دیگر اخبار
دیدار جمعی از اساتید مدارس علمیه استان هنان کشور چین با آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار جمعی از اساتید مدارس علمیه استان هنان کشور چین با آیت الله العظمی جوادی آملی

تأمین اقتصاد و امنیت مردم، دو نعمت مهم الهی است/ کسی که به اقتصاد و امنیت مردم آسيب می رساند برخلاف قرآن عمل می کند

تأمین اقتصاد و امنیت مردم، دو نعمت مهم الهی است/ کسی که به اقتصاد و امنیت مردم آسيب می رساند برخلاف قرآن عمل می کند

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله حاج محسن دوزدوزانی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله حاج محسن دوزدوزانی

اگر انسان در راه خدا باشد هرگز در راه نمی ماند

اگر انسان در راه خدا باشد هرگز در راه نمی ماند

كسی كه با آبروی مسلمانی معامله می‏ كند، از درون آتش می‏ گیرد

كسی كه با آبروی مسلمانی معامله می‏ كند، از درون آتش می‏ گیرد

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به چهاردهمین کنگره بین‌المللی مسلمانان آمریکا

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به چهاردهمین کنگره بین‌المللی مسلمانان آمریکا

اگر کسی اهل استقامت باشد، خداوند روزی او را تأمین می کند

اگر کسی اهل استقامت باشد، خداوند روزی او را تأمین می کند

بیانات ائمه(ع) در جامعه عاطفه و محبّت ایجاد می‌كند

بیانات ائمه(ع) در جامعه عاطفه و محبّت ایجاد می‌كند

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال حجت الاسلام و المسلمین حسینی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال حجت الاسلام و المسلمین حسینی

کلیپ تصویری+ حضور آیت الله العظمی جوادی آملی در حرم مطهر امام خمینی(س)

کلیپ تصویری+ حضور آیت الله العظمی جوادی آملی در حرم مطهر امام خمینی(س)



تفسير سوره مباركه تغابن آيات 1 تا 4
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ مَا فِي الأرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ (۱) هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ فَمِنكُمْ كَافِرٌ وَ مِنكُم مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۲) خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (۳) يَعْلَمُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (٤)

اين سوره مبارکه که به نام «تغابن» معروف است در مدينه نازل شد. قبلاً هم ملاحظه فرموديد تفسيرهايي که قبل از هزار سال نوشته شده چه از شيعه،[1] چه از سنّي،[2] از اين سُور به عنوان «في السّورة التي يذکر فيه فلان» ياد مي‌شود. اينها «علم بالغلبه» است؛ يعني تغابن نام اين سوره نيست، اين تفسيرهاي قبل از هزار سال که الآن موجود است، چه از شيعه، چه از سنّي، مي‌گويند: «في تفسير السّورة التي يذکر فيه الانعام، يذکر فيها الاعراف، يذکر فيها الجمعة، يذکر فيها التغابن» در خصوص اين سوره دارد که هم سيد رضي[3] از ما و همچنين ديگران از اهل سنّت دارند «سورة التي يذکر فيها التغابن» کم‌کم براي اختصار اين سوره به نام سوره «تغابن» ناميده شد وگرنه اينها «علم بالغلبه» هستند و چون محور اصلي اين سوره مسئله قيامت است و غبن افراد در قيامت روشن مي‌شود، اين سوره به نام سوره «تغابن» خواهد بود و چون براي اثبات مسئله معاد و قيامت که عده‌اي مغبون هستند و غبنشان در آن روز روشن مي‌شود، اصول کلّي اسلام را به عنوان مقدمه ذکر مي‌کند.

اصل اوّل اين است که هر چه در آسمان و زمين‌ هستند اهل آگاهي‌ هستند، خدا را مي‌شناسند، نياز خود را مي‌شناسند، نياز خود را فقط از خدا مي‌خواهند و خدا را تسبيح و حمد مي‌کنند. اين امور هفت هشت‌گانه را اين آيه تسبيح به همراه دارد. «تسبيح»؛ يعني تنزيه از نقص. در سوره «اسراء» دارد که ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾،[4] چرا همه موجودات اين دو اصل را درباره خدا دارند؟ يکي اينکه مسبّح هستند؛ ديگر اينکه حامد. تسبيح دارند چرا؟ تحميد دارند چرا؟ ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾، نه «يُسبح و يَحمَدُه» اين طور نيست؛ ﴿يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾؛ يعني اين تسبيحش در آغوش حمد است و آن حمد در دامنه اين تسبيح است، چرا؟ براي اينکه هر موجودي نقص خودش را درک مي‌کند، اين يک؛ و نقص خود را با موجود ناقص ديگر تأمين نمي‌کند، نقص خود را با موجودي تأمين مي‌کند که هم نقص او را بداند و هم توان رفع نقص اين را داشته باشد، اين دو.

