدي لِلنَّاسِ﴾[1] است و مردم هم يک طبقه نيستند، براساس آنچه در سوره مبارکه «نحل» گذشت که ﴿ادْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ،[2] گاهي از راه برهان و حکمت، مردم را هدايت مي‌کند؛ گاهي از راه موعظه و نصيحت؛ گاهي از راه جدال أحسن که فرق اين سه روش، در ذيل آيات سوره «نحل» گذشت.

قرآن کريم، تعليمش را جداي از تزکيه و تزکيه‌اش را جداي از تعليم، ذکر مي‌کند. تمثيلش که ذيل مسئله موعظه و نصيحت است را جدا ذکر مي‌کند، جدالش را هم جدا. جدال آن است که قياسي که تشکيل مي‌شود مقدماتش حق باشد، يک؛ مقبول طرف بحث باشد، دو، چون اگر مقبول باشد، ولي حق نباشد، سوء استفاده از جهلِ مخاطب است و اين از حَرم اَمن قرآن دور است و اگر حق باشد و طرف قبول نداشته باشد، مي‌شود برهان محض، بايد کاري کرد که او متوجه بشود، ﴿وَ جَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛ يعني آن قياس شما دو شرط اساسي را بايد داشته باشد: حق باشد «في نفسه»، مقبول طرف هم باشد. اگر مقبول باشد و حق نباشد، اين مي‌شود مرآء و سوء استفاده از جهل مخاطب و يک چنين کاري در حرم امن قرآن نيست.

بخشي از مسائل تزکيه گذشت که نمونه‌هاي آن را شما ملاحظه فرموديد؛ هم در مسائل مالي بود، هم در مسائل عفاف و حجاب بود، هم در مسئله ادب اجتماعي بود که تزکيه نفس در ادب اجتماعي هم ظهور مي‌کند و گرنه آنکه در سوره مبارکه «نور» داشت اگر کسي وقت ملاقات قبلي نداشت، خواست در خانه کسي را بزند، صاحب‌خانه گفت ببخشيد الآن من فرصت ملاقات ندارم، اين نبايد بدش بيايد: ﴿وَ إِنْ قيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكي‏ لَكُمْ﴾،[3] چه ادب اجتماعي از اين زيباتر که به ما مي‌گويد اگر مي‌خواستيد منزل کسي برويد، اوّل وقت ملاقات بگيريد. اگر وقت ملاقات نگرفتي، سرزده وارد شدي، او گفت ببخشيد الآن من فرصت ندارم، بدتان نيايد، اين تزکيه جامعه است، اين تهذيب نفس است. تهذيب نفس گاهي در خواندن نافله و امثال آن است، گاهي در رعايت حقوق اجتماعي است. نمونه‌اي از اين تزکيه در مسئله زناشويي و ـ خداي ناکرده ـ اگر طلاقي اتفاق افتاد، يا موتي در خانواده اتفاق افتاد، فرمود آن را رعايت کنيد. آيه 232 سوره مبارکه «بقره» اين بود که ﴿وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ﴾؛ عدّه‌ آنها گذشت، شما آزاد بگذاريد، بخواهد همسر جديدي پيدا کند ازدواج مجددي پيدا کند، جلوي او را نگيريد، ﴿فَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ أَن يَنكِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كَانَ مِنكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ﴾ که اين عمل به موعظه حسنه است، ﴿ذلِكُمْ أَزْكَي لَكُمْ﴾، چرا شما اين زن را محروم مي‌کنيد از ازدواج مجدّد؟ نگذاريد که جامعه در رنج به سر ببرد، اين مي‌شود تزکيه.

بنابراين تزکيه قرآني معناي جامعي دارد که هم ادب اجتماعي را شامل مي‌شود هم مسائل خانوادگي را شامل مي‌شود، هم مسائل مالي را شامل مي‌شود، هم مسائل تربيتي و تهذيب درجات عاليه نفس را.