يک بيان نوراني از امام سجاد(سلام الله عليه) هست در صحيفه سجاديه که «طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَي الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ»،[5] ببينيد در هيچ گوشه عالم هيچ موجودی به غير خدا مراجعه نمي‌کند، چرا؟ چون نياز خود را مي‌داند، اوّلاً؛ و درک مي‌کند کسي هست که نياز او را بداند و بتواند رفع کند و منّت نگذارد، ثانياً و آن خداست، ثالثاً. هيچ موجودي به غير خدا مراجعه نمي‌کند، ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾، چرا او را تسبيح مي‌کند؟ براي اينکه مي‌داند او بي‌نياز است. اگر نداند او بي‌نياز است که به او مراجعه نمي‌کند. اگر خيال بکند که او فقير است يا نداند که او نيازمند است يا بي‌نياز، به او مراجعه نمي‌کند. نيازمند به بي‌نياز مراجعه مي‌کند، اين قانون حاکم بر کلّ نظام است و اگر کسي از اين قانون کلّي فاصله بگيرد سفيه است. فرمود: «طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَي الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ»، براي اينکه او هم مثل شما محتاج است و در نظام هستي سفاهت و بي‌خردي نيست. هيچ موجودي سفيه نيست؛ منتها مي‌فرمايد شما تسبيح اينها را درک نمي‌کنيد و گرنه همه مي‌دانند که ناقص هستند، يک؛ و کسي هست که از نقص اينها باخبر است، دو؛ و توان رفع نقص دارد، سه؛ و اين کار را انجام مي‌دهد، چهار؛ به او مراجعه مي‌کنند، پنج؛ او را مسبّحانه معبود خود مي‌دانند و بعد از دريافت نعمت، از او حق‌شناسي مي‌کنند به نام حمد، شش؛ ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾.

پس در نظام هستي، سفاهت نيست فقط انسان است که سفيهانه به غير خدا مراجعه مي‌کند. مي‌گويد اين زبان را که يک زبان هستي‌شناسي است شما نمي‌دانيد. ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسبيحَهُم﴾، فقاهت آن فهم ظريف است. فرمود شما درک نمي‌کنيد.

بنابراين هيچ حيواني به غير خدا مراجعه نمي‌کند. هيچ حجر و مدري به غير خدا مراجعه نمي‌کند، چرا؟ چون مي‌گويد من بايد به کسي مراجعه کنم که نياز مرا بداند، بتواند و انجام بدهد و منّت هم بر ما نگذارد و آن خداست. چرا او را تسبيح مي‌کنند؟ براي اينکه او اگر محتاج باشد که توان حلّ اشکال‌ها را ندارد. چرا او را حمد مي‌کنند؟ براي اينکه مشکل اينها را او حلّ مي‌کند. چرا تسبيحشان در آغوش حمد است؟ براي اينکه بعد از آن تسبيح مشکل آنها را همين «مسبّح له» انجام داد، او را حمد مي‌کنند. نه اينکه تسبيح دست بگيرند و ذکر بگويند. نه، مشکل آنها را حل کرده، هر روز مي‌دانند که مشکل آنها را او حلّ مي‌کند هر روز هم او را حمد مي‌کنند.

ببينيد اين کريمه‌اي که در سوره مبارکه «الرحمن» گذشت، يک آيه است، صدر و ذيل آن مربوط به سؤال و جواب است: ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في‏ شَأْنٍ﴾،[6] چرا؟ ﴿يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾، اين «يوم» به معني شبانه‌روز نيست، يک؛ به معناي روز در مقابل شب هم نيست، دو. «يوم»؛ يعني ظهور. هر لحظه خدا فيض جديد دارد، چرا؟ چون هر لحظه سؤال است. ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في‏ شَأْنٍ﴾، چرا؟ چون ﴿يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾. مگر سؤال تمام شدني است؟ اگر هر لحظه سؤال هست، هر لحظه بايد جواب باشد.