حالا قسمت مهم بحث، آن تعليم است که جداگانه بايد بحث بشود که ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ﴾ علومي را که قرآن آورد چيست که آن جداگانه بايد بحث بشود. در اين قسمت که فرمود: ﴿مَثَلُ الَّذِينَ﴾، اين اختصاصي به يهود و مسيحيت و امثال آن ندارد، به دليل اينکه در ذيل آن فرمود: ﴿بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾، چون يهود بيشتر در معرض آزمون بودند، بيشتر مزاحم اسلام و مسلمان‌ها بودند، فقط در صدر آيه پنج از يهودي‌ها سخن به ميان آورد، فرمود: ﴿مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ﴾؛ لکن در ذيل آيه مي‌فرمايد اختصاصي به يهود ندارد اختصاصي به مسيحي‌ها ندارد اختصاصي به زرتشتي‌ها ندارد اختصاصي به مسلمان‌ها ندارد، هر ملّتي که حرف انبياي خود را فرا گرفت و عمل نکرد مشمول اين است: ﴿بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾؛ لذا در همين سوره مبارکه «جمعه» مي‌فرمايد مسلمان‌هايي که ﴿إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً انفَضُّوا إِلَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِماً﴾، اين هم ﴿حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا﴾ است. حضرت مشغول خواندن خطبه است، آن وجود مبارک پيامبر! طبل «مال التّجارة» شام و امثال شام که رسيد براي اينکه يک مقدار ارزان‌تر بخرند حضرت را رها مي‌کردند حضرت ايستاده مشغول خطبه نماز جمعه است، اينها پا مي‌شوند براي اينکه خريد ارزان‌تري داشته باشند، اينها هم همان طور هستند. فرمود اختصاصي به يهودي‌ها ندارد، مسيحي همين طور است، زرتشتي همين طور است، مسلمان همين طور است. اگر ملّتي حرف پيامبرش را فرا گرفت و عمل نکرد، ﴿بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾. اينها مَثل است، ممثّل‌هاي اين مَثل را يکي پس از ديگري ذکر مي‌کند؛ يعني آنچه در پايان همين سوره مبارکه «جمعه» آيه يازده است که ﴿وَ إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً انفَضُّوا إِلَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِماً﴾ همين است. «حملوا القرآن ثم لم يحملوها»! فرمود اين اختصاصي به يهوديت ندارد يک اصل کلّي است در قرآن کريم که فرمود انبيا معصوم‌ هستند از طرف ذات اقدس الهي آمده‌اند، رسل معصوم‌ هستند از طرف ذات اقدس الهي آمده‌اند، ما موظف هستيم همه آنها را به عصمت بشناسيم، همه آنها را به طهارت بشناسيم، همه آنها را مأموران الهي و به نبوت و رسالت همه آنها عقيدهمند باشيم، ﴿لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ﴾.[4] در نبوت اينها هيچ ترديدي ما نداريم؛ البته اينها درجاتي دارند يک طايفه مربوط به انبياست، يک طايفه مربوط به مرسلين است، ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَي بَعْضٍ،[5] اين برای انبيا، ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ،[6] برای مرسلين؛ بعضي‌ها اولواالعزم هستند بعضي غير اولواالعزم هستند. اين فضيلت‌هايي که خدا براي انبيا نسبت به يکديگر، براي مرسلين نسبت به يکديگر قرار داد، اين با آن اصل نبوت و رسالت که از طرف خدا هستند و معصوم‌ هستند و ما بايد به همه آنها معتقد باشيم، هيچ فرقي نمي‌گذاريم در اصل نبوت در اصل رسالت. ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا هست، ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَي بَعْضٍ هست؛ اما ما که بندگان خدا هستيم، ﴿لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ﴾. چون اين مسئله هست، پس هر امت و ملّتي که کتاب آسماني پيامبر خود را فرا بگيرد و عمل نکند، مشمول همين مَثل هست؛ لذا صدر آيه درباره يهود و تورات يهود است، ذيل آيه قاعده يک کلّي است، ﴿بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾. چند آيه بعد هم مي‌گويد مسلمان‌ها هم همين طور هستند. ﴿إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً انفَضُّوا إِلَيْهَا﴾، اين «حملوا القرآن ثم لم يحملوها» است. مگر حضرت يادشان نداد؟ سخنراني نکرد؟ کتابي است که مفسّرش 23 سال شبانه‌روز در جنگ و غير جنگ با مردم بود اين قرآن را تفسير کرد. مبادا کسي بگويد که اين رؤيايي بود يا مثلاً براساس هرمونوتيک هر کسي فهمي دارد از قرآن. البته خصوصيات جزئي فرق مي‌کند؛ اما خطوط کلّي قرآن «کالشّمس في رائحة النهار» روشن شد. يک وقت است کسي؛ حکيمي، متکلمي، فقيهي، يک اصولي، کتابي مي‌نويسد و رحلت مي‌کند، حالا ممکن است که موانعي داشته باشد کسي در تشخيص مراد او بگويد مرادش اين است، يکي بگويد مرادش آن است اختلاف نظر راه پيدا کند؛ اما اگر کسي کتابي را از طرف خداي سبحان آورد، 23 سال با اين قرآن بود شب و روز اين را داشت تفسير مي‌کرد؛ گاهي در جنگ گاهي در صلح گاهي در سفر گاهي در حضر، گاهي در جهاد، گاهي در هجرت، وجود مبارک حضرت جبهه مي‌رفتند يا برنامه‌هاي ديگر، بخشي از آيات مربوط به آن قسمت را يادشان مي‌دادند که اين طور عمل کنيد همان طوري که درباره نماز فرمود: «صَلُّوا كَمَا رَأَيْتُمُونِي أُصَلِّي‏»،[7] درباره حج فرمود: «خُذُوا عَنِّي مَنَاسِكَكُم‏»[8] در تمام آداب زندگي هم همين طور بود. بعد دوباره اينها مي‌آمدند مسجد، حضرت مثل معلمي که برود پاي تخته، بگويد اينجا درست کرديد آنجا درست نکرديد، مي‌فرمود اينکه شما اين آيه را، آن احکام را آنجا عمل کرديد درست بود، آنجا عمل نکرديد کم بود. ﴿هذَا بَيَانٌ لِلنَّاسِ﴾ 23 سال قرآن را با عملش با هجرتش با جهادش تفسير کرد، آن وقت در اين قرآن اختلافي نيست؛ البته در درجات و معارف آن اختلاف محمود و ممدوحي هم هست که آن اختلاف ضرري ندارد. کسي مي‌گويد آن درجه هست، چون خود قرآن کريم درجات مؤمنين را فرق گذاشت؛ گاهي فرمود: ﴿زادَتْهُمْ إيماناً﴾،[9] گاهي مي‌فرمايد: ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ،[10] گاهي فرمود: ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ،[11] همه‌اش حق است، چون همه که سلمان و اباذر نيستند، ديگران هم هستند. هيچ يعني هيچ نقطه مبهم و شبهه‌ناکي در قرآن نيست؛ البته درجات فهم فرق مي‌کند، مراتب فهم فرق مي‌کند؛ اما جايي مثلاً غدّه‌اي، عقده‌اي، چيزي باشد که حلّ نشده باشد، نيست. اين مثل آن مؤلفي نيست که کتابي آورده و رحلت کرده. اين کتابي آورده 23 سال شب و روز در سفر و حضر اين را تفسير کرده است.

بنابراين همان‌هايي که ﴿إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً انفَضُّوا إِلَيْهَا﴾، اينها «حملوا القرآن ثم لم يحملوها». غرض اين است که قرآن کريم نمي‌خواهد خصوص يهود را بگويد اينها عمل نکردند، مسيحي اين طور است، زرتشتي اين طور است، مسلمان اين طور است. ما همان طوري که يک اصل کلّي داريم که ﴿لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ﴾، قرآن کريم هم درباره نبوت عامه و امم عامه اين بيان کلّي را دارد. خصوصياتي هم سرجاي آن محفوظ است؛ لذا در همين آيه‌اي که فرمود: ﴿حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا﴾، فرمود اين هيچ اختصاصي به يهود و تورات ندارد، ﴿مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾. منتها اگر در جايي يهود خصيصه‌اي داشتند، آن را ذکر مي‌کند.

پرسش: مسئلهای مثل امامت مورد اختلاف آرا قرار گرفته.

پاسخ: نه، اگر آنها واقعاً شفاف باشند، وقتي که ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ﴾;[12] شما اين آيه سوره مبارکه «مائده» را نگاه کنيد، قبل از آن يک حکم ساده فقهي بود که قبلاً هم بيان شد، آن حکم ميته است. بعد فرمود امروز کفار از شما نااميد شدند! معلوم مي‌شود خبر جديدي است. آنها فکر مي‌کردند که حضرت رحلت مي‌کند و ديگر عقبه ندارد؛ اما با آمدن کسي که به منزله جان اوست، فرمود: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ﴾، ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ﴾،[13] امروز ديگر شرق و غرب نااميد شدند که بعد از رحلت حضرت اين چراغ خاموش بشود، معلوم مي‌شود خبري است؛ لذا هيچ کس در آن زمان ترديدي پيدا نمي‌کردند که مربوط به غدير است و علي بن ابيطالب است و جانشين او هست و اينهاست. حالا کسي اگر عمل نمي‌کند، ﴿حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا﴾. اين طور نيست که شبهه‌اي ـ خدای نکرده ـ باشد ابهامي باشد، غيبي باشد، «اليوم»، «اليوم»، حالا حکم ميته در همين آيه سوره مبارکه «مائده» است اوّلش ميته است، قبلاً هم همين حکم نازل شده، حالا ميته نخوريد مگر کسي مضطر باشد. ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ﴾، اين يعني چه؟ اين يک حکم ساده فقهي که قبلاً هم نازل شده بود، حالا امروز کفار از اسلام سرپيچي کردنِ در برابر او را نمي‌توانند تحمل کنند، آن نيست، حق ندارند. ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ﴾، «اليوم» ﴿أَتْمَمْتُ﴾، «اليوم کذا»، «اليوم کذا»، هيچ ابهامي ندارد. مگر اينکه ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَض‏﴾[14] باشد.