پس ما در عالم سفيه نداريم. همه خدا را مي‌شناسند و درباره او کار مي‌کنند و درباره او حمد مي‌کنند. اين انسان است که برخلاف جهت دارد شنا مي‌کند. فرمود: ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ مَا فِي الأرْضِ﴾، آسمان و اهل آسمان، زمين و اهل زمين، ﴿لَهُ الْمُلْكُ﴾؛ سلطنت مختصّ اوست. او هم مَلِک «يوم الدين» است هم مالک «يوم الدين» است. هم مِلک دارد، هم مُلک دارد و نفوذ دارد. ﴿وَ لَهُ الْحَمْدُ﴾، اين هم حصر است که حمد مختصّ به اوست. چرا حمد مختصّ اوست؟ براي اينکه کارها را او دارد انجام مي‌دهد. مشکل را او دارد حلّ مي‌کند. اگر ما از ديگران حق‌شناسي مي‌کنيم، اين روايتي که مرحوم صاحب وسائل هم در بحث جهاد نقل کرده جهاد نفس، از وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) که «من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق»،[7] مخلوق «بما أنه مخلوق» فيض خالق را دارد نشان مي‌دهد. اگر کسي نسبت به ما احسان کرد، ادب اجتماعي اقتضا مي‌کند که از او حق‌شناسي بکنيم؛ اما او را به عنوان مخلوق بدانيم نه به عنوان يک مصدرِ اصيل. «من لم يشکر المخلوق بما أنه مخلوق لم يشکر الخالق».

اينجا فرمود پس منزه از هر نقص است، يک؛ محمود مطلق است، دو؛ قادر بيکران است، سه. اينها را براي چه ذکر مي‌کند؟ براي اينکه کسي نگويد که انساني که مرده است و خاک شده، چگونه دوباره زنده مي‌شود! تا بفرمايد وقتي اوّل خداي سبحان اينها را ايجاد کرد، اينها که چيزي نبودند. آفرينش بعد از مرگ آسان‌تر از آفرينش قبل از مرگ است؛ منتها اين را به زبان ما مي‌فرمايد که ﴿وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾؛[8] اما فوراً براي آن مسائل توحيدي تدارک مي‌کند: ﴿وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الأعْلَي﴾،[9] فرمود اين را ما براي فهم بشر مي‌گوييم که اعاده آسان‌تر از ابتداست، براي اينکه اوّل هيچ چيزی نبود نه روح بود نه بدن، ما هر دو را آفريديم. حالا که روح موجود است از بين نمي‌رود، بدن هم که متفرق شده است چيزي از بين نرفته است. اينکه مي‌فرمايد: ﴿وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾؛ يعني اين را ما به زبان بشر داريم مي‌گوييم؛ وگرنه ﴿وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الأعْلَي﴾. فرض ندارد که ما بگوييم فلان کار براي خدا آسان است فلان کار آسان‌تر! اين اصلاً فرض ندارد، چرا؟ براي اينکه او با اعضا و جوارح که کار نمي‌کند. اين بيان نوراني حضرت امير در نهج همين است: «فَاعِلٌ لا بالْحَرَكَةُ»[10] اگر فاعلي با حرکت و تلاش و ابزار و کوشش کار بکند، بعضي از کارها براي او آسان است بعضي‌ آسان‌تر، بعضي از کارها براي او سخت است بعضي از کارها سخت‌تر. اما کسي که با اراده کار مي‌کند الآن شما تصور کنيد اراده کنيد يک قطره آب در ذهنتان ترسيم کنيد، بعد اقيانوس آرام را هم ترسيم کنيد، هر دو يکسان است. تصور اقيانوس با تصور يک قطره يکسان است خدا با اراده «فَاعِلٌ لا بالْحَرَكَةُ»، اين با اراده کار مي‌کند، نه با ابزار؛ لذا خستگي فرض ندارد.