پرسش: چرا توبيخ در ﴿قُلْ مَا عِنْدَ الله[15] شدتی ندارد خداوند اينجا خيلی ملايم برخورد کرده.

پاسخ: حالا يک وقت است که نمي‌خواهد برنجاند، درباره شخص پيغمبر است، ﴿قَوْلاً لَيِّناً﴾[16] هست، چون قبلش گفته است، قبلش فرمود اين اختصاصي به يهودي‌ها ندارد: ﴿بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾، اين حلقه وسط اين «واسطة العِقد» سوره مبارکه «جمعه» است در وسط قرار گرفته است. درست است که صدر آيه مربوط به يهود و تورات يهود است، اما ذيل آن فرمود کسي که آيات الهي را تکذيب بکند همين است.

البته در يهودي‌ها چند نفر هستند که خوب بودند؛ مثل اينکه در بخش پاياني سوره مبارکه «صف» حواريون عيساي مسيح بودند، قرآن از آنها با احترام ياد کرد، فرمود: ﴿فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَي عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِينَ﴾، حواريين عيسي(سلام الله عليه) را در بخش پاياني سوره «صف» با احترام و اجلال از آنها نام برد. در جريان يهودي‌ها هم در سوره مبارکه «آل عمران» آيه 113 فرمود: ﴿لَيْسُوا سَوَاءً﴾  همه آنها يکسان نيستند، ﴿مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللّهِ آنَاءَ اللّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ﴾؛ آنها هم اهل تهجّد هستند، شب‌زنده‌دار هستند، آيات الهي را مي‌خوانند، اينها هستند در بين آنها. اگر چند تا يهودي متدين داشته باشيم، قرآن حرمت آنها را حفظ مي‌کند. همه را با يک حکم محکوم نمي‌کند. بنابراين اگر در جايي چه مسيحيت چه يهوديت، چهار نفر مؤمن باشند، قرآن حرمت آنها را حفظ مي‌کند. فرمود: ﴿لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللّهِ آنَاءَ اللّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ ٭ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَ أُولئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ﴾، حق همه را ادا کرده است.

غرض اين است که درباره مسلمان‌ها و غير مسلمان‌ها حکم يکي است. در جريان يهودي‌ها هم که فرمود شما اگر علاقهمند هستيد و خودتان را نژاد برتر مي‌دانيد، نظير همين صهيونيسم‌ها، اولياي لله هستيد که حالا فرق است بين «اولياء الله» و بين «اولياء لله» که حالا ممکن است آن فرق بعد اشاره بشود. فرمود اگر جزء «اولياء الله» هستيد، نشانه اوليا اين است که هر کسي که وليّ خداست علاقهمند است مولاي خود را مشاهده کند زيارت کند به لقاي او برود، ﴿فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ﴾، آنها هرگز تقاضاي مرگ نمي‌کنند. در بخش‌هاي فراواني چه در سوره مبارکه «بقره» چه در ساير سور، همين مسئله مرگ‌گريزي آنها را ذکر فرمود که آنها از مرگ گريزان هستند و هرگز به فکر مرگ نيستند، چون واقعاً اولياي الهي نيستند. آيه 94 و 95 سوره مبارکه «بقره» اين بود: ﴿قُلْ إِنْ كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عَنْدَ اللّهِ خَالِصَةً مِن دُونِ النَّاسِ﴾ اگر شما به خدا نزديک هستيد، ﴿فَتَمَنَّوا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ٭ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ﴾ مستحضريد «لَن» براي نفي ابد نيست، نفيِ تأکيد است نه تأبيد، چون اگر چيزي ابدي باشد ديگر غايت ندارد. نمي‌شود حرفي که براي ابد هست آن را مغيّا کرد به غايتي. اينکه يکي از برادران يوسف گفته بود که ﴿لَنْ أَبْرَحَ الأرْضَ حَتَّي يَأْذَنَ﴾،[17] معلوم مي‌شود که «لَن» براي ابد نيست. اگر حرفي ابدي باشد ديگر مغيّا نيست، محدود نيست. «لَن» براي تأکيد نفي است نه تأبيد نفي، به دليل غايت داشتن.

پرسش: آيه ﴿ لَنْ تَراني‏﴾[18] چگونه است؟

پاسخ: آن هم همين طور است. تأکيد است؛ البته آن معنا که وجود مبارک موساي کليم آن معنا را که نمي‌خواست من ذات تو را به نحو اکتناه ببينم، آن مقداري که ممکن هست آن مقدار در قيامت هست.

خدا مرحوم صدوق ابن بابويه قمي را را غريق رحمت کند! که قبلاً همين روايات نوراني از کتاب شريف توحيد خوانده شد که ايشان مي‌فرمايد ابوبصير کور يعني کور! ابي‌بصير کور خدمت امام صادق نشسته است به حضرت عرض مي‌کند که آيا خدا را در قيامت مي‌شود ديد؟ حضرت يک مقدار تأمّل کرد فرمود مگر الآن نمي‌بيني؟ عرض کرد من اجازه دارم اين حديث را بعد از شما نقل بکنم؟ فرمود نه. حالا جمع علما و آنها حساب ديگري است، تو اگر اين حديث را نقل بکني ممکن است ـ خداي ناکرده ـ يک عده‌ سوء استفاده بکنند. به ابي‌بصير کور مي‌گويند الآن مگر خدا را نمي‌بيني؟ اين معلوم مي‌شود يک درجه از رؤيت است که مظاهر الهي است فيض الهي است ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[19] است، او را مي‌شود ديد. بعد مرحوم ابن بابويه قمي در همين کتاب شريف توحيد در بخش رؤيت، فرمود: «و الاخبار التي رويت في الرؤية الله سبحانه و تعالي کلها عندي صحيحة»؛[20] همه خبرهايي که دارد خدا را مي‌شود ديد نزد من صحيح است، ولي من از ترس نمي‌توانم نقل بکنم، چون يک عده ممکن است ـ خداي ناکرده ـ بهره مادي ببرند و بگويند خدا را با اين چشم ظاهري مي‌شود ديد. آن رؤيتي که ﴿ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأي﴾،[21] مظاهر حق، جلوه حق، تجلّي ويژه الهي، آنها البته ديده مي‌شود؛ اما خود خدا، ذات اقدس الهي رؤيتش مستحيل بالذات است، زيرا او بسيط محض است و نامتناهي، اگر بسيط محض بود، جزء ندارد تا هر کسي بگويد: «آب دريا را اگر نتوان کشيد»[22] هر کسي به اندازه خود خدا را مي‌شناسد، هر کسي به اندازه خود از راه علم حصولي مي‌شناسد، نه علم شهودي؛ يعني خدا را ببيند. پس بعض ندارد، چون بسيط است. کلّش قابل شهود نيست چون نامتناهي است. «مستحيل بالذات» است «بالقول المطلق».

خدا سيدنا الاستاد امام(رضوان الله تعالي عليه) را غريق رحمت کند! در همين تعليقاتشان بر فصوص اين است که آن ذات نه معبود هيچ پيغمبري است نه مشهود هيچ پيغمبري است نه مقصود هيچ پيغمبري. هيچ پيغمبري او را عبادت نمي‌کند، براي اينکه او را نمي‌شناسد. او را طلب نمي‌کند، چون او را نمي‌شناسد. او را نمي‌تواند ببيند، چون او ديدني نيست. اين تمثيل درباره علم حصولي هست. علم حصولي که ما مکلّف به برهان هستيم، راه باز است. ما مي‌گوييم ذات، نامتناهي، اين حرف‌ها را مکرر مي‌گوييم و مي‌‌فهميم، چون نامتناهي مفهومي است که به حمل اوّلي نامتناهي است، به حمل شايع متناهي است چندين مفهوم در ذهن ماست يکي هم مفهوم نامتناهي است. اينکه گوشه‌اي از حرف را مرحوم آخوند صاحب کفايه هم در کفايه آورده، او به اندازه اطلاعي که از علوم عقلي داشت اينها را در کفايه آورده است که بين حمل اوّلي يعني حمل اوّلي، و بين حمل شايع يعني حمل شايع، خيلي فرق است. مثلاً ما مي‌گوييم کلمه «شخص»، اين «شين» و «خاء» و «صاد»، اين شخص، «شخصٌ» به حمل اوّلي، چون هر چيزي خودش، خودش است؛ اما «کليٌّ بحمل شايع» براي اينکه همين شخص بر افراد کثيره حمل مي‌شود. بين دو تا حمل فرق است، اينکه مي‌گويند يکي از وحدت‌هاي نُه‌گانه تناقض وحدت حمل است «و وحدة الحمل إعرفن جدواها»[23] براي همين است که «الفرد فرد بحمل اوّلي»، «الفرد ليس بفرد بل کليٌّ بحمل شايع» اين تناقض نيست.