بنابراين چون ﴿عَلي‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير﴾[11] است، زمينه توهم دشواري معاد و مانند آن برداشته مي‌شود. بعد طليعه بحث معاد را از اينجا شروع مي‌کنند، فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ﴾؛ شما را آفريد، برخي از شما بيراهه رفته‌ايد: ﴿فَمِنكُمْ كَافِرٌ وَ مِنكُم مُؤْمِنٌ﴾، اگر اين در صدد حصر باشد، آن وقت سؤال اين است که کساني که نه مؤمن‌ هستند نه کافر؛ بلکه مسلمان فاسق‌ هستند داخل در کدام دو صنف میباشند؟ اگر درصدد حصر نباشد که ظاهرش اين است، يعني بعضي از شما کافر هستيد، بعضي از شما مؤمن هستيد، بعضي از شما مسلمان فاسق‌ هستيد و مانند آن. اگر در صدد حصر باشد، آن کافر مطلق است أعمّ از کفر اعتقادي و عملي است اين مؤمن أعمّ است از عادل و فاسق، بنابراين قسمي بيرون نخواهد بود. ﴿فَمِنكُمْ كَافِرٌ وَ مِنكُم مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾؛ او به تمام کارهاي شما بيناست. قبل از اينکه کار انجام بدهيد، حيني که تصميم مي‌گيريد، اراده مي‌خواهيد انجام بدهيد، ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ؛[12] بعد فرمود: ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَي﴾، انسان يا کاري را علني مي‌کند يا مخفيانه انجام مي‌دهد، يا سرّي‌تر از مخفيانه انجام مي‌دهد. فرمود: ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ﴾، ديگران هم مي‌دانند يقيناً خدا هم مي‌داند و ديگر الله مي‌داند را ذکر نفرمود، چون نيازي به ذکر نداشت. ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ﴾، پس جهر را به طريق اُولي مي‌داند. ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ﴾، يک؛ ﴿وَ أَخْفَي﴾، سرّ چيست؟ اين است که انسان مي‌داند براي ديگري نگفته. أخفي چيست؟ اين است که از نظر رواني کار بر خود او هم مشتبه است. اين در اثر تمرين‌هاي چندين ساله يک غده بدخيمي در درون او هست، الآن خيال مي‌کند «لله» دارد کار مي‌کند. اين براي خود او هم مخفي است. أخفاي از سرّ را او مي‌داند، چه رسد به خود سرّ، چون در محکمه بايد حسابرسي بکند.

بنابراين نه تنها راز ما را مي‌داند، ﴿يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ﴾، بلکه آن رازهاي نهفته که ما بايد روان‌کاوي و درون‌کاوي بکنيم تا به آن بار يابيم و بفهميم که آن کينه‌اي که بيست سال قبل از فلان شخص داشتيم الان دارد خودش نشان مي‌دهد. اين را به نام اخفي فقط ذات اقدس الهي مي‌داند. ﴿وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ﴾، بعد فرمود ما آسمان و زمين را خلق کرديم، اوصاف آسمان و زمين را گفتيم، همه محتاج‌ هستند احتياجشان را با خدا در ميان مي‌گذارند، مي‌دانند خدا منزه از جهل است، مبرّاي از نقص است، منزّه از بخل است مشکل آنها را حلّ مي‌کند نيازشان را برطرف مي‌کند و او را حمد مي‌کنند. حالا ما اين جامهاي که براي اين نظام هستي دوختيم اين چه لباسي است؟ اين «باء» يا باي مصاحبه است يا باي ملابسه است. فرمود اين آسمان و زمين يک همراه دارند. اين کلمه «بِ» در خيلي از آيات هست فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ[13] در اين کتاب‌هاي اهل معرفت اگر مأنوس باشيد مي‌گويند «حق مخلوقٌ به»، «حق مخلوقٌ به»! يک حق مطلق دارند که ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾[14] مقابلش عدم محض است چيزي در مقابل «الله» نيست مگر عدم صرف. حقّي است که در جامعه به سر مي‌برد به صورت قانون و وحي است اين را در سوره «آلعمران» فرمود: ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّكَ﴾،[15] نه «مع ربک»؛ حق با خدا نيست، حق از خداست. چيزي با خدا نيست، چون او بسيط نامتناهي است اگر يک حقيقتي نامتناهي بود، «باء» ندارد. چيزي نيست که با او باشد يا با او نباشد، جلوتر باشد يا نه! ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾، اين است؛ اما اين حقّي که در سوره «آل عمران» است: ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّكَ﴾؛ هر حقي که در عالم هست از خداست.

فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ﴾، اين «باء» چه به معني ملابسه باشد چه به معني مصاحبه باشد؛ يعني عالم در جامه حق آفريده شده است، يا عالم در صحابت حق آفريده شده است، مي‌شود «حق مخلوق به». عالم با حق خلق شد يعني چه؟ عالم حق است يعني چه؟ يعني لغو نيست، بي‌هدف نيست، هر کس هر کاري بکند نيست، هر کسی هر کاري کرد در برابر آن مسئول است، اين بايد به هدف برسد. چيزي که هدف ندارد رهاست. چيزي که مقصد ندارد، «براي چه» اگر گفتيم، جواب به ما نمي‌دهد. چه مي‌خواهي؟ به ما جواب نمي‌دهد، اين مي‌شود ياوه. هم به صورت قضيه سالبه در قرآن کريم مطرح است هم به صورت موجبه.

پرسش: اگر گفتيم هر چيزی که هدف دارد حق است، پس هيچ انسانی بدون هدف کار نمیکند.

پاسخ: بله، اگر عاقل باشد؛ منتها اگر مختال باشد به تعبير قرآن کريم، هدف خيالي دارد يا هدف وهمي دارد، من بالا بنشينم، نام مرا اوّل ببرند، با اين لقب ذکر بکنند، يک آدم مختال هدف خيالي دارد گرچه باب تفعّل يعني تخيل در قرآن کريم به کار برده نشده؛ اما باب افتعال به کار برده شده، «إختال، يختال، مختال» که باب افتعال است در قرآن کم نيست. ﴿إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ﴾،[16] «مختال»؛ يعني کسي خيال‌زده است و با خيال دارد کار مي‌کند؛ من بايد برنده بشوم، من بايد اسمم اوّل باشد! هدفش همين است. اين حيوان ناطق است، طبق بيان نوراني امام سجاد در همين صحيفه نوراني حضرت(سلام الله عليه) در اوّلين دعاي اين صحيفه دارد که خدايا اگر ما را راهنمايي نمي‌کردي ما نعمت‌هايت را صرف مي‌کرديم و تو را حمد نمي‌کرديم، اين جامعه: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَي حَدِّ الْبَهِيمِيَّةِ»،[17] يعني از امام سجاد(سلام الله عليه) وقتي سؤال بکني «الانسان ما هو؟». مي‌فرمايد: «حيوان ناطق حامد». اگر حامد نباشد فقط جانوري است حرف مي‌زند. فرمود اگر ما تو را حمد نکنيم انسان نيستيم. اين همين اوّلين دعاي نوراني امام سجاد است.

پس انسان آن است. اگر کسي از آن مرحله پايين آمد، کارش اين است که بازي بکند برنده بشود اسمش را بنويسند همين! اين مختال است امروز اين مد است، فردا آن مد است، به دنبال همين مي‌گردد. اين با خيال دارد زندگي ‌مي‌کند. اين هدفش هدف خيالي است؛ اما ذات اقدس الهي مي‌فرمايد نظام اين چنين نيست نظام حسابي دارد کتابي دارد هيچ چيزي بي‌هدف نيست. کلّ اين مجموعه هدف دارد پس بايد به جايي برسد. همه اينها براي اين است که انسان راه را خوب تشخيص بدهد، خوب زندگي کند، خوب هم راحت باشد، اين منافاتي با دين‌داري نيست. راحت زندگي کند و به مقصد برسد؛ منتها نه بيراهه برود و نه راه کسي را ببندد.

فرمود نه ما ياوه کار مي‌کنيم نه ما جاهل کار مي‌کنيم نه ما سفيه کار مي‌کنيم نه اهل بازي هستيم چندين تعبير در قرآن کريم دارد که اينها نقص است و از خدا دور است. لعب، لغو، باطل، هوي، اينها در خلقت نيست. قضاياي اثباتي اين است که ما بالحق خلق کرديم. حالا بفرماييد اين «باء»، باي ملابست است؛ يعني لباس حق در پيکر هستي است، يا «باء» باي مصاحبه است؛ يعني جهان در صحابت حق خلق شده است، به هر حال باطل اينجا راه ندارد. تا هر کسي بگويد هر کاري کرديم کرديم! نه اين طور نيست. هر کاري کرديم دامنگير ماست و حافظ هم هست و محفوظ هم هست همه آنها در دفتر الهي محفوظ است.