غرض اين است که ما مکلّف به شهود نيستيم مکلّف به عرفان نيستيم اين «مستحيل بالذات» است ما مکلّف به برهان هستيم مکلّف به دليل هستيم معناي نامتناهي را خوب مي‌فهميم معناي علم نامتناهي، قدرت نامتناهي که يک مفهوم است، اينها را مي‌فهميم.

غرض اين است که «لَن» براي تأکيد است، چون غايت دارد، ﴿لَنْ أَبْرَحَ الأرْضَ حَتَّي يَأْذَنَ لِي أَبِي﴾، اين موارد فراواني هست که مغيا است اين فقهايي که «فقه اللّغة» قوي و غني دارند، اينها آشنا هستند به اين نکات ادبي. «لَن» چون مغيا هست معلوم مي‌شود که براي نفي تأکيد نفي است نه تأبيد؛ اما در آيه سوره مبارکه «جمعه» «لا» دارد، «لَن» ندارد: ﴿وَ لاَ يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ﴾، در همان سوره مبارکه «بقره» آيه 111 هم همين است، آنها هم مي‌گفتند: ﴿لَن يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كَانَ هُودَاً أَوْ نَصَارَي﴾، ببينيد اينجا استثنا دارد، ﴿تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾، بعد مي‌فرمايد: ﴿وَ قَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَي عَلَي شَيْ‏ءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَي لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَي شَيْ‏ءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذلِكَ قَالَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ﴾، بعد فرمود اگر شاهد داريد دنبال همين راه بيفتيد و تمنّي مرگ بکنيد که هرگز تمنّي مرگ نخواهيد کرد.

پرسش: آيه ﴿لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی يَلِجَ الْجَمَلُ في‏ سَمِّ الْخِياط﴾.[24]

پاسخ: ﴿حَتَّي يَلِجَ هم همين است، ﴿حَتَّي يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ﴾هم همين طور است. زمخشري ادبياتش نسبت به ديگران خيلي قوي‌تر و غني‌تر بود آنها هم قبول داشتند ادبياتش را، ايشان در کتاب ربيع الابرار مي‌گويد گاهي اين ايهامات و ابهامات باعث لطافت قصايد و غزليات عربي هست؛ اما نه آن حدي که خيلي دور باشد. بعد شعري را نقل مي‌کند که اين شاعر گفته است آن قدر غم و غصّه بر من وارد شد که اگر بر شتر بار مي‌کردند کافر وارد بهشت مي‌شد. گفت فهميدن اين حرف‌ها خيلي سخت است، چه ارتباط بين غم و غصّه شما و بين ورود کافر به بهشت؟! بعد به زحمت زياد نشستند اين را باز کردند که منظور شاعر اين است که آن قدر غم و غصّه بر من وارد شد که اگر اين بار غصّه را بر شتر حمل مي‌کردند، شتر نحيف مي‌شد نحيف مي‌شد نحيف مي‌شد لاغر مي‌شد لاغر مي‌شد از سوراخ سوزن مي‌گذشت، آن وقت غايت حاصل مي‌شد کافر وارد بهشت مي‌شد. اين يک جان کَندن بي‌حاصلي است که اين قدر غم و غصّه بر من وارد شد که اگر بر شتر بار مي‌کردند کافر وارد بهشت مي‌شد؛ يعني ﴿حَتَّي يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ﴾ مي‌شد، آن وقت غايت حاصل مي‌شد؛ مثل اينکه آدم تلاش و کوشش بکند با ناخن و با دندان کيسه‌اي که درب آن محکم بسته است باز بکند بعد ببيند داخل آن خالي است مثل بحث‌هاي انسداد در اصول که بعد از چند ماه بگويند اين بي‌فايده است. کيسه درش محکم بسته است هر کسي نمي‌تواند در اين کيسه را با ناخن يا دندان باز کند، ولي يک کسي با تلاش و کوشش در اين کيسه را باز کرد بعد ديد خالي است.

پرسش: ...

پاسخ: خداست و ظهور خدا. ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض﴾.[25] شما در دعاي شب بيست و هفتم رجب که در پيش داريم مي‌بينيد که بهترين دعاها در شب 27 رجب اين است که خدايا تو را سوگند « بِالتَّجَلِّي الْأَعْظَمِ»[26] همه جهان طبق بيان نوراني حضرت امير در نهج البلاغه تجلّي حق است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»؛[27] اين اصل کلّي است که فرمود ذات اقدس الهي تجلّي کرد آسمان و زمين و امثال آن را. درباره انبيا و اوليا تجلّي برتري دارد، درباره خاتم آنها(عليهم الصلاة و عليهم السلام) تجلّي اعظم دارد که اين کلمه تجلّي اعظم در دعاي شب 27 رجب که در پيش داريم هست که در مفاتيح مرحوم آقا شيخ عباس هم هست. تجلّي اعظم است اين تجلّي را میبينند جلوه اوست، ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض﴾. از اينکه بگذريد نفرمود: «مَثَلُهُ»، ﴿اللَّهُ﴾ سرجايش محفوظ است، ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض﴾ ظهور اوست. ﴿مَثَلُ نُورِهِ﴾ اين است، نه «مَثَلُهُ». او مَثل ندارد. از اين شفاف‌تر که نمي‌شود حرف زد. ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض﴾، نفرمود «مَثَلُهُ» فرمود: ﴿مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا﴾،[28] «الله» مَثل ندارد، ﴿لاَ تَضْرِبُوا لِلَّهِ الأمْثَالَ﴾.[29]

بنابراين اصلاً فرض ندارد کسي «الله» را بخواهد مشاهده کند؛ اما ما مکلّف به برهان هستيم و برهان، نامتناهي، علم نامتناهي، قدرت نامتناهي، همه اينها قابل فهم است. فرمود اگر شما واقعاً اولياي الهي هستيد تمنّي کنيد و هرگز تمنّي نخواهند کرد. اينها مطالبي است که بخشي مربوط به تزکيه است بخشي مربوط به تعليم؛ اما قسمت مهم اگر يک وقت سخن از تحميل بدون حمل است، فرمود نه مخصوص تورات است، قرآن را هم شامل مي‌شود؛ نه مخصوص يهودي‌ها هست مسلمان‌ها را هم شامل مي‌شود، ﴿بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾، پس اگر گفتيم: ﴿لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ﴾، اصل کلّي همين است.

اما عمده مسئله تعليم است که فرمود ما آمديم بسياري از حقايق را ياد مردم داديم، در جريان اصل اثبات وحي و توحيد قرآن کريم بالصّراحه وارد نشد او را بديهي بالذّات مي‌داند مي‌گويد قابل اثبات نيست، فرمود: ﴿أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[30] اين ﴿فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ يک برهاني است در حقيقت. به هر حال اگر اين آدم عاقل هست، اهل استدلال هست، نمي‌تواند بگويد اين زمين خودبهخود پيدا شده! آسمان خودبهخود پيدا شده! انسان خودبهخود پيدا شده! اين فرض ندارد برهاني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه دارد در حد استبعاد است، فرمود مگر مي‌شود خانه بدون بنّا باشد؟ اين برهان نيست، فرمود: «زَعَمُوا أَنَّهُمْ كَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِع‏»؛ مگر اينها علف خودرو هستند؟ «زَعَمُوا أَنَّهُمْ كَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِع‏»، «هَلْ يَكُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَان‏»؟[31] اينها احياي فطرت است نه برهان. اينها صريح بيانات حضرت است در نهج. فرمود مگر مي‌شود بنايي بدون بنّا باشد؟ مگر مي‌شود علفي بدون باران سبز بشود؟ به هر حال عاملي مي‌خواهد. «هَلْ يَكُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَان‏»، «زَعَمُوا أَنَّهُمْ كَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِع‏»؟ اينها در حد تمثيل و تنبيه است و گرنه فرض ندارد. اگر کسي قائل به شانس و اتفاق باشد، تمام يعني تمام راه‌هاي علمي بسته است. اگر کسي بگويد خودبهخود چيزي پيدا مي‌شود، شما اصلاً قدرت فکر نداريد، براي اينکه دو تا مقدمه ترتيب مي‌دهي يک نتيجه مي‌گيري، کسي ممکن است خودبهخود نتيجه خلاف بگيرد! اگر کسي نظام علّي را منکر باشد، اصلاً نمي‌تواند يک لحظه زندگي کند. حالا به چه دليل اين دو تا مقدمه آن نتيجه را مي‌دهد؟ شما يک ربط علّي بين دو تا مقدمه با نتيجه قائل هستيد، اگر يک علّت و معلولي نباشد يک ربط علي نباشد، يک لحظه ممکن نيست انسان بتواند زندگي کند. خودبهخود اينجا ممکن است شانسي هوا پيدا بشود آب پيدا بشود! اينکه عقل نشد؛ لذا قرآن فرمود اصلاً خدا شک‌بردار نيست. هر چه را شما نگاه کنيد سراسر آيات الهي‌اند، بعد مي‌فرمايد او فاطر سماوات و ارض است. به هر حال اين آسمان و زمين:

که پس آسمان و زمين چيستند؟ ٭٭٭ بنی آدم و دام ودد کيستند؟[32]

اينها چه کسی هستند؟ يک روز هستند يک روز نيستند. خودبهخود پيدا شدند؟ يعني شانس و اتفاق است در عالم؟ اينکه سنگي روي سنگ بند نمي‌شود. اصلاً راه فکر بسته است. اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ به اين بيماري مبتلا شد که شانسي فکر کرد، گفت خودبهخود پيدا شد قائل به اتفاق شد، اين يک لحظه نمي‌تواند فکر داشته باشد، براي اينکه به چه دليل شما اين دو مقدمه را که ترتيب دادي، اين نتيجه بر او مترتّب مي‌شود؟ شايد شانسي يک نتيجه ديگر بيايد يا ديگري همين دو تا مقدمه را ترتيب بدهد شانسي نتيجه ديگر بگيرد! با شانس هيچ انديشه‌اي مستقر نخواهد شد. قرآن اين را بديهي مي‌داند، بديهي بالذات مي‌داند؛ لذا مي‌فرمايد: ﴿أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ﴾.

عمده مسئله توحيد است که براهين فراواني اقامه کرده که بخشي از اين براهين در سوره مبارکه «انبيا» گذشت که اصرار قرآن بر توحيد است تعليم توحيد از يک سو، تعليم معاد از سوي ديگر، بر معاد خيلي تکيه مي‌کند. الآن خيلي‌ها باورشان اين است، خيلي‌ها يعني کساني که غرب‌زده‌ هستند مي‌گويند ترس از معاد عقلي نيست علمي نيست معاد قابل اثبات نيست. حالا کسي مي‌خواهد بترسد بترسد، ترس از معاد مثل ترس از سوسک است. ترس از مار و عقرب دليل دارد انسان با حسّ و تجربه ثابت مي‌کند؛ اما ترس از سوسک دليل ندارد. شما از معاد مي‌ترسيد؛ مثل اينکه از سوسک مي‌ترسي! اين را قرآن ثابت مي‌کند که خير، ترس از معاد بدتر از ترس از مار و عقرب است. معاد حق «بلا ريب»! گدازنده است «بلا ريب»! موجود است «بلا ريب»! نفسگير است «بلا ريب»! که ـ إن‌شاءالله ـ اينها بايد ثابت بشود.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. سوره انعام، آيه185؛ سوره آلعمران، آيه4؛ سوره انعام، آيه91.

[2]. سوره نحل، آيه125.

[3]. سوره نور, آيه28.

[4]. سوره بقره، آيه285.

[5]. سوره اسراء، آيه55.

[6]. سوره بقره، آيه253.

[7]. نهج الحق و كشف الصدق، ص423.

[8]. نهج الحق و كشف الصدق، ص471.

[9]. سوره انفال، آيه2.

[10]. سوره انفال، آيه4.

[11]. سوره آل عمران، آيه163.

[12]. سوره مائده، آيه3.

[13]. سوره مائده، آيه3.

[14]. سوره بقره، آيه10؛ سوره مائده، آيه52؛ سوره انفال، آيه49.

[15]. سوره جمعه، آيه11.

[16]. سوره طه، آيه44.

[17]. سوره يوسف، آيه80.

[18]. سوره اعراف، آيه143.

[19]. سوره نور، آيه35.

[20]. التوحيد (للصدوق)، ص117.

[21] . سوره انعام، آيه103.

[22]. مثنوی معنوی، دفتر ششم، بخش1.

[23]. شرح المنظومه، ج1، ص256؛ «و قد کفی إن وحدت جزآها ٭٭٭ و وحدة الحمل إعرفن جدواها»

[24]. سوره اعراف، آيه40.

[25]. سوره نور، آيه35.

[26]. البلد الأمين و الدرع الحصين، ص183.

[27]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه 108.

[28]. سوره نور، آيه35.

[29]. سوره نحل، آيه74.

[30]. سوره ابراهيم، آيه10.

[31]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه185.

[32]. بوستان سعدی، باب سوم.