فرمود هيچ چيزي نيست صغير «و لا کبير» مگر اينکه انسان آن را مشاهده مي‌کند. از اين نظم دقيق‌تر و زيباتر ديگر فرض ندارد. اين «بالحق» اين است. پس آن آياتي که به صورت قضيه سالبه است ما اهل بازي نيستيم در دستگاه ما بازي نيست که هر کسي هر کاري بکند بکند اين طور نيست. ممکن است چند روزي مهلت بدهيم ولي به هر حال مي‌گيريم.

فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَكُمْ﴾؛شما را به اين صورت درآورد. ﴿فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ﴾، البته اين احسن دانشي است نه ارزشي. ولو انسان به صورت بلال حبشي باشد تمام آنچه انسانيت يک انسان نياز دارد خدا به او داد. شما هزارها قِسم ماهي در دريا داريد اينها انواع گوناگون‌ هستند هر نوع ماهي هر چه در ساختار خلقت او باشد خدا به او داد. اين بيان نوراني موساي کليم(سلام الله عليه) است در سوره مبارکه «طه» به فرعون وقتي گفت که ربّ تو چيست که ما را به ربّ خود دعوت مي‌کني؟ اين تقريباً کمتر از يک سطر است؛ اما به سه نظام اشاره کرده: نظام فاعلي، نظام داخلي، نظام غايي: ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدي،[18] اين ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي﴾ که نظام فاعلي است؛ يعني به سلسله هستي و آفريدگار مطلق مي‌رسد و آن خداست. نظام داخلي هر چيزي که لازمه اين درخت است يا لازمه اين معدن است، يا لازمه اين حيوان دريايي است يا صحرايي است، به او داد. هيچ ممکن نيست که کسي بتواند بگويد اي کاش اين ماهي فلان عضو را مي‌داشت، نه اين ماهي هر چه که در اين حدّ بايد باشد خدا به او داد. هيچ ممکن نيست کشاورزي بتواند بگويد اي کاش اين درخت فلان خاصيت را هم مي‌داشت، هر چه که لازمه اين درخت بود به آن داد. ﴿أَعْطي‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ﴾، اين نظام داخلي. ﴿ثُمَّ هَدي﴾؛ اين را هدايت مي‌کند به مقصد نهايي، اين مي‌شود نظام غايي.

اين سوره در صدد بيان اين است که ما در راه هستيم، ما مرگ را مي‌ميرانيم، ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم. هيچ چيزي فراموش نمي‌شود، امروز نگرفتيم فردا مي‌گيريم. امروز به ما ندادند فردا مي‌دهند. فرمود: ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾;[19] هيچ نسياني در دستگاه ما نيست حالا يک وقت است که مصلحت در اين است که به او بدهيم يک وقت است که به فرزند او مي‌دهيم. وجود مبارک موساي کليم وقتي از خضر(سلام الله عليهما) سؤال کرد آن ديوار را براي چه چيدي؟ فرمود: ﴿أَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلاَمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَهُمَا﴾،[20] اين ديوار برای دو تا بچه بود در اين شهر، زير آن گنج بود اگر ويران مي‌شد خراب مي‌شد رهگذر مي‌گرفت و اين بچه‌ها هم بي‌سرپرست بودند. چون ﴿وَ كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً﴾؛ اينها يک پدر خوبي داشتند. ببينيد هميشه همين است. اين خضر هميشه در راه است. فرمود موساي کليم! من تو را به عنوان کارگري گرفتم که دو تايي اين ديوار را درست کنيم، چون پدرشان آدم خوبي بود. حالا مراجعه کنيد مرحوم امين الاسلام و ديگران گفتند که منظور از پدر، جدّ هفتم يا هفتادم بود. اين خداست! جدّ هفتادم کسي هم اگر کار خوبي داشته باشد خدا نمي‌گذارد آن نوه گرسنه بماند. اين خضر هميشه در راه است. فرمود چون ﴿كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً﴾، من هم مأمور شدم که اين ديوار را بچينم. پس هيچ فراموشي در کار نيست، ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾. اين خدا فرمود اين نظام، نظام حق است هر کاري مي‌کنيم حساب و کتابي دارد.

﴿وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ﴾، نه يعني زيبايي ارزشي؛ زيبايي دانشي است؛ البته زيبايي ارزشي هم کنارش هست. ﴿وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ﴾؛ شما بدانيد مسئله قيامت اين نيست که شما سير مکاني پيدا مي‌کنيد مي‌رويد جاي ديگر. اين يک مرحله‌اش است. مسئله قيامت يک ﴿وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ﴾ با «سين» است که اين يک مرحله‌اش است که «وَ لَكِنَّكُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَي دَار»[21] عمده اين است که مسئله قيامت ﴿إِلَيْهِ الْمَصِيرُ﴾ با «صاد» است، شما آن گونه مي‌شويد. يک عده به صورت حيوان در مي‌آيند، يعني چه که به صورت حيوان درمي‌آيند؟ اصلاً مسير حيوانيت بود غير از حيوانيت کاري ديگر نداشت. ﴿إِلَيْهِ الْمَصِيرُ﴾؛ صيرورت شما به اين طرف است.

پس يک سير با «سين» داريم که «وَ لَكِنَّكُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَي دَار»، آن را خيلي‌ها مي‌فهميم. يک صير صيرورتي است که آن طرف مي‌خواهيد بشويد. وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) در جواب نامه معاويه(عليه من الرحمن ما يستحق) فرمود به ما گفتند خودستاني نکنيد، خودستايي بکنيد. خودتان را بستانيد نه بستاييد! اما اين قدر بدان معاويه، از ما خاندان افرادي هستند که ديگران مي‌روند جبهه شهيد مي‌شوند از ما اگر کسي برود شهيد بشود مي‌شود «سيّدالشهداء». اين حمزه عموي ماست. خيلي‌ها مي‌روند جبهه جانباز مي‌شوند، از ما اگر کسي برود جانباز بشود خدا به او دو تا بال مي‌دهد مي‌شود جعفر طيّار. به برادرم دو تا دست داد. ما با ديگران خيلي فرق مي‌کنيم. مي‌شود: ﴿إِلَيْهِ الْمَصِيرُ﴾، يک عده با فرشته‌ها همراه‌ هستند يک عده ـ معاذالله ـ با حيوان محشور هستند عمده آن است که ما بدانيم چيزي از بين نمي‌رود، يک؛ ما مرگ را مي‌ميرانيم، دو؛ ابدي خواهيم بود، سه؛ تنها سير با «سين» نيست، چهار؛ صيرورت و شدن است، پنج؛ بايد خودمان را بسازيم.

«و الحمد لله رب العالمين»

 



[1]. تفسير التستري، ص25؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏7، ص286.

[2]. الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج‏2، ص310.

[3]. تلخيص البيان في مجازات القرآن، النص، ص335.

[4]. سوره اسراء، آيه44.

[5]. صحيفه سجاديه، دعای28.

[6]. سوره الرحمن، آيه29.

[7] . ر.ک: وسائل الشيعة، ج‏16، ص313.

[8]. سوره روم، آيات26و27.

[9]. سوره نحل، آيه60.

[10]. ر.ک: نهج البلاغه, خطبه1؛ «مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَی الْحَرَكَاتِ وَ الْآلَة».

[11]. سوره بقره،آيات20و106و109.

[12]. سوره بقره، آيه235.

[13] . سوره انعام، آيه73؛ سوره ابراهيم، آيه19؛ سوره نحل، آيه3؛ سوره زمر، آيه5.

[14] . سوره لقمان، آيه30.

[15] . سوره آلعمران، آيه60.

[16]. سوره لقمان، آيه18.

[17]. صحيفه سجاديه، دعای اول.

[18] . سوره طه، آيه50.

[19]. سوره مريم، آيه64.

[20]. سوره کهف، آيه82.

[21]. بحار الانوار(ط ـ بيروت)، ج34، ص146